دایناسور

مرد بی وطن *
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

حدود دو سال پیش و از طریق این وبلاگ با این سایت جالب آشنا شدم، در آن جا میتوانید متنی (به زبان انگلیسی) بنویسید تا این سایت به شما بگوید طرز نگارشتان به قلم کدام نویسنده شبیه است.

فقط باید یکی ار یادداشت هاتون را ترجمه کنید ( می تونید از گوگل ترجمه استفاده کنید) و تو محل مورد نظر قرار بدهید.

این کار را اول فقط برای سرگرمی انجام دادم اما نتیجه آن آشنایی بیشتر و علاقه مند شدن به یک نویسنده دوست داشتنی بود که به زعم این سایت شیوه نگارش و قلممان شبیه به هم است ( البته درستش اینه که بگم: قلم من شاید شبیه این نویسنده فقید باشه)

آن نویسنده "کرت ونه گات"Kurt Vonnegut ) ) است که با خواندن چند صفحه از کتاب هایش، به علاقه مندان او اضافه خواهید شد.

احتمالا خیلی از دوستان این نویسنده دوست داشتنی را می شناسند .اما برای خالی نبودن عریضه این متن را بخوانید تا بیشتر با دنیای ونه گات آشنا شوید:

سخنرانی "ونه گات" در مراسم فارغ التحصیلی دانشگاه MIT

اگر میخواستم برای آینده ی شما فقط یک نصیحت بکنم، راه مالیدن کرم ضد آفتاب را توصیه میکردم.

خواص مفید آثار مفید و دراز مدت کرم ضد آفتاب توسط دانشمندان ثابت شده است، در حالی که سایر نصایح من هیچ پایه و اساس قابل اعتمادی جز تجربه های پر پیچ و خم شخص بنده ندارند. 

اینک این نصایح را خدمتتان عرض میکنم.

قدر نیرو و زیبایی جوانیتان را بدانید، ولی اگر هم ندانستید، مهم نیست!

روزی قدر نیرو و زیبایی جوانی تان را خواهید دانست که طراوت آن رو به افول گذارد.

اما باور کنید تا بیست سال دیگر، به عکسهای جوانی خودتان نگاه خواهید کرد و به یاد می آورید چه امکاناتی در اختیارتان بوده و چقدر فوق العاده بوده اید.

آن طور که تصور می کردید چاق نبودید.همه چیز در بهترین شرایطش بوده تا شما احساس خوب داشته باشید.

نگران آینده نباشید.

اگر هم دلتان میخواهد نگران باشید، فقط این را بدانید که نگرانی همان اندازه مؤثر است که جویدن آدامس بادکنکی در حل یک مساله ی جبر.

مشکلات اساسی زندگی شما بی تردید چیزهایی خواهند بود که هرگز به مخیله  نگرانتان هم خطور نکرده اند، از همان نوعی که یک روز سه شنبه ی عاطل و باطل ناگهان احساس بد پیدا می کنید و نسبت به همه چیز بدبین میشوید!

با دل دیگران بی رحم نباشید و با کسانی که با دل شما بی رحم بوده اند، سر نکنید.

عمرتان را با حسادت تلف نکنید. گاهی شما جلو هستید و گاهی عقب.

مسابقه طولانی است و سر انجام، خودتان هستید که با خودتان مسابقه میدهید.

ناسزا ها را فراموش کنید.

اگر موفق به انجام این کار شدید راهش را به من هم نشان بدهید.

نامه های عاشقانه ی قدیمی را حفظ کنید.

صورت حسابهای بانکی و قبضها و ... را دور بیاندازید.

اگر نمی دانید می خواهید با زندگیتان چه بکنید، احساس گناه نکنید.

جالبترین افرادی را که در زندگی ام شناخته ام در 22 سالگی نمی دانستند میخواهند با زندگیشان چه کنند.

برخی از جالبترین چهل ساله هایی هم که می شناسم هنوز نمیدانند.

تا میتوانید کلسیم بخورید.

با زانوهایتان مهربان باشید. وقتی قدرت زانوهای خود را از دست دادید کمبودشان را به شدت حس خواهید کرد. 

ممکن است ازدواج کنید، ممکن است نکنید. ممکن است صاحب فرزند شوید، ممکن است نشوید.

ممکن است در چهل سالگی طلاق بگیرید، احتمال هم دارد که در هشتاد و پنجمین سالگرد ازدواجتان رقصکی هم بکنید.

هرچه می کنید، نه زیاد به خودتان بگیرید، نه زیاد خودتان را سرزنش کنید.

انتخابهای شما بر پایه ی 50 درصد بوده، همانطور که مال همه بوده.

دستورالعملهایی که به دستتان میرسد را تا ته بخوانید، حتا اگر از آنها پیروی نمی کنید.

از خواندن مجلات زیبایی پرهیز کنید. تنها خاصیت آنها این است که بشما بقبولانند که زشتید.

با خواهران و برادران خود مهربان باشید.

آنها بهترین رابط شما با گذشته هستند و به گمان قوی تنها کسانی هستند که بیش از هر کس دیگر در آینده به شما خواهند رسید.

به یاد داشته باشید که دوستان می آیند و می روند، ولی آن تک و توک دوستان جان جانی که با شما می مانند را حفظ کنید.

برای پل زدن میان اختلافهای جغرافیایی و روشهای زندگی سخت بکوشید، زیرا هرچه بیشتر از عمر شما بگذرد، بیشتر پی می برید که به افرادی که در جوانی می شناختید محتاجید.

سفر کنید

برخی حقایق لاینفک را بپذیرید: قیمتها صعود می کنند، سیاستمداران کلک میزنند، شما هم پیر میشوید.

و آنگاه که شدید، در تخیلتان به یاد می آورید که وقتی جوان بودید قیمتها مناسب بودند، سیاستمداران شریف بودند، و بچه ها به بزرگترهایشان احترام میگذاشتند.

به بزرگترها احترام بگذارید.

توقع نداشته باشید که کس دیگری نان آور شما باشد. ممکن است حساب پس اندازی داشته باشید.

شاید هم همسر متمولی نصیبتان شده باشد. ولی هیچگاه نمی توانید پیش بینی کنید که کدام خالی میشود یا بشما جاخالی می دهد.

خیلی با موهایتان ور نروید وگرنه وقتی چهل سالتان بشود، شبیه موهای هشتاد ساله ها میشود.

دقت کنید که نصایح چه کسی را می پذیرید، اما با کسانی که آنها را صادر می کنند بردبار و صبور باشید.

نصیحت ، گونه ی دیگر غم غربت است.

ارائه آن روشی برای بازیافت گذشته از میان تل زباله ها، گردگیری آن و ماله کشیدن بر روی زشتی ها و کاستی هایشان و مصرف دوباره آن به قیمتی بالاتر از آنچه ارزش دارد، است.

اما اگر به این مسایل بی توجه هستید لااقل حرفم درمورد کرم ضد آفتاب بپذیرید

-       
"خدا حفظ‌تان کند، دکتر که‌وارکیان" هم نام کتابی از این نویسنده است که  امسال از نمایشگاه کتاب خریدم

×  عنوان مطلب نام کتابی است از ونه گات


 
 
فوتو بلاگ
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 

پیرمرد را تو صحن امامزاده هاشم ( نرسیده به رشت ) دیدم . نگاه خیره اش به قبرهای آماده آنقدر حرف داشت که این عکس را به سرعت و پنهانی شکار کردم تا شما هم تماشای این لحظه را از دست ندهید. شاید نزدیک به پنج‌دقیقه ساکت و بی حرکت همانجا ماند و به توفقگاه آخر نگاه کرد.

نمی دانم در سرش چه می گذشت ؟ اما خودم را می دانم  که زود فراموش می کنم پایان محتوم را...

 



 همیشه مخالف نام گذاری اماکن و معابر به نام بزرگان و مشاهیر و پاکان بوده ام . وقتی که حکام نام عزیزترین و پاکترین انسان های تاریخ را بر میدان و خیابان های شهر می گذارند از مردم عادی نباید ناراحت شد که نام نان سنگکی اش را اینگونه انتخاب کنند.

وقتی نام خیابان یا میدانی را ... می گذاریم و لحظه ای فکر نمی کنیم که بعد از مدتی این صدا ها را خواهیم شنید که:

سر ... دونفر ، آخر ... یه نفر  و یا ... بسته است ، ... را دارند تعمیر می کنند و .....

آیا با این نامگذاری قصد خدمت داریم ؟ می خواهیم نام این بزرگان را زنده نگه داریم؟ چند نفر از کسانی که از اتوبان همت رد می شوند (البته اگر بشود رد شد) می دانند که شهید همت که بوده؟ چند نفر شیخ فضل اله نوری را میشناسند؟ کسی میداند رشدیه کیست که میدان رشدیه را رُشتیه نگوید؟
نه عزیز برادر! این رسمش نیست!

 

 

دو قسمت اول این مطلب که غم بود و ناله، اما این یکی سبز است و از طراوت سرشار. این محل زیبا جایی نیست جزء حاشیه یکی از زیبا ترین جاده های ایران ( و شاید جهان) جاده اسالم به خلخال .

عکاس این سه عکس هم جناب مستطاب دایناسور است .

این عکس را چهارشنبه ششم اردیبهشت گرفتم و جای همه دوستان خالی که این همه زیبایی و طراوت را ببینند و حظ ببرند. 

=============

پی نوشت: این یادداشت خواندنی محمد قائد را هم بخوانید.


 
 
ذهن صفر و یکی
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
 

خیلی وقت است که دارم به موضوع " تفکر فازی" و تفاوتش با تفکر " باینری" یا " ذهن صفر و یکی" و تاثیر آن در روابط اجتماعی و بین‌فردی و رابطه اش با پیشرفت و توسعه یافتگی جوامع فکر می کنم.

 یادداشت های زیادی هم در این خصوص و طی دو سه سال اخیر تهیه کرده و جمع آوری کرده ام که در انتظار مجالی هستم تا این نوشته ها و افکار تبدیل به یک مقاله بلند و یا یک کتاب بشود که در این صورت یکی از آرزوهایم محقق خواهد شد.

یکی از اثرات نداشتن ذهن و تفکر فازی را می توان در روابط بین فردی از جمله روابط مابین دوستان و روابط خانوادگی دید و مطالعه کرد.

چه دوستی‌های عمیق و چه روابط عاشقانه‌ای که با یک اختلاف، اشتباه یا لغزش نابود شده و تبدیل به کینه و کدورت شده‌است.

"ذهن صفر و یکی" مردم و اطرافیان را به دو دسته دوست و دشمن تبدیل می کند و نمی تواند چیزی جز صفر و یک را تصور کند و بفهمد.

نگاهی به یک دارنده "ذهن صفر و یکی":

اگر با کسی دوست شدی دیگر هر چه داری برایش رو کن

 سفره دل را برایش باز کن

 تمام وقتت را برایش بگذار

تکیه ات را تمام عیار به او بده

همه خوبی ها را در او ببین و در نتیجه از او انتظار اشتباه و خطا و بدی نداشته باش چرا که اگر بدی کند دیگر دوست نیست و اگر دوست نباشد لاجرم دشمن است.

دیوار اعتمادی که از او برای خود ساخته ای چنان ویران کن که اثری از آن نماند.

همان کسی را که تا دیروز "عشق من" و" عزیزم" و "جانم" و "مای هانی" می خواندی حالا که به خواسته ات بی اعتنا بوده و یا اشتباهی از او سر زده "دشمن من" و " عوضی" و "مرده شور برده"  و "نمک به حروم" بخوان و دلت را از کینه اش لبالب کن.

چرا که مگر می شود کسی را مابین "دوست جانی" و "دشمن خونی" تصور کرد ؟!

مگر عدد پایین تر و پست تر از " یک" ، "صفر" نیست؟!

کسی که دیگر برای تو " یک" نیست پس " صفر" است !

این نوع طرز تفکر علاوه بر اثرات منفی اجتماعی، می تواند صاحبش را هم نابود می کند. شکست های عاطفی، فشار های عصبی، روح و جان او را به فنا می برد. فقط تصور کنید کسی را که مردم حاضر در یک پارک شلوغ را تنها در دو هیات دوست و دشمن می ببیند!

شاید بتوان با تقویت ذهن و میل دادن آن به سمت " فازی" علاوه بر ترویج مهر و عفو و بخشش و دوستی، فضای جامعه را از دوقطبی شدن و تنش و عصبیت دور کرد.

پذیرش انسان ها همانطور که هستند و کنار آمدن با آنها با همه خوبی ها و بدی هاشان و باور این حقیقت که انسان کامل در دسترس ما وجود ندارد و تغییر دادن انسان ها از ما ساخته نیست ( متحول شدن یک شبِ کار شخصیت های ساخته و پرداخته سریال های تلویزیون است) و وظیفه ما هم این نیست  می تواند دنیایمان را آرام تر و کم تنش تر می کند.

بنظر من آنچه وظیفه ماست تنظیم روابط و تصمیم گیری در خصوص تعامل یا عدم تعامل و چگونگی برقراری ارتباط با دیگران است و نه تلاش برای تغییر دادن دیگران. چرا که کسانی از ما تبعیت می کنند و رفتارشان را مطابق با عقاید و سلایق ما تنظیم می کنند که ما را دوست داشته باشند و یا قبول داشته باشند ( یا هردو)

 پس به جای تلاش بیهوده برای تغییر دادن دیگران، همانطور که هستند بپذیریم شان و تحملشان کنیم کمیت وتنها کیفیت روابطمان را با این افراد کاهش دهیم و امید وار باشیم که بتوانیم با رفتارمان بر رفتارشان تاثیر بگذاریم و اگر به هیچ شکل قابل تحمل نیستند روابطمان را با آن ها قطع کنیم.  

و این ها را فقط یک ذهن صفر و یکی معادل با بی قیدی، هرهری مذهبی و بی توجهی به جامعه و اطرافیان و کنارآمدن با هر پلیدی و زشتی تفسیر می کند.

بیشترخواهم نوشت

 ===========

 پی نوشت سینمایی:

در ایام تعطیلات عید " آرتیست" را دیدم، فیلمی خوب و خاص ( سیاه و سفید وصامت) با داستانی ساده اما مهم که علاوه بر روایت تاریخ سینما و دوران گذار از سینمای صامت به سینمای ناطق به داستان اوج و حضیض ستاره ها و همچنین فرایند پذیرش تغییر و مقاومت های اولیه با هر پدیده نو می پردازد.

بازی خوب نقش اول فیلم (که تلفظ و یادگیری اسمش مانند اسم کارگردان فیلم بسیار سخت است) که جایزه اسکار را نصیبش کرد فیلم را که تقریبا بدون دیالوگ است دیدنی و دوست داشتنی کرده است.


 
 
نود بعلاوه یک
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱ فروردین ۱۳٩۱
 

تو 15 سال اخیر که مطبوعات و جراید و رسانه ها را دنبال می کنم. امسال بطور محسوسی فقدان بهاریه و بهاریه نویسی را حس کردم. بهاریه ها شده غم نامه و ناله و آه از دست این روزگار! غمی بر فضای فرهنگی ایران مستولی شده که اگر نبود افتخار بزرگ و با ارزش اصغر فرهادی و " جدایی نادر از سیمین" اش، شاید هیچ نقطه روشنی برای تاباندن نور به این ایام تیره و تار وجود نداشت.

یادداشت های نویسندگان هفته نامه "آسمان" را بخوانید تا متوجه بشوید دارم از چی چیزی حرف میزنم. اگر برروی جلد مجله ننوشته بود ویژه نوروز از محتوا چنین بر می آمد که ویژه نامه ای برای یک فاجعه طبیعی است.

و سومین شماره هفته نامه جدید تاسیس و بسیار ارزشمند و (انشاا..) ماندگار " نگاه پنج شنبه" به سردبیری سید بزرگوار "علی میرفتاح" که ویژه نوروز است را ببینید و بخوانید تا به عرض من پی ببرید. روی جلد عکس حاجی فیروزهایی است با لباس سیاه و تنها کلاه یا سربند سرخ!! مطالب داخلی هم که ناگفته پیداست. هرچند اشعار و نوشته های طنز و جذاب هم در این مجموعه وجود دارد ( نوشته امیر رازی با عنوان قاتلین بالفطره و دو نوشته شهرام شکیبا و بخصوص نوشته های دوست داشتنی میبرفتاح عزیز را از دست ندهید) اما فضای حاکم بر مطبوعات که حاصل تلاش باقی مانده جوانان و فرهنگیان این خاک پاک است انعکاس دهنده فضای یاس و ناامیدی حاکم بر جامعه و نشانی از کام تلخ فرهیختگان است و این تلخی با برنامه های هر روز خنک تر، بی نمک تر و زیاد تر (فله ای) رسانه میلی عزت خان ضرغامی و شرکا شیرین نخواهد شد.

عجب بهاریه ای شد این مطلب دایناسور!

اما خواندنی ها:

ویژه نامه ماهنامه " فیلم" ( با نوشته های "پرویز دوایی" که مشتاق دیدن این انسان بزرگ هستم، "احمد رضا احمدی" عزیز که عمرش دراز باد! "سروش صحت" دوست داشتنی که مطلبش بسیار خواندنی است و...)

هفته نامه ماندگار و خواندنی و دوست داشتنی " نگاه پنجشنبه" (با  نوشته های " سید علی میر فتاح" که عمر نشریه اش دراز باد و عمر خودش و... )

ویژه نامه " همشهری جوان" ( یک سی دی همراه این مجله است که پر است از آهنگ های خاطره انگیز ده بیست سال اخیر)

ویژه نامه "24" ( سینما دوستان این مجله را از دست ندهند که با نوشته های "امیر پوریا" و "مجبد اسلامی" مثل همیشه خواندنی است)

برای اطلاع از فضای حاکم بر مطبوعات دولتی که با کاغذ دولتی و شیر نفت توسط دانشمندان جوان ایرانی اداره می شوند و رسیدن به حالت اشمئزاز هم ویژه نامه "جوان" ، "وطن امروز" ، " ایران" را نگاه کنید!!

اما "ترین های" امسال:

تهوع آورترین کار ایرانیان:

استقبال و حضور در صحنه، تماشا و سر و دست شکستن ( از همه بدتر همراه بردن کودکان ) برای تماشای اعدام ها

پارادوکسیکال ترین رفتار:

برگزاری جشن نوروز توسط احمدی نژاد در کاخ گلستان در ابتدای سال 90

تراژدیک ترین اتفاق:

در گذشت عزت اله سحابی و فوت! هاله سحابی در مراسم تشیع پدر

تهوع آورترین شخص:

فرج اله سلحشور ( بابت مجموعه آثار!!)

مفتضاحانه ترین اتفاق این سال (این سال ها):

اختلاس 3000 میلیاردی

چیز ترین خداحافظی:

خداحافظی جاسبی از دانشگاه آزاد

خود جوش ترین رفتار:

اشغال سفارت انگلیس توسط؟؟؟

سینمایی ترین سقوط:

سقوط دیکتاتور متوهم " قذافی"

پر افتخارترین ایرانی:

اصغر فرهادی

مهمترین اتفاق عرصه فرهنگ:

شاد: موفقیت های " جدایی نادر از سیمین"

غم: درگذشت سیمین دانشور

جذاب ترین تصویر غیر قابل مشاهده:

وصال جلال آل احمد و سیمین دانشور در آسمان ها بعد از حدود 4 دهه جدایی

بهترین سایت شخصی:

بی شک سایت " گزاره ها" که حاصل زحمات دوست عزیز و نادیده ام "علی نعمتی شهاب" است.

بهترین فیلم ایرانی:

از میان " اینجا کسی تنها نیست" ، " بیخود و بی جهت" ، "جرم"، " ملکه"، " ورود آقایان ممنوع"، " یه حبه قند"، " پله آخر" به سختی "بی خود و بی جهت" را انتخاب می کنم.

بدترین فیلم ایرانی:

دو فیلم از "رسول صدر عاملی" "زندگی با چشمان بسته" و " در انتظار معجزه" ، "یکی از ما دو نفر"  

بهترین سریال :

"وضعیت سفید" سریالی حمید نعمت اله که دیوانه وار دوستش داشتم و منتظر عرضه سی دی  این سریال و دیدن چندین باره بعضی از قسمت هاش هستم.( یه دیالوگ از این سریال- بهروز: منیژه ...گریه نکن... ببین! ما داریم هندونه می خوریم... تا وقتی هندونه می خوریم بدون که هنوز خوشبختیم.)

بهترین فیلم خارجی:

 " خدمتکار" ، " لنی"، " دره من چه سرسبز بود"، " سخنرانی پادشاه"

انیمیشن "رنگو" را هم حتما ببینید که عالی است.

جایزه ویژه:

اصغر فرهادی بخاطر خلق "جدایی نادر از سیمین"

بهترین موسیقی:

خیلی موسیقی جدید و خوب نشنیدم اما:

 آلبوم " الکی" محسن نامجو به ویژه آهنگ " الکی" و " نامه" ، آلبوم ابتدای سال " ابی" با نام "حس تنهایی"

و در این چند روز پایانی تک آهنگ گروه دوست داشتنی " دنگ شو" با عنوان " و بمان"

 بهترین اتفاق شخصی:

بازگشت مجدد به فضای درس و دانشگاه ( هرچند دیدار مجدد کمبودهای آموزشی و دانشجویان نمره جو و مدرک جو اذیتم می کند)

بدترین اتفاق شخصی:

محاصره شدن توسط نامدیرانی نالایقِ بی سواد و بی کفایت و بی شخصیت و پرمدعا و‌زبان نفهم... ( بخدا فحش نمی دم اینا معرفی رئیسام بود!)

آخرین اتفاق تلخ:

درگذشت  خالق آهنگ " گل صد برگ" استاد جلال ذوالفنون (روحش شاد!) 

آخرین اتفاق شیرین سال:

آزادی تعدادی از زندانیان سیاسی دربند خصوصا "مهدی خزعلی" و " مصطفی تاجزاده"

در قبال این همه ناملایمات و پلشتی کاری نمی توانیم بکنیم جز داشتن امید به روزهای خوب ( که امید تنها محکومیت انسان است)

برای هم دیگه دعا کنیم

چند جمله و شعر به یاد ماندنی:

- زندگی در جایی که از آن خاطره ای نداری خیلی سخت است. قسمتی از مصاحبه استاد مهرجویی با ماهنامه 24

- بهار که بیاید نمی‌دانم چند ساله می‌شوم اما صدایی هی مرتب می‌خواند تو کی خواهی مرد؟
ری‌را به کوری چشم کلاغ عقاب‌ها هرگز نمی‌میرند...- سید علی صالحی

 

هر کس که در دعایش یادی کند ز یاران

شیرین تر از عسل باد کامش به روزگاران

---------

عیدی دولت خدمتگزار را هم که همانا انتصاب "سعید مرتضوی"  به مدیرعاملی صندوق بیمه تامین اجتماعی ( منبع پول)  تحویل بگیرید!! ( البته بعد از تعطیلی خانه سینما )

دایناسور این افتخار را به دکتر!! روح الامینی و نمایندگان مقتدر مجلس و قوه مستقل و قدرتمند قضائیه تبریک عرض می کند.

---------

 هدیه دایناسور هم یک فیلم کوتاه است از (احتمالا قسمتی از برنامه ساعت خوش و یا پرواز 57 ) مهران مدیری که سال ها پیش این روزهای ما را پیش بینی کرده است. اون چیزایی که اون موقع برای ما طنز بود الان شده خاطره و واقعیت. ( دوستانی که نتونستند فیلم را ببینند اعلام کنند تا براشون ایمیل کنم)

این پست در طی ایام نوروز تکمیل خواهد شد.


 
 
← صفحه بعد