دایناسور

مهاجرت
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳۸٩
 

از هر چه رفتار فله ای  است متنفرم. از اینکه خشک و تر با هم بسوزند و بدون استفاده از فکر و احساس یک حکم کلی را برای همه (به صرف تشابه نام) اجرا کنند چه این حکم خوب باشد و پاداش و یا بد باشد و تنبیه و توقیف و فیلتر کردن.

از نشانه های ضعف مدیریت یک سیستم می توان این نوع رفتارهای فله ای را نام برد. خود من چه در دوران تحصیل و چه خدمت "ممکن المقدس سربازی " و چه در محیط کار زیاد مشمول این نوع برخورد ها شده ام.

حالا هم که بصورت درهم و فله ای و کتره ای تمام وبلاگ های بلاگر را فیلتر  ( البته ورد پرس هم مسدود شده) کرده اند بصورت کاملا اجباری و موقت به این وبلاگ جانشین که تحت حمایت پرشین بلاگ است مهاجرت کرده ام و به محض رفع انسداد از گلوی بلاگر به خانه قدیمی ام باز خواهم گشت. این را هم بگم که اساسا مخالف فیلترینگ هستم.

اردیبهشت ماه که یکبار دیگر بلاگر را به مدت چند روز فیلتر کردند این خانه موقتی را احداث کردم برای روز مبادا و حالا آن روز مباداست.

زحمت چه می کشی پی درمان ما طبیب؟!

                        ما به نمی شویم تو بدنام می شوی!      (عارف قزوینی)

به امید روزهای خوب برای انسانهای خوب و خوب شدن انسانهای بد که اگرچه نزدیک به محال است اما آرزو که بر جوانان عیب نیست!

 سال رو به پایان است ، روزهای "سردی "را می گذرانیم  اما بهار نزدیک است ، سرما رو به اتمام . برف ها که آب شوند و زمستان  که برود روسیاهی است که بر ذغال و ... می ماند. مطمئن باشید.

 


 
 
فقر ، مرگ بزرگ *
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳۸٩
 
دوستان من می دانند که بهترین تفریح من پیاده روی است اونهم تو خیابونهای شلوغ شهر. از میدان انقلاب ( از بازارچه کتاب تا خیابون وصال) بگیر تا خیابان ولیعصر و بازارتهران . پیاده روی های چندساعته ، گاهی فرو رفتن درخود و گاهی توجه به رفتارهای مردم ، یک تحقیق میدانی واقعی جامعه شناسانه برای من بوده است.
در این سال ها این تفریح کم شده اما قطع نشده . به همین خاطر است که پر مصرف ترین پوشاک من کفش است. من که جزء افراد به اصطلاح " چیز نگهدار" هستم ، مطلقا کفش نگهدار نیستم. اکثر مواقع هم کفشهام از ناحیه کفی منهدم می شوند و پاشنه هایی که اریب سابیده میشوند و از بین می روند ( علتش را انحراف زانو می دانند که در بین ایران فراگیر است) و کفشهایی که زوارشان در عرض چند ماه در می رود.
چند وقتی بود که این گزمه های لذت بخش کم شده بود اما با رویت تحدب شکم ، تصمیم گرفتم تا به میزان قبل بازگردانده شود.
بنابه همین تصمیم ،دیروز از تقاطع ولیعصر و مطهری به سمت جنوب خیابان ولیعصر حرکت کردم تا چهارراه ولیعصر و از آنجا تا میدان انقلاب پیاده روی کردم (در ادامه می فهمید چرا نمی گم :جاتون خالی).

همیشه برای من دیدن فقر ، تکدی گری و دستفروشی ( البته شان گدایی و دستفروشی یکی نیست اما علتش که یکی است) زجر آوربوده است . اما این زجر وقتی بیشتر می شود که اکثر این دستفروشان را کودکان و زن ها تشکیل دهند.
دیروز این زجر به دفعات و به یمن تلاش ها وسیاستهای اقتصادی خدمتگزاران ملت، نصیب بنده شد.
دقت کنید که من دارم به افزایش چشمگیر این موضوع اشاره می کنم و گرنه کیست که نداند این معضل همیشگی جامعه ما بوده است.
- پسر بچه 7،8 ساله ای که پایین تر از خیابان زرتشت جلوی همه خانم های عابر را می گرفت و به اصرار از آن ها می خواست از او چیزی بخرند و از هر کسی چیزی می شنید با مفهوم نهایی " نه".
- زنی که در سرمای ساعت ساعت 7 بعد از ظهر و پایین تر از میدان ولیعصر سفره های 1000 تومنی می فروخت.
- زنی که به همراه دختر و پسر نوجوانش در مقابل پاساژ کامپیوتری نرسیده به طالقانی نشسته بود و بر روی کاغذی از گرفتاری اش نوشته بود و درخواست کمک داشت.
- زن و شوهر جوانی که نرسیده به چهارراه ولیعصر بساط اجناس ارزان تزئینی و دست ساز خود را در گوشه خیابان و بر روی یک روزنامه " ایران" پهن کرده بودند.
- کودک فال فروش 5 یا 6 ساله ای که کنار سینما بهمن که با یک لا لباس بافتنی بر روی زمین سنگ فرش نشسته بود و به عابران بی توجه به خود نگاه می کرد.
- از همه غیر قابل تحمل تر پیرزنی بود که در خیابان"شهید نظری " منشعب از خیابان "12 فروردین" که آن هم یکی از خیابان های فرعی خیابان " انقلاب" است ، با نهایت احتیاط و بشکلی که کسی متوجه نشود در کنار سطل های زباله بدنبال غذا می گشت .
به اینها مردمی که گاه و بی گاه در مقابلتان سبز می شوند و به انحنای مختلف در خواست کمک می کنند و همجور تکدی گری مردانه را اضافه کنید، تا حال مرا بفهمید که دارند تنها تفریح شخصی من را ازم می گیرند( شاید بعدا باهاش پز هم بدهند) و بدانید چطور عیش من در آن روز منقص شد.
قسمت مضحک موضوع این جاست که چند روز پیش در ایستگاه متروی مصلی اعلام می کردند که به متکدیان کمک و از دستفروشان خرید نکنید و با ماموران انتظامی همکاری کنید( یعنی اینها را کت بسته تحویل دهید) و اینکه کمک به متکدیان و خرید از دستفروشان در ایستگاه ها و قطارهای مترو ممنوع است. (شنید ه ام در واگن های زنانه مترو میزان دستفروشی به حد غیر قابل تحملش رسیده است) این روش حل معضلات بخصوص معضلات اجتماعی و برخورد با معلول و نه علت دیگر جزء قاموس مدیران این دیار گل وبلبل شده است. از برخورد با معضل اعتیاد بگیرید و بیایید تا افزایش سن ازدواج ، افزایش آمار طلاق  و برخورد با بد حجابی تا دیگر مسایل اجتماعی.
مثلا اگر منبعد این زنان دستفروش در مترو ودر قسمت زنانه  کار و کاسبی نکنند ، دیگر این کار را نخواهند کرد؟ و مشکل اقتصادی شان حل می شود؟
مخلص کلام اینکه فقر روز افزون (به همراه افزایش اعتیاد به انواع مخدرها ) اخلاق وایمان را از دل های مردم رانده است.
واین درد وقتی تشدید می شود که با آمارهای رسمی کاهش تورم، کاهش نرخ بیکاری مواجه می شویم و به هر نحو مردم را ترغیب می کنند که جمعیت کشور را افزایش دهند . از همه عوام فریبانه تر اینکه اعلام می کنند : در عرض چند سال آینده فقر ریشه کن خواهد شد!
فقط می توانم بگویم : بسه دیگه! ساکت! ( من نوشتم "ساکت " شما به جای آن مترادف مناسبش را بخوانید)

--------------------
*امام علی (ع)
پی نوشت1: این لینک را ببینید و از این یکی  شرح مربوط به عکس لینک اول را بخوانید.
پی نوشت 2: دیشب بدترین فیلم زندگیم را از لحاظ موضوع ، محتوا و فیلمنامه دیدم ، "یکی از ما دونفر " ،  خسته نباشید خانم میلانی!

پسا پی نوشت:این آخرین پستم در دایناسور اصلی بود که به اینجا منتقل کرده ام.