دایناسور

کوتوله ها
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٩ امرداد ۱۳٩٠
 

 

چند وقت پیش طرحی از " مانا نیستانی" من را به فکر فرو برد و به نوشتن وادار کرد و این بار طرح برادر بزرگتر یعنی " توکا " باعث شد دست به قلم بشوم و از این طرح بگم و قصه این روزها را بگم. دوران ما دوران کوتوله هاست. کوتوله هایی که بر مسند مدیریت و قدرت نشسته اند و خود را زمامدار دیگران می دانند.

کوتوله هایی که برد دیدشان نهایتا تا نوک بینی یا همان دماغ شان است. کوتوله هایی که  شاید به علت تحقیر شدن و (به درستی) کوچک شمرده شدنشان در طول زندگی دچار عقده شده اند و حالا که دری به تخته خورده ،‌ شهر شلوغ شده و آب گل آلود ،می خواهند تاوان و انتقام روزهای سخت را از همه میان قامتان و بلند قامتان تاریخ بگیرند.

برای این ها تحمل بزرگ تر و بلند تر از خود امکان پذیر نیست. در طول تاریخ هم همین بوده است تنگ چشمان و کوته نظران ، بزرگان و دریا دلان را تاب نیاورده اند. یکی را در محراب، دیگری را در میدان ، یکی را در حمام ،یکی را در تبعید و کس دیگر را در خیابان به خون کشیده اند تا دیگر از دیدن بزرگی و بلند قامتی او زجر نکشند.

حالا تکلیف مردم چیست با این کوته قامتان تاریخ ؟ هم قد شدن  اجباری با اینان و فهمیدن و درک کردن به اندازه اینان ، هم قد شدن با این کوته فکران راه زنده ماندن و زیستن در کنارشان است.

اما مگر می شود در فهمیدن کوتاه آمد؟ آیا  در میدان درک عقب گرد وجود دارد؟ می توان چیزی را فهمید و بعد دیگر درکش نکرد؟

مگر می توان مراحل رشد را برگرداند؟

"در فهمیدن و احساس کردن راه بازگشت وجود ندارد ، می توان فراتر نرفت اما نمی توان فرود آمد ..." 

هبوط در کویرص 83/ دکتر شریعتی

این احمق ها به جای این که خود را بالا بکشند و رشد دهند تا دیگر کوته فکر نباشند ، می خواهند همه را چون خود کنند برای این هدف از هیچ کاری مضایقه نمی کنند.

می گویند عیسی(ع) در کنار مردگان و جذامیان و پیسان و... می زیست و فقط از یک جماعت می گریخت :

زاحمقان بگریز چون عیسی گریخت

                    صحبت احمق بسی خون ها که ریخت          مولانا

 

 این روزها در سازمان های دولتی این آفت همه گیر شده و کوتوله ها تمام کسانی را که بر آنان برتری دارند به انحای مختلف قلع و قمع می کنند .

مگر می توان بر افرادی برتر از خود حکومت کرد و مفتضح نشد؟ نه،  پس بهترین را ه هم قد کردن و بهتر از آن کوتاهتر کردن همه اطرافیان است. و بعد ساختن دنیای کوتوله ها.

----------------------

پی نوشت1:بخاطر عصبیت این مطلب عذر می خوام. اما واقعا این اتفاقات داره می افته و انگار گریز و گزیری از این فاجعه نیست !

پی نوشت2: به احترام شجاعت و حق گویی  "علی مطهری" در این دو سال و بخصوص آخرین مصاحبه او با خبرگزاری فارس کلاه از سر بر می دارم.


 
 
" گردو فروش "
نویسنده : محمد - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢۱ امرداد ۱۳٩٠
 

 

آدم ها

گردوها را پوست می کنند

به آب می اندازند

می فروشند.

آدم ها

ماهی ها را از آب می گیرند

پوست می کنند

می فروشند.

آدم ها

آدم ها  را می فروشند

پوست می کنند

به آب می اندازند

                                            آی آدم ها!!!

--------------------------

پی نوشت: انجمن دایناسورهای مقیم قرن بیست و یک همچنان عضو می پذیرد.


 
 
مرامنامه
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱٠ امرداد ۱۳٩٠
 

 

حدودا چهار سال پیش بود که تصمیم گرفتم با عده ای از دوستان و همکاران  انجمن دایناسورها را بیندازم. هفت هشت نفر را در کافه نادری جمع کردم و این جمع در ماه بعد به  پنج نفر تقلیل یافت و چند ماهی به طور مرتب ادامه داشت تا به بیماری ایرانی " عدم استمرار" یا " منقطع الجریان" گرفتار شد. این گروه همچنان هم گاه گداری در کافه نادری ، استخر  و یا مکان مناسب دیگر جمع می شود و از هر دری صحبت می کند و اعضا تجدید میثاقی! می کنند. اما دیگر تعداد اعضای انجمن دارد کمتر  از تعداد ابروهای یک صورت می شود و هرنوبت دایناسوری منقرض می شود  و به جمع آدم های اجتماع می پیوندد. 

الغرض در آن ایام مرامنامه ای تهیه کردم به نام "مرامنامه دایناسورها" تا هم خودمان همدیگر رابشناسیم و هم هم ! اگر عضو جدیدی آمد بداند ما چه هستیم و چه می گوییم.

جای این مرامنامه در این وبلاگ که به نام مطنطن و محترم " دایناسور" آراسته شده خالی بود.این مرامنامه را با کمترین اصلاح و ویرایش برای اطلاع خوانندگان عزیز در اینجا می آورم.

دوستانی که با بیش از هفتاد درصد این مرامنامه همزاد و همذات پنداری می کنند ،اعلام کنند تا "انجمن مجازی دایناسورهای مقیم قرن بیست و یکم " را تشکیل دهیم.

(در ضمن گوشه هایی از مرام و مسلک دایناسورها را در سمت چپ شمالی وبلاگ { درباره من } آورده ام  و با آوردن مصداق به شفاف سازی مواضع دایناسورها پرداخته ام ) 

****

مرامنامه دایناسورها 

دایناسورها بیش از کباب به کتاب عشق می ورزند

دایناسورها بیش از گوشت به دوست علاقه مندند

دایناسورها از "جمله" بیش از"لقمه" و از "داغ" بیش از "باغ " بهره می برند.

دایناسورها "شکم" بزرگ  ندارند اما "دل" بزرگ چرا!

دایناسورها برخلاف جثه بزرگ و مهیبشان اکثرا گیاه خوارند!!

دایناسورها برخلاف دو پایان دیگر که با دیدن پیتزا فروشی دلشان غنج می رود، با دیدن گل فروشی "غنج دل" می شوند.

دایناسورها بدلیل دستها و انگشتان زمختشان پول شماری را مانند کاسب ها بلد نیستند.

از قدیم گفته اند: "فلفل نبین چه ریزه..."  دایناسورها اصلا ریز نیستند و هرچه هستند همانند که می نمایند .

دایناسورها هنوز که هنوز است فرق میلیون و میلیارد را نمی دانند و هیچ دایناسوری نیست که بداند واحد بعد از میلیارد چیست!

به قول " ماکسی" در کارتون معاون کلانتر: دایناسورها  پشت اون چهره خشن ( ستاره حلبی) قلبی از گنجشک (طلا) دارند.

دایناسورها با توجه به هیکل بزرگشان و برای اینکه بتوانند همه دوستانشان را در خانه جمع کنند ،دوستان زیادی ندارند.

دایناسورها چون تجربه یک بار انقراض را دارند تمام تلاش خود را خواهند کرد که دیگر منقرض نشوند.چون از قدیم گفته اند " دایناسور عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود". البته آن ها می دانند که با تقدیر نمی توان در افتاد.

دایناسورها چون می دانند دیگران از آن ها می ترسند از راهی می روند که دیگران کمتر از آن عبور می کنند و ناخود آگاه از تورات (کلام خدا) پیروی می کنند که: " از راهی برویدکه رهروان آن کمند"

دایناسورها بعلت قد بلندشان این توانایی را دارند که همه چیز را از بالا می نگرند!

دایناسورها هم نژادان دیگری هم دارند که آن ها  بعضی اوقات خلف و بعضی وقت ها ناخلفند . مثل سوسمار و تمساح و آفتاب پرست و مارمولک...

دایناسورها هیچ وقت مثل تمساح اشک نمی ریزند . اشک دایناسور تنها اشک شوق است و اشک در غم دیگران.

دایناسورها به علت اندام خاصشان همیشه مراقبند که کسی را اذیت نکنند و به کسی آسیب نزنند.

پدربزرگ یک دایناسور در بچگی همیشه این شعر را برایش می خوانده که: مِی بخور، منبر بسوزان ، مردم آزاری نکن. دایناسورِ قصه ما سعی می کنند 
که هیچکدام از این سه کار را انجام ندهد.

دایناسورها برای جبران چهره زشت و خشن خود سعی می کنند که بیشتر بخندند و بخندانند.

و...


 
 
2 مرداد ،سالروز رفتن شاملو
نویسنده : محمد - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢ امرداد ۱۳٩٠
 

چندان که هیاهوی سبز بهاری دیگر

از فرا سوی هفته ها به گوش آمد،

با برف کهنه

که می رفت

از مرگ

من

سخن گفتم.

و چندان که قافله در رسید و بار افکند

و به هر کجا

بر دشت

از گیلاس  بنان

آتشی عطر افشان بر افروخت،

با آتشدان باغ

از مرگ

من

سخن گفتم.

***

غبار آلود و خسته

از راه دراز خویش

تابستان پیر

چون فراز آمد

در سایه گاه دیوار

به سنگینی

یله داد

و کودکان

شادی کنان

گرد بر گردش ایستادند

تا به رسم دیرین

خورجین کهنه را

گره بگشاید

و جیب دامن ایشان را همه

از گوجه سبز و

سیب سرخ و

گردوی تازه بیا کند.

پس

من مرگ خوشتن را رازی کردم و

او را

محرم رازی؛

و با او

از مرگ

من

سخن گفتم. 

و با پیچک

که بهار خواب هر خانه را

استادانه

تجیری کرده بود،

و با عطش

که چهره هر آبشار کوچک

از آن

با چاه

سخن گفتم، 

و با ماهیان خرد کاریز

که گفت و شنود جاودانه شان را

آوازی نیست، 

و با زنبور زرینی

که جنگل را به تاراج می برد

و عسلفروش پیر را

می پنداشت

که باز گشت او را

انتظاری می کشید. 

و از آ ن با برگ آخرین سخن گفتم

که پنجه خشکش

نو امیدانه

دستاویزی می جست

در فضائی

که بی رحمانه

تهی بود.

***

و چندان که خش خش سپید زمستانی دیگر

از فرا سوی هفته های نزدیک

به گوش آمد

و سمور و قمری

آسیه سر

از لانه و آشیانه خویش

سر کشیدند،

با آخرین پروانه باغ

از مرگ

من

سخن گفتم.

***

من مرگ خوشتن را

با فصلها در میان نهاده ام و

با فصلی که در می گذشت؛

من مرگ خویشتن را

با برفها در میان نهادم و

با برفی که می نشست؛

با پرنده ها و

با هر پرنده که در برف

در جست و جوی

چینه ئی بود. 

با کاریز

و با ماهیان خاموشی.

من مرگ خویشتن را با دیواری در میان نهادم

که صدای مرا

به جانب من

باز پس نمی فرستاد.

چرا که می بایست

تا مرگ خویشتن را

من

نیز

از خود نهان کنم.