دایناسور

ذهن صفر و یکی
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
 

خیلی وقت است که دارم به موضوع " تفکر فازی" و تفاوتش با تفکر " باینری" یا " ذهن صفر و یکی" و تاثیر آن در روابط اجتماعی و بین‌فردی و رابطه اش با پیشرفت و توسعه یافتگی جوامع فکر می کنم.

 یادداشت های زیادی هم در این خصوص و طی دو سه سال اخیر تهیه کرده و جمع آوری کرده ام که در انتظار مجالی هستم تا این نوشته ها و افکار تبدیل به یک مقاله بلند و یا یک کتاب بشود که در این صورت یکی از آرزوهایم محقق خواهد شد.

یکی از اثرات نداشتن ذهن و تفکر فازی را می توان در روابط بین فردی از جمله روابط مابین دوستان و روابط خانوادگی دید و مطالعه کرد.

چه دوستی‌های عمیق و چه روابط عاشقانه‌ای که با یک اختلاف، اشتباه یا لغزش نابود شده و تبدیل به کینه و کدورت شده‌است.

"ذهن صفر و یکی" مردم و اطرافیان را به دو دسته دوست و دشمن تبدیل می کند و نمی تواند چیزی جز صفر و یک را تصور کند و بفهمد.

نگاهی به یک دارنده "ذهن صفر و یکی":

اگر با کسی دوست شدی دیگر هر چه داری برایش رو کن

 سفره دل را برایش باز کن

 تمام وقتت را برایش بگذار

تکیه ات را تمام عیار به او بده

همه خوبی ها را در او ببین و در نتیجه از او انتظار اشتباه و خطا و بدی نداشته باش چرا که اگر بدی کند دیگر دوست نیست و اگر دوست نباشد لاجرم دشمن است.

دیوار اعتمادی که از او برای خود ساخته ای چنان ویران کن که اثری از آن نماند.

همان کسی را که تا دیروز "عشق من" و" عزیزم" و "جانم" و "مای هانی" می خواندی حالا که به خواسته ات بی اعتنا بوده و یا اشتباهی از او سر زده "دشمن من" و " عوضی" و "مرده شور برده"  و "نمک به حروم" بخوان و دلت را از کینه اش لبالب کن.

چرا که مگر می شود کسی را مابین "دوست جانی" و "دشمن خونی" تصور کرد ؟!

مگر عدد پایین تر و پست تر از " یک" ، "صفر" نیست؟!

کسی که دیگر برای تو " یک" نیست پس " صفر" است !

این نوع طرز تفکر علاوه بر اثرات منفی اجتماعی، می تواند صاحبش را هم نابود می کند. شکست های عاطفی، فشار های عصبی، روح و جان او را به فنا می برد. فقط تصور کنید کسی را که مردم حاضر در یک پارک شلوغ را تنها در دو هیات دوست و دشمن می ببیند!

شاید بتوان با تقویت ذهن و میل دادن آن به سمت " فازی" علاوه بر ترویج مهر و عفو و بخشش و دوستی، فضای جامعه را از دوقطبی شدن و تنش و عصبیت دور کرد.

پذیرش انسان ها همانطور که هستند و کنار آمدن با آنها با همه خوبی ها و بدی هاشان و باور این حقیقت که انسان کامل در دسترس ما وجود ندارد و تغییر دادن انسان ها از ما ساخته نیست ( متحول شدن یک شبِ کار شخصیت های ساخته و پرداخته سریال های تلویزیون است) و وظیفه ما هم این نیست  می تواند دنیایمان را آرام تر و کم تنش تر می کند.

بنظر من آنچه وظیفه ماست تنظیم روابط و تصمیم گیری در خصوص تعامل یا عدم تعامل و چگونگی برقراری ارتباط با دیگران است و نه تلاش برای تغییر دادن دیگران. چرا که کسانی از ما تبعیت می کنند و رفتارشان را مطابق با عقاید و سلایق ما تنظیم می کنند که ما را دوست داشته باشند و یا قبول داشته باشند ( یا هردو)

 پس به جای تلاش بیهوده برای تغییر دادن دیگران، همانطور که هستند بپذیریم شان و تحملشان کنیم کمیت وتنها کیفیت روابطمان را با این افراد کاهش دهیم و امید وار باشیم که بتوانیم با رفتارمان بر رفتارشان تاثیر بگذاریم و اگر به هیچ شکل قابل تحمل نیستند روابطمان را با آن ها قطع کنیم.  

و این ها را فقط یک ذهن صفر و یکی معادل با بی قیدی، هرهری مذهبی و بی توجهی به جامعه و اطرافیان و کنارآمدن با هر پلیدی و زشتی تفسیر می کند.

بیشترخواهم نوشت

 ===========

 پی نوشت سینمایی:

در ایام تعطیلات عید " آرتیست" را دیدم، فیلمی خوب و خاص ( سیاه و سفید وصامت) با داستانی ساده اما مهم که علاوه بر روایت تاریخ سینما و دوران گذار از سینمای صامت به سینمای ناطق به داستان اوج و حضیض ستاره ها و همچنین فرایند پذیرش تغییر و مقاومت های اولیه با هر پدیده نو می پردازد.

بازی خوب نقش اول فیلم (که تلفظ و یادگیری اسمش مانند اسم کارگردان فیلم بسیار سخت است) که جایزه اسکار را نصیبش کرد فیلم را که تقریبا بدون دیالوگ است دیدنی و دوست داشتنی کرده است.