دایناسور

سانسور
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳ تیر ۱۳٩۳
 
سانسور؛ نه، نظارت خود بر خود، آری
 
بهاءالدین خرمشاهی
 
حدود دوهفته پیش (20خرداد93) خبرنگاری از خبرگزاری ایسنا با من تلفنی تماس گرفت و نظر من را درباره سانسور جویا شد. بهترین راه این بود که بگویم جواب کتبی می‌دهم - مانند حالا که این توضیح را می‌نویسم- اما در املای تلفنی، گوینده - که کارش با نویسنده فرق دارد و گفته‌های خود را نمی‌بیند - همواره مشکل به‌بار می‌آید. و این دومین‌بار است که گفته تلفنی من باعث سوءتفاهم می‌شود. به‌ویژه آنکه ایسنا تیترسازی داغ و شاید به طریق جورچین از گفته‌های من فراهم آورده است: «در همه شئون زندگی به سانسور نیازمندیم.» سند اینکه من این حرف را زده یا نزده‌ام اگر باشد لابد باید یک فایل صوتی در دست ایسنا باشد. ولی صادقانه عرض می‌کنم که بنده در آن گفت‌وگوی تلفنی این حرف را با این الفاظ و عبارت‌پردازی نگفته‌ام. این حرف شعار فاشیست‌ها و نازی‌ها و حکومت‌های توتالیتر است. هرچه باشد بیش از 43سال است که قلم می‌زنم و مقاله می‌نویسم و چه‌بسیار خوانندگان می‌دانند که من غیرسیاسی هستم و این حرف را فقط یک راست افراطی بی‌قانون می‌تواند زده باشد.
در خبرگزاری یا رسانه‌ دیگری که از ایسنا نقل کرده‌اند آن تیتر غیرعادی به این صورت تغییر شکل داده است: «در همه شئون زندگی به نظارت بر خود نیاز داریم» ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟
من صریحا هرقدر که با سانسور مخالفم، با نظارت بر خود و مواظبت بر گفتار، نوشتار و کردار خود موافقم و این همان «محاسبه نفس» و «حاسبوا قبل ان تحاسبو» است که هم در شریعت و اخلاق وارد است و هم در طریقت یا عرفان و نقطه مقابل آن هم نادرست است. زیرا طبق قانون منطق هر گزاره یا خودش درست است یا عکس آن. عکس این گزاره که باید در تمامی شوون زندگی [بر گفتار، نوشتار و کردار خود نظارت و مواظبت داشت] چنین می‌شود که باید در این شوون، خودبه‌خود نظارت و مواظبت نداشت که هیچ فرد سالم و عاقل و اخلاقی‌ای با آن موافقت ندارد.
 از همه دوستان دیده یا نادیده که ده‌ها «ایمیل» به نشریه ارجمند «بخارا» در اعتراض به آن نوشته فرستاده‌اند سپاسگزارم و باز در همین جوابیه موضع و نظرگاه خود را روشن‌تر خواهم کرد و در پاسخ به کلپتره‌های آقای عالمی در ستون طنزش در «شرق»، که به خیال طنز نوشته و هجوی بیش نیست، از قول حافظ می‌گویم:
مدعی گو لغز و نکته به حافظ مفروش
کلک ما نیز زبانی و بیانی دارد
همچنین:
حسد که می‌بری ‌ای سست طنز بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن خداداد است
اما به‌راستی بنده گفته‌ام: 1- خودسانسوری خلاقیت هنرمند راستین را از بین نمی‌برد.
 2- بعضی هنرمندان خود را لوس می‌کنند و کاتب وحی می‌انگارند.
در پاسخ و شرح جمله اول عرض می‌کنم.
1- بنده حدود 15سال پیش سه مقاله درباره سانسور یا ممیزی نوشته‌ام که چاپ و تجدیدچاپ شده. شرح این معنا و این مطلب در آنها بهتر آمده و اگر ناشری اعلام آمادگی کند، حاضرم آن سه مقاله را عینا با این مطلب کنونی و یک مقاله دیگر در کتابی 100 تا 120صفحه‌ای تقدیم کنم و به نقدهای جدی پاسخ جدی بدهم. آن سه مقاله یکی «بن‌بست ممیزی کتاب» نام دارد که محتوایش از عنوانش برمی‌آید.
دومی «حل مسایل نشر یا نشر حل‌المسایل» و سومی «خودسانسوری» نام دارد.
در سال‌های اوایل انقلاب، آقای باقر مومنی می‌گفت صدها اثر ارزشمند و عالی در سانسور ‌گیر کرده که اگر منتشر شود چنین و چنان می‌شود. در چندسال اول انقلاب هیچ‌گونه ممیزی‌ای نبوده و همه آن آثار منتشر شد و در عالم فرهنگ، ‌آب از آب تکان نخورد. یعنی حداکثرش صد، 200 کتاب مانند هر صد، 200 کتاب دیگر بود، بی‌آنکه شاهکارهایی در میان باشد.
بنده در آن مقاله و این خبر ایسنا، همواره «خودسانسوری» را به معنای «مواظبت خودبه‌خود» دانسته‌ام و در مقاله «خودسانسوری» این معنا را مبسوط شرح داده‌‌ام. منتها چون «مواظبت خود‌به‌خودی» اصطلاح نبود، ناگزیر اصطلاح مشهور‌ «خودسانسوری» را به کار برده‌‌ام.
در این حدودا 30سالی که ممیزی اعمال می‌شود د‌ه‌ها اثر خلاقانه منتشر شده و چون از صافی سانسور گذشته یا خلاقانه‌بودنش را از دست داده، که نداده یا لابد خلاقانه نبوده.
یک حرف صریح من به‌عنوان فردی قانونگرا از همین ملت شریف این است که آیا می‌توان به‌عنوان خلاقیت، قانون اساسی را نقض کرد؟ آن‌هم قانونی که بالصراحه سانسور را نفی و نهی کرده، ولی واقع‌بینانه سه تبصره دارد که آثار فرهنگی- هنری نباید با اسرار و مصالح مملکتی، اخلاق و عفت عمومی و مسایل دینی و مذهبی تعارض داشته باشد. باز مانند آنچه قبلا گفته شد این گزاره‌ها یا خودشان درست و لازم‌الرعایه است، یا عکسشان، و شق سوم هم ندارد و چون عکس آنها عقلایی و مقبول نیست لاجرم خودشان منطقا و اخلاقا و عملا درست است.
2- اما در مورد اینکه گفته‌ام بعضی هنرمندان خود را لوس می‌کنند، صریحا عذر می‌خواهم، با درود و بدرود.

 
لینک خبر :  http://sharghdaily.ir/?News_Id=38080

 
 
نظم نو
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢٧ دی ۱۳٩٢
 

نظم نو

در نظم نو من قصد داشته و دارم که با چیدمان جدید مصراع یا ابیات شعرهای یک شاعر و یا چند شاعر معنایی جدید ایجاد، معنایی را پر رنگ و یا معنای واحدی را تقویت کنم.

پیش از این به صورت طنز یا هجو از ابیات شاعران استفاده شده است اما این گونه را تابحال من ندیده ام ( البته اگر موردی یافت شود من بدون مجادله تسلیم می شوم)

عنوان "نظم نو" را از "شعر نو" و همچنین نظم دادن مجدد گرفته ام و این که چه اتفاقی افتاد تا به این فکر افتادم باشد برای بعد؛ اما فقط همین قدر بگویم که عامل اصلی آن، بیت دومی ( اگر بتوان بیت نامیدش) است که در زیر آمده است.

نظر دوستان در مورد این چند بیت یا خط و یا نظم نو برای من بسیار مهم است

 1

من طربم، طرب منم
اما تو باور مکن
 مولانا و سید علی صالحی

2

هر که را اسرار عشق آموختند
آنرا که خبر شد خبری باز نیامد
حافظ و سعدی

3

هوا بس ناجوانمردانه سرد است
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
 مهدی اخوان ثالث و فروغ فرخزاد

4

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم
بِنَماند هیچ اش الا هوس قمار دیگر
 مولانا

5

در نظر بازی ما بیخبران حیرانند
تا اشارات نظر نامه رسان من و تست
 حافظ و سایه

 6

اشک رازی است لبخند رازی است عشق رازیست
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
 احمد شاملو و مولانا

7

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم
باز کن دکان که وقت عاشقی است
 مولانا و محمد صالح علا

 8

من از درمان و درد و وصل هجران
ساقیا باده بده شادی آن کین غم از اوست
باباطاهر و سعدی

9

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
پسندم آنچه را جانان پسندد
حافظ

10 

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

به تماشا سوگند و به آغاز کلام

 حافظ و سهراب سپهری

 11

دلگیرم از دست خودم کاش عاشقت نمی شدم

بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست

 لا ادری و حافظ

 12

دل ما هرچه کشید از تو کشید

دردم از یارست و درمان نیز هم

سایه و حافظ

 13

 غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
هر چه آن خسرو کند شیرین بود

سعدی و رودکی

14

دی شیخ با چراغ گشت گرد شهر

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

 مولانا و حافظ

ادامه دارد...



 
 
به چمن درآ
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢۸ تیر ۱۳٩٢
 
 
ستم‌است اگر هوست‌ کشد که به‌ سیر سرو و سمن درآ
تو زغنچه‌ کم ندمیده‌ای‌، در دل‌گشا به چمن درآ
پی نافه‌های رمیده بو، مپسند زحمت جستجو
به خیال حلقهٔ زلف او گرهی خور و به ختن درآ
نفست اگرنه فسون دمد به تعلق هوس جسد
زه دامن تو که می‌کشد که در این رباط‌ کهن درآ
هوس تو نیک و بد تو شد، نفس تو دم و دد تو شد
که به این جنون بلد توشد که به عالم تو و من درآ
غم انتظار تو برده‌ام به ره خیال تو مرده‌ام
قدمی به پرسش من‌گشا نفسی چو جان به بدن درآ
چو هوا زهستی مبهمی به تأملی زده‌ام خمی
گره حقیقت شبنمی بشکاف و در دل من درآ
نه‌هوای اوج و نه پستی‌ات نه خروش هوش و نه مستی‌ت
چوسحر چه حاصل هستی‌ات نفسی شو و به‌سخن درآ
چه‌ کشی زکوشش عاریت الم شهادت بی‌دیت
به بهشت عالم عافیت در جستجو بشکن درآ
به‌ کدام آینه مایلی‌ که ز فرصت این همه غافلی
تو نگاه دیدهٔ بسملی مژه واکن و به‌ کفن درآ
زسروش محفل‌ کبریا همه وقت می‌رسد این‌ندا
که به خلوت ادب و وفا ز در برون نشدن درآ
بدرآی بیدل ازین قفس اگرآن طرف‌ کشدت هوس
تو به‌غربت آن‌همه خوش‌ نه‌ای‌ که‌ بگویمت به‌وطن درآ

 
 
شعر
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢٦ دی ۱۳٩۱
 

ای قسمت من از قسم والقلم و نون !

دوشیزه دیوانه من! جوجه مجنون !

 ای هرم نگاهت سبب گرمی بندر  !

شیرین پریشان من ای قند قلندر !

 ای آخرت و حال من ای آخر اول !

سیب ازلی پیش تنت میوه تنبل !

 ای یک شبه دیوانه شدن از برکاتت !

دیوان غزل حاصل حمد حرکاتت !

 زنجیر شما بر من بی دین همه نعمت !

« زن_ جیره» ! دلخواه من از این همه نعمت !

ای خاتمه برتری کوه بر انسان !

پایان خوش سلطه اندوه بر انسان !

ای مهر تو چون مادر و قهر تو چو کودک !

تا بوده ندیده است کسی مثل تو کودک !

 ای ماهی قرمز تو کی از آب پریدی ؟ 
رویای مرا دیدی و از خواب پریدی ! ؟

 بادی ! ؟ که از این راه پر از خاک گذشتی ؟

یا آب ؟ که از این همه گل پاک گذشتی ؟

 چون خنده ای آهسته به لبهام نشستی !

بی داشتن دانه در این دام نشستی !

 زنجیر مرا از کف تقدیر گرفتی

مستی به من آموخته تخدیر ، گرفتی !

 دیدم که نگاهت غم در این نشاط است !

گیسوی تو مجموعه ی پلهای صراط است !

 تا دست به دستت زدم از برق پریدم

خورشید تو را دیدم و تا شرق پریدم !

 دیدم عرق شرم دو تا سیب رسانده !

آتش به گلستان تو اسیب رسانده !

 آنگونه که آدم هوسش را ز زن آموخت

چشم تو به من شیوه شیطان شدن آموخت !

«شمسم» شدی و «مولویم» کردی و رفتی !

با چند غزل «منزوی» ام کردی و رفتی !

 چشمان تو درویش شد و شور به من داد

در پنجه ام آتش زد و تنبور به من داد !

 ناگاه به هم ریخت فعول و فعلاتم !

من مشتعلٌ مشتعلٌ مشتعلاتم !

 سوگند به خالت که نه « هندی» نه «عراقی» است

مستی سیهم چشم سیاه تو چو ساقی است !

 هیچ آیینه در حسن تو تاثیر ندارد

                               یک بیت نیازی به دو تفسیر ندارد !          غلامرضا طریقی

===================================================

 قول میدم امتحانات که تموم شد به شکل جدی به وبلاگ نویسی بپردازم. یکی دو تا مطلب سینمایی طلبتون (پذیرایی ساده و...) یکی دو تا مطلب اجتماعی و سیاسی (تکثیر تاسف انگیز م.ا  و ملت اخته ) هم منتظر دایناسور تنبلند.


 
 
بهاری که عاشق شده
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱ مهر ۱۳٩۱
 

آغاز پاییز و اول مهر یاد آور کلی خاطره است.

کلی آهنگ از پاییز کورش یغمایی تا پاییزی که ابی و سیاوش قمیشی خواندند.

کلی شعر در مورد پاییز و کلی عکس و تصویر از رنگ آمیزی این فصل عجیب.

خاطرات مدرسه و دوستی های بی ادعا و توقع.

و صدای خش خش برگهای خشک زیر پای عابر خسته.

فصل نو بر شما مبارک باد!

یکی از بهترین تفریح ها در پاییز قدم زدن بی هدف در بعد از ظهر هاست این لذت را از دست ندید.

*  شاعر درجه یک روزگار ما آقای قربان ولیئی هم صاحب وبلاگ شدند. نام وبلاگشون را از یکی از مجموعه شعرهاشون وام گرفته اند: ترنم داودی سکوت

* کتاب  دیجیتالی (ebook) "قدمت روی چشم" را که توسط خانم پارسایی معرفی شده دانلود کنید و بخوانید.


 
 
گزارش کار
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱٧ شهریور ۱۳٩۱
 

1. سفر (چندین روز)

2. بیماری (2 تا 3 روز)

3.  دوران نقاهت (2 روز)

4. فیلم بینی:

- ضد گلوله : خوب بود. با در نظر گرفتن اینکه اولین فیلم کارگردانش بود و از کمبود امکانات و بودجه رنج می برده . درضمن موسیقی فیلم کار گروه مورد علاقه من " دنگ شو " است. آهنگ آخر فیلم را از دست ندید به نام" بزن بریم بهشت".

مرد عوضی: از استاد همیشه سینما هیچکاک که واقعا کارش درسته.البته نسخه دوبله فیلم را دیدم که اون هم عالی بود .تنها سانسورهای مسخره نسخه های رسمی آزار دهنده است.

- گشت ارشاد: اونقد هم که می گفتند فیلم بدی نیست ( نظرم داره به نظر فراستی نزدیک میشه)  سعید سهیلی فیلم را کم نقص ساخته، بازی ها بخصوص بازی  فرخ نژاد خوبه. طنزهای فیلم خوب در اومده. پایان بندی  متفاوتی داره و نسبت به "زندگی خصوصی" یه سر و گردن بالاتره. 

- صبح بخیر ویتنام: فیلم معروفی با بازی رابین ویلیامز که تقریبا یه تنه فیلم را می چرخونه و بعید می دونم کس دیگری می تونسته این فیلم را با این کیفیت بازی کنه. در فیلم نقش یه گوینده رادیو را بازی می کنه که برای اجرای برنامه برای سربازان آمریکایی مستقر در ویتنام به اونجا میره. 

5. موسیقی:

- آلبوم ترانه های رامی: موسیقی و اجرای  زیبای ابراهیم منصفی (1324-1376)با لهجه بندرعباسی که سرشار از غم و عشقه. این بندر عباس هم خوانندگانی دارد! روح رامی و ناصریا شاد!

6- کتابخوانی:

- چند کتاب مرتبط با درس و دانشگاه

- خاطرات شیخ ابراهیم زنجانی:( هنوز تمام نشده) این مرد از رجال معروف دوران مشروطه بوده و مهمترین دلیل معروفیتش محاکمه و صدور حکم اعدام برای شیخ فضل اله نوری است. کتابی بسیار خواندنی و جذاب و تفکر برانگیز. این کتاب یکبار و و در دوران اصلاحات ( فحش آبدار بدید) چاپ شده است و نسخه افست آن را شاید بتوانید از دست دوم فروشهای انقلاب بخرید. نظراتش در مورد اساس و بنیان اسلام (ص 77 به بعد) خواندنی و  است و جای فکر دارد.

- سوموکاری که نمی توانست تنومند شود: اثری دیگر از اریک امانوئل اشمیت دوست داشتنی که داستان آن جنبه های روانشناسانه دارد و مثل همه کتابهای این نویسنده خواندنی است.

- نامه های کوفی : مجموعه شعری از سعید بیابانکی که عنوانش را از فصل سوم اش گرفته است و دو فصل دیگرش غزل است .

ناگه ز سمت عشق وزیدن گرفت شعر

در سینه سوخت، بوی شنیدن گرفت شعر

از حال رفته بودم و آمد سر مرا 

چون مادری صبور به دامن گرفت شعر

از این تعجبم که گناهان خویش را

انکار کرده بودم گردن گرفت شعر

...

چسبید از ابتدای تولد به غم، به درد

بوی صفای لاله و لادن گرفت شعر

ابیاتی از غزل لاله و لادن 

7. زیاده عرضی نیست فقط منو دعا کنید که کارم بیشتر از همیشه پیش خدا گیره.

 


 
 
مژده
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱٤ تیر ۱۳٩۱
 

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

 

این ترانه طنز را بخوانید

این رباعی های طنز را هم بخوانید


 
 
لذت دیوانگی
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ٩ تیر ۱۳٩۱
 

عاقل به کنار آب تا پل می جست

دیوانه پا برهنه از آب گذشت

صائب

 

=======

پی نوشت: امتحان دارم


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳٩۱
 

خواهی که مه و زهره چون مرغ فرود آید

زان مِی که به کف داری یک رطل به بالا ده

مولانا


 
 
مرد بی وطن *
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

حدود دو سال پیش و از طریق این وبلاگ با این سایت جالب آشنا شدم، در آن جا میتوانید متنی (به زبان انگلیسی) بنویسید تا این سایت به شما بگوید طرز نگارشتان به قلم کدام نویسنده شبیه است.

فقط باید یکی ار یادداشت هاتون را ترجمه کنید ( می تونید از گوگل ترجمه استفاده کنید) و تو محل مورد نظر قرار بدهید.

این کار را اول فقط برای سرگرمی انجام دادم اما نتیجه آن آشنایی بیشتر و علاقه مند شدن به یک نویسنده دوست داشتنی بود که به زعم این سایت شیوه نگارش و قلممان شبیه به هم است ( البته درستش اینه که بگم: قلم من شاید شبیه این نویسنده فقید باشه)

آن نویسنده "کرت ونه گات"Kurt Vonnegut ) ) است که با خواندن چند صفحه از کتاب هایش، به علاقه مندان او اضافه خواهید شد.

احتمالا خیلی از دوستان این نویسنده دوست داشتنی را می شناسند .اما برای خالی نبودن عریضه این متن را بخوانید تا بیشتر با دنیای ونه گات آشنا شوید:

سخنرانی "ونه گات" در مراسم فارغ التحصیلی دانشگاه MIT

اگر میخواستم برای آینده ی شما فقط یک نصیحت بکنم، راه مالیدن کرم ضد آفتاب را توصیه میکردم.

خواص مفید آثار مفید و دراز مدت کرم ضد آفتاب توسط دانشمندان ثابت شده است، در حالی که سایر نصایح من هیچ پایه و اساس قابل اعتمادی جز تجربه های پر پیچ و خم شخص بنده ندارند. 

اینک این نصایح را خدمتتان عرض میکنم.

قدر نیرو و زیبایی جوانیتان را بدانید، ولی اگر هم ندانستید، مهم نیست!

روزی قدر نیرو و زیبایی جوانی تان را خواهید دانست که طراوت آن رو به افول گذارد.

اما باور کنید تا بیست سال دیگر، به عکسهای جوانی خودتان نگاه خواهید کرد و به یاد می آورید چه امکاناتی در اختیارتان بوده و چقدر فوق العاده بوده اید.

آن طور که تصور می کردید چاق نبودید.همه چیز در بهترین شرایطش بوده تا شما احساس خوب داشته باشید.

نگران آینده نباشید.

اگر هم دلتان میخواهد نگران باشید، فقط این را بدانید که نگرانی همان اندازه مؤثر است که جویدن آدامس بادکنکی در حل یک مساله ی جبر.

مشکلات اساسی زندگی شما بی تردید چیزهایی خواهند بود که هرگز به مخیله  نگرانتان هم خطور نکرده اند، از همان نوعی که یک روز سه شنبه ی عاطل و باطل ناگهان احساس بد پیدا می کنید و نسبت به همه چیز بدبین میشوید!

با دل دیگران بی رحم نباشید و با کسانی که با دل شما بی رحم بوده اند، سر نکنید.

عمرتان را با حسادت تلف نکنید. گاهی شما جلو هستید و گاهی عقب.

مسابقه طولانی است و سر انجام، خودتان هستید که با خودتان مسابقه میدهید.

ناسزا ها را فراموش کنید.

اگر موفق به انجام این کار شدید راهش را به من هم نشان بدهید.

نامه های عاشقانه ی قدیمی را حفظ کنید.

صورت حسابهای بانکی و قبضها و ... را دور بیاندازید.

اگر نمی دانید می خواهید با زندگیتان چه بکنید، احساس گناه نکنید.

جالبترین افرادی را که در زندگی ام شناخته ام در 22 سالگی نمی دانستند میخواهند با زندگیشان چه کنند.

برخی از جالبترین چهل ساله هایی هم که می شناسم هنوز نمیدانند.

تا میتوانید کلسیم بخورید.

با زانوهایتان مهربان باشید. وقتی قدرت زانوهای خود را از دست دادید کمبودشان را به شدت حس خواهید کرد. 

ممکن است ازدواج کنید، ممکن است نکنید. ممکن است صاحب فرزند شوید، ممکن است نشوید.

ممکن است در چهل سالگی طلاق بگیرید، احتمال هم دارد که در هشتاد و پنجمین سالگرد ازدواجتان رقصکی هم بکنید.

هرچه می کنید، نه زیاد به خودتان بگیرید، نه زیاد خودتان را سرزنش کنید.

انتخابهای شما بر پایه ی 50 درصد بوده، همانطور که مال همه بوده.

دستورالعملهایی که به دستتان میرسد را تا ته بخوانید، حتا اگر از آنها پیروی نمی کنید.

از خواندن مجلات زیبایی پرهیز کنید. تنها خاصیت آنها این است که بشما بقبولانند که زشتید.

با خواهران و برادران خود مهربان باشید.

آنها بهترین رابط شما با گذشته هستند و به گمان قوی تنها کسانی هستند که بیش از هر کس دیگر در آینده به شما خواهند رسید.

به یاد داشته باشید که دوستان می آیند و می روند، ولی آن تک و توک دوستان جان جانی که با شما می مانند را حفظ کنید.

برای پل زدن میان اختلافهای جغرافیایی و روشهای زندگی سخت بکوشید، زیرا هرچه بیشتر از عمر شما بگذرد، بیشتر پی می برید که به افرادی که در جوانی می شناختید محتاجید.

سفر کنید

برخی حقایق لاینفک را بپذیرید: قیمتها صعود می کنند، سیاستمداران کلک میزنند، شما هم پیر میشوید.

و آنگاه که شدید، در تخیلتان به یاد می آورید که وقتی جوان بودید قیمتها مناسب بودند، سیاستمداران شریف بودند، و بچه ها به بزرگترهایشان احترام میگذاشتند.

به بزرگترها احترام بگذارید.

توقع نداشته باشید که کس دیگری نان آور شما باشد. ممکن است حساب پس اندازی داشته باشید.

شاید هم همسر متمولی نصیبتان شده باشد. ولی هیچگاه نمی توانید پیش بینی کنید که کدام خالی میشود یا بشما جاخالی می دهد.

خیلی با موهایتان ور نروید وگرنه وقتی چهل سالتان بشود، شبیه موهای هشتاد ساله ها میشود.

دقت کنید که نصایح چه کسی را می پذیرید، اما با کسانی که آنها را صادر می کنند بردبار و صبور باشید.

نصیحت ، گونه ی دیگر غم غربت است.

ارائه آن روشی برای بازیافت گذشته از میان تل زباله ها، گردگیری آن و ماله کشیدن بر روی زشتی ها و کاستی هایشان و مصرف دوباره آن به قیمتی بالاتر از آنچه ارزش دارد، است.

اما اگر به این مسایل بی توجه هستید لااقل حرفم درمورد کرم ضد آفتاب بپذیرید

-       
"خدا حفظ‌تان کند، دکتر که‌وارکیان" هم نام کتابی از این نویسنده است که  امسال از نمایشگاه کتاب خریدم

×  عنوان مطلب نام کتابی است از ونه گات


 
 
... قدرت مردم
نویسنده : محمد - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳٩٠
 

 

وقتی این طرح (کاریکاتور) پر مغز و متفکرانه را دیدم اونقدر لذت بردم و من را به فکر فرو برد که با خودم گفتم: حتما باید چند خطی درموردش بنویسم و احسنت بگم به کسی که این طرح را آفریده (کسی می دونه کار کیه؟)

قدرت مردم، قدرت افکارعمومی، اراده مردم، صدای مردم،... وقتی از بالقوه به بالفعل تبدیل میشه که تک تک مردم به این قدرت آگاه باشند و باورش داشته باشند. والا اکثر مردم بشکل ناخود آگاه و از  پیش تعریف شده (دیفالت) تصویر و باوری عکس و وارون این طرح را دارند. مردم تصور می کنند که این حکام و روسا هستند که آنان را نگه داشته و حفظ می کنند و وای به روزی که سایه شون از سر مردم کم شه!

اما از طرف دیگه اکثر حکام از این قدرت خبر دارند و از هر راهی تلاش می کنند تا مردم را "پای کار" نگه دارند و افکار عمومی را تحت کنترل خود داشته باشند. هرچند بیشتر سردمداران گذشته تاریخ (و درصدی از معاصرین) اجازه نمی دادند   (و نمی دهند) مردم از قدرت عظیم خودشون اطلاع پیدا کنند.

دوست دارم حالا که کار به اینجا کشید به نقش روشنفکران و نخبگان در تغییر نگرش عامه و افزایش آگاهی آنها هم اشاره‌ای بکنم.

اون کسی که در تصویر داره صحنه را ترک می کنه شاید یکی از همین روشنفکران باشه؟ اما چرا تنها؟  فکر می کنید با مردم حرف زده؟ اصلا زبان مردم عادی (توده) را بلده؟ مردم بهش اعتماد دارند ؟ (آدم حسابش می کنند؟) یا شاید اصلا به مردم امید نداره و اصلا باهاشون حرف نزده؟ البته بعید هم نیست که مردم پشت سرش راه بیفتند؟ (خوش بینانه)

- در این تصویر رسانه (تریبون) تو دست یک نفره که روح جمعی را داره هدایت می کنه. می دونیم که تسلط بر افکارعمومی بدون داشتن "رسانه های کارآ" تقریبا غیر ممکنه.

تو جامعه آزاد و آرمانی آگاهی بخشی، اطلاع رسانی شفاف و صحیح با استفاده از زبان عامه مردم و افزایش سواد رسانه ای (ساختن مخاطب فعال نه منفعل) از وظایف رسانه های مستقل و مردمیه. میشه گفت: میزان موفقیت این رسانه ها درانجام وظیفشون با میزان پیشرفت جوامع رابطه مستقیم داره.

- آیا تنها راه پیشِ روی مردم برای داشتن جامعه آزاد و سالم، ساقط کردن حاکم و رییسه نابلد و مستبده؟

 فکر کنم اگه هر دو طرف از جایگاه و قدرتشون آگاه باشند و وظیفشون را بدونند، دیگه نیازی به حذف و سقوط و قهر و خون و خون ریزی نباشه؟ 

- یه موضوع هم که بیشترمون فراموش می کنیم اینه که اون کسی که پشت تریبونه و قدرت را در دست داره از بین خود مردم اونجا رفته ( شاید بهترین و مناسب ترین نفر نباشه - اصلحترین- ولی عضوی از ما بوده و در بین ما رشد کرده) و چه تضمینی وجود داره که با رفتن اون شخص بهتری جایگزینش بشه؟ (مثلی هست بین مردم: بد نرفته که خوب بیاد) اصلا از کجا معلوم اگه خود ما هم جای اون بودیم همینطوری رفتار نمی کردیم؟!

ببینید یه تصویر خلاقانه و مغزدار چقدر سوال و فکر تو ذهن آدم ایجاد می کنه! یکی از رسالت های هنر همین ایجاد فکر و سوال در ذهن آدم هاست (نه پاسخ به سوالات)

این هم یادداشت  یکی از دوستان دوست خوبم( ف.ن) است که  بعد از دیدن و خوندن این مطلب نوشته :

این تصویر یا هر اسم دیگه ای که داره بسیار گفتنی ها داشت که مهمترین هاش رو به قلم روان خودت گفتی من فقط چند نکته علمی رو اضافه می کنم:

در جامعه شناسی پارادایم های متفاوتی وجود داره که مکاتب مختلف حول آن شکل میگیرند برخی ساختارگرا و برخی کنش‌گرا هستند که اولی پدیده های تاریخی و اجتماعی را از طریق ذات منحصر به فرد ساختارها بررسی میکند و دیگری بر اساس نقشی که عاملان اجتماعی ایفا مینمایند که البته هردو روش فاقد کفایت لازم برای تحلیلی دقیق می باشد. عمده جامعه شناسان معاصر عنصر تحلیلی خود را بر دیالکتیک ساختار و عاملیت بنا نهاده اند مانند نظریه ساخت یابی آنتونی گیدنز، ریخت بندی نوربرت الیاس،ملکه ومیدان پی یر بوردیو ، زیست جهان و نظام هابرماس و ...

هرکدام از دیدگاههای فوق در عین شباهت ها تفاوت های خاص خود را دارد اما از نظر من این روش تحلیل درست تری را ارائه می دهد چرا که در هم تنیدگی کنشهای اجتماعی به منظومه ای منسجم(ساختار) می انجامد که گویی ذات منحصر به فردی از کنشگران دارد و از طرفی کنش های عاملان اجتماعی نیز  در درون یک ساختار انجام می شود پس قطعا تاثیر متقابل یا دیالکتیکی بر روی هم دارند.

خود من نظریه گیدنز را می پسندم چون وی معتقد است تداوم ساختارها از تکرار کنش ها ناشی می شود و چنانچه همکنشی ها در جهتی مخالف و ساختار شکن روی دهد ساختار مذکور دیگر بقایی نخواهد داشت. تصویر ارسالی تو کاملا مصداق تایید این جمله آخر است و شاید هم برای همین خیلی لذت بردم چون تصویری منطبق با تخیل جامعه شناسی خودم رو دیدم. 

========

پی نوشت:

- از استقبال همه دوستان از پست قبلی تشکر می کنم ( بخصوص علی نعمتی شهاب ) که باعث شدید رکورد بازدید از دایناسور شکسته بشه.

- خیلی بی سر و صدا و بدون اطلاع مصطفی مستور عزیز کتاب جدیدی منتشر کرده به نام " سه گزارش کوتاه درباره ی نوید و نگار" که مثل باقی داستان های این نویسنده خوندنی است. البته مقداری تلخ تر با چند ترفند روایی جدید . خوندنش را به علاقه مندان پیشنهاد می کنم.

یادداشت ارزشمند "رسول جعفریان" را هم بخونید که قصه این سالهای ماست.

-  منتقدان مجله فیلم هم " بیخود و بی جهت" را به عنوان بهترین فیلم جشنواره امسال انتخاب کردند.


 
 
نامه
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳٩٠
 

از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه

انی رایت دهرأ من هجرک القیامه

دارم من از فراقش در دیده صد علامت

لیست دموع عینی هذا لنا علامه

هر چند که آزمودم از وی نبود سودم

من جرب المجرب حلّت به الندامه

پرسید از طبیبی احوال دوست گفتا:

فی بعد ها عذاب فی قرب ها السلامه

گفتم ملامت آیدگر گرد دوست گردم

واللِّه ما راینا حبّا بلا ملامه

حافظ چو طالب آمدجامی به جان شیرین

حتّی یذوق منه کاسأ بلا ملامه

 این غزل زیبا را با صدای متفاوت و خاص و دلنشین محسن نامجو بشنوید

=====

فیلم نوشت: این روزها مشتری جشنواره فیلمم، 3 تا فیلم دیدم که رای خوب و متوسط و ضعیف را از من گرفتند.

فیلم جدید "کاهانی" با اسم جذاب و با مسمای "بی خود و بی جهت" یک فیلم عالی و خارق العاده بود. بازی ها هم مثل فیلم عالی بودند. یه جاهایی از فیلم از خنده منفجر شدم. فیلم پراست از ظرافت و تیزبینی و خلاقیت.

فیلم " تلفن همراه رییس جمهور" با ایده جذابش می توانست خیلی بهتر باشد اما بد هم نبود .مخصوصا بازی خوب "بهناز جعفری" که احتمالا کاندیدای سیمرغ خواهد شد.

اما فیلم بسیار ضعیف و ناامید کننده ای که  امشب دیدمش " در انتطار معجزه " صدرعاملی بود که بعد از فیلم بسیار بد " زندگی با چشمان بسته " واقعا دارم شک می کنم  "من ترانه..."، "دختری با کفشهای..." و "شب" کار صدرعاملی باشد!؟

=========

پسا فیلم نوشت:

فیلم " پله آخر" ساخته "علی مصفا" را دیدم و بنظرم فیلم متوسط رو به خوبی است. سکانس های ماندگاری دارد و ایده های خوبی در روایت.

فیلم "ملکه" ساخته " محمد علی باشه آهنگر" هم یک فیلم جنگی خوب ایرانی بود. پروژه ای بزرگ درحد سینمای ایران که داستانی جذاب دارد و با کارگردانی خوب و بازی های خوب، فیلمبرداری عالی استاد "زرین دست" که مطمئنا کاندید می شود و موسیقی شنیدنی استاد " حسین علیزاده" که این موسیقی هم باید کاندید شود. روایتی از روزهای آخر جنگ با نفی ذات جنگ.

" برف روی کاج ها" با کارگردانی " پیمان معادی" هم فیلم خوبی بود که نوید دهنده تسری سبک " فرهادی" به سینمای ایران است. فیلمنامه ای پربار و حساب شده،هرچند خیلی کار دارد که فرهادی دیگری زاده شود. غافلگیر کردن تماشاگر از پارامترهای اصلی این سبک است که در جاهایی دراین فیلم درست درآمده و در مواقعی لو می رود و تماشاگر غافلگیر نمی شود. سیاه و سفید بودن فیلم هم بنظرم غیر ضرور و کاری "جیغ" بود. بازی خوب  " مهناز افشار" (بهترین بازی او در سینما)  هرچند این نقش انگ کار "لیلا حاتمی" بود و "صابر ابر" ( که دیگر این خوب بودن عادی شده) و فیلمبرداری استادانه " محمود کلاری" از نکات مثبت فیلم است. حرف اصلی فیلم هم حرف مهمی است ( نوع رفتار اجتماعی جامعه امروز ایران و خصوصا تهران ) که بشرط بقا در زمان اکران عمومی فیلم در موردش خواهم نوشت.


 
 
شمارش
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۳ دی ۱۳٩٠
 

شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم

ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم

نیست از هیچ طرف راه برون شد زشبم

زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم

از ازل ایل وتبارم همه عاشق بودند

سخت دلبسته ی این ایل وتبارم چه کنم

من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام

چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم

یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است

میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟!

                                                              سیدحسن حسینی

---------------

پی نوشت1: از همه دوستان بابت تبریک تولدم، ممنونم.

پی نوشت 2: این روزا سرم شلوغه و نوشته تولیدی ندارم و دارم از جیب می خورم.

سید حسن حسینی را خیلی دوست دارم و این غزل و بیت سوم و پنجمش را هم. روحش شاد!


 
 
آذر
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳٩٠
 

21 آذر سالروز تولد غول ادبیات معاصر "احمد شاملو" است.

بامداد در 21 آذر سال 1304 در تهران به دنیا آمد و  بالاخره در دوم مرداد 1379 دنیا را وداع گفت. اما این فاصله پر بود از تلاش و خلق آثار ماندگار فرهنگی.

کتابی که این روزها من را شیفته خودش کرده " لالایی با شیپور" است. کتابی  که شامل گزین گویه ها و ناگفته های شاملو است با تلاش ارزشمند "ایلیا دیانوش" که توسط انتشارات مروارید چاپ شده است.

فکر نمی کنم احتیاج بیشتری برای تبلیغ این کتاب ارجمند باشد.

تنها می ماند چند گزیده از این کتاب پربار:

- دادخواهی: متاسفانه ما مردم فقط هنگامی در برابر جور و بیداد و توهین، رگ های گردن مان ورم می کند که خود به شخصه گرفتار آن شده باشیم.

- رسالت روشنفکران: اگر امروز نیایید، ننویسید، آینده نگری نکنید، به مردم خود یاری فکری نرسانید، کی می خواهید این کار را بکنید؟

- رستگاری: فقط دانش و آگاهی بشر را نجات می دهد.

- زمان: آن کس که زمان را در نیابد، پیش از آن که عمرش به آخر برسد مرده است.

- زندگی و مرگ: آدم یه عمر می آد زندگی می کنه، خسته می شه، و می ره پی کارش!

- زندگی و مرگ : اهمیت و ارج زندگی در همین است که موقت است، که تو باید جاودانگی خودت را در جای دیگری نشان بدهی، و آن جا " انسانیت" است.

- صحت اندیشه: حرف مزخرف خریدار ندارد. پس تو که پوزه بند به دهان من می زنی از درستی اندیشه من، از نفوذ اندیشه من می ترسی، مردم را فریب داده ای، نمی خواهی فریبت آشکار شود. نگران سلامت فکری جامعه هستید؟ پس چرا مانع اندیشه آزادش می شوید؟

- ظلم: لیس خور کفش ظالمان به پهنای زبان کفش لیس ها است و قدرت ظلم آن ها با طاقت تحمل مظلومان بر آورده می شود.

و

هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خویش بر نخاست

که من به زندگی نشستم.

                                                   روحش شاد!

========

پی نوشت: دقت کردید چه بزرگانی در آذر ماه دنیا آمده اند؟! (مثلا 18 آذر)


 
 
از اسم تا رسم
نویسنده : محمد - ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٤ آذر ۱۳٩٠
 

امام حسین (ع) : ادب این است که از خانه خود بیرون آیی و با هیچکس برخورد نکنی مگر آنکه او را برتر از خود بینی .

- حالا شما و کلاه تون را (که تو این روزگار می تونه بهترین قاضی باشه)  قاضی کنید: تو این جامعه که ادعای (رو ادعا تاکید می کنم ) حسینی بودن و پیروی از صاحب این سخنان گران را داره، ادب تا چه حد وجود داره ؟ چقدر؟ کجاست به من هم نشون بدید؟

تو خیابان ها؟ تو مجالس ؟ تو رفتار مردم با هم؟ تو رفتار صاحب منصبان با مردم؟

بابا به خدا قسم اعتقاد به حرف  و به اسم نیست!

تو همون ایام صدر اسلام مردم کوفه و شام و مدینه به معاویه و یزید و بعد به خلافای مروانی و عباسی می گفتند "امیر المومنین"! و  عده زیادیشون فکر می کردند دارند برای اسلام و قربتا الی ا...  تو کربلا با امام حسین می جنگند و اگر کشته شوند یه راست تو بهشت و بغل و حوری و غلمان هستند.

بگذریم...

- چند سالی بود که تبلیغات مناسبتی شهرداری تهران از نظر کیفیت فنی و زیباشناسی بهتر شده و  محتوای بنر ها و پرچم ها غنی تر شده بود. اما امسال نمی دونم چه خبرشده مسولین عوض شدند؟ یا سیاست گزاران ؟ که یک سری جملات و شعارهای بی منبع و ماخذ و  بی ارزش برای این ایام در سطح شهر و  ایستگاها و  داخل قطارهای مترو نصب شده و واقعا اکثرشون در حد فاجعه است. انگار کن که یک نفر از بین مداحی و روضه خونی برادر ایکس و حاجی ایگرگ جملاتی انتخاب کرده و با زور داره به خورد مردم می ده.

- این ماشین نویسی ها  هم که دیگه غیرقابل تحمله. نمی دونم این ائمه به سگ نیاز داشتند که طرف با افتخار پشت ماشینش خودش را سگ عباس  یا رقیه و... معرفی می کنه. نه  عزیز برادر! خدا به اندازه کافی سگ آفریده ، آدم باش! 

- راستی مگر امام حسین بر علیه ظلم قیام نکرد؟ آخرین باری که به ظلم اعتراض کردیم کِی بود؟!

======

پیشنهاد: شعر زیبای استاد زرویی نصر آباد در رثای  حضرت عباس بن علی (ع)

پی نوشت مرتبط: امام حسین (ع): یتیم کسی نیست که از نعمت پدر مادر محروم است بلکه یتیم کسی است که "ادب" ندارد.

پی نوشت: دوستان باب صحبت و بحث در مورد پست های قبلی مخصوصا  اخلاق و  لمپنیسم باز است و منتظر نظرات دوستان هستم.

 


 
 
کسی که "استثناء" در اختیار دارد، "قاعده" را نابود می‌کند*
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۸ آذر ۱۳٩٠
 

فکر می کنید اخلاق و اخلاقیات نسبی است؟

آیا ارزش رفتارهای اخلاقی از جایی به جایی و از زمانی به زمان دیگر تغییر می کند؟

آیا دروغ همواره یک رفتار غیر اخلاقی است یا دروغ را هم می توان در مواقعی رفتار اخلاقی نامید؟

آیا دزدی همیشه کاری است غیر اخلاقی؟ آیا دزدی به شیوه و منطق "رابین هود" هم رفتاری خلاف اصول اخلاقی است؟

فکر می کنید پیروان ادیان مختلف اصول اخلاقی مختلفی دارند؟

آیا شکنجه یک قاتل یا جاسوس مجاز است؟

فحاشی و هتک حرمت دشمنان قسم خورده چطور؟

آیا برای خدمت به  توده مردم می توان به عده قلیلی ظلم کرد؟

شما به عنوان قانونگذار به کدام گزاره زیر رای می دهید ؟ شما  به عنوان پدر یا مادر به فرزندان خود کدام یک از گزاره های زیر را می آموزید؟

1.دروغ گفتن همیشه بد است

2. دروغ گفتن مگر در مواردی که مصلحتی بزرگ اقتضا کند بد است

بجای دروغ  می توان تکبر و چاپلوسی و بد قولی و مردم آزاری، زیر آب زنی و ... را قرار داد و به آن فکر کرد ؟

در طول زندگی هرکس امکان دارد استثنائات و موارد خاصی پیش آید که تخطی از اصول اخلاقی ناگزیر باشد اما بنظر من قاعده مند کردن و صادر کردن مجوز برای آن مواقع از همین حالا،  تبعات خطرناکی می تواند داشته باشد که در آینده دامن خود ما را خواهد گرفت.

برای عینی شدن موضوع  اینجا ( مذاکرات مجلس خبرگان قانون اساسی در مورد ممنوعیت شکنجه) و اینجا ( خاطرات خلخالی)  را بخوانید. 

*: عنوان مطلب کلامی است از دکتر بهشتی در مجلس خبرگان قانون اساسی

=========

پی نوشت: تفاوت اسم و رسم

پیشنهاد : اگر کتاب " پرندگان میروند در پرو می میرند" نوشته رومن گاری را یافتید بخوانید .


 
 
نخ تسبیح
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۳٠ آبان ۱۳٩٠
 

یه دیالوگ (مونولوگ) از یه فیلم دیدنی:

ماه نرود، خورشید نیاید، باد نوزد، هیچ برگی بر درخت نجنبد، پلک نزنند، نتمرگند، احدی نخسبد، هیچ یک از آحاد ملت بیداری نکنند، چرا که بندگان، اعلیحضرت، قدر قدرت، کیوان رفعت، سلیمان حشمت، سکندر شوکت، دارا منزلت، کسری معدلت، آیه رحمت، حضرت رب عزت، سایه خداوند با عظمت، مظهر فیوضات ربانی، مصدر عنایات یزدانی، ناصر دین مبین، ناشر آثار رب العالمین، ظل الله فی الارضین، السطان به سلطان، شاه بابا، ناصر الدین شاه قاجار به خواب ناز ابدی تشریف فرما هستند.

                                           ناصرالدین شاه آکتور سینما / محسن مخلمباف

یه جمله از یه کتاب خواندنی:

جاناتان در شگفت بود : چرا این چنین است؟!
چرا دشوارترین کار در جهان این است که دیگری را بر آن داریم که آزاد است و این که اگر تنها وقت اندکی را به تجربه کردن آن بگذراند خود بر آن آگاهی دست خواهد یافت؟! چرا واداشتن دیگری به پذیرفتن چنین حقیقتی باید این سان دشوار باشد؟!

                                                                  جاناتان مرغ دریایی / ریچارد باخ

یه بیت شعر  پر مغز :

«گرچه فرخنده است مرغ همای

چونکه افتاد و مرد، مردار است».


                                                                                           
   پروین اعتصامی

این ها با یک نخ تسبیح نامرئی به هم متصلند.

=========

پیشنهاد: این روزها از اخبار غافل نشوید بنظرم در یک پیچ تاریخی قرار داریم!!

پی نوشت:  باز هم بی اعتماد شدیم. "اعتماد" هم توقیف شد. از نوع موقت.


 
 
سنتوری
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ٧ آبان ۱۳٩٠
 

 CDسنتوری را خریدم تا حداقل جبران دیدن نسخه قاچاقش شده باشه. جمعه بین فیلم ها چشمم بهش افتاد و CD سومش را که از چند کلیپ و پشت صحنه فیلم تشکیل شده دیدم و لذتی بردم در حد المپیک!

از صحنه های مختلف فیلم و با ترانه های چاووشی کلیپ های زیبایی ساخته اند که واقعا دیدن دارند.

صدای چاووشی را من به " بُخور اکالیپتوس" تشبیه می کنم . برای کسی که سرما خورده (افسرده است) بخور اکالیپتوس لذتی داره که چیزی جایگزین اش نمیشه. صدای چاووشی هم وقتی که دلت گرفته و غمگینی تمام منفذ های دلت را باز می کنه و ایرادش اینه که مثل اکالیپتوس نمیشه همیشه ازش استفاده کرد و لذت برد.

 تنهای بی سنگ صبور خونه سرد و سوت و کور 

 تصاویر عاشقانه ای که رادان و گلشیفته توی این فیلم ماندنی به یادگار گذاشتند از خاطر سینمای ایران رفتنی نیست.

چهره تکیده مسعود رایگان در حال تزریق مواد به پسرش، اوج بازیگری است.

خل بازی و ذوق مرگ شدن های هانیه و علی  بعد از دیدن لوازم و سازهای نو را کی میتونه ببینه  و فراموش کنه؟ 

گوشی را بردار تا صدات یه لحظه آرومم کنه 

وسطای تماشای فیلم بود که بدون مقدمه به خانمم گفتم:
باعث توقیف این فیلم فقط به خاطر این کارش میره جهنم. هرچند نظر وزیر ارشاد وقت (عامل توقیف) دقیقا برعکس منه احتمالا ایشون فکر می کنه بخاطر این کارش هم که شده میره بهشت! . این تفاوت 180 درجه ای از تفاوت 180 درجه ای  شناخت ماست از خدا. من خدا را جمیل و دوستدار زیبایی می دونم و اون حتما خدا را ....

من فکر می کنم اگه این آقا در زمان حافظ یا مولانا وزیر ارشاد بود یا این بزرگان در زمان وزارت او بودند حتما امکان انتشار اشعارشان را نداشتند .( دوستی داشتم که می گفت : اگر مولانا الان بود مطمئنا فیلمساز می شد
نه شاعر چون هنر اول زمانه ما سینماست.)

هرچند ترفند این بنده کوچک خدا ( وزیر وقت ارشاد که نمی خوام اسمش تو این وبلاگ ثبت بشه) به ثمر ننشست و سنتوری به مصداق این کلام مولا علی : الانسان حریص بما منع ( انسان به آنچه که از آن منع شود حریص می شود)  به خانه اکثر ایرانیان راه پیدا کرد  و بیشتر از هر فیلمی دیده شد.

اما نمی توان از لذت دیدن این فیلم بر پرده بزرگ سینما گذشت و چیزی نگفت.

امیدوارم تهیه کننده فیلم  (فرامرز فرازمند) بابت این اتفاق دق نکرده باشد که اونوقت دیگه وای به حال اون وزیر ارشاد...

-------------

پی نوشت: این یادداشت مربوط به چند ماه پیش بود که تا حالا فرصت نشده بود، دایناسوری اش کنم.

دایناسورانه: تو نوشتن خیلی تنبل شدم همینطور در کامنت گذاشتن، ببخشید!

روزنوشت1: قذافی هم رفت و چقدر شبیه صدام گیر افتاد. لحظه دستگیری این دو نفر ایوان مدائن معاصر بود. اما عبرت گیرنده یافت نمی شود!

روزنوشت2:هشت آبان سالروز درگذشت قیصر امین پور است.چه حیف


 
 
بهانه
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱٢ مهر ۱۳٩٠
 

حالا که تو سفرم و نمی تونم مطالب ناقصم را تکمیل کنم با یه غزل اعلام موجودیت می کنم. 

این غزل فاضل نظری را خیلی دوست دارم و از بس خوندمش خانمم بهش آلرژی پیدا کرده . ابیات نابی داره که قابلیت ضرب المثل شدن را دارند.


از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند



پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»

تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند



یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند



ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی

شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند



یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند



آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

 

=======

پیشنهاد: یک یادداشت خواندنی از دوست نادیده ام محمد


 
 
...
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٠ شهریور ۱۳٩٠
 

آفتاب را دوست دارم

به خاطر پیراهنت روی طناب رخت

باران را

اگر که می‌بارد

بر چتر آبی تو

و چون تو نماز می‌خوانی

من خداپرست شده‌ام

                                                بیژن نجدی

---------

پیشنهاد:  فرصت تماشای فیلم "اینجا بدون من" را از دست ندهید.


 
 
" گردو فروش "
نویسنده : محمد - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢۱ امرداد ۱۳٩٠
 

 

آدم ها

گردوها را پوست می کنند

به آب می اندازند

می فروشند.

آدم ها

ماهی ها را از آب می گیرند

پوست می کنند

می فروشند.

آدم ها

آدم ها  را می فروشند

پوست می کنند

به آب می اندازند

                                            آی آدم ها!!!

--------------------------

پی نوشت: انجمن دایناسورهای مقیم قرن بیست و یک همچنان عضو می پذیرد.


 
 
2 مرداد ،سالروز رفتن شاملو
نویسنده : محمد - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢ امرداد ۱۳٩٠
 

چندان که هیاهوی سبز بهاری دیگر

از فرا سوی هفته ها به گوش آمد،

با برف کهنه

که می رفت

از مرگ

من

سخن گفتم.

و چندان که قافله در رسید و بار افکند

و به هر کجا

بر دشت

از گیلاس  بنان

آتشی عطر افشان بر افروخت،

با آتشدان باغ

از مرگ

من

سخن گفتم.

***

غبار آلود و خسته

از راه دراز خویش

تابستان پیر

چون فراز آمد

در سایه گاه دیوار

به سنگینی

یله داد

و کودکان

شادی کنان

گرد بر گردش ایستادند

تا به رسم دیرین

خورجین کهنه را

گره بگشاید

و جیب دامن ایشان را همه

از گوجه سبز و

سیب سرخ و

گردوی تازه بیا کند.

پس

من مرگ خوشتن را رازی کردم و

او را

محرم رازی؛

و با او

از مرگ

من

سخن گفتم. 

و با پیچک

که بهار خواب هر خانه را

استادانه

تجیری کرده بود،

و با عطش

که چهره هر آبشار کوچک

از آن

با چاه

سخن گفتم، 

و با ماهیان خرد کاریز

که گفت و شنود جاودانه شان را

آوازی نیست، 

و با زنبور زرینی

که جنگل را به تاراج می برد

و عسلفروش پیر را

می پنداشت

که باز گشت او را

انتظاری می کشید. 

و از آ ن با برگ آخرین سخن گفتم

که پنجه خشکش

نو امیدانه

دستاویزی می جست

در فضائی

که بی رحمانه

تهی بود.

***

و چندان که خش خش سپید زمستانی دیگر

از فرا سوی هفته های نزدیک

به گوش آمد

و سمور و قمری

آسیه سر

از لانه و آشیانه خویش

سر کشیدند،

با آخرین پروانه باغ

از مرگ

من

سخن گفتم.

***

من مرگ خوشتن را

با فصلها در میان نهاده ام و

با فصلی که در می گذشت؛

من مرگ خویشتن را

با برفها در میان نهادم و

با برفی که می نشست؛

با پرنده ها و

با هر پرنده که در برف

در جست و جوی

چینه ئی بود. 

با کاریز

و با ماهیان خاموشی.

من مرگ خویشتن را با دیواری در میان نهادم

که صدای مرا

به جانب من

باز پس نمی فرستاد.

چرا که می بایست

تا مرگ خویشتن را

من

نیز

از خود نهان کنم.


 
 
کوچه صدای پای آمدنت را آه می کشد
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳٩٠
 


 
 
از دست رفتن
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٦ تیر ۱۳٩٠
 

تابه فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت

تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت

تا کمر بستم، غبار از کاروان بر جا نبود

از کمین تا سر برآوردم، شکار از دست رفت

داغ های ناامیدی یادگار از خود گذاشت

خرده ی عمرم که چون نقد شرار از دست رفت

تا نفس را راست کردم، ریخت اوراق حواس

دست تا بر دست سودم، نوبھار از دست رفت

پی به عیب خود نبردم تا بصیرت داشتم

خویش را نشناختم، آیینه دار از دست رفت

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار

تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

عمر باقی مانده را صائب به غفلت مگذران

تا به کی گویی که روز و روزگار از دست رفت؟

" صائب تبریزی"

=========

پی نوشت1:  با خودم گفتم فعلا که نمی تونم پیش نویس هام را تکمیل کنم با یه غزل ناب اعلام حیات کنم.

پی نوشت 2: صائب تبریزی از" روزگار "گفته. من هم مجددا  پیشنهاد می کنم که "روزنامه روزگار" را بخونید .بخصوص  صفحات پنج شنبه ها که فوق العاده است( برچشم بد لعنت)

لینک ها:نشر ثالث،  صد رمان به انتخاب رضا امیرخانی و پرستویی و حال بد ما

 


 
 
ای ازلی مرد برای ابد*
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ خرداد ۱۳٩٠
 

این روزها جنس بدل و تقلبی زیاد شده و هرکس خود را اصل می نماید و به قله و الگویی تشبیه می کند یا هوادارانش زحمت این کار را می کشند تا مبادا ریا شود. دراین چندسال هم خیلی از به ظاهر بزرگان، خود را به  بزرگ مرد تاریخ علی (ع) تشبیه کردند و دشمنان شان را به طلحه و زبیر و معاویه و عایشه و... و با تواضع فراوان خود را همقد این ابرمرد تاریخ نشان دادند.

 اما یک کفن پوش و برادر ارزشی که گاهی خود را سگ علی و اولاد علی معرفی می کنند حتی یک پارس هم نکرد که این چه تشبیهی است. یکی از علمایی که با دیدن یک زلف پریشان ، پریشان می شوند و با یک انتقاد،هراسان; حتی در پایان وعظ چند ساعته خود یک تذکر کوتاه هم ندادند که  " این تذهبون؟"

این روزها که به روز ولادت این امام عزیز نزدیک می شویم به این فکر می کنم که امام ما کیست؟ دین ما چیست؟ مذهب ما کدام است؟ و شاید قضیه پوستین وارونه **رخ داده است!؟

آیا جان محمد کامرانی ، محسن روح الامینی ، امیر جوادی فر، هاله سحابی و حالا رضا هدی صابر به اندازه خلخال پای زن یهودی برای شما مدعیان پیروی از علی (ع) نبود تا "دق" که نه ،حداقل "بغ" کنید؟! اما نه بزرگی به ادعا نیست و تنها با سر تراشیدن کسی قلندر نمی شود ، شما دق نمی کنید این ماییم که داریم مو سفید می کنیم و خمیده کمر می شویم.

از طرفی هم خوشحالم که آب دریا با این پلشتی ها، آلوده نمی شود  و مردی که به قول نیما انسان کبیر است ، باز هم  بزرگ می ماند  و به قول دکتر شریعتی :" مرد پاک را نیز زندگی و زمان تنها نمی گذارند. زندگی اش از او دفاع می کند. زمان تبرئه اش می کند. پلیدان هرگز پاکدامنی را نمی توانند آلود,هرچند سنگها را بسته و سگها را رها کرده باشند !

فعلا بگذریم... 

یک غزل زیبا از "قربان ولیئی"  تقدیم به مولود 13 رجب:

 

تا حس شود صدای تو آب آفریده شد

چشمت غریب بود، شهاب آفریده شد

بی مهر تو چه می گذرد بر شب قلوب؟

دوزخ جواب بود عذاب آفریده شد

تحریر گامهای تو را در جواب آب

رودی که می رسد به شتاب آفریده شد

ربط تو با تراب در ابهام مانده بود

صحرای تشنه کام و سحاب آفریده شد

پرسش مهیب بود خدایا چه گونه ای؟

کعبه دهان گشود و جواب آفریده شد

 

 و یک غزل  هم از " سید حسن حسینی":

 

هلا ، روز و شب فانی چشم تو

دلم شد چراغانی چشم تو

به مهمان شراب عطش می دهد

شگفت است مهمانی چشم تو

بنا را بر اصل خماری نهاد

ز روز ازل بانی چشم تو

پر از مثنوی های رندانه است

شب شعر عرفانی چشم تو

تویی قطب روحانی جان من

منم سالک فانی چشم تو

دلم نیمه شب ها قدم می زند

در آفاق بارانی چشم تو

شفا می دهد آشکارا به دل

اشارت پنهانی چشم تو

هلا توشه راه دریا دلان

مفاهیم طوفانی چشم تو

مرا جذب آیین آیینه کرد

کرامات نورانی چشم تو

از این پس مرید نگاه توام

به آیات قرآنی چشم تو

 

 و در آخر:

 

به احترام نور او بلند شو قیام کن

بر آسمان ترین زمین ستاره زد ، سلام کن!

 

حافظ ایمانی

======== 

*:مصرع اول شعری از سید حسن حسینی

**: در روایتی امیر المومنین فرمودند: در آخر الزمان اسلام مانند پوستین وارونه می شود. خطبه 107 نهج البلاغه

 


 
 
اکسیر اکبر
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

شاخدار شکنی

همه گاوها ، گوساله به دنیا می آیند

منِ گوساله، گاو به دنیا آمدم

شیرم را دوشیدند

شاخم را شکستند

از دباغخانه که برگشتم عزیز شدم

حالا نشسته ام پشت ویترین گالری کفش

 سایز 37

درست اندازه پای ملیحه!

نمایشگاه کتاب داره شروع میشه و وقتشه به هم کتاب خوب معرفی کنیم. دیدم حیفه برید نمایشگاه و کتاب "ملخ های حاصلخیز" چهارمین  مجموعه اشعار طنز "اکبر اکسیر" را نخرید و نخوونید.

انتشارات مروارید هم ناشر کتاب های این شاعر پیشکسوت و خوش ذوق هم روزگار ما ست.

 یه شعر دیگه از این کتاب  بخوونید ، بعد اگه تونستید "ملخ های حاصلخیز" را نخرید!

جعبه سیاه

پرنده ها

با آنکه بی سوادند

زبان خارجی نمی دانند

اما به موقع می پرند و به موقع می نشینند

آقای خلبان!

لطفا درهای اضطراری را باز بگذارید

من از کلمه توپولف

من از خبر ساعت 14

از صدای آقای حیاتی می ترسم!

----------------

پی نوشت1: هرکاری کردم که چیزی در مورد دو اتفاق دردناک و فاجعه بار هفته قبل نگم ، نشد.  منظورم رها کردن 3 بیمار در بیابان  و بیرون انداختن بیماران جذامی آسایشگاهی تو مشهده. که بقول "سید علی میرفتاح " اگه کسی از شنیدنش بمیره حق داره! مخاطبم کسایی هستند که این کار را انجام دادند ( اعم از کسایی که دستور دادند ، کسایی که تایید کردند، کسایی که همکاری کردند و کسایی که دیدند و دم نزدند) و به اصطلاح مسئولینی که باید کاری می کردند ( دارم می گم کار نه مصاحبه و سمینار وسخنرانی و فرافکنی و پیدا کردن دیوار کوتاهه) و کاری نکردند. آقایون و خانم های مسئول وعامل این قضیه !این ماه که خواستید حقوقتون را بگیرید و بخورید خوب این پول را بو کنید! یه بار دیگه! آهان! بوی چی میده؟ بوی خون؟ بوی تعفن؟ بخورید که خوردن داره ! انگار کنید که دارید "تی تاپ" می خورید! مطمئن باش بالاخره یه روز میمیری و حتما قبل از فشار قبر من (دایناسور) میام سراغت . الان نمی گم چه کارت دارم. یه کم تعلیق برات خوبه!

راستی وزیر بهداشت هم لازم نیست استعفا بده و یا خدای نکرده معذرت خواهی کنه. می تونه به رسم جوون مردای قدیم کلاه شو ( ببخشید چادرشو) بالاتر بذاره و به همراه رییس بهزیستی بیاند جلوی دوربین و لبخند بزنند ...

"خبر یک " کل هفته قبل که یادتون میاد چی بود ؟!!

پی نوشت2: این لینک شاید تلخی مطلب را بالا کم کنه.


 
 
حسب حال
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳٩٠
 

 سرم بر سینه ی یار است، از عالم چه می خواهم؟
به چنگم زلف دلدار است، از عالم چه می خواهم؟

تو را میخواستم، افتاده
ای چون گل ببالینم
فراغم از گل و خار است، از عالم چه می خواهم؟

تو بودی آنکه
من میخواستم روزی مرا خواهد
دگر کی با کسم کار است، از عالم چه می خواهم؟

مرا
پیمانه عمری بود خالی از می عشرت
کنون این جام سرشار است، از عالم چه می
خواهم؟
بیا بر چشم بیخوابم نشین، گل گوی و گل بشنو

تو یارم شو، خدا یار است،
از عالم چه می خواهم؟
اگر نالیده بودم حالیا از بخت می بالم

وز آنم شکر بسیار
است، از عالم چه می خواهم؟
دلم رنجور حرمان بود و جانم خسته ی هجران

طبیب
اکنون پرستار است، از عالم چه می خواهم؟
نمیکردم گمان روزی شود بیدار بخت
من
کنون این خفته بیدار است، از عالم چه می خواهم؟

مرا طبعی است چون دریا و
دریائی است گوهر زا
چه باک از سهل و دشوار است، از عالم چه می خواهم؟

نگارم
می نویسد، مستم و تب کرده شوقم
سرم بر سینه ی یار است، از عالم چه می
خواهم؟


این غزل سرخوشانه و عاشقانه را همان کسی گفته که با این بیت غمگنانه و حزن انگیز شناخته شده است!

 

   برما گذشت نیک و بد اما تو روزگار      فکری به حال خویش کن ، این روزگار نیست

 

"عماد خراسانی" در چه حالی بوده، در کجا و کنار که بوده که این غزل زیبا را سروده ؟  از دنیا و روزگار چه دیده که این بیت را گفته؟

شیرینی و تلخی این دو شعر به مثابه جمع اضداد است و نمادی ازاین دنیاست که از متناقص نماها بوجود آمده و با جمع پارادوکس نماها ادامه می یابد. غم وشادی ، عشق و نفرت ، یاس و امید  ، خیر شر و بقول "عماد" نیک وبد .

من که با تک بیت این شاعر معاصر (1300الی 1382) بیشتر موافقم واز همین تریبون به روزگار اعلام می کنم بهتره یه فکری به حال خودش بکنه.

------------------

 -    پی نوشت 1: چند بیت این غزل را "حامد نیک پی" در آلبوم آخرش خوانده. شنیدنش خالی از لطف نیست.

-     پی نوشت2 : از روزگار حرف به میون اومد گفتم بگم روزنامه "روزگار" با سردبیری "سید علی میرفتاح" ( خالق کرگدن نامه و قلندارن پیژامه پوش و...) بهترین روزنامه این روزهاست.

-   لینک پیشنهادی: http://khanehdoustkojast.persianblog.ir/post/33   

 

- پسا نوشت:٢ اردیبهشت سالروز تولد بزرگ شاعر هم روزگار ما قیصر امین پور است. رضا  شعری زیبا  از این مرد بزرگ را یا دآوری کرد که کاملا با حال و هوای این پست می خونه.

این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

روحش شاد!


 
 
... رفت!
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳٩٠
 

می گفت: بابا دنیا دو روزه چراغ هیشکی تا صبح نمی سوزه

می گفت: آدمی چیه؟ آه و دمی

می گفت: به این دنیا اعتبار نیست

می گفت: دنیا به کام ما شد که شد، نشد، نشد

                                                      اما وقتی داشت می رفت هیچ چی نگفت و

                                                                                                             رفت!

 

 

پی نوشت1: این پست تقدیم می شود به تمام دوستانی که در این ایام عزیزی را از دست دادند، بخصوص سید عزیز! که پدر بزرگوارش به رحمت خدا رفت و دوستم رضا که پدربزرگش را از دست داد.

پی نوشت2: این نوشته را در بین کاغذ یادداشت های چند سال پیش پیدا کردم . مطمئن نیستم مال خودمه یا از کسی شنیدم (  خدا کنه واسه خودم باشه. کاش می شد از نوشته ها هم آزمایش " دی ان ای" گرفت!)


 
 
کشکول
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۸ فروردین ۱۳٩٠
 

می خوام به سبک میدون تره بار و میوه فروشی های محترم به شکل  کاملا " درهم" حاصل وبگردی های این ایام  را بهمراه چند ایمیل و sms که تو این چند روزه بدستم رسیده براتون بنویسم تا هم این روش را هم تجربه کنم و هم از بین چند کیلو میوه و تره بار چند تا بدرد بخورش را سوا کنید و حالش راببرید .

 وجدان مجازی: یکی نیست به این دایناسور بگه اینم شد مهمون نوازی؟

دایناسور( سریعا جواب میده) : حالا شما سبد میوه درنظرش نگیرید و فکر کنید ظرف آجیله ! هرکدوم که باب میلتونه بردارید!

بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید:

لب های تو سوره سوره تفسیر خداست

چشمان تو بی ریاتر از آینه هاست

ای سبز ترین سبزترین سبزترین

                                 سیمای تو سین هشتم سفره ی ماست             ایرج زبردست 

- استاد امجد: عالِمی به بچه ای که مشرف به افتادن از بلندی بود ،گفت : نیفتی. بچه گفت : شما نیفتی که دیگران هم می افتند !

       گاهی روبه قبله و پشت به خدا نماز می خوانیم این دیگر چه نمازی است؟ 

دستی که به دست من بپیوندد نیست
  صبحی که به روی ظلمتم خندد, نیست
زنجیر, فراوان فراوان, اما
                                 چیزی که مرا به زندگی بندد, نیست             حسین منزوی
 

  از وبلاگ سیب زمینی خورها:

   گارانتی مادام البواری عمر!

   یک سال اول با وسایل برقی خوش رفتاریم.
   بعد شروع می کنیم به خرکی برخورد
کردن
.
   و این شروع دقیقا مصادفه با پایان گارانتی وسیله
.

    تو روابط هم
   یک سال اول که دل کندن راحته خوش رفتاریم
.
   بعد که می دونیم
اگه جدا بشیم جر می خوریم خر بازی در میاریم.

    تاملات یک نظافتچی منزل

    تا پاتو از گلیمت درازتر نکنی

    نمی تونی گلیمتو از آب بیرون بکشی 

یا کودکان شهر بی خبرند از جنون ما
  یا این جنون ما سزاوار سنگ نیست
 

- احمد توکلی(درمصاحبه با همشهری): یک مقام بلندپایه دولت، اعضای اتاق بازرگانی و صنایع و معادن را جمع کرد به آنها گفت که همه بسته های سیاستی ما آماده است، زندان هم آماده است!
- اسلاوی ژیژک ، مصاحبه چهار فوریه ۲۰۱۱ : سرنوشت دیکتاتور ها مثل کارتون تام و جری می مونه. یه لحظه هایی هست که گربه در حالی که داره دنبال موش می دوه از لبه دره عبور می کنه و بین آسمون و زمین قرار می گیره.. بدون اینکه زیر پاش چیزی باشه.. اما سقوط نمی کنه. درست لحظه ای که به زیر پای خالیش نگاه می کنه لحظه سقوط شروع می شه. این وصف حال حسنی مبارک هست. اون بطور قطع سقوط می کنه.. چون دره رو رد کرده.. فقط کافیه یه نگاهی به زیر پاش بندازه.
 

- استیون هاوکینگ: موجودات فضایی خارج از زمین وجود دارند و بهتر است زمین مراقب ارتباط با آنها باشد.

  از آن چک و سفته­ها بپرسید فقط

از آخر هفته­ها بپرسید فقط

از جنگ اگر سؤال سختی دارید

                                         از جبهه نرفته­ها بپرسید فقط                     عباس صادقی 

-          گلشیفته فراهانی : دوست دارم به ایران بیایم و نان و ماست بخورم. 

  سفر، بهانه‌ی خوبی برای رفتن نیست
  نخواه اشک
نریزم، دلم که آهن نیست

   نگو بزرگ شدم، گریه کار کوچک‌هاست
                                   زنی که اشک
نریزد قبول کن زن نیست            مژگان عباسلو 

    - عزت‌الله انتظامی: ˝جدایی نادر از سیمین˝ را حتما ببینید. 

در پاکی عشق من مردد شد و رفت

 او تابع «هر چه پیش آید...» شد و رفت

گفتم مگر از نعش دلم - آخ دلم –

                                از روی جنازۀ دلم رد شد و رفت              بهرام محمودی 

-          رئیس جمهوری ایران در مصاحبه با تلویزیون دولتی اسپانیا گفت: هرگز مخالفان را سرکوب نکرده‌ایم! 

- کتاب جسدهای شیشه‌ای نوشته مسعود کیمیایی:  اگر دلیلِ فشار به ماشه را ندانیم، قاتلیم؛ اما هر دلیلی موجه نیست. دلیلِ فشار به ماشه باید به‌اندازه‌ی دو[تا] کوه باورکردنی باشه. 

-  دو تا  تک بیت شاهکار از صائب:

 دود اگربالانشیند کسرشأن شعله نیست

جای چشم ابرونگیرد گرچه اوبالاتراست

------

 اظهارعجزپیش ستمگرزابلهی است

اشک کباب موجب طغیان آتش است 

-          مارتین لوتر کینگ: “در روح هر زن و مردی تمنایی ابدی هست که برای آزادی فریاد می کشد. این تمنا شاید در ابتدا خاموش باشد، اما در نهایت شعله ور می گردد.” 

      به‌اهتمام ابن محمود:  فرق جنبش با خیزش

® جنبش یک پدیده وارداتی است و خیزش یک پدیده صادراتی.

® اظهار نظر در مورد جنبش دخالت است و در مورد خیزش رهنمود.

® جنبیدن فعلی حرام است و خیزش کردن، امری واجب.

® نقل اخبار جنبش، منکر است و پخش اخبار خیزش، معروف.

® شعار امروز: برادر! بپا خیز. خواهرم! نجنبان!

-  یه بنده خدا به پسرش وصیت می کنه که : پسرم هیچ وقت زن نگیر ، به پسرت هم بگو زن نگیره!

تموم شد خیلی دوست دارم نظرتون را در مورد این پست و تهیه کنندش بدونم.

این پست در هیچ ژانری قرار نمی گیره . خودم که یاد فیلم های برادران کوئن افتادم چون اکثر فیلم های این دو برادر از قواعد ژانر پیروی نمی کنند ( خودم را تحویل گرفتم اساس!)این نوشته تلفیقی بود از سبک کوبیسم ، کشکولیسم و وبلاگ نویسی پست مدرن که برای لحظاتی خواننده را دچار میکس عواطف و احساسات و بازنگری در روابطش با این وبلاگ و نویسنده‌اش می کند.خواننده مودب وبلاگ با خود خواهد گفت : دایناسوره دیگه ! چه انتظاری ازش میشه داشت و خواننده رو راست وبلاگ هم چیزهایی میگه که معمولا در نوشتار بجاش ... و در تلویزیون بجاش بوق می گذارند.

راستی یکیش جا مونده بود:

- نا امیدی !! همان امیدی است که بوی ِ نا می گیرد ... از بس که می ماند ته ِ دل!

 پی نوشت: در صورت استقبال، این ژانر جدید ادامه می یابد.

پی نوشت 2 : " جدایی نادر از سیمین" را دیدم . عالی بود! البته چند نقد هم بهش دارم و چند نقد هم دوستان داشتند که براش جواب دارم .اما  تا یک پست اختصاصی برای این فیلم بنویسم فعلا چند توصیه برای تماشای این فیلم: الف: آماده یک مبارزه سنگین مشت زنی باشید، رقیب اصغر فرهادی است که از دقیقه یک تا 110 شما را گوشه رینگ گیر می آورد و تا می خورید می زندتان.ب: اگر ناراحتی معده دارید با معده خالی و بدون شربت "آلمینیوم ام جی" به دیدار این فیلم نروید.ج: به اولین سکانس حضور مریلا زارعی ،به دیالوگ ها و میزانسن و محل حضور شخصیت های این صحنه کاملا دقت کنید که در ادامه بدردتون
می خوره.
د: پیاده روی بعد فیلم فراموش نشود.


 
 
" نازی" در آلمان
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳۸٩
 

یکی از روان ترین و خوشخوان‌ترین داستانهایی که امسال خوانده‌ام کتاب خانم "رضیه انصاری" است.

" شبیه عطری در نسیم" را باید در گروه آثار معروف به ادبیات مهاجرت گنجاند . داستان چند ایرانی ساکن آلمان و شهر برلین که هریک بگونه ای در غربت روز و روزگار می گذارنند .

 کتاب را می توان مجموعه‌ای از داستانهای به هم پیوسته نامید . قدرت قلم نویسنده در فضا سازی و شرح موقعیت ها، آن هم با کوتاه ترین جملات و عبارات و تمثیل ها، مثال زدنی است.

اصطلاحات و تشبیه های منحصر بفرد بکار رفته در متن داستان که عنوان کتاب هم یکی از آن هاست، بسیار خواندنی و البته نقل کردنی است!

غم غربت قهرمانان داستان و آب وهوای سرد کشور آلمان در نزدیک سال نو میلادی به خوبی و با فضا سازی مناسب القا شده است و شخصیت ها بگونه ای معرفی شده اند که اگر همین الان "پیمان و کیا و بهزاد" را در خیابان ببینم ، خواهم شناخت.

 بقول "شهرنوش پارسی پور" شخصیت های مرد داستان بخوبی توسط یک نویسنده زن روایت شده اند و جالب اینکه نویسنده شخصیت های زن قصه اش را از دور و در نماهای لانگ شات به ما معرفی می کند و به جزییات شخصیت آنها کمتر می پردازد واین کار در وانفسای فمنیست بازی های اغراق شده این دوران قابل توجه و تقدیر است.  از این حیث می توان کتاب را سرگذشت چند مرد در غربت نامید. اما  هنرمندی خانم انصاری اینجاست که اگرچه شخصیت های اصلی قصه مرد هستند اما قهرمان و شخصیت خوب قصه اش " نازی " است . زنی که اگرچه سطرهای کمی از کتاب به او اختصاص داده شده اما هر وقت که هست ، پررنگ هست و هر وقت هم که نیست، هست و حضور دارد و شبیه عطری در نسیم در لابه لای برگهای کتاب پیچیده است.

 مقطع زمانی که برای روایت قصه انتخاب شده ، همزمانی با زلزله غمبار بم ، به مزیتی برای گسترش داستان تبدیل شده است و عکس العمل آدم های داستان با این واقعه به شناساندن شخصیتشان به خواننده کمک کرده است.

 شاید تنها نقطه ضعف کتاب پایان بندی آن است. پایان بندی فعلی شاعرانه و مدرن است . این پایان گرچه مورد پسند من نیست اما نظر خاصی هم در مورد نحوه پایان داستان ندارم.

"می گویند روح فیلم همانی است که با خودت از سینما می آوری بیرون. از سالن که می زنند بیرون فقط یاسمین است که حرف می زند. برن را که می بیند می پرد بغلش . از بقیه خداحافظی می کنند و می روند سمت ایستگاه اتوبوس . هوا سرد است اما از آن سوزهای گزنده ندارد.

بهزاد پیشنهاد می دهد کمی پیاده بروند. گاهی کیا جمله‌ای می پراند و به شنیدن یک ((اوهوم)) از یکی شان قناعت می کند . صدای تماس کفش‌ها با پیاده رو یا خش خش سایش سرآستین کاپشن ها را به وضوحمی شنوند.آن ها هم به خوابگردها می مانند ، هرکدام با خواب خود در این کوچه بی زمزمه.

مثلا نازی اگر همرانشان بود، یا خنده های ریز و عشوه های بی هوای یک زن، حتی جایی زنی منتظر اگر بود، آن وقت شاید فضای سنگین و مرطوب و چرک ازشان عبور می کرد. شبیه عطر زنی در نسیم هم قبول است،..."

 نکته دیگر در مورد نویسنده اینکه وبلاگی دارد به نام "داروگ"، که خواندنی است و می توانید درآن مجموعه ای از نقدها و نظرات منتقدین را در مورد این کتاب بخوانید.

 

پی نوشت: این لینک  را هم بخوانید


 
 
حافظ من / حافظه من*
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ٦ اسفند ۱۳۸٩
 

 از یه کامنت شروع شد. برای پست یکی از دوستان کامنتی گذاشتم و اون کامنت باعث و بانی نوشتن این چند خط شد. 

نوشته این دوست در مورد رفاقت ، ارزش دوستی و فراز و فرودهای روابط  بین دو دوست بود.

 من هم با عجله کامنتی گذاشتم  با این مضمون: {هرچند از اتفاقی که مابین شما و دوستتان افتاده کاملا سر در نیاوردم اما در این مورد با حافظ کاملا موافقم که:

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد               باقی همه بی حاصلی و بوالهوسی بود**}

و دردِ سر از اونجا شروع شد که فردا پاسخ این دوست به کامنتم را دیدم که نوشته بود:

{ فکر کنم شکل صحیح بیت اینطور باشد:  

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد               باقی همه بی حاصلی و بی ثمری بود }

 

 الف: تازه فهمیدم که چه کار کردم! شاید با خودتون بگید: یه کامنت که این حرفها را نداره؟

 اما منی که علاوه بر علاقه به حافظ  نسبت به او تعصب هم دارم ، مانده بودم با دهان باز که اصلا  چرا مصرع دوم را نوشتم و چرا اینجوری نوشتم.

 

  1. بجای "به سر رفت" نوشته بودم  " به سر شد". فکر کنم  علت این اشتباه به خاطر خوانش راحتتر و متداول ترِ " به سر شدن"  تا "به سر رفتن" باشد .(  دارم توجیه می کنم) 
  2. "بوالهوسی " را هم از این بیت آورده ام :

عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی            ای پسر جام مِی ام ده که به پیری برسی

 

ب: از شما چه پنهون چند وقتیه که شدیدا بی دقت شده ام و دلیلش هم علاوه بر کم دقتی همیشگی، درگیری شدید فکری من در این ایام است و قرارداشتنم در آستانه یک تصمیم سازی مهم است ( تصمیم گیری خودمون). بقدری فکرم مشغوله که این اشتباهات لپی در مقابل اشتباهات "هایپر لپی" که مرتکب میشوم چیزی نیست.

 

ج:  بیشترابیاتی که از حافظ از بَرَم را از دیوانی خوانده ام که سال پنجم دبستان از یکی از اقوام هدیه گرفتم و این نسخه اگرچه به اکثر دیوان های مغلوط موجود در بازار شرف دارد اما خالی از اشتباه هم نیست وابیاتی را که به اشتباه حفظ کرده ام به این راحتی در حافظه ام اصلاح نمی شوند. پس اگر برای خود یا دیگران دیوان حافظ می خرید دقت داشته باشید که دیوان های پر غلط  بسیارند. پیشنهاد من "حافظ به سعی سایه "و "حافظ نامه" است.

همچنین اگر در نوشته هایم اشتباهی ملاحظه کردید سریعا اطلاع بدید تا اصلاح کنم.( البته بگم که بیت بالا جزء اون ابیات اشتباه چاپ شده نیست)

      

د:  شما بهتر از من می دونید که نسخ مختلفی از دیوان حافظ موجود است و بعضی از ابیات به چند شکل نقل و ثبت شده است و حافظ شناسان کتاب ها و مقالات متنوعی در این مورد و همچنین تفسیر غزلیات این شاعر عزیز نوشته اند . حافظ شناس مطرح هم روزگار ما جناب " بهاء الدین خرمشاهی" خود به تنهایی مولف چندین کتاب در این خصوص است  از جمله : حافظ نامه ، ذهن و زبان حافظ  ، چهارده روایت و... که خواندنشان را توصیه می کنم.

( بنده چند سال پیش و در رابطه با خوانش بیتی از ابیات دیوان حافظ افتخار هم صحبتی با ایشان را - هرچند کوتاه-  پیدا کردم . موضوع صحبت هم یک بیت از غزل معروف" سمن بویان" بود .البته ایشان به محض تمام شدن سوال من جواب را به بهترین شکل ممکن دادند)

         

ه: راستی اگر با شخصی مدعی حافظ خوانی و حافظ شناسی روبرو شدید، از آنانی که غوره نشده ادعای مویزی می کنند، از او بخواهید غزل" سمن بویان" را برایتان با صدای بلند بخواند. سه حالت اتفاق می افتد:

  1.  طرف تا قبل از بیت "دوای درد عاشق" به گریه می افتد.
  2. در خواندن بیت" دوای درد عاشق" به گریه می افتد و همزمان شما به خنده می افتید.( خواندن این بیت بشکلی که معنی را برساند سخت است)
  3. اما اگر تمام غزل را بی غلط ، با معنی و صحیح خواند که دیگر حافظ خوان است و وقتش است که  احترام بگذارید!بیت دشوار دیگر در غزل  " دلم رمیده شد و غافلم من درویش است" قرار دارد و آن  " خیال حوصله... "  است و خواندن صحیح آن بگونه ای که معنی را برساند ، سخت است. 

و:  برای شنیدن صحیح ترین خوانش اشعار حافظ  لوح فشرده" لسان الغیب" امکان  مناسبی است که  با کوشش استاد خرمشاهی و موسوی گرمارودی تهیه شده است. از نظر من این نرم افزار بهترین مرجع حافظ شناسی و راهنمای عملی خواندن صحیح دیوان حافظ است. صدای گرم و دلنشین استاد گرمارودی و دقت ایشان در خواندن غزلیات بی نظیر است. یک مقدمه هم دارد که بسیار شنیدنی است.

 

آخر:  از این ها که بگذریم اشتباه من در نوشتن (تایپ) این بیت به اصل موضوع خدشه ای وارد نمی کنه و آن هم عقیده بودن بنده  با" جناب شمس الدین محمد حافظ شیرازی" است که : بهترین ساعات و لحظات زندگی آدمی اوقات همراهی و همزبانی با دوستان است ، گزمه های شبانه ، همنشینی و شب نشینی با دوستان و سفرهای دوستانه، اوقات خوشی زندگی است و باقی عمر بی ثمری ، بی خبری و بوالهوسی بوده ، هست و خواهد بود.

 

*: وام گرفته از عنوان کتاب " حافظ حافظه ماست" نوشته استاد خرمشاهی

**: اصل این بیت اینگونه است: اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت       باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود