دایناسور

ژن تهوع آور
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩٦
 
شوخی شوخی داره گند کار در میاد
قبول دارم که همیشه این آشنا بازی و پارتی بازی بوده و قبیله‌گرایی و عشیره‌گرایی در تار و پود قدرت در تاریخ ایران تنیده بوده اما هر چیزی حدی دارد و شور شدن غذا را تا جایی می‌توان با خنده یا ادب و صبوری به روی آشپز نیاورد؛ اما دیگه داره حالم بهم میخوره از این آقازاده ها و ژن خوب‌های پررو و بی‌حیا که با کمترین توانایی و تخصص و تجربه دارند از سفره پهن شده می‌خورند و با جرات میگم باید هر چه زودتر جلوی این چریدن و غارت به شیوه ایلغاری را گرفت.
سفارش کردن بستگان و دوستان برای گرفتن مناصب به جریان طبیعی و عادی و حتی ارزشمند تبدیل شده، مدیران منتظرند سمتها را به کسانی بدهند که سفارش و توصیه نامه‌های بیشتری از نهادها و سازمان‌ها دارند و تجربه و تخصص و صلاحدیت‌های اخلاقی از پارامترهای تصمیم گیری حذف شده‌اند.
باید جلوی پست‌ها و عنوان‌های خلق‌الساعه و شخصی‌ساز را هر چه زودتر گرفت.
مشاوران اعظم پرخور و پرمدعا که با کمترین زحمت و استعداد بیشترین حقوق و مزایا را می گیرند به چه کار می‌آیند؟
دست از این شوخی کردن با ژن خوب بر داریم و به شدت به این حرام خواران و رانت خواران نشسته بر سر سفره مردم بتازیم.
به هر شکلی که می شود به این جریان خانمان سوز تهوع آور اعتراض کنیم و به هر شکل ممکن در کارشان اختلال ایجاد کنیم.
باید قانونی تصویب شود که هیچ آقازاده‌ای حداقل در دوران تصدی پدر، مادر و بستگان نزدیکش حق دریافت هیچ گونه حقوق و مزایا دولتی نداشته باشد .
باید حداقل‌هایی از تخصص و تجربه و شعور و سلامت روانی برای گرفتن عنوان ها و مسندهای دولتی تصویب شود (بدون تبصره و استثنا) تا بدون آن هیچ تحفه نطنزی نتواند صندلی‌های فراوان پر مزایا را اشغال کند.
نباید صندلی‌ها و سمت‌های جدیدالتاسیس به آدم های تازه بیکار شده واگذار شود.
خلاصه اینکه این سیل بنیان کن علاوه بر نابود کردن و غارت مملکت امکان کار کردن و حتی زیستن را هم از ما سلب خواهد کرد.
مرداد ۹۶

 
 
بین خطوط
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ تیر ۱۳٩٦
 

دیدید توی ترافیک بعضی از راننده ها که چرخ ماشین شون را میدازند توی یه لاین و یه چرخ را توی لاین دیگه تا هر طرف که زودتر راه باز شد برند همون طرف؟


حالا حکایت موضع گیری بعضی هاست.


آموزش رانندگی سیاسی: شما باید از بین خطوط راه بروید نه خطوط از بین شما!


 
 
خیرات نمره
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢۳ شهریور ۱۳٩٤
 

دوران ابتدایی یه خانم معلم داشتیم که زنگ نقاشی می گفت نقاشی بکشید و آخر سر نمره میداد و جالب اینکه به همه 20 میداد!
به منی که عاشق نقاشی بودم و سر یک اسب را با تمام جزییات و سایه روشن (تو اون سن) می کشیدم تا بچه هایی که چشم -چشم دو ابرو می کشیدند یا سه تا خط را به هم وصل می کردندکه یعنی خونه است و حتی به کسایی که من براشون یه نقاشی هول هولکی با کلی ایراد (از نظر خودم) کشیده بودم.
همه بچه های کلاس این خانم معلم را عاشقانه دوست داشتند الا من!
الان به این فکر می کنم که چرا من با اون همه علاقه به نقاشی چرا نقاش نشدم؟ اصلا چرا دیگه نقاشی نمی کشم ؟(حتی سر اون اسب را؟)
آیا از بچه های اون کلاس کسی نقاش شده؟
نمی دونم!


 
 
داعش و رسانه
نویسنده : محمد - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ٩ تیر ۱۳٩٤
 


1. قطعا موفقیت هیچ پروژه و ماموریتی در دنیای معاصر بدون مدد از رسانه قابل تصور نیست.(هر چند هنوز عده ای قبول ندارند)
2. هر چه پروژه مورد نظر نیاز به نیروی انسانی داشته باشه نیاز به رسانه بیشتر میشه.
3. گروه داعش بر خلاف ظاهر بدوی شان با دنیای جدید آشنایند و رسانه های مدرن و شبکه های اجتماعی را برای ترویج عقایدشان و جمع آوری نفر استفاده کرده و می کنند،تولید محتوا، حجم بالای فعالیت در رسانه های مجازی و شبکه های اجتماعی از جمله توئیتر و فیس بوک گواه این مدعاست(ظاهرا روزنامه و مجلاتی هم دارند که کیفیت بالایی دارند)
4. اما قطعا قدرت گرفتن داعش تنها وابسته به رسانه ها نبوده، مبنای فکری و روش عمل این گروه دوستداران زیادی در سطح جهان دارد، نازی ها، القاعده، طالبان و ... مروج همین طرز تفکر بودند، نوعی نژاد پرستی و آپارتاید افراطی که این بار عقیده هم بشدت پشتوانه اش شده، عده ای را با تزویر و با وعده بهشت، برخی را با زر های حاصل از چاههای نفت و قاچاق نفت و گروه سرخورده و طرد شده ای از دنیای مدرن با عقده حقارت ، که دنبال جبران حقارت خود هستند با یاری رسانه ها جمع کرده و در فکر تاسیس دولت اسلامی عراق و شامات است و برای این هدف از هیچ کاری ترس ندارد.
5. مسایل پشت پرده و سیاسی رشد این گروه هم که بماند.
لینک مرتبط


 
 
شهید
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۳ خرداد ۱۳٩٤
 

این روزها حس کلمات فرق کرده
"کربلا " همچنان اشک را سرازیر می کند
اما وقتی "چهار" در کنارش قرار می گیرد، اشک ها بیشتر میشود
"غواص" کلمه ای تاثربرانگیز نبود اما این روزها کار "کربلا" را میکند
اکثر اعداد هم بی تفاوت بودند
اما این روزها " 175" و " 72" هر دو گریه به همراه دارند
این روزها روزهای عجیبی است.

پ.ن: این روزها "دوستی" هم آدم را ناراحت میکند.
روح مهران دوستی شاد!


 
 
آچار فرانسه
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۸ بهمن ۱۳٩۳
 

 
 
پدیده پاشایی
نویسنده : محمد - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۳ دی ۱۳٩۳
 


پدیده پاشایی

اقبال عمومی و تجمع کمتر دیده شده مردم تهران در تشییع جنازه مرتضی پاشایی حرف ها و بحث های زیادی را برانگیخت و هر کس از ظن خود این حضور را بررسی کرد. در مطلبی در سایت بی بی سی خواندم، نویسنده این اجتماع را امری عادی و تشیع جنازه ای معمولی برای یک ستاره موسیقی پاپ تحلیل کرده بود.
برخی هم در آن سر بام کل این ماجرا را توطئه و برنامه ریزی شده می دانستند، بیرون حکومتی ها، کار حاکمیت و درون حاکمیت‌های دلواپس، توطئه استکبار و فتنه گران.
برخی آنرا عقده گشایی جوانان سرخورده تفسیر کردند و برخی دیگر دلیل این اقبال را نوع و مدت آن بیماری پاشایی اعلام کردند.

به یقین هر یک از این تحلیل ها حامل قسمتی از حقیقت ماجرا هستند اما نکته مهم این است که مسایل اجتماعی و انسانی هیچ وقت تک عاملی نیستند و هر تحلیل مطلق گرا و تک عاملی از پدیده های اجتماعی روشنگر و دقیق و جامع نیست.
از جنبه رسانه ای مرتضی پاشایی به مدد فراگیرترین و قدرتمندترین رسانه کشور(صدا و سیما) و بعد از مدت ها که رسانه تمایلی به ستاره سازی نداشت به ستاره مردمی تبدیل شد.

 فارغ از این که صدای او را دوست داشته باشیم یا نه تیتراژ برنامه یومیه ماه رمضان شبکه سه با زمان مناسب آن در پیش از افطار (ماه عسل)، درخواست آن برنامه  از مردم برای تهیه و ارسال کلیپ از این آهنگ و پخش مکرر آن در شبکه های دیگر تلویزیون  و رادیو و همچنین نوع بیماری، سن کم او بر شدت جلب مخاطب افزود و این پدیده را به موضوع بحث شبکه‌های اجتماعی نوظهوردر این سال ها و نرم افزارهای موبایلی متکثر در یکسال اخیر (که بسیار فرا گیرند ) تبدیل کرد.

کمبود و حتی با کمی اغراق، نبود برنامه برای پر کردن اوقات فراغت و موضوعی برای سر انداختن بحث در ارتباطات میان فردی، این سوژه جذاب را به مهم ترین موضوع ارتباط مردم تبدیل و در زمان بستری در بیمارستان و خاکسپاری به دلیلی برای پر کردن اوقات فراغت و ارضای نیازهای اجتماعی مردم بدل کرد. تشییع جنازه او فرصتی برای گردهمایی و حضور در جمع را برای ایرانیان فراهم نمود، حضور در جمع، گردهمایی و کارناوال از جمله نیازهای جامعه است که در این سال‌ها به شدت از جانب حاکمیت نادیده گرفته شده است.
پدیده پاشایی شاید از معدود مواردی بود که رسانه فراگیر کشور به فرهنگ و علاقه مندی مردم عادی و توده جامعه و آن چیزی که خود همیشه بر آن سرپوش می گذاشت نزدیک شد.

موسیقی پاپ، ترانه های عاشقانه تا حدی مغایر ایدئولوژی حاکمیت و جوانانی متفاوت با آنچه رسانه رسمی بازنمایی می‌کرد این بار مورد توجه واقع شدند و این هم صدایی گفتمان رسمی با گفتمان غیر رسمی  در جامعه موجی بزرگ به راه‌انداخت که کمتر دیده شده است.

 مسلما اگر مراسم تشییع، ساعت و محل آن از رسانه رسمی اعلام و تبلیغ نمی شد خانواده هایی زیادی در این مراسم شرکت نمی کردند و فرزندان خود را نیز برحذر می داشتند و بسیاری از شاغلین سازمان‌های دولتی نمی توانستند از محل کار مرخصی بگیرند.

شاید چند مثال نقض برای مشخص شدن ویژگی خاص پدیده پاشایی و تفاوتش با سایر مراسم های مشابه سودمند باشد:
اگر تنها جوان و هنرمند بودن را علت حضور گسترده مردم بدانیم؛ باید پرسید چرا برای مجید بهرامی که همزمان با پاشایی درگذشت چنین موجی بر نخاست؟ وجه تشابه دیگر پاشایی و بهرامی مرگ بر اثر سرطان است!
اگر صرفاً موسیقی را دلیل فرض کنیم مثال استاد لطفی که از نظر اهمیت، اثر گذاری، کیفیت و کمیت فعالیت وآثار با کمتر کسی در عرصه موسیقی قابل قیاس است، مطرح می شود.

نمونه دیگر ناصر عبدالهی است که هر چند خبر درگذشت سوال برانگیزش توسط رسانه رسمی کشور پوشش داده شد اما وی در زمانی فوت کرد که از شبکه‌های اجتماعی و پیام‌رسان‌های موبایلی خبری نبود ( ناصر قابلیت اسطوره شدن را نیز داشت).

غلامحسین مظلومی و تشییع این مرحوم  نیز با این که در روز جمعه  برگزار شد، نتوانست جمعیتی حتی نصف مراسم مورد نظر ما را به میدان بیاورد چرا که دوران فعالیت و افتخار آفرینی او را جوانان ندیده بودند و جاذبه‌ای در میان جوانان نداشت.

مواردی متعددی هم هست که رسانه و حاکمیت تلاش کردند تا اقبال عمومی را برانگیزند اما ناکام ماندند.
از جمله علل دیگری که دست در دست سایر عوامل این اتفاق را غیر منتظره نمود علاقه عده ای از مردم به سلبریتی ها و دیدن آنان از نزدیکترین فاصله، گرفتن عکس و امضا از آنها و به نوعی حضور در چنین مراسمی برای اظهار وجود است و این یکی از دلایل آن همه موبایل برافراشته جهت ثبت مراسم بصورت شخصی بود.

از دیگر عوامل گفته شده که از نظر من نیز در حضور گسترده مردم بی تاثیر نبوده نوعی لجبازی با گفتمان رسمی و اظهار وجود و قدرت نمایی جوانان بود که معمولا توسط حاکمیت نادیده گرفته شده اند.

نکته اساسی دیگر در این رابطه هشدار مهم این مراسم و تجمع به حکومت بود که بعد از این باید برای هدایت و سازماندهی اینگونه تجمع‌های مردمی آماده تر باشد؛ چرا که منبعد مردم نه فقط  برای مراسم جشن و شادی‌های ورزشی و سیاسی - که زمان اتفاق شان پیش بینی پذیر است – در صحنه حضور پیدا می‌کنند، بلکه اقدامات غیرمترقبه فرشته مرگ هم باعث حضور مردم در خیابان ها خواهد شد.

لینک های مرتبط:

دایناسور

دایناسور

پی نوشت: نظر دکتر پیران در مورد این حضور: تظاهرات یک جامعه که جنبش دریغ شده دارد.


 
 
دلایل قوی باید و معنوی
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢٢ آذر ۱۳٩۳
 
من بطور کامل با هر نوع لمپنیزم مخالفم، چه از نوع شعبان جعفری باشد، چه پری بلنده، چه مداح هفت‌تیر‌کش باشد، چه سیاستمدار کت پوش  یا عمامه به سر و چه آخوند بد دهن و پر مدعا.
و این بار هم یک استاد جامعه شناسی که نمی‌تواند خود را کنترل کند و با فحاشی و عصبانیت تمام حرف‌های درست و تحلیل‌های خوب خود را نابود می‌کند. آیا با عربده کشی می‌شود یک حرکت اجتماعی را تفسیر کرد.

 
 
پاشایی و رسانه
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ٢٥ آبان ۱۳٩۳
 

اتفاقات و ماجرای دوران بیماری تا خاکسپاری مرحوم مرتضی پاشایی از منظرهای مختلف قابل تامل و تحقیق است. بررسی و تلاش در جهت کشف چرایی اقبال عمومی و پخش شایعات متعدد در مورد این خواننده می تواند موضوع تحقیق خوبی برای محققین در حوزه جامعه شناسی، ارتباطات، سیاست و روانشناسی اجتماعی باشد.

اما من در اینجا فقط می خواهم در چند خط به نقش رسانه در مطرح و معرفی کردن برخی و به انزوا کشاندن برخی دیگر بپردازم. تصور این اقبال به پاشایی بدون آهنگ تیتراژ ماه عسل در رسانه فراگیر کشور و بر سر زبان ها انداختن آن  تصور بسیار بعیدی است. رسانه‌ای شدن بیماری مرتضی پاشایی عزیز و تصاویر انبوه منتشر شده از او در حالت بعد از شیمی درمانی افکار عمومی را معطوف او نمود و شبکه‌های اجتماعی و اپلیکیشن‌های موبایلی نیز به یاری آمدند و او را به خبر اول و موضوع بحث مردم در کوچه و خیابان تبدیل کردند.

 عکس این قضیه را هم در این سال‌ها شاهد بوده‌ایم که هنرمندان و بزرگانی با بی توجهی رسانه‌ها بخصوص صدا و سیما در انزوا و سکوت خبری از دنیا رفته اند و مراسم خاکسپاری و تدفینی سوت و کور داشته‌اند. محمدرضا لطفی و بابک بیات از استادان به نام موسیقی از آن جمله بودند.

حالا دیگر نقش رسانه در معروف و مشهور کردن افراد بر کسی پوشیده نیست اما علت توجه رسانه به برخی و بی توجهی به عده‌ای دیگر جای سوال دارد؟


 
 
عزت زیاد
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢٠ آبان ۱۳٩۳
 

هر آمدنی را رفتنی است حتی اگر این آمدن ده سال متوالی بپاید و شما هیچ مسوولیت و پاسخگویی را بر نتابید. پذیرفتن هدایت سکان بزرگترین تولیدکننده خوراک فرهنگی، سیاسی، سرگرمی و آموزشی کشور بدون داشتن دانش، تجربه و سعه صدر نتایج جبران ناپذیری بر فرهنگ و سبک زندگی جامعه به بار می‌آورد که بعلت تدریجی و غیرقابل شمارش بودن آن از چشم عموم دور می‌ماند.

اما کسانی که به قدرت و اثرگذاری رسانه آگاهی و اشراف دارند می‌دانند که تاثیر خوراک بی‌کیفیت، مسموم و منحرف از طریق تنها رسانه رسمی و فراگیر کشور چه میزان زیان بار و خسارت آور است.

تولید برنامه‌های نازل توسط کم تجربه‌ها و گاهی بی تجربه‌ها، ارایه تحلیل‌های آبکی و بی منطق سیاسی و اجتماعی، مخاطبان را از نظر سواد بصری پایین و از نظر دانش و سواد سیاسی پرمدعای توخالی بار می‌آورد.  در سال‌های آخر نیز تبدیل اکثر برنامه‌ها به پیام بازرگانی و رپرتاژ آگهی شرکت‌ها و بنگاه‌های تجاری ( حتی برنامه‌های کودک) از آخرین دست آوردهای جناب مهندس ضرغامی بود.

میدان ندادن به اندیشمندان، متفکران، هنرمندان مبرز و با تجربه تنها به دلیل همسو نبودن گرایش‌های فکری و حزبی، رسانه به اصطلاح ملی را به یک رسانه حزبی محلی تبدیل کرد. هر چند قبل از آن هم هیچ وقت رسانه ملی نبود.

نبود تضارب آرا، عدم امکان گفتگو بین گفتمان‌های مختلف موجود در جامعه در رسانه، صدا و سیما را به رسانه‌ای به شدت تک صدایی و جانبدارانه تبدیل کرده که وظیفه‌اش هدایت مردم به سمت شبکه‌های ماهواره‌ای بوده و هست.

متاسفانه در سال های اخیر مدیران کوتاه قد فکری در کشور با تمام وجود و با موفقیت توانسته‌اند سقف سازمان‌ها و نهادهای تحت نظارت خود را تا ارتفاع قد خود پایین آورده تا با این روش اجازه حضور قد بلندتر از خود را در سازمان تحت پوشش  ندهند.

یاد فیلم "جان مالکوویچ بودن" می‌افتم و آن ساختمان با طبقاتی با ارتفاع یک متر که برای وارد شدن به آن یا باید تا کمر خم می شد یا به شکل پا مرغی در آن حرکت می کرد.

البته ترجیح انسان‌های با وقار و با اصالت وارد نشدن به چنین ساختمانی است.

آقای سرافراز عزت نباش!


 
 
فریبکاری میان فردی
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢۳ مهر ۱۳٩۳
 

وقتی پیش فرض (دیفالت) ذهنی قاطبه جامعه در هر ارتباط میان فردی دروغ و فریبکاری است

برای اینکه هر حرفت را باور کنند باید حداقل ده تا قسم جلاله بخوری!


 
 
ویرانی
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢٢ مهر ۱۳٩۳
 

برای ویران کردن یک کشور کافی است حسادت و کینه را بذر افشانی کنید دیگر نیازی به نیروهای نظامی و قشون کشی نیست، به چشم بر هم زدنی  فصل برداشت فرا می رسد و چیزی باقی نمی ماند از مُلک.


 
 
آب
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳٩۳
 

ز چاهی که از آن خوری آب پاک

نشاید که در آن نهی سنگ و خاک


 
 
سانسور
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳ تیر ۱۳٩۳
 
سانسور؛ نه، نظارت خود بر خود، آری
 
بهاءالدین خرمشاهی
 
حدود دوهفته پیش (20خرداد93) خبرنگاری از خبرگزاری ایسنا با من تلفنی تماس گرفت و نظر من را درباره سانسور جویا شد. بهترین راه این بود که بگویم جواب کتبی می‌دهم - مانند حالا که این توضیح را می‌نویسم- اما در املای تلفنی، گوینده - که کارش با نویسنده فرق دارد و گفته‌های خود را نمی‌بیند - همواره مشکل به‌بار می‌آید. و این دومین‌بار است که گفته تلفنی من باعث سوءتفاهم می‌شود. به‌ویژه آنکه ایسنا تیترسازی داغ و شاید به طریق جورچین از گفته‌های من فراهم آورده است: «در همه شئون زندگی به سانسور نیازمندیم.» سند اینکه من این حرف را زده یا نزده‌ام اگر باشد لابد باید یک فایل صوتی در دست ایسنا باشد. ولی صادقانه عرض می‌کنم که بنده در آن گفت‌وگوی تلفنی این حرف را با این الفاظ و عبارت‌پردازی نگفته‌ام. این حرف شعار فاشیست‌ها و نازی‌ها و حکومت‌های توتالیتر است. هرچه باشد بیش از 43سال است که قلم می‌زنم و مقاله می‌نویسم و چه‌بسیار خوانندگان می‌دانند که من غیرسیاسی هستم و این حرف را فقط یک راست افراطی بی‌قانون می‌تواند زده باشد.
در خبرگزاری یا رسانه‌ دیگری که از ایسنا نقل کرده‌اند آن تیتر غیرعادی به این صورت تغییر شکل داده است: «در همه شئون زندگی به نظارت بر خود نیاز داریم» ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟
من صریحا هرقدر که با سانسور مخالفم، با نظارت بر خود و مواظبت بر گفتار، نوشتار و کردار خود موافقم و این همان «محاسبه نفس» و «حاسبوا قبل ان تحاسبو» است که هم در شریعت و اخلاق وارد است و هم در طریقت یا عرفان و نقطه مقابل آن هم نادرست است. زیرا طبق قانون منطق هر گزاره یا خودش درست است یا عکس آن. عکس این گزاره که باید در تمامی شوون زندگی [بر گفتار، نوشتار و کردار خود نظارت و مواظبت داشت] چنین می‌شود که باید در این شوون، خودبه‌خود نظارت و مواظبت نداشت که هیچ فرد سالم و عاقل و اخلاقی‌ای با آن موافقت ندارد.
 از همه دوستان دیده یا نادیده که ده‌ها «ایمیل» به نشریه ارجمند «بخارا» در اعتراض به آن نوشته فرستاده‌اند سپاسگزارم و باز در همین جوابیه موضع و نظرگاه خود را روشن‌تر خواهم کرد و در پاسخ به کلپتره‌های آقای عالمی در ستون طنزش در «شرق»، که به خیال طنز نوشته و هجوی بیش نیست، از قول حافظ می‌گویم:
مدعی گو لغز و نکته به حافظ مفروش
کلک ما نیز زبانی و بیانی دارد
همچنین:
حسد که می‌بری ‌ای سست طنز بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن خداداد است
اما به‌راستی بنده گفته‌ام: 1- خودسانسوری خلاقیت هنرمند راستین را از بین نمی‌برد.
 2- بعضی هنرمندان خود را لوس می‌کنند و کاتب وحی می‌انگارند.
در پاسخ و شرح جمله اول عرض می‌کنم.
1- بنده حدود 15سال پیش سه مقاله درباره سانسور یا ممیزی نوشته‌ام که چاپ و تجدیدچاپ شده. شرح این معنا و این مطلب در آنها بهتر آمده و اگر ناشری اعلام آمادگی کند، حاضرم آن سه مقاله را عینا با این مطلب کنونی و یک مقاله دیگر در کتابی 100 تا 120صفحه‌ای تقدیم کنم و به نقدهای جدی پاسخ جدی بدهم. آن سه مقاله یکی «بن‌بست ممیزی کتاب» نام دارد که محتوایش از عنوانش برمی‌آید.
دومی «حل مسایل نشر یا نشر حل‌المسایل» و سومی «خودسانسوری» نام دارد.
در سال‌های اوایل انقلاب، آقای باقر مومنی می‌گفت صدها اثر ارزشمند و عالی در سانسور ‌گیر کرده که اگر منتشر شود چنین و چنان می‌شود. در چندسال اول انقلاب هیچ‌گونه ممیزی‌ای نبوده و همه آن آثار منتشر شد و در عالم فرهنگ، ‌آب از آب تکان نخورد. یعنی حداکثرش صد، 200 کتاب مانند هر صد، 200 کتاب دیگر بود، بی‌آنکه شاهکارهایی در میان باشد.
بنده در آن مقاله و این خبر ایسنا، همواره «خودسانسوری» را به معنای «مواظبت خودبه‌خود» دانسته‌ام و در مقاله «خودسانسوری» این معنا را مبسوط شرح داده‌‌ام. منتها چون «مواظبت خود‌به‌خودی» اصطلاح نبود، ناگزیر اصطلاح مشهور‌ «خودسانسوری» را به کار برده‌‌ام.
در این حدودا 30سالی که ممیزی اعمال می‌شود د‌ه‌ها اثر خلاقانه منتشر شده و چون از صافی سانسور گذشته یا خلاقانه‌بودنش را از دست داده، که نداده یا لابد خلاقانه نبوده.
یک حرف صریح من به‌عنوان فردی قانونگرا از همین ملت شریف این است که آیا می‌توان به‌عنوان خلاقیت، قانون اساسی را نقض کرد؟ آن‌هم قانونی که بالصراحه سانسور را نفی و نهی کرده، ولی واقع‌بینانه سه تبصره دارد که آثار فرهنگی- هنری نباید با اسرار و مصالح مملکتی، اخلاق و عفت عمومی و مسایل دینی و مذهبی تعارض داشته باشد. باز مانند آنچه قبلا گفته شد این گزاره‌ها یا خودشان درست و لازم‌الرعایه است، یا عکسشان، و شق سوم هم ندارد و چون عکس آنها عقلایی و مقبول نیست لاجرم خودشان منطقا و اخلاقا و عملا درست است.
2- اما در مورد اینکه گفته‌ام بعضی هنرمندان خود را لوس می‌کنند، صریحا عذر می‌خواهم، با درود و بدرود.

 
لینک خبر :  http://sharghdaily.ir/?News_Id=38080

 
 
نود و 3
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳٩٢
 

به سنت 4 سال گذشته:
"ترین های" امسال:

خواندنی ها:

ویژه نامه ماهنامه " فیلم" ( با نوشته های "پرویز دوایی" که آرزوی سلامتی و طول عمر برایش دارم،کیومرث پوراحمد و...)

ویژه نامه  ماهنامه "24" ( سینما دوستان این مجله را از دست ندهند )

ویژه نامه  ماهنامه " اندیشه پویا" ( یادداشت مریم زندی ، بابک احمدی،

ماهنامه نامه "داستان" هم ویژه نامه خوبی تدارک دیده است که علاقه مندان به داستان  کیف خواهند کرد . مثل سال گذشته یک سی دی داستان گویا همراهش است.

ماهنامه نسیم بیداری

چقدر ناامیدکننده بود سالنامه شرق!

آدم ها:

دکتر ملکیان

دکتر سجودی

دکتر محسنیان راد

دکتر افخمی

دکتر خانیکی

دکتر پیران

دکتر سریع القلم

شاهپور عظیمی

 بهترین دو ساعت امسال:

حضور در سخنرانی دکتر پرویز پیران عزیز در یکی از یکشنبه های انسان شناسی و فرهنگ ( چقدر این مرد دغدغه دارد و زحمت کشیده است و می کشد و صد حیف که دانشگاه از وجودش بی بهره است!)

بهترین کلاس:

کلاس نشانه شناسی دکتر سجودی دوست داشتنی

تهوع آورترین کار ایرانیان:

همچون دو سال گذشته استقبال و حضور در صحنه، تماشا و سر و دست شکستن
( از همه بدتر همراه بردن کودکان ) برای تماشای اعدام ها . بعلاوه افزایش مشکلات روانشنا سانه ایرانیان که به قول دکتر پیران عزیز: ما همه به روانکاوی نیازمندیم!

تهوع آورترین شخص:

واقعا نمی تونم اسمش را بیارم

مفتضاحانه ترین اتفاق این سال :

ادامه حصر

بهترین وبلاگ:

وبلاگ دکتر علی دادپی

 

 بهترین فیلم ایرانی:

خسته نباشید

گذشته

به خاطر پونه

خانه پدری

بیگانه

سیزده

طبقه حساس

کلاس هنرپیشگی

بدترین فیلم ایرانی:

اشباح   داریوش مهرجویی

بهترین سریال :

فعلا پرچم " وضعیت سفید" بالاست

بهترین فیلم خارجی:

کتابچه بارقه امید

30دقیقه نیمه شب

مانی بال

روزی روزگاری آناتولی

هفت روان پریش

خلسه

جاسمین غمگین

او

 جایزه ویژه:

تئاتر "شکلک"

بهترین موسیقی:

گروه دنگ شو، چارتار،  پالت، چند تک آهنگ حمید حامی و آلبوم " نه فرشته ام ، نه شیطان"

 بهترین اتفاق شخصی:

دیدن استادان بزرگ این کشور که نام شان در بالا آمد

 بدترین اتفاق شخصی:

زیاد بود اما ناراحتی مادرم از دست من از همه بدتر بود

 درگذشتگان عزیز امسال:

دکتر معتمد نژاد

ماندلا

منصور کوشان

 بهترین نشریه:

نگاه نو  (حاصل زحمات علی میرزایی) که خوشبخانه به شماره 100 رسید

بهترین برنامه تلویزیونی:

امسال بدترین و ننگین ترین سال رسانه بی عزت بود

رادیو هفت

کلاه قرمزی 

 

چهره سال:

"گوهرعشقی" مادر "ستار بهشتی" که به تنهایی آب در خوابگه مورچگان انداخت و ستونهای بزرگ و پوچ را به لرزه انداخت. ( به اسم هایشان وجه کنید : ستار، گوهر، عشق، بهشت)

محمد جواد ظریف

نسرین ستوده

علی مطهری

بهترین رمان یا داستان کوتاه:

 

بهترین کتاب عمومی:

 

 بهترین جمله:

من واقعا معتقدم دین فقط آنچنان را آنچنان تر می کند، تو اگر آدم خوبی باشی و متدین بشوی، خوبتر می شوی. اگر آدم بدی باشی و متدین بشوی، بدتر می شوی. تدین یک جسارتی به آدمی می دهد. مصطفی ملکیان

 بهترین پست وبلاگ دایناسور:

 نق نامه 1

  لمپن های مدرن

 افراط و تفریط

  سال نود و سه:

- نوشتن پایان نامه و دفاع از آن

 - خود انتقادی

سال نو مبارک


 
 
به هدف زدن
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳٩٢
 

 

 
 
شیرازی ها یه ضرب المثل درجه یک مودبانه دارند که می گند: آش دهنتُ سوزونده، چرا ماستُ فوت می‌کنی؟!
 
 


 
 
رسانه بی عزت
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳٩٢
 

آیا هفتاد و چند میلیون مردم مملکت باید تاوان بدهند تا ضرغامی رییس صدا و سیما بماند؟! و با بیسوادی،کژ فهمی، دگماتیسم و تحجرش اعصاب و اخلاق و فرهنگ و سلامت جامعه را نابود کند؟!

برنامه های ضعیف و پر از ایراد فنی و محتوایی که سواد بصری و زیباشناسی مردم را نابود و قدرت تفکر را از بین می برند.
قهرمانان اکثر فیلم ها و سریال ها از اول فیلم دروغ بگویند و فریب بدهند و در آخر فیلم و سریال متحول شوند و با یک عذر خواهی و توبه همه چیز رو براه شود
مجریان بیسواد، ناتوان، بد چهره، بی ادب و یخ ( البته هر قاعده ای استثناهایی هم دارد) را تحمل کنند و حتی رییس جمهور هم محکوم به تحمل آن هاست!
 در این حالست که مردم یا به ماهواره گرایش پیدا می کنند که آن هم آسیب های خودش را دارد و یا مجبورند همین برنامه های گذشته از صدها فیلتر را ببینند و وقت تلف کنند؛ با پارازیت زندگی کنند و هزار جور بیماری بگیرند تا مبادا رقبای عزت خان مجال بیابند!
خبرهایی که آقا عزت صلاح می داند بشنوند و هر وقت او صلاح بداند بخندند و لودگی تماشا کنند و هر وقت میل رسانه میلی ایشان بود برنامه های مثلا معنا گرا تماشا کنند و عارف شوند!!!
دین را از کم سوادترین و رادیکال ترین مروجین دین بیاموزند و ایدئولوژی حاکم را در گوش و جان خود فرو برند
تازگی ها هم که برنامه فروشی و آنتن فروشی را آغاز کرده و بهترین ساعات را به شرکت های بسته بندی چای و برنج اختصاص داده تا ضمن ترویج مصرف گرایی و ایرانی محصولات خارجی بسته بندی شده در ایران را بخر! فرهنگ یک شبه پول دار شدن و لاتاری را ترویج کند چون در این مملکت با تلاش بجایی نمی شود رسید، پس با ارسال یک پیامک یک خودرو خارجی برنده شوید و بخورید و بیاشامید و پز بدهید. این سازمان ملی میهنی به بچه ها هم رحم نمی کند و در برنامه های مخصوص کودکان هم بشکل کاملا هنرمندانه بچه ها را به خوردن ماکارانی و لازانیای تک تشویق می کند!!
حقوق و مزایای عزت ضرغامی چقدر است تا بدهیم و خلاص شویم از این همه خسران و عذاب؟

 
 
لمپن های مدرن
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢۸ آذر ۱۳٩٢
 

این روزها دیگر بطور کامل اعتقاد پیدا کرده ام که در اطراف مان فرزندان معنوی شعبان جعفری
بسیار بسیار بیشتر از فرزندان معنوی مصدق و ... هستند هرچند دیگر کلاه مخملی و شاپو 
و موهای فر ریز ندارند، کافی می نوشند، دانشگاه می روند و عضو فعال همه شبکه های اجتماعی اند.
اما همان لمپنیزم وعربده کشی و فحش و چماق بدستی را به ارث برده اند.
برای شناسایی این قداره کشان مدرنِ امروزی کافیست به جای لایک مطلب شان یک کامنت انتقادی
برای شان بگذارید تا از پس پشت این چهره های روشنفکر نمای امروزی و ناز نازی چهره اصلی شان
را ببینید. 
و تاسف بخورید برای این کشور که حداقل در 150 سال اخیر سرنوشت اش را فحاشان و چماق
به دستان و عربده کش ها رقم زده اند!!
این لینک را هم بخوانید
پی نوشت: و این لینک

 
 
افراط و تفریط
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ٢۱ آذر ۱۳٩٢
 

یکی از مشخصه های اساسی جوامع "توسعه نیافته" ( برای دل خوش کنک به آنها می‌گویند "در حال توسعه") افراط و تفریط است. این ویژگی هم در تصمیم‌گیران و حکام وجود دارد و هم در اکثریت مردم این جوامع.

مثال  در این باره آنقدر زیاد است که تنها فهرست‌اش مثنوی هفتاد من کاغذ است.

نمونه اخیر این گردش از تفریط به افراط تصمیم حکام برای افزایش جمعیت کشور است. دوستان آینده نگر و مدیریت خوانده یکهو متوجه شدند رشد جمعیت به شدت کاهش یافته و میانگین سن جمعیت در حال افزایش است و وامصیبت...

بعد از سالها تلاش در جهت کاهش جمعیت و شعار " فرزند کمتر، زندگی بهتر"  ناگاه متوجه آن سر بام شده‌اند و حالا شعار این روزها شده : " فرزند بیشتر، زندگی شاد تر" 

حالا باید مردم از دو تا بچه کافیه به سمت چهارتا حداقلشه حرکت کنند.

این علمای دهر یک مشکل دیگر هم دارند و آن هم سندرم "توهم" است چرا که خیال می‌کنند کاهش رشد جمعیت و عدم علاقه مردم به فرزند از شعارها و دستورهای ایشان ناشی شده بوده و حالا اگر شعار بدهند و تابلو بزنند مردم دست بر سینه و سمعاً و طاعتاً دستور آنان را نصب العین می‌نمایند.

فقر، تورم، ناامیدی نسبت به آینده، کم بودن امکانات بهداشتی، آموزشی و تفریحی و کار تمام وقت زوجین برای گذران عمر را نادیده گرفته اند و علت اصلی تک فرزند شدن خانواده های ایرانی را دستورات و اوامر ملوکانه می‌دانند.

کمتر کسی است که نداند کودک برای رشد عقلی، جسمی و اجتماعی بهتر به خواهر و برادر احتیاج دارد و مفهوم خواهر و برادر دیگر عینیتی برای کودکان امروز ندارد ( عمه و عمو و خاله و دایی هم برای بچه‌های آنها مفهوم خود را از دست خواهد داد) اما برادر و خواهر نداشتن حتما بهتر است از با فلاکت زندگی کردن.

متاسفانه تبلیغ کردن را هم بلد نیستند، 4 پسر به همراه پدر سوار دو چرخه شده اند و می روند تا هندوانه ای را در دل طبیعتی شبیه تهران خودمان نوش جان کنند تا زندگی شان شاد شود. 

تک دختر خانواده را انتهای دوچرخه نشانده اند ( حتما به امید آن که بیفتد و از دستش راحت شوند) و بچه‌ها مادر هم که ندارند!!

این خانواده واقعا شادند ( شاد هم در این دوران به چیز دیگری دلالت می کند)

دختر و پسری که به سختی امکان ازدواج می یابند و به سختی در این شهر بی ترحم شبانه روز کار می‌کنند و با سلام و صلوات پدر و مادرشان در این آلودگی ( هوا ، صوتی، پارازیت و ترافیک سنگین دیوانه‌کننده ) زنده می‌مانند، باید خیلی شاد باشند تا برای دوچرخه شان رکاب زن تولید کنند.

پی نوشت:
احسان گنجی قسمت نهان این خانواده را هم کشیده:

 


 
 
نق نامه 1
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳ شهریور ۱۳٩٢
 

نق نامه تهران

دوستانم می‌دانند که من چقدر زادگاهم را دوست دارم، بخصوص شب‌های بعد از باران اش را.

خیابانهای خلوت روزهای عیدش را

بعضی از کوچه‌ها و خیابان‌هایش را

کتاب فروشی‌های خیابان انقلاب و کریم خانش را و برخی از آدم هایش را

اما با همه این دوست داشتن‌ها، هر روز بیشتر و در اکثر اوقات، تحمل این شهر بی‌ترحم، ملّون، بی هویت، جلوه فروش، پز عالی و مخ خالی، افراط و تفریط، پرسر و صدا، آلوده، پر فریب و خدعه با مردمان بی‌تفاوت و خشن و بی رحمش، برایم سخت تر می‌شود.

برای تمام این صفت هایی که به این شهر دامنگیر چون باتلاق دادم، توضیح دارم:

بی ترحم: شهری که به هیچ کس رحم نمی کند. آنقدر در این شهر تصاویر دلخراش، ناراحت کننده و غیرانسانی می بینی که بعد از مدتی دیگر سِر میشوی و بی تفاوت. دیگر دیدن دختر بچه ‌ای 5 ساله در ساعت 12 شب سرد زمستان در سر چهارراه و بین ماشین‌ها با فالی در دست برایت عادی می‌شود، التماس پیرزنی 70 ساله با عصای زیر بغل از جوانی 20 ساله، سوار بر ماشین 700 میلیونی برایت به میزان حضور خورشید در روز عادی می شود و دلت را ذره ای هم نمی رنجاند. آنقدر بیمار و معتاد افتاده در گوشه خیابان می بینی که دیگر جنازه افتاده در کنار جوی هم برای تو علی السویه می‌شود و انگار نه انگار!!!

آنقدربدنبال منفعت می دوی که همه را دشمن خود می دانی و کینه تمام وجودت را فرا می گیرد. این عداوت چنان پیشروی می کند که دیگر مادر و فرزندی، خواهر و برادری و دوستی هم نمی شناسد و خودت می‌مانی و یک شهر دشمن!

ملوّن: در این شهر هر کس به رنگی در می آید و نقابی به صورت می زند تا خود را نشان دیگران بدهد یا خود را از دیگران مخفی کند. یکی خود را با ریش و پیرهن و شلوار سیاه می کند تا خود را خدایی جلوه دهد و دیگری خود را سفید می کند تا روحانی و الهی.

آن دیگر به هر رنگی متوسل می شود تا جلوه ای بفروشد و جلب توجه کند؛ از رنگ مو و لعاب صورت گرفته تا رنگ لباس و خودرو و خانه.

کسی هم بی رنگ می شود تا دیده نشود تا هر کار که می خواهد بتواند بکند.

و عده ای دیگر هر لحظه به شکلی و رنگی در می آیند. یاللعجب!؟

بی هویت: در کدام شهر از دنیا بمانند این تهران بی در و پیکر هیچ نشانه ای از هویت نمی توان دید؟
بی هویتی در معماری، خیابان سازی، نمادها، نبود رنگ غالب ( البته اگر از دود و سیاهی بگذریم)، پوشش مردان و زنان و جوانان و...

جلوه فروشی: شهری که پسرانش ( در صد زیادی) مثل دختران می‌پوشند و آرایش می کنند و نازند، دخترانش (اغلب) بزک می کنند تا آرایش و بدن می‌نمایند تا زیبایی، بیش از آن که زیبا باشند و دیدنی، چشم‌درآر و تهوع آورند و ویترینی هستند متحرک .

افراط و تفریط: خشونت در چهره همه ما در این شهر نشسته است و عجله در کردار ما نهادینه شده است. انگار که اگر حرکت نکنی از رویت رد می‌شوند. خشونت و عجله کم کم دارد به هویت این شهر بدل می‌شود.


در این نیرنگستان دیگر حرف هیچ مستمندی و فقیری چه کودک باشد و چه پیر، باور کردنی نیست و خللی در زندگی و عجله ما ایجاد نمی‌کند و اینجاست که دیگر جایی برای مهر و شفقت که عصاره انسانیت است، نمی‌ماند.

خاک دامنگیر این دیار نه تنها متولدین این شهر که ساکنین یکی و دو ماهه این ولایت را نیز چنان پایبند می‌کند که دیگر فراق و فراغ تصورکردنی نیست.

در این نق نامه نمی‌خواستم ( و نه نمی توانستم ) از دلایل و علل این همه ناهنجاری ها بگویم. دلایلی تاریخی، ایدئولوژیک، حکومتی، سیاسی، جغرافیایی و فرهنگی که دست به دست هم داده اند تا میهن خویش را کنیم ویران!

این نق نامه ادامه دارد...


 
 
از سر ناچاری
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٤ خرداد ۱۳٩٢
 

وقتی توانایی همنوا کردن مردم را با طرز فکر و جهان بینی خود نداریم و چون امر اجتماعی را نمی توان فردی انجام داد باید به جمع پیوست و جمعیتی را که بیشترین شباهت و تقریب ذهنی با ما دارد، برگزینیم و به آن ها بپوندیم.

تغییرات جزیی را به آرزوهای بلند ترجیح دهیم و گام های کوچک برای رسیدن  به آرمان های بزرگ برداریم.

  در ضمن وقتی کسی از موقعیتی فرار می کند مجال فکر کردن به جهت  و مقصد فرار را ندارد بلکه  فقط از خطر می گریزد. حالا من در حال فرار از موقعیت خطرم.

به امید روزهای خوب 

 پی نوشت:

این پست را  ساعت 14 جمعه نوشتم اما دوستان پرشین بلاگ فقط با 30 ساعت تاخیر، ساعت 20 روز شنبه منشرش کردند و خاصیتش از بین رفت. خواستم حذفش کنم اما گفتم بماند برای یادگاری.

من ساعت 20 جمعه رای دادم و این پیامک را هم برای تهییج و تشویق دوستان فرستادم "من بخاطر وطن و روشن ماندن کور سوی امید اصلاح وضع موجود و همراهی با امیدواران به آینده ایران، رای خود را به خیر المجبورین شیخ حسن روحانی دادم . وتوکل علی ا..."

این دو تا پست خوب و مرتبط را هم بخوانید:

به نفع روحانی، انصراف می‌دهم!

 

 موجیم که آسودگی ما عدم ماست


 
 
مجال
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢٧ آذر ۱۳٩۱
 

یعنی وقت میشه در مورد این همه حرف که تو سرم هست بنویسم؟

از بچه های شین آباد و بخاری نفتی و وقاحت مسئولین

از فیلم "بغض" بنویسم که ازش خوشم اومد

از "من مادر هستم" که ازش خوشم نیومد

از "بی خود و بی جهت" که باید دیده بشه و واقعا دوستش دارم

از " زندگی خصوصی آقا و خانم میم" ، فیلمی که کم ادعا و دیدنی است

از انتظار دیدن دوباره " پله آخر" و " ملکه " 

از سریال استثنایی "وضعیت سفید" که بالاخره نسخه خانگی اش اومد و یک هفته ای ما را کیفور کرد و بُرد به کودکی، ما با ولع  بلیعیدیم اش ...

از تکثیر دروغ و نیرنگ و خدعه در محیط 

از گرانی سرسام آور که مردم را مستاصل کرده  

و خیلی حرفهای دیگر که فرصت تایپش را ندارم، آیا مجالی دست خواهد داد؟


 
 
تار عنکبوت
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ٢٠ آبان ۱۳٩۱
 

هر وقت که کاری را شروع می کنیم باید حواسمان به سرانجام و خاتمه اش هم باشد.اما  قسمت مهم ماجرا این است که همه کارها به پایان نمی رسد و بسیار پیش آمده که کاری را شروع کرده ایم و یا تصمیمی را گرفته ایم و بعد به هر دلیلی از انجامش منصرف شده ایم اینجاست که مشکل اصلی نمود می کند که آیا راه برگشت و خروجی وجود دارد؟ 

فراموش نمی کنم در ایامی که تب شرکت های هرمی ( گلد . کوئست) جامعه را فرا گرفته بود چند باری در حلقه بازاریابی اطرافیان و دوستان گیر افتادم . یکی از دوستان که شدیدا گیر داده بود من را هم خوشبخت کنه!

دلایل مختلفی برای هر کدام از حلقه‌ها و شبکه‌ها می آوردم . که دو تا از آن ها از همه مهم تر و دندان شکن تر بود. اولی این بود که: من کار غیرقانونی نمی کنم و وقتی شما دارید این فعالیت را مخفیانه انجام می دهید پس حتما از کسی می ترسید و آن هم نیروهایی است که جلوی کار غیر قانونی شما را خواهند گرفت.

 اما  دلیل دوم که مربوط به این بحث است این بود که : شما با ورود به این شبکه قدم در راه بی بازگشت می گذارید ! راهی که خروجی ندارد ! یعنی تا زمانی که بالا دست (شما را آورده)  و پایین دست ( که شما او را آورده اید)  هستند ( که با این گسترش شبکه مطمئن تا دمیدن صور اسرافیل هستند) مجبورید در این فضا حضور داشته باشید و  در تاری عنکبوتی گیر می افتید که راهی برای خروج ندارد!

 هیچ وقت چهره یکی از دوستان را بعد از شنیدن این استدلال فراموش نمی‌کنم که با قهقه‌ای تمسخر آمیز من را مورد عتاب قرار داد که : نه! اینطور نیست.

 خیلی زمان نمی خواست تا حرف من محقق شود و با شدت گرفتن اقدامات امنیتی و شکایات مردم مال باخته تارهای نامرئی این عنکبوت مرئی شود و...

 موضوع  توجه به راه برگشت و یا راه خروج همیشه برای من در انتخاب و تصمیم گیری‌ها ( البته فعل صحیح و مناسب برای تصمیم " سازی " است و  نه " گیری" ) یک فاکتور مهم بوده و هر چند بصورت کلاسه شده و آکادمیک بیان و تدوین نشده بود اما گوشه ذهن مرا اشغال کرده بود و  سعی می کردم  آن را در تصمیماتم به عنوان یک پارامتر لحاظ کنم ( در مواقعی هم فراموش شده)

خواندن پست  "پویان مشایخ" با نام *Exit strategy  و مثال های ملموسی که ارائه کرده است به من فهماند که این طرز فکر یک اصل استراتژیک است که باید هر فردی از آن آگاهی داشته باشد و الا  نتیجه اعمالش بیشتر شبیه عکس بالا و در شکل کارتونی آن به داستان های " همینه "  شبیه می شود.

کلماتی مانند : " حالا چیکار کنم؟!" ، " مجبورم ادامه بدم" ، " عجب گیری افتادم" ، " خروجی کجاست؟"، " عجب غلطی کردم"  و... نشان از گیر افتادن در تله عنکبوت و نداشتن و نیاندیشیدن به استراتژی خروج دارد.

*:  چون سایت " خاکریز اقتصاد"  مورد عنایت دوستان قرار گرفته و بدون استفاده از لوازم اضافه در داخل ایران قابل رویت نیست، پس یادداشت پویان مشایخ را در ادامه مطلب بخوانید.

 پی نوشت: این آهنگ زیبا را با صدای شاعر هم روزگار ما استاد شمس لنگرودی گوش کنید.

پی نوشت مرتبط: یک دیالوگ از فیلم "رونین" هم هست که مرتبط با موضوع است:

ژان رنو: انگار آدم خیلی محتاطی هستی؟

رابرت دنیرو: من پامو جایی نمی ذارم که نتونم ازش خارج شم! 

 

 


 
 
خوبی و خوشی
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٧ مهر ۱۳٩۱
 

مصاحبه استاد مصطفی ملکیان  با محمود مقدسی تحت عنوان " زندگی من" یکی از پرمغزترین و تاثیرگذارترین مطالبی بود که در این چند ماهه خواندم . هرچند تقریبا مصاحبه بلندی است اما خواندن و فکر کردن در مورد تک تک پاسخ های استاد ملکیان عزیز بهترین بهره از زمانه. 

گزیده ای از این گفتگو را بخوانید تا مشتاق شوید که تمام گفتگو را بخوانید:

ما باید همیشه از خودمان بپرسیم که آیا طرز زندگی‌ای هست که با در پیش گرفتن آن، چه خدا و زندگی پس از مرگ وجود داشته باشد و چه خدا و زندگی پس از مرگ وجود نداشته باشد، زیان نکنیم؟ 

بر این باورم که اخلاقی زیستن یعنی تلاش برای اخلاقی زیستن. هر که تلاش می‌کند اخلاقی زندگی کند دارد زندگی اخلاقی می‌کند. 

البته معتقدم که اگر زندگی پس از مرگی وجود داشته باشد، کسی که در اینجا با خودش آشتی بوده، حتماً سعادتمند خواهد بود. من همیشه به این جملهٔ حضرت عیسی نظر دارم که می‌گفتند: «درونتان اتاق اتاق شده و اتاق‌ها با هم می‌جنگند. بروید به طرف خانهٔ تک اتاقه.» 

من معتقدم ما در اخلاق مامور به وضوحیم و نه صدق. یعنی برای من واضح شده است که محال است من با این عقلی که دارم دیگر بتوانم مثل افلاطون بشوم، بنابراین اگر افلاطون سپر انداخت، من هم باید سپر بیندازم.

به نظر من بزرگ‌ترین خدمتی که جامعهٔ آزاد به اعضای خود می‌کند این است که آن‌ها می‌‏ توانند از امکاناتی که دارند استفاده کنند. بخش زیادی از زندگی ما، ساحت‌های مختلف وجود ما بر هم انطباق ندارد. شما عقیده‌ای دارید ولی متفاوت از آن رفتار می‌کنید. یک نحوه گفتار دارید و به نحوه‌ای دیگر کردار. احساسات، عواطف و هیجاناتتان با کردارتان هماهنگ نیست.

من واقعاً فکر می‌کنم یکی از مهم‌ترین ارکان زندگی بهروزانه این است که آدم شفاف و کریستالی باشد. 

لااقل می‌توانم بگویم از ۱۷سالگیم در زندگی کردن و چیزی را ضایع نکردن خیلی جدی بوده‌ام.

یک فتیله که باید پایین بکشیم این است که ما نمی‌توانیم چنان زندگی بکنیم که همه را راضی بکنیم. این توقع توقع نابجایی است.

ما باید اخلاقی زندگی بکنیم. جامعه خود به خود به میزان اخلاقی بودن ما بهبود پیدا می‌کند، همین.

من راجع به خودم به این دو لذّت رسیده‌ام: یکی کا ستن از درد و رنج دیگران. این عمل لذّتی به من می‌دهد که هیچ وقت از آن ملول نمی‌شوم. البته عرض کنم که همیشه به آنی که «می‌توانم» کمک می‌کنم و نه بیش از آن. و دیگری حقیقت طلبی در دو حوزه همیشه برای من لذّت بخش است: یکی حوزهٔ روان‌شناسی و یکی حوزهٔ اخلاق. خیلی علاقه دارم بدانم این روان‌شناس جدید چه چیز می‌گوید و آن عالم اخلاق جدید چه گفته است.

پاکی مطلق در عمل به ناپاکی مطلق می‌انجامد. اما پاکی نسبی یعنی اینکه من باید پاک‌تر از اینکه هستم بشوم، زندگی را هر روز بهتر از قبل می‌کند. اگر بهتر شدن را بخواهید همیشه بهتر می‌شوید و اگر خوب شدن مطلق را بخواهید، می‌روید به سوی بد شدن مطلق.

===========

پی نوشت: شبکه دو شروع کرده به باز پخش سریال زیبا و ماندگار "آرایشگاه زیبا" ،ساعت 7 بعد از ظهر ببینید و لذت ببرید.  

پی نوشت  مرتبط : به این یادداشت کوتاه  که مهر ماه سال پیش نوشته بودم نگاهی بیاندازید. 


 
 
آچمز
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱٢ مهر ۱۳٩۱
 

تا حالا شده از شما درخواست اظهار نظر کنند و ازتون بخواند که نظرتون را اعلام کنید تا تصمیمی گرفته بشه و شما هم  با افتخار گلویی صاف کنید و انگشتی جوهری کنید و نظر بدید، بعد متوجه بشید همه تصمیم ها گرفته شده و انتخاب صورت گرفته و شما به معنای واقعی مچل شده اید؟

(در برخی از کشورهای دور انتخابات اینگونه است و مردم فقط رای میدند اما قبلا همه چیز تمام شده و فقط مردم نقش سیاهی لشکر را دارند.)

یه مدل دیگه از نظر خواهی هم اینه که شما را در موقعیتی قرار بدند که چاره ای نداشته باشید جزء تایید نظراتشون و درد اینجاست که بهتون بگند نظرتون براشون خیلی مهمه و اگه شما بگید نه اون کار را انجام نمیدند. مثلا مجلس عروسی گرفتند و 1000 تا مهمون دعوت کردند و بعد عاقد اومده و خطبه را خونده و منتظر جواب عروس خانم یا آقا داماده و اونوقت از شما می پرسند نظرت چیه؟ یا بلیت سفر خریدند و پولش را پرداخت کردند و پیک بلیت را آورده بعد ازت بپرسند اگه راضی نیستی نرم؟!! یا برات حکم انتصابات زدند و کارگزینی هم حکم را صادر کرده و پاکت حکم تو دستشونه بعد ازت می پرسند موافقی یا نه؟!

احساستون تو این شرایط چیه؟

خوشبختی

بیچارگی

مضحکه شدن

اشمئزاز

قرار گرفتن در دیکتاتوری دموکراسی منشانه 

 ==================

پی نوشت: همزمان با تایپ این پست شبکه ... داره مصاحبه با یه نفر را پخش می کنه که زیر نویس نوشته "شاهزاده رضا پهلوی" و این آقا داره در مورد دموکراسی و جمهوری و حق رای مردم و مخالفت با خشونت حرف میزنه. ازش می پرسه شما برای خودتون نقش اجرایی قائلید؟ می گه: نه من اصلا نه می خوام نه کارم اینه که نقش اجرایی قبول کنم اما اگه مردم بخواند حاضرم نقش اجرایی قبول کنم و سخنگوی آن ها باشم!!!

بعد میگه مردم راه دیگه ای جز همراهی با ما ندارند و این حرکت باید به هدف بخوره و مردم باید برای نجات خودشون به ما بپیوندند!!! 

خدایا اینا دیگه کی اند؟


 
 
غمی غم تر
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۳٠ امرداد ۱۳٩۱
 

دشنه های تشنه*

فراهم کرده‌ای هرشب برای ما غمی غم تر

قبول ای مهربان! این تحفه ها اما کمی کم تر

دمادم می فرستی دردهای نو به نو اما

دمادم می شود از جمع یاران، همدمی کمتر

می آید دشنه های تشنه از هر سو به قصد زخم

نصیبم بیشتر داغ و جوابت مرهمی کمتر

به راهی راهی‌ام کردی که سرگردان و حیرانم

بیا از نو بکش یک راه با پیچ و خمی کمتر

خدایا! خط بزن اسم مرا از دفتر دنیا

گمان کن بوده در این کهنه دفتر، آدمی کمتر

فاطمه سالاروند

دراین ایام غم زلزله آذربایجان و کشتگان این حادثه بر دل مردم ایران سنگینی می کند و کم توجهی مسئولین و رسانه های حکومتی به این اتفاق مهم سنگینی این غم را بیشتر کرده است. این سکوت و کم محلی به این واقعه به هیچ وجه قابل هضم نیست و هیچ توجیهی نیز پذیرفتنی نیست.

اما در کنار این رفتار غیر مسئولانه، مردم و نهادهای غیر دولتی به همراه کاربران شبکه های اجتماعی و رسانه های بخش خصوصی قدرت خود را نشان دادند و به داد هموطنان آسیب دیده از زلزله رسیدند. هرچند فاجعه آن قدر بزرگ هست که باید کمک ها ادامه پیدا کند.

==================

*: منبع شعر: شماره بیستم هفته نامه نگاه پنجشنبه

پی نوشت مرتبط: حجکم مقبول حاج محمود!

پی نوشت : عیدسعید فطر هم بر مومنان واقعی مبارک باد!  


 
 
خیلی بده
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳٩۱
 

همه برامون این اتفاق افتاده که موبایلمون زنگ بخوره و با دیدن اسم کسی که زنگ زده با خودمون بگیم: " وای! یعنی چه کار داره؟"

بعضی ها فقط وقتی سراغ آدم را می گیرند و به آدم زنگ میزنند که کار دارند و این خیلی بده!

یه سال از آدم خبر نمی گیرند بعد یهو زنگ میزنند و سلام احوال پرسی و "زنگ زدم حالت را بپرسم" و بعد میرند سر اصل مطلب.

بعضی ها هم که نه یه راست میرند سر اصل مطلب!

حالا این افراد می تونند نزدیکان آدم باشند یا یه همکار قدیمی یا یه همسایه سابق.

طرف زنگ زده میگه: " نشناختی؟ واقعا؟ یه کم فکر کن؟ "

بعد معلوم میشه دوست یکی از دوستاته که چند سال پیش یه بار دیدیش و حالا شمارت را با زور از دوستت گرفته و میگه :" می تونی ضامن من بشی؟" ، " می تونی از طریق ... برام یه وام بگیری؟"، " داری یکی دو میلیون بهم قرض بدی؟"

خدا کنه وقتی من به کسی زنگ میزنم چنین حسی به طرف مقابلم دست نده!

=================================================

سه سال پیش در چنین روزی یکی از تلخ ترین و بدترین حوادث تاریخ معاصر ایران اتفاق افتاد. سال ها بعد که بیست و دو خرداد هشتاد و هشت را به یاد می آوریم بیشتر تاسف می خوریم که چه می توانست بشود و چه شد!! شروع یک ویرانی عظیم و عقبگرد برای این کشور  که می توانست با یک تصمیم خردمندانه متوقف شود و صد افسوس که نشد و شد آنچه نباید می شد و اکنون شاهد عواقبش هستیم و  متاسفانه این قصه ادامه خواهد داشت.( خواه  این اتفاق براساس تصمیم و انتخاب مردم بوده باشد!؟ و خواه ...)

شاید دستی از غیب بر آید و کاری بکند

=================================================

مصاحبه  روزنامه شرق با خشایار دیهیمی را بخوانید و حظ ببرید از این همه کلام ناب و از یک ذهن سالم و پویا 


 
 
رشک مَلک
نویسنده : محمد - ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٤ خرداد ۱۳٩۱
 

چند سال پیش فرصتی دست داد که جملات قصار مولا علی را مرور کنم و از بین این حکمتها، اونهایی که فهمیدم و جذاب بود را یادداشت کنم.

حالا به مناسب سالروز میلاد این مرد بزرگ ازلی ابدی، چند تا از این جملات پرمغز را می نویسم  چونکه راه دیگه ای برای بزرگداشت این روز عزیز به ذهنم نرسید

چرا که شاعر گفته:

یک دهان خواهم به پهنای فلک

تا بگویم شرح آن رشک ملک

* با مردم بگونه ای بیامیزید که اگر بمیرید بر شما بگریند و اگر باشید بر  شما مشتاق باشند.(9)

* ترس قرین نومیدی، کمرویی قرین با محرومیت است و  فرصتها چون ابر در گذرند پس فرصتهای نیک را غنیمت شمارید.(20)

* ای پسر آدم هرگاه دیدی خداوند نعمتهای خود را پی در پی به تو عطا می کند در حالی که تو معصیت او را می کنی، از کیفر او بترس.(24)

* سخاوتنمد باش و اسراف کار نباش، حسابگر باش و سختگیر نباش.(32)

* هنگامى که به شام مى رفت ، دهقانان شهر انبار به دیدارش آمدند. از اسبها پیاده شدند وپیشاپیش او دویدند. پرسید: این چه کار است که مى کنید؟ گفتند که این عادت ماست در بزرگداشت فرمانروایانمان .
امام (ع ) فرمود: این کارى است که امیرانتان از آن سود نبردند و شما خود را در زندگى خود به مشقت مى افکنید و در آخرت به بدبختى گرفتار مى آیید. چه زیانبار است مشقتى که در پى آن عذاب باشد و چه سودمند است آسودگى همراه با ایمنى از عذاب خدا.(36)

* جاهل را نمی بینی مگر در حال افراط یا تفریط (67)

* کسى که دشمنى را از حد بگذراند، گناه کرده است و هر که در آن کوتاهى کند، ستم کرده و کسى که همواره با دیگران نزاع کند، نمى تواند از خدا بترسد و پرهیزگار باشد.(290)

* هنگامی که سختی به نهایت رسد فرج خواهد بود و چون حلقه های بلا و رنج تنگ شود،آسودگی فرا می رسد. (343)

و...

=================================================

راستی روز مرد هم بر مردان (اگر یافت شوند) مبارک!


 
 
ذهن صفر و یکی
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
 

خیلی وقت است که دارم به موضوع " تفکر فازی" و تفاوتش با تفکر " باینری" یا " ذهن صفر و یکی" و تاثیر آن در روابط اجتماعی و بین‌فردی و رابطه اش با پیشرفت و توسعه یافتگی جوامع فکر می کنم.

 یادداشت های زیادی هم در این خصوص و طی دو سه سال اخیر تهیه کرده و جمع آوری کرده ام که در انتظار مجالی هستم تا این نوشته ها و افکار تبدیل به یک مقاله بلند و یا یک کتاب بشود که در این صورت یکی از آرزوهایم محقق خواهد شد.

یکی از اثرات نداشتن ذهن و تفکر فازی را می توان در روابط بین فردی از جمله روابط مابین دوستان و روابط خانوادگی دید و مطالعه کرد.

چه دوستی‌های عمیق و چه روابط عاشقانه‌ای که با یک اختلاف، اشتباه یا لغزش نابود شده و تبدیل به کینه و کدورت شده‌است.

"ذهن صفر و یکی" مردم و اطرافیان را به دو دسته دوست و دشمن تبدیل می کند و نمی تواند چیزی جز صفر و یک را تصور کند و بفهمد.

نگاهی به یک دارنده "ذهن صفر و یکی":

اگر با کسی دوست شدی دیگر هر چه داری برایش رو کن

 سفره دل را برایش باز کن

 تمام وقتت را برایش بگذار

تکیه ات را تمام عیار به او بده

همه خوبی ها را در او ببین و در نتیجه از او انتظار اشتباه و خطا و بدی نداشته باش چرا که اگر بدی کند دیگر دوست نیست و اگر دوست نباشد لاجرم دشمن است.

دیوار اعتمادی که از او برای خود ساخته ای چنان ویران کن که اثری از آن نماند.

همان کسی را که تا دیروز "عشق من" و" عزیزم" و "جانم" و "مای هانی" می خواندی حالا که به خواسته ات بی اعتنا بوده و یا اشتباهی از او سر زده "دشمن من" و " عوضی" و "مرده شور برده"  و "نمک به حروم" بخوان و دلت را از کینه اش لبالب کن.

چرا که مگر می شود کسی را مابین "دوست جانی" و "دشمن خونی" تصور کرد ؟!

مگر عدد پایین تر و پست تر از " یک" ، "صفر" نیست؟!

کسی که دیگر برای تو " یک" نیست پس " صفر" است !

این نوع طرز تفکر علاوه بر اثرات منفی اجتماعی، می تواند صاحبش را هم نابود می کند. شکست های عاطفی، فشار های عصبی، روح و جان او را به فنا می برد. فقط تصور کنید کسی را که مردم حاضر در یک پارک شلوغ را تنها در دو هیات دوست و دشمن می ببیند!

شاید بتوان با تقویت ذهن و میل دادن آن به سمت " فازی" علاوه بر ترویج مهر و عفو و بخشش و دوستی، فضای جامعه را از دوقطبی شدن و تنش و عصبیت دور کرد.

پذیرش انسان ها همانطور که هستند و کنار آمدن با آنها با همه خوبی ها و بدی هاشان و باور این حقیقت که انسان کامل در دسترس ما وجود ندارد و تغییر دادن انسان ها از ما ساخته نیست ( متحول شدن یک شبِ کار شخصیت های ساخته و پرداخته سریال های تلویزیون است) و وظیفه ما هم این نیست  می تواند دنیایمان را آرام تر و کم تنش تر می کند.

بنظر من آنچه وظیفه ماست تنظیم روابط و تصمیم گیری در خصوص تعامل یا عدم تعامل و چگونگی برقراری ارتباط با دیگران است و نه تلاش برای تغییر دادن دیگران. چرا که کسانی از ما تبعیت می کنند و رفتارشان را مطابق با عقاید و سلایق ما تنظیم می کنند که ما را دوست داشته باشند و یا قبول داشته باشند ( یا هردو)

 پس به جای تلاش بیهوده برای تغییر دادن دیگران، همانطور که هستند بپذیریم شان و تحملشان کنیم کمیت وتنها کیفیت روابطمان را با این افراد کاهش دهیم و امید وار باشیم که بتوانیم با رفتارمان بر رفتارشان تاثیر بگذاریم و اگر به هیچ شکل قابل تحمل نیستند روابطمان را با آن ها قطع کنیم.  

و این ها را فقط یک ذهن صفر و یکی معادل با بی قیدی، هرهری مذهبی و بی توجهی به جامعه و اطرافیان و کنارآمدن با هر پلیدی و زشتی تفسیر می کند.

بیشترخواهم نوشت

 ===========

 پی نوشت سینمایی:

در ایام تعطیلات عید " آرتیست" را دیدم، فیلمی خوب و خاص ( سیاه و سفید وصامت) با داستانی ساده اما مهم که علاوه بر روایت تاریخ سینما و دوران گذار از سینمای صامت به سینمای ناطق به داستان اوج و حضیض ستاره ها و همچنین فرایند پذیرش تغییر و مقاومت های اولیه با هر پدیده نو می پردازد.

بازی خوب نقش اول فیلم (که تلفظ و یادگیری اسمش مانند اسم کارگردان فیلم بسیار سخت است) که جایزه اسکار را نصیبش کرد فیلم را که تقریبا بدون دیالوگ است دیدنی و دوست داشتنی کرده است.


 
 
نود بعلاوه یک
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱ فروردین ۱۳٩۱
 

تو 15 سال اخیر که مطبوعات و جراید و رسانه ها را دنبال می کنم. امسال بطور محسوسی فقدان بهاریه و بهاریه نویسی را حس کردم. بهاریه ها شده غم نامه و ناله و آه از دست این روزگار! غمی بر فضای فرهنگی ایران مستولی شده که اگر نبود افتخار بزرگ و با ارزش اصغر فرهادی و " جدایی نادر از سیمین" اش، شاید هیچ نقطه روشنی برای تاباندن نور به این ایام تیره و تار وجود نداشت.

یادداشت های نویسندگان هفته نامه "آسمان" را بخوانید تا متوجه بشوید دارم از چی چیزی حرف میزنم. اگر برروی جلد مجله ننوشته بود ویژه نوروز از محتوا چنین بر می آمد که ویژه نامه ای برای یک فاجعه طبیعی است.

و سومین شماره هفته نامه جدید تاسیس و بسیار ارزشمند و (انشاا..) ماندگار " نگاه پنج شنبه" به سردبیری سید بزرگوار "علی میرفتاح" که ویژه نوروز است را ببینید و بخوانید تا به عرض من پی ببرید. روی جلد عکس حاجی فیروزهایی است با لباس سیاه و تنها کلاه یا سربند سرخ!! مطالب داخلی هم که ناگفته پیداست. هرچند اشعار و نوشته های طنز و جذاب هم در این مجموعه وجود دارد ( نوشته امیر رازی با عنوان قاتلین بالفطره و دو نوشته شهرام شکیبا و بخصوص نوشته های دوست داشتنی میبرفتاح عزیز را از دست ندهید) اما فضای حاکم بر مطبوعات که حاصل تلاش باقی مانده جوانان و فرهنگیان این خاک پاک است انعکاس دهنده فضای یاس و ناامیدی حاکم بر جامعه و نشانی از کام تلخ فرهیختگان است و این تلخی با برنامه های هر روز خنک تر، بی نمک تر و زیاد تر (فله ای) رسانه میلی عزت خان ضرغامی و شرکا شیرین نخواهد شد.

عجب بهاریه ای شد این مطلب دایناسور!

اما خواندنی ها:

ویژه نامه ماهنامه " فیلم" ( با نوشته های "پرویز دوایی" که مشتاق دیدن این انسان بزرگ هستم، "احمد رضا احمدی" عزیز که عمرش دراز باد! "سروش صحت" دوست داشتنی که مطلبش بسیار خواندنی است و...)

هفته نامه ماندگار و خواندنی و دوست داشتنی " نگاه پنجشنبه" (با  نوشته های " سید علی میر فتاح" که عمر نشریه اش دراز باد و عمر خودش و... )

ویژه نامه " همشهری جوان" ( یک سی دی همراه این مجله است که پر است از آهنگ های خاطره انگیز ده بیست سال اخیر)

ویژه نامه "24" ( سینما دوستان این مجله را از دست ندهند که با نوشته های "امیر پوریا" و "مجبد اسلامی" مثل همیشه خواندنی است)

برای اطلاع از فضای حاکم بر مطبوعات دولتی که با کاغذ دولتی و شیر نفت توسط دانشمندان جوان ایرانی اداره می شوند و رسیدن به حالت اشمئزاز هم ویژه نامه "جوان" ، "وطن امروز" ، " ایران" را نگاه کنید!!

اما "ترین های" امسال:

تهوع آورترین کار ایرانیان:

استقبال و حضور در صحنه، تماشا و سر و دست شکستن ( از همه بدتر همراه بردن کودکان ) برای تماشای اعدام ها

پارادوکسیکال ترین رفتار:

برگزاری جشن نوروز توسط احمدی نژاد در کاخ گلستان در ابتدای سال 90

تراژدیک ترین اتفاق:

در گذشت عزت اله سحابی و فوت! هاله سحابی در مراسم تشیع پدر

تهوع آورترین شخص:

فرج اله سلحشور ( بابت مجموعه آثار!!)

مفتضاحانه ترین اتفاق این سال (این سال ها):

اختلاس 3000 میلیاردی

چیز ترین خداحافظی:

خداحافظی جاسبی از دانشگاه آزاد

خود جوش ترین رفتار:

اشغال سفارت انگلیس توسط؟؟؟

سینمایی ترین سقوط:

سقوط دیکتاتور متوهم " قذافی"

پر افتخارترین ایرانی:

اصغر فرهادی

مهمترین اتفاق عرصه فرهنگ:

شاد: موفقیت های " جدایی نادر از سیمین"

غم: درگذشت سیمین دانشور

جذاب ترین تصویر غیر قابل مشاهده:

وصال جلال آل احمد و سیمین دانشور در آسمان ها بعد از حدود 4 دهه جدایی

بهترین سایت شخصی:

بی شک سایت " گزاره ها" که حاصل زحمات دوست عزیز و نادیده ام "علی نعمتی شهاب" است.

بهترین فیلم ایرانی:

از میان " اینجا کسی تنها نیست" ، " بیخود و بی جهت" ، "جرم"، " ملکه"، " ورود آقایان ممنوع"، " یه حبه قند"، " پله آخر" به سختی "بی خود و بی جهت" را انتخاب می کنم.

بدترین فیلم ایرانی:

دو فیلم از "رسول صدر عاملی" "زندگی با چشمان بسته" و " در انتظار معجزه" ، "یکی از ما دو نفر"  

بهترین سریال :

"وضعیت سفید" سریالی حمید نعمت اله که دیوانه وار دوستش داشتم و منتظر عرضه سی دی  این سریال و دیدن چندین باره بعضی از قسمت هاش هستم.( یه دیالوگ از این سریال- بهروز: منیژه ...گریه نکن... ببین! ما داریم هندونه می خوریم... تا وقتی هندونه می خوریم بدون که هنوز خوشبختیم.)

بهترین فیلم خارجی:

 " خدمتکار" ، " لنی"، " دره من چه سرسبز بود"، " سخنرانی پادشاه"

انیمیشن "رنگو" را هم حتما ببینید که عالی است.

جایزه ویژه:

اصغر فرهادی بخاطر خلق "جدایی نادر از سیمین"

بهترین موسیقی:

خیلی موسیقی جدید و خوب نشنیدم اما:

 آلبوم " الکی" محسن نامجو به ویژه آهنگ " الکی" و " نامه" ، آلبوم ابتدای سال " ابی" با نام "حس تنهایی"

و در این چند روز پایانی تک آهنگ گروه دوست داشتنی " دنگ شو" با عنوان " و بمان"

 بهترین اتفاق شخصی:

بازگشت مجدد به فضای درس و دانشگاه ( هرچند دیدار مجدد کمبودهای آموزشی و دانشجویان نمره جو و مدرک جو اذیتم می کند)

بدترین اتفاق شخصی:

محاصره شدن توسط نامدیرانی نالایقِ بی سواد و بی کفایت و بی شخصیت و پرمدعا و‌زبان نفهم... ( بخدا فحش نمی دم اینا معرفی رئیسام بود!)

آخرین اتفاق تلخ:

درگذشت  خالق آهنگ " گل صد برگ" استاد جلال ذوالفنون (روحش شاد!) 

آخرین اتفاق شیرین سال:

آزادی تعدادی از زندانیان سیاسی دربند خصوصا "مهدی خزعلی" و " مصطفی تاجزاده"

در قبال این همه ناملایمات و پلشتی کاری نمی توانیم بکنیم جز داشتن امید به روزهای خوب ( که امید تنها محکومیت انسان است)

برای هم دیگه دعا کنیم

چند جمله و شعر به یاد ماندنی:

- زندگی در جایی که از آن خاطره ای نداری خیلی سخت است. قسمتی از مصاحبه استاد مهرجویی با ماهنامه 24

- بهار که بیاید نمی‌دانم چند ساله می‌شوم اما صدایی هی مرتب می‌خواند تو کی خواهی مرد؟
ری‌را به کوری چشم کلاغ عقاب‌ها هرگز نمی‌میرند...- سید علی صالحی

 

هر کس که در دعایش یادی کند ز یاران

شیرین تر از عسل باد کامش به روزگاران

---------

عیدی دولت خدمتگزار را هم که همانا انتصاب "سعید مرتضوی"  به مدیرعاملی صندوق بیمه تامین اجتماعی ( منبع پول)  تحویل بگیرید!! ( البته بعد از تعطیلی خانه سینما )

دایناسور این افتخار را به دکتر!! روح الامینی و نمایندگان مقتدر مجلس و قوه مستقل و قدرتمند قضائیه تبریک عرض می کند.

---------

 هدیه دایناسور هم یک فیلم کوتاه است از (احتمالا قسمتی از برنامه ساعت خوش و یا پرواز 57 ) مهران مدیری که سال ها پیش این روزهای ما را پیش بینی کرده است. اون چیزایی که اون موقع برای ما طنز بود الان شده خاطره و واقعیت. ( دوستانی که نتونستند فیلم را ببینند اعلام کنند تا براشون ایمیل کنم)

این پست در طی ایام نوروز تکمیل خواهد شد.


 
 
... قدرت مردم
نویسنده : محمد - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳٩٠
 

 

وقتی این طرح (کاریکاتور) پر مغز و متفکرانه را دیدم اونقدر لذت بردم و من را به فکر فرو برد که با خودم گفتم: حتما باید چند خطی درموردش بنویسم و احسنت بگم به کسی که این طرح را آفریده (کسی می دونه کار کیه؟)

قدرت مردم، قدرت افکارعمومی، اراده مردم، صدای مردم،... وقتی از بالقوه به بالفعل تبدیل میشه که تک تک مردم به این قدرت آگاه باشند و باورش داشته باشند. والا اکثر مردم بشکل ناخود آگاه و از  پیش تعریف شده (دیفالت) تصویر و باوری عکس و وارون این طرح را دارند. مردم تصور می کنند که این حکام و روسا هستند که آنان را نگه داشته و حفظ می کنند و وای به روزی که سایه شون از سر مردم کم شه!

اما از طرف دیگه اکثر حکام از این قدرت خبر دارند و از هر راهی تلاش می کنند تا مردم را "پای کار" نگه دارند و افکار عمومی را تحت کنترل خود داشته باشند. هرچند بیشتر سردمداران گذشته تاریخ (و درصدی از معاصرین) اجازه نمی دادند   (و نمی دهند) مردم از قدرت عظیم خودشون اطلاع پیدا کنند.

دوست دارم حالا که کار به اینجا کشید به نقش روشنفکران و نخبگان در تغییر نگرش عامه و افزایش آگاهی آنها هم اشاره‌ای بکنم.

اون کسی که در تصویر داره صحنه را ترک می کنه شاید یکی از همین روشنفکران باشه؟ اما چرا تنها؟  فکر می کنید با مردم حرف زده؟ اصلا زبان مردم عادی (توده) را بلده؟ مردم بهش اعتماد دارند ؟ (آدم حسابش می کنند؟) یا شاید اصلا به مردم امید نداره و اصلا باهاشون حرف نزده؟ البته بعید هم نیست که مردم پشت سرش راه بیفتند؟ (خوش بینانه)

- در این تصویر رسانه (تریبون) تو دست یک نفره که روح جمعی را داره هدایت می کنه. می دونیم که تسلط بر افکارعمومی بدون داشتن "رسانه های کارآ" تقریبا غیر ممکنه.

تو جامعه آزاد و آرمانی آگاهی بخشی، اطلاع رسانی شفاف و صحیح با استفاده از زبان عامه مردم و افزایش سواد رسانه ای (ساختن مخاطب فعال نه منفعل) از وظایف رسانه های مستقل و مردمیه. میشه گفت: میزان موفقیت این رسانه ها درانجام وظیفشون با میزان پیشرفت جوامع رابطه مستقیم داره.

- آیا تنها راه پیشِ روی مردم برای داشتن جامعه آزاد و سالم، ساقط کردن حاکم و رییسه نابلد و مستبده؟

 فکر کنم اگه هر دو طرف از جایگاه و قدرتشون آگاه باشند و وظیفشون را بدونند، دیگه نیازی به حذف و سقوط و قهر و خون و خون ریزی نباشه؟ 

- یه موضوع هم که بیشترمون فراموش می کنیم اینه که اون کسی که پشت تریبونه و قدرت را در دست داره از بین خود مردم اونجا رفته ( شاید بهترین و مناسب ترین نفر نباشه - اصلحترین- ولی عضوی از ما بوده و در بین ما رشد کرده) و چه تضمینی وجود داره که با رفتن اون شخص بهتری جایگزینش بشه؟ (مثلی هست بین مردم: بد نرفته که خوب بیاد) اصلا از کجا معلوم اگه خود ما هم جای اون بودیم همینطوری رفتار نمی کردیم؟!

ببینید یه تصویر خلاقانه و مغزدار چقدر سوال و فکر تو ذهن آدم ایجاد می کنه! یکی از رسالت های هنر همین ایجاد فکر و سوال در ذهن آدم هاست (نه پاسخ به سوالات)

این هم یادداشت  یکی از دوستان دوست خوبم( ف.ن) است که  بعد از دیدن و خوندن این مطلب نوشته :

این تصویر یا هر اسم دیگه ای که داره بسیار گفتنی ها داشت که مهمترین هاش رو به قلم روان خودت گفتی من فقط چند نکته علمی رو اضافه می کنم:

در جامعه شناسی پارادایم های متفاوتی وجود داره که مکاتب مختلف حول آن شکل میگیرند برخی ساختارگرا و برخی کنش‌گرا هستند که اولی پدیده های تاریخی و اجتماعی را از طریق ذات منحصر به فرد ساختارها بررسی میکند و دیگری بر اساس نقشی که عاملان اجتماعی ایفا مینمایند که البته هردو روش فاقد کفایت لازم برای تحلیلی دقیق می باشد. عمده جامعه شناسان معاصر عنصر تحلیلی خود را بر دیالکتیک ساختار و عاملیت بنا نهاده اند مانند نظریه ساخت یابی آنتونی گیدنز، ریخت بندی نوربرت الیاس،ملکه ومیدان پی یر بوردیو ، زیست جهان و نظام هابرماس و ...

هرکدام از دیدگاههای فوق در عین شباهت ها تفاوت های خاص خود را دارد اما از نظر من این روش تحلیل درست تری را ارائه می دهد چرا که در هم تنیدگی کنشهای اجتماعی به منظومه ای منسجم(ساختار) می انجامد که گویی ذات منحصر به فردی از کنشگران دارد و از طرفی کنش های عاملان اجتماعی نیز  در درون یک ساختار انجام می شود پس قطعا تاثیر متقابل یا دیالکتیکی بر روی هم دارند.

خود من نظریه گیدنز را می پسندم چون وی معتقد است تداوم ساختارها از تکرار کنش ها ناشی می شود و چنانچه همکنشی ها در جهتی مخالف و ساختار شکن روی دهد ساختار مذکور دیگر بقایی نخواهد داشت. تصویر ارسالی تو کاملا مصداق تایید این جمله آخر است و شاید هم برای همین خیلی لذت بردم چون تصویری منطبق با تخیل جامعه شناسی خودم رو دیدم. 

========

پی نوشت:

- از استقبال همه دوستان از پست قبلی تشکر می کنم ( بخصوص علی نعمتی شهاب ) که باعث شدید رکورد بازدید از دایناسور شکسته بشه.

- خیلی بی سر و صدا و بدون اطلاع مصطفی مستور عزیز کتاب جدیدی منتشر کرده به نام " سه گزارش کوتاه درباره ی نوید و نگار" که مثل باقی داستان های این نویسنده خوندنی است. البته مقداری تلخ تر با چند ترفند روایی جدید . خوندنش را به علاقه مندان پیشنهاد می کنم.

یادداشت ارزشمند "رسول جعفریان" را هم بخونید که قصه این سالهای ماست.

-  منتقدان مجله فیلم هم " بیخود و بی جهت" را به عنوان بهترین فیلم جشنواره امسال انتخاب کردند.


 
 
فرار از روزمرگی
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ٢ اسفند ۱۳٩٠
 

یکی از موانع پیش روی "خلاقیت" افتادن در دام تکرار و روزمرگی است. کارهای تکراری و روتین ذهن را به روی سیستم اتومات برده و تفکر و خلاقیت را تعطیل می کند. انجام کارهای جدید و حضور در مکان ها و موقعیت های تازه باعث می شود که ذهن از حالت اتومات خارج شده و شروع به فعالیت و یافتن راهی برای تطبیق با شرایط جدید کند.

دوست خوبم  علی نعمتی شهاب در این خصوص مطالب خوبی نوشته است. ( از عجایب این روزگار این است که تعدادی از بهترین دوستانمان را  که بیشترین چیزها را از آن ها می آموزیم، ندیده ایم )  مطلب یک و دو و سه

من هم چند تجربه ساده اما موثر در مورد خودم را اینجا می آورم، شاید برای شما هم کارگر افتاد:

  1. تغییر کوچکی در مسیر و نحوه رفتن روزانه به محل کار یا خرید روزانه تان بدهید.(اگر تا حالا از سمت راست خیابان می رفتید این بار از سمت چپ بروید، 500 متر زودتر یا دیرتر از ماشین پیاده شوید)
  2. زبان گوشی موبایلتان را تغییر دهید ( اگر فارسی است به انگلیسی تغییر دهید و یا برعکس)
  3. زنگ موبایلتان را عوض کنید ( می توانید زنگ هشدار گوشی موبایلتان را هم عوض کنید) این یکی را همین الان تغییر بدهید.
  4. محل نشستن خود در منزل (جلوی تلویزیون) را عوض کنید.
  5. سعی کنید این هفته یک غزل را حفظ کنید ( طی هفته از یک بیت شروع کنید، روز بعد یک بیت به آن اضافه کنید) مولوی و حافظ توصیه می شود.
  6. برند خمیر دندان خود را عوض کنید.
  7. رمز کارت عابربانک یا ایمیل خود را عوض کنید.
  8. سفر کنید هرچند کوتاه (اینجا منظورم از سفر، رفتن به مکان هایی است که تا بحال نرفتید است)
  9. عطر و ادکلن خود را عوض کنید.
  10. ورزش کنید (هرچند خیلی کم باشد) 

=====================

پی نوشت: اسکار بر اصغر فرهادی ، " جدایی نادر از سیمین" و بر ما که این جایزه توسط اصغر آقا فرهادی به ما تقدیم شده، مبارک باد!  لبخند

 


 
 
خفقان
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ٥ بهمن ۱۳٩٠
 
اول به سراغ یهودی ها رفتند، من یهودی نبودم پس اعتراضی نکردم.

پس از آن به لهستانی ها حمله بردند، من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .

آنگاه به لیبرال ها فشار آوردند، من لیبرال نبودم، اعتراضی نکردم.

سپس نوبت به کمونیست ها رسید. کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم.

سرانجام سراغ من آمدند هرچه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی بکند.
                                                                                              
برتولت برشت
خیلی وقت بود که می‌خواستم این حرف مهم از برشت را این جا بنویسم اما دست نگه داشتم. اتفاقات این چند وقت و بخصوص امروز باعث شد که با این جمله به همه و خودم یادآوری کنم سکوت در مقابل شر و  هر کار پلید و زشت برای ما آرامش نخواهد آورد بلکه مطمئنا یک روز نوبت خود ما نیز خواهد شد و این شر دامن گیر ما هم خواهدشد. وقتی توهین  و بی ادبی کسی را می بینیم می توانیم چشم خود را ببندیم و  با یک جمله " با من که نبود" یا " به من چه"  یا " بابا بی خیال" راه خود را بگیریم و برویم، اما مطمئنا  روزی این شر و پلیدی دامان ما را هم خواهد گرفت.
امروز متاسفانه دیدم که دوستی علاوه بر سکوت به یاری شر آمد و به همراه او نیشخند زد به من که از دیدن پستی و رذالت در حال انفجار بودم و ....

 
 
از اسم تا رسم
نویسنده : محمد - ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٤ آذر ۱۳٩٠
 

امام حسین (ع) : ادب این است که از خانه خود بیرون آیی و با هیچکس برخورد نکنی مگر آنکه او را برتر از خود بینی .

- حالا شما و کلاه تون را (که تو این روزگار می تونه بهترین قاضی باشه)  قاضی کنید: تو این جامعه که ادعای (رو ادعا تاکید می کنم ) حسینی بودن و پیروی از صاحب این سخنان گران را داره، ادب تا چه حد وجود داره ؟ چقدر؟ کجاست به من هم نشون بدید؟

تو خیابان ها؟ تو مجالس ؟ تو رفتار مردم با هم؟ تو رفتار صاحب منصبان با مردم؟

بابا به خدا قسم اعتقاد به حرف  و به اسم نیست!

تو همون ایام صدر اسلام مردم کوفه و شام و مدینه به معاویه و یزید و بعد به خلافای مروانی و عباسی می گفتند "امیر المومنین"! و  عده زیادیشون فکر می کردند دارند برای اسلام و قربتا الی ا...  تو کربلا با امام حسین می جنگند و اگر کشته شوند یه راست تو بهشت و بغل و حوری و غلمان هستند.

بگذریم...

- چند سالی بود که تبلیغات مناسبتی شهرداری تهران از نظر کیفیت فنی و زیباشناسی بهتر شده و  محتوای بنر ها و پرچم ها غنی تر شده بود. اما امسال نمی دونم چه خبرشده مسولین عوض شدند؟ یا سیاست گزاران ؟ که یک سری جملات و شعارهای بی منبع و ماخذ و  بی ارزش برای این ایام در سطح شهر و  ایستگاها و  داخل قطارهای مترو نصب شده و واقعا اکثرشون در حد فاجعه است. انگار کن که یک نفر از بین مداحی و روضه خونی برادر ایکس و حاجی ایگرگ جملاتی انتخاب کرده و با زور داره به خورد مردم می ده.

- این ماشین نویسی ها  هم که دیگه غیرقابل تحمله. نمی دونم این ائمه به سگ نیاز داشتند که طرف با افتخار پشت ماشینش خودش را سگ عباس  یا رقیه و... معرفی می کنه. نه  عزیز برادر! خدا به اندازه کافی سگ آفریده ، آدم باش! 

- راستی مگر امام حسین بر علیه ظلم قیام نکرد؟ آخرین باری که به ظلم اعتراض کردیم کِی بود؟!

======

پیشنهاد: شعر زیبای استاد زرویی نصر آباد در رثای  حضرت عباس بن علی (ع)

پی نوشت مرتبط: امام حسین (ع): یتیم کسی نیست که از نعمت پدر مادر محروم است بلکه یتیم کسی است که "ادب" ندارد.

پی نوشت: دوستان باب صحبت و بحث در مورد پست های قبلی مخصوصا  اخلاق و  لمپنیسم باز است و منتظر نظرات دوستان هستم.

 


 
 
کسی که "استثناء" در اختیار دارد، "قاعده" را نابود می‌کند*
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۸ آذر ۱۳٩٠
 

فکر می کنید اخلاق و اخلاقیات نسبی است؟

آیا ارزش رفتارهای اخلاقی از جایی به جایی و از زمانی به زمان دیگر تغییر می کند؟

آیا دروغ همواره یک رفتار غیر اخلاقی است یا دروغ را هم می توان در مواقعی رفتار اخلاقی نامید؟

آیا دزدی همیشه کاری است غیر اخلاقی؟ آیا دزدی به شیوه و منطق "رابین هود" هم رفتاری خلاف اصول اخلاقی است؟

فکر می کنید پیروان ادیان مختلف اصول اخلاقی مختلفی دارند؟

آیا شکنجه یک قاتل یا جاسوس مجاز است؟

فحاشی و هتک حرمت دشمنان قسم خورده چطور؟

آیا برای خدمت به  توده مردم می توان به عده قلیلی ظلم کرد؟

شما به عنوان قانونگذار به کدام گزاره زیر رای می دهید ؟ شما  به عنوان پدر یا مادر به فرزندان خود کدام یک از گزاره های زیر را می آموزید؟

1.دروغ گفتن همیشه بد است

2. دروغ گفتن مگر در مواردی که مصلحتی بزرگ اقتضا کند بد است

بجای دروغ  می توان تکبر و چاپلوسی و بد قولی و مردم آزاری، زیر آب زنی و ... را قرار داد و به آن فکر کرد ؟

در طول زندگی هرکس امکان دارد استثنائات و موارد خاصی پیش آید که تخطی از اصول اخلاقی ناگزیر باشد اما بنظر من قاعده مند کردن و صادر کردن مجوز برای آن مواقع از همین حالا،  تبعات خطرناکی می تواند داشته باشد که در آینده دامن خود ما را خواهد گرفت.

برای عینی شدن موضوع  اینجا ( مذاکرات مجلس خبرگان قانون اساسی در مورد ممنوعیت شکنجه) و اینجا ( خاطرات خلخالی)  را بخوانید. 

*: عنوان مطلب کلامی است از دکتر بهشتی در مجلس خبرگان قانون اساسی

=========

پی نوشت: تفاوت اسم و رسم

پیشنهاد : اگر کتاب " پرندگان میروند در پرو می میرند" نوشته رومن گاری را یافتید بخوانید .


 
 
نخ تسبیح
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۳٠ آبان ۱۳٩٠
 

یه دیالوگ (مونولوگ) از یه فیلم دیدنی:

ماه نرود، خورشید نیاید، باد نوزد، هیچ برگی بر درخت نجنبد، پلک نزنند، نتمرگند، احدی نخسبد، هیچ یک از آحاد ملت بیداری نکنند، چرا که بندگان، اعلیحضرت، قدر قدرت، کیوان رفعت، سلیمان حشمت، سکندر شوکت، دارا منزلت، کسری معدلت، آیه رحمت، حضرت رب عزت، سایه خداوند با عظمت، مظهر فیوضات ربانی، مصدر عنایات یزدانی، ناصر دین مبین، ناشر آثار رب العالمین، ظل الله فی الارضین، السطان به سلطان، شاه بابا، ناصر الدین شاه قاجار به خواب ناز ابدی تشریف فرما هستند.

                                           ناصرالدین شاه آکتور سینما / محسن مخلمباف

یه جمله از یه کتاب خواندنی:

جاناتان در شگفت بود : چرا این چنین است؟!
چرا دشوارترین کار در جهان این است که دیگری را بر آن داریم که آزاد است و این که اگر تنها وقت اندکی را به تجربه کردن آن بگذراند خود بر آن آگاهی دست خواهد یافت؟! چرا واداشتن دیگری به پذیرفتن چنین حقیقتی باید این سان دشوار باشد؟!

                                                                  جاناتان مرغ دریایی / ریچارد باخ

یه بیت شعر  پر مغز :

«گرچه فرخنده است مرغ همای

چونکه افتاد و مرد، مردار است».


                                                                                           
   پروین اعتصامی

این ها با یک نخ تسبیح نامرئی به هم متصلند.

=========

پیشنهاد: این روزها از اخبار غافل نشوید بنظرم در یک پیچ تاریخی قرار داریم!!

پی نوشت:  باز هم بی اعتماد شدیم. "اعتماد" هم توقیف شد. از نوع موقت.


 
 
لمپنیسم
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳٩٠
 

اگر لمپن ها را قلع و قمع کنیم لمپنیسم نابود می شود؟

 با لمپن پنهان شده در نهاد فرد فرد افراد جامعه چه باید کرد؟

"شعبان جعفری" مُرد، آیا کسی دیگر با چماق به جان مردم نمی افتد؟

گیرم چماق ها را بشکنیم و بسوزانیم با ترکه و باتوم و میلگرد ها چه کنیم؟

گیرم چاقو وقمه ها را جمع کنیم با شیشیه های شکسته و انواع برنده های دیگر چه کنیم؟

لمپن! کسی که حرف زدن نمی داند، فحش می دهد و اگر فحش اثر نکند و یا دلش با فحش خنک نشود از دست و چوب و سلاح استفاده می کند. کسی که برای کارهایش دلیل ندارد و سوال را بر نمی تابد .

وقتی می شود با  یک عربده جماعتی را ساکت کرد چه نیازی است به مذاکره و مباحثه و اقامه دلیل؟

وقتی زبان زور داری به زبان منطق چه نیازی است؟ وقتی به راحتی بتوان بر سر و صورت کسی کوفت و شب به راحتی خوابید، وقتی فرود آوردن چوب بر بدن یک انسان بی دفاع برای کسی با فرود آوردن چوب بر فرش (برای گرفتن خاک آن ) یکی باشد، یا فرو بردن چاقو بر جان آدم و هندوانه برای کسی به یک اندازه آسان باشد، چه می توان کرد؟

افتخار کردن به داشتن "رگ لاتی" و "دستِ بزن" داشتن، یعنی لمپنیسم بالقوه. مباهات به رگ لاتی که همین چند وقت پیش در یک فایل صوتی از یک مداح (مداحِ کی؟) هم شنیده شد همان  لمپنیسم وعلاقه به آن در ناخودآگاه  جامعه ماست. وقتی بعد از انتشار این فایل باز هم در شب های احیا تجمع زن مرد و پیر و جوان و خانواده های مذهبی را در مقابل آن هیئت می بینی! یعنی اتفاق ناهنجار و خارج از نرمی نیفتاده است. وقتی در هیئت حکم قتل  یکی از مسئولین کشور را می دهند ( هر که می خواهد باشد) و هیچ کس از مستمعین اعتراض نمی کند؟!

این لمپنیسم اکنون به رسانه ها نیز نشت کرده است. روزنامه نگار لمپن که مخالف را به لجن می کشد و هرچه می تواند به او می بندد.  مدیر لمپن، مجری لمپن ، کارشناس لمپن و هنرمند لمپن که برای خودشان "گوله نمکی" و " سلح شور" شده اند.

وقتی حکومت هراعتراض و ناهنجاری را با خشونت پاسخ می گوید. وقتی پارکبان ها باتوم دارند. پلیس در میدان شهر با کلاشینکف و یوزی در مقابل شهروندان عادی خودنمایی می کند.

وقتی تفریح مردم تماشای دعوا و تصادف و اعدام است! (من مخالفتی با اعدام قاتلین و جانیان واقعی ندارم ، حتی مخالفت جدی با اعدام در ملا عام هم ندارم اما تعجبم اینجاست که چطور مردم به دیدن این مراسم میروند و از اول تا آخر قضیه را تماشا می کنند! آن هم ساعت 5 صبح!! ...)

وقتی لحن صحبت مسئولین  یک جامعه خشن است و بقول حافظ "سخن سخت "می گویند. از مردم ( بخوانید " رعیت") انتظار دیگری نمی توان داشت. معلم شاگرد را به باد کتک می گیرد. کارمند دولت به ارباب رجوع توهین می کند و به کارش افتخار می کند. پلیس راهنمایی و رانندگی ( چه اسم بی مسمایی!) با بی ادبی سرنشینان ماشین ها را خطاب می کند. انگار که راه دیگری برای بحث و مقابله با مخالف وجود ندارد . یا  خاطی را می بخشی ( ازسر ترس یا  بندرت از سربزرگواری) و یا تا سر حد مرگ مورد عنایت قرارش می دهی! اگر در حین رانندگی بوق زد ، اگر چراغ داد،اگر سبقت غیر مجاز گرفت، اگر مخالف شما حرف زد ، دو راه بیشتر نداری یا بی خیالی طی کنی و یا با محکم ترین یا تیزترین وسیله دم دست به او حمله کن! 

بیشتر خواهم نوشت...

============

پی نوشت: دوستان " +GOOGLE " را دریابید . رسانه اجتماعی قدرتمند و کارایی است.

پیشنهاد: حداقل تیتراژ ابتدایی و انتهایی سریال "وضعیت سفید" را ببینید. صدای زیبای علیرضا قربانی با شعر زیبای استاد بهمنی شنیدنی است.

سریال خاص و دیدنی "حمید نعمت اله" شدیدا پر از جزییاته. کسانی که بوتیک و  بی‌پولی جزء فیلم های محبوبشونه این سریال را از دست ندند. بازسازی سال های دهه  60 و روابط آن روزها سخت تر از همه زمان هاست.

حیف این همه زحمت برای این رسانه میلی!

عیدانه: این هم یه شعر زیبا با یک صدای دوست داشتنی به مناسبت عید غدیر و بارش اولین برف امسال.


 
 
for better life
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱٤ آبان ۱۳٩٠
 

 -  پدر! ما برای چی از ایران اومدیم اینجا؟

- for better life

- پدر! اگه می تونستیم تو ایران better life  کنیم، اینجا نمی اومدیم؟

- نه بابا!

این گفتگوی پسر 9 ساله یکی از آشنایان ما بود با پدرش . این خانواده 8 سالی است که در کانادا زندگی می کنند.

این کشور و این آب وخاک مگر چه کم دارد که ساکنین اش برای زندگی بهتر مجبور به مهاجرت به دورترین کشور ها و تحمل غم غربت می شوند.

مخصوصا کسانی که نه به دنبال عیش و طرب آنچنانی اند و نه ابتذال .

و مسلما دنبال تن پروری نبودند که آنجا جای تن پروری نیست.

======

پیشنهاد : "سعادت آباد " را دیدم . یه فیلم پر از سکانس های دیدنی اما در کل فیلم متوسطی است که انگار جا نیفتاده و یه جاهایی بیشتر خودنمایی کارگردان است تا پیش برد قصه. البته حتما ارزش دیدن را داره.


 
 
فیلم بینی
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ٢٧ شهریور ۱۳٩٠
 

سال 1383 برای من سال خوبی بود.  اون سال و تو سررسید کوچکی که داشتم کتاب هایی را که می خوندم و فیلم هایی را که می دیدم ( که کم هم نبودند) می نوشتم و به فیلم ها ستاره می دادم. چند وقت پیش داشتم اون سررسید را ورق می زدم که با خودم تصمیم گرفتم یک بار دیگه و بعنوان دایناسور سال 90 به این فیلم ها ستاره بدم .{ بعضی ها را فراموش کرده بودم که با (- ) مشخص کردم }

 نتیجه این شد که می بینید:

پیانیست                   پولانسکی           **1/2         ***

شب یلدا                    پور احمد            ***1/2       ****

بیل را بکش               تارانتینو               **                **

قصه های عامه پسند      تارانتینو        ***             ****

مصائب مسیح           مل گیبسون         **                **

شکلات                     لاسه هالستروم   ***              **

بوتیک                        نعمت اله              ***             ****1/2

مخمصه                    مایکل مان            **1/2           **

مولن روژ                   باز لورمان             **                **

دیگران                     آلخاندرو آمه نابار    ***               ***1/2

مارمولک                     تبریزی                **1/2           **

بیلیارد باز                  رابرت راسن          ***               ***

جاسوس بازی          تونی اسکات         **1/2           **1/2

افسانه پاییزی          ادوارد زوییک          **1/2           ***

بیمار انگلیسی         مینگلا                    ***               ***

خانه ای از شن ومه   ودیم پرلمن          ***               **

هیولا                       پتی جنکینز             **                 *1/2

گاو خشمگین          اسکورسیزی           ***               ***

استیگماتا               رابرت وین رایت        ***                **1/2 

آرماگدون                 مایکل بای               *1/2              *

آژانس شیشه ای    حاتمی کیا               ****             ****

سگ کشی              بیضایی                   ***                ***

زیر پوست شهر       بنی اعتماد               ***              ***

سوته دلان               حاتمی                     ***1/2        ****

روبان قرمز               حاتمی کیا               ***               ***1/2

گوزنها                      کیمیایی                   **1/2          ****

روز هشتم               ژان میشل دورمن    ***1/2         ***

مسیر سبز               فرانک دارابونت        ***               ***

جاده‌ای بسوی‌تباهی   سام مندز            **1/2            **

راننده تاکسی          اسکورسیزی            ***              ***1/2

چشمان کاملا بسته   کوبریک                    ***             ***1/2

غلاف تمام فلزی         کوبریک                  ***               ***

گربه روی شیروانی داغ   ریچارد بروکس   ***                 -

شکوه علفزار             الیا کازان                 ***1/2        ****

همشهری کین           ولز                          ***              ***

گلادیاتور                     اسکات                   **1/2           **1/2

هفت                          فینچر                     ***1/2         ****1/2

بازی                           فینچر                     **1/2            **1/2

مظنونین همیشگی   برایان سینگر           ***               ***

اگه می تونی منوبگیر   اسپیلبرگ             ***               ***

گزارش اقلیت              اسپیلبرگ              **1/2           **1/2

حرفه ای                     لوک بسون            ***1/2         ****

ذهن زیبا                     ران هاوارد             ***                **1/2

رود خانه مرموز           ایستوود                ***                 ***

کوهستان سرد           مینگلا                   ***                  **1/2

21 گرم                        ایناریتو                  ***                 *****

شبهای روشن            موتمن                   ***                  ****

مهمان مامان              مهرجویی               ***1/2           ****

سربازان جمعه           کیمیایی                 1/2                      1/2

شاید یه روزم کتاب هایی که اون سال خوندم را نوشتم.

===========

پسانوشت پست قبل: تمام اون چیزی که تو پست قبلی تلاش کرده بودم با زبان و قلم الکنم بگم را شاملو بزرگ این غول ادبیات در یک جمله گفته:

تو فقط هنگامی می توانی بدانی درست می اندیشی که من منطقت را با اندیشه نادرستی تحریک کنم و من فقط هنگامی می توانم عقیده سخیفم را اصلاح کنم که تو اجازه سخن داشته باشی!

 پی نوشت:  خیران خوش ذوق


 
 
منِ بی "بازخورد "*
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۸ شهریور ۱۳٩٠
 

نمی دونم چرا بعضی ها این جوری اند. انگار رابینسون کروزوئه هستند ، ریسیور هستند . اگر از سنگ صدا در آید، از این عزیزان هم پاسخ خواهید شنید.

جالب این که خودشان هم اعتقادی به بازخورد ندارند و عین کرگدن تنها سفر می کنند. برای همین هم اگر بعد از 20 سال آن ها را ببینید هیچ تغییری نکرده اند و همچنان همانند که بودند .

هنوز و همچنان چایی را هورت می کشد، موقع راه رفتن پایش را بر زمین می کشد ، جلوی جمع دست در دماغ می کند و هنوز هم کت و شلوار قهوه ای با چار خونه های بزرگ و پیراهن راه راه سرمه ای و آبی می پوشد و کفشش را از همان کفش فروشی 20 سال پیش می خرد البته همان مدل را ...

و جواب تلفن را به ندرت می دهد، جواب اس ام اس را اصلا نمی دهد، کامنت  را که عمرا !

عکس العمل به سختی نشان می دهد

ابراز احساسات کیلیویی چنده؟ 

از طرف دیگر هم عده ای هستند که زندگی شان را براساس نظرات و عکس العمل مردم تنظیم می کنند. منتظرند ببینند مردم چه می کنند و چه می گویند تا آن ها هم همان کنند که مردم کرده اند.

این دوستان را اگر بعد از دو روز ببینی تفاوت کرده اند و سخت بتوانی بجا بیاوریشان. مدل مو ، قالب وبلاگ ، نوع پوشش و ریش و سیبیل آنها در تغییر و تبدیل هماره است.

اگر آلبوم عکسی داشته باشند و تا حالا نابودش نکرده باشند، خنده دارترین سوژه تصویری است. هر سال شلوارشان تنگ و گشاد شده و مدل مویشان کن فیکون شده،از پشت مو به آلمانی ، از فر به لخت و...

تلفن را زنگ نخورده جواب می دهند ، یک اس ام اس به آنها مساوی است با دریافت 30 اس ام اس و کامنت را دیوانه وار دوست دارند.

در برابر هر چیزی عکس العمل نشان می دهند

سراپا احساسند لا مصبا! 

اما من بی بازخورد می میرم.

البته میزان اهمیت هر باز خورد برای من به میزان اهمیت ارسال کننده بازخورد بستگی دارد.

کامنتها یکی از آن بازخورد هاست که اگر نباشند، من 20 سال دیگر هم ( بشرط زنده بودن) همان دایناسور امروز خواهم ماند با همین طرز نگارش و طرز فکر و جهان بینی.

البته اگر به همه کامنت ها به یک میزان اهمیت بدهم و در برابرشان شکل عوض کنم هم می شوم یک ملون هرهری مذهب.

مَخلص کلام اینکه همه ما به مثابه یک سازمان پویا نیاز به بازخورد و تعدیل و تغییر و اصلاح خود آن هم با کمک  بازخوردها (فید بک ها) داریم.

----------------

*: feedback: بازخورد یا بازخور

ضد پیشنهاد: تا وقتی که مجبور نشدید فیلم" زندگی با چشمان بسته " را نبینید!

پی نوشت: "روزگار" روزنامه و "شهروند امروز" هفته نامه مورد علاقه من در یک روز توقیف شدند!


 
 
آب
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩٠
 

  

روز 21ماه رمضان در برنامه " در استان"  شبکه تهران گزارشی پخش شد از یکی از روستاهای اشتهارد از توابع استان تازه تاسیس البرز . که موضوع آن بی آبی این روستا و مشقت و رنج مردم از بی آبی روستایشان بود.

تمام چاه ها و چشمه های روستا خشک شده بودند و تنها در فاصله دور از روستا باریکه آبی در جریان بود که روستاییان به آن "چشمه " می گفتند. جماعتی دور آن جریان زندگی و حیات جمع شده بودند. زنی در کنار آب در حال شستن لباس بود. دیگری با مشقت و کاسه کاسه گالن آب را پر می کرد.

گزارشگر از بهداشت آب و قابل شرب بودن آن پرسید و زن گفت : اگر این آب را نخوریم چه کنیم می خوریم و همه مریضیم و پیش دکتر.

بعد زنی را نشان داد که با فرغون چند گالن آب را از لب چشمه!! به خانه می برد و به گزارشگر گفت : در روز چندین بار باید این کار را بکنم. 

"چاه کنی " را نشان داد در حال بیرون آمدن از چاهی به عمق بیست تا بیست پنج متر که در آن اعماق به آب رسیده بود.

فرماندار(بخشدار) اشتهارد از تلاش هایش برای رساندن آب به روستا می گفت ( که البته همه با شکست مواجه شده بود) قرار شده بود روزانه چند تانکر آب برای روستا بیاورند.

فرماندار با اینکه " آبفا " را موظف به آبرسانی روستا می دانست .گفت: در مسجد به مردم قول دادم تا پایان سال مشکل آب روستا را حل کنم.

گزارشگر بیچاره در پایان سوال باقی مانده اش از نحوه و چگونگی استحمام اهالی روستا بود؟؟

 

از یک طرف هم اخباری در ذهنم  رو می آیند: 

یکی بود می خواست جهان را مدیریت کنه !

یکی بود می خواست آب دریای خزر را به سمنان بکشه !

یکی هست  که داره تو ونزوئلا برای محرومین اونجا ساختمان سازی می کنه !

یکی بود که دلش برای بی خانمانان و بیکارهای آمریکا می سوخت !

یکی بود که دلش برای جوانان لندنی کباب شده بود ! 

 مطمئنم نزدیک انتخابات برای جذب رای، تانکر آب راهی اونجا میشه. بالاخره دوستان قبل از انتخابات وکیل الرعایا هستند و بعد از آن ، وکیل الدوله.

بگذریم...

از دوستان کسی می تونه با تانکر برای این مردم آب بفرسته ؟ ( منم در حد وسع ام آماده ام ) 

نمی خوام  با این مطلب بگم  که به سومالی کمک نکنید، نمیگم به مراکز دولتی و نیمه دولتی خیریه کمک نکنید.( جدیدا هرکس که نمی خواد به کسی کمک کنه این مثل را یاد گرفته و می گه که : چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه! بابا لامصب تو اون چراغ را تو خونه ام که روشن نمی کنی!) می خوام بگم اولویت بندی هم خوب چیزیه.انصاف که همیشه خوب چیزی بوده و هست و خواهد بود.  به خدا این روستا در بغل دست پایتخت  ایران اسلامی هستش و نزدیک سد کرج . اگه مردم این روستا آب نداشته باشند کی داشته باشه؟!

خدا که باران رحمتش را تو این دو سه روزه در حد سیل نازل کرده.

 اما واقعا مدیریتی را که به خونه رواست به دنیا ارائه ندید و نبخشید !

----------------------------

پی نوشت: انجمن دایناسورهای مقیم قرن بیست و یک همچنان عضو می پذیرد.
البته یکی از دوستان چند مرام زنانه دایناسوری هم  ارائه داده که با چندتاش شدیدا موافقم. بزودی از یک پست مطلقا دایناسوری رونمایی خواهم کرد. 


 
 
کوتوله ها
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٩ امرداد ۱۳٩٠
 

 

چند وقت پیش طرحی از " مانا نیستانی" من را به فکر فرو برد و به نوشتن وادار کرد و این بار طرح برادر بزرگتر یعنی " توکا " باعث شد دست به قلم بشوم و از این طرح بگم و قصه این روزها را بگم. دوران ما دوران کوتوله هاست. کوتوله هایی که بر مسند مدیریت و قدرت نشسته اند و خود را زمامدار دیگران می دانند.

کوتوله هایی که برد دیدشان نهایتا تا نوک بینی یا همان دماغ شان است. کوتوله هایی که  شاید به علت تحقیر شدن و (به درستی) کوچک شمرده شدنشان در طول زندگی دچار عقده شده اند و حالا که دری به تخته خورده ،‌ شهر شلوغ شده و آب گل آلود ،می خواهند تاوان و انتقام روزهای سخت را از همه میان قامتان و بلند قامتان تاریخ بگیرند.

برای این ها تحمل بزرگ تر و بلند تر از خود امکان پذیر نیست. در طول تاریخ هم همین بوده است تنگ چشمان و کوته نظران ، بزرگان و دریا دلان را تاب نیاورده اند. یکی را در محراب، دیگری را در میدان ، یکی را در حمام ،یکی را در تبعید و کس دیگر را در خیابان به خون کشیده اند تا دیگر از دیدن بزرگی و بلند قامتی او زجر نکشند.

حالا تکلیف مردم چیست با این کوته قامتان تاریخ ؟ هم قد شدن  اجباری با اینان و فهمیدن و درک کردن به اندازه اینان ، هم قد شدن با این کوته فکران راه زنده ماندن و زیستن در کنارشان است.

اما مگر می شود در فهمیدن کوتاه آمد؟ آیا  در میدان درک عقب گرد وجود دارد؟ می توان چیزی را فهمید و بعد دیگر درکش نکرد؟

مگر می توان مراحل رشد را برگرداند؟

"در فهمیدن و احساس کردن راه بازگشت وجود ندارد ، می توان فراتر نرفت اما نمی توان فرود آمد ..." 

هبوط در کویرص 83/ دکتر شریعتی

این احمق ها به جای این که خود را بالا بکشند و رشد دهند تا دیگر کوته فکر نباشند ، می خواهند همه را چون خود کنند برای این هدف از هیچ کاری مضایقه نمی کنند.

می گویند عیسی(ع) در کنار مردگان و جذامیان و پیسان و... می زیست و فقط از یک جماعت می گریخت :

زاحمقان بگریز چون عیسی گریخت

                    صحبت احمق بسی خون ها که ریخت          مولانا

 

 این روزها در سازمان های دولتی این آفت همه گیر شده و کوتوله ها تمام کسانی را که بر آنان برتری دارند به انحای مختلف قلع و قمع می کنند .

مگر می توان بر افرادی برتر از خود حکومت کرد و مفتضح نشد؟ نه،  پس بهترین را ه هم قد کردن و بهتر از آن کوتاهتر کردن همه اطرافیان است. و بعد ساختن دنیای کوتوله ها.

----------------------

پی نوشت1:بخاطر عصبیت این مطلب عذر می خوام. اما واقعا این اتفاقات داره می افته و انگار گریز و گزیری از این فاجعه نیست !

پی نوشت2: به احترام شجاعت و حق گویی  "علی مطهری" در این دو سال و بخصوص آخرین مصاحبه او با خبرگزاری فارس کلاه از سر بر می دارم.


 
 
مرامنامه
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱٠ امرداد ۱۳٩٠
 

 

حدودا چهار سال پیش بود که تصمیم گرفتم با عده ای از دوستان و همکاران  انجمن دایناسورها را بیندازم. هفت هشت نفر را در کافه نادری جمع کردم و این جمع در ماه بعد به  پنج نفر تقلیل یافت و چند ماهی به طور مرتب ادامه داشت تا به بیماری ایرانی " عدم استمرار" یا " منقطع الجریان" گرفتار شد. این گروه همچنان هم گاه گداری در کافه نادری ، استخر  و یا مکان مناسب دیگر جمع می شود و از هر دری صحبت می کند و اعضا تجدید میثاقی! می کنند. اما دیگر تعداد اعضای انجمن دارد کمتر  از تعداد ابروهای یک صورت می شود و هرنوبت دایناسوری منقرض می شود  و به جمع آدم های اجتماع می پیوندد. 

الغرض در آن ایام مرامنامه ای تهیه کردم به نام "مرامنامه دایناسورها" تا هم خودمان همدیگر رابشناسیم و هم هم ! اگر عضو جدیدی آمد بداند ما چه هستیم و چه می گوییم.

جای این مرامنامه در این وبلاگ که به نام مطنطن و محترم " دایناسور" آراسته شده خالی بود.این مرامنامه را با کمترین اصلاح و ویرایش برای اطلاع خوانندگان عزیز در اینجا می آورم.

دوستانی که با بیش از هفتاد درصد این مرامنامه همزاد و همذات پنداری می کنند ،اعلام کنند تا "انجمن مجازی دایناسورهای مقیم قرن بیست و یکم " را تشکیل دهیم.

(در ضمن گوشه هایی از مرام و مسلک دایناسورها را در سمت چپ شمالی وبلاگ { درباره من } آورده ام  و با آوردن مصداق به شفاف سازی مواضع دایناسورها پرداخته ام ) 

****

مرامنامه دایناسورها 

دایناسورها بیش از کباب به کتاب عشق می ورزند

دایناسورها بیش از گوشت به دوست علاقه مندند

دایناسورها از "جمله" بیش از"لقمه" و از "داغ" بیش از "باغ " بهره می برند.

دایناسورها "شکم" بزرگ  ندارند اما "دل" بزرگ چرا!

دایناسورها برخلاف جثه بزرگ و مهیبشان اکثرا گیاه خوارند!!

دایناسورها برخلاف دو پایان دیگر که با دیدن پیتزا فروشی دلشان غنج می رود، با دیدن گل فروشی "غنج دل" می شوند.

دایناسورها بدلیل دستها و انگشتان زمختشان پول شماری را مانند کاسب ها بلد نیستند.

از قدیم گفته اند: "فلفل نبین چه ریزه..."  دایناسورها اصلا ریز نیستند و هرچه هستند همانند که می نمایند .

دایناسورها هنوز که هنوز است فرق میلیون و میلیارد را نمی دانند و هیچ دایناسوری نیست که بداند واحد بعد از میلیارد چیست!

به قول " ماکسی" در کارتون معاون کلانتر: دایناسورها  پشت اون چهره خشن ( ستاره حلبی) قلبی از گنجشک (طلا) دارند.

دایناسورها با توجه به هیکل بزرگشان و برای اینکه بتوانند همه دوستانشان را در خانه جمع کنند ،دوستان زیادی ندارند.

دایناسورها چون تجربه یک بار انقراض را دارند تمام تلاش خود را خواهند کرد که دیگر منقرض نشوند.چون از قدیم گفته اند " دایناسور عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود". البته آن ها می دانند که با تقدیر نمی توان در افتاد.

دایناسورها چون می دانند دیگران از آن ها می ترسند از راهی می روند که دیگران کمتر از آن عبور می کنند و ناخود آگاه از تورات (کلام خدا) پیروی می کنند که: " از راهی برویدکه رهروان آن کمند"

دایناسورها بعلت قد بلندشان این توانایی را دارند که همه چیز را از بالا می نگرند!

دایناسورها هم نژادان دیگری هم دارند که آن ها  بعضی اوقات خلف و بعضی وقت ها ناخلفند . مثل سوسمار و تمساح و آفتاب پرست و مارمولک...

دایناسورها هیچ وقت مثل تمساح اشک نمی ریزند . اشک دایناسور تنها اشک شوق است و اشک در غم دیگران.

دایناسورها به علت اندام خاصشان همیشه مراقبند که کسی را اذیت نکنند و به کسی آسیب نزنند.

پدربزرگ یک دایناسور در بچگی همیشه این شعر را برایش می خوانده که: مِی بخور، منبر بسوزان ، مردم آزاری نکن. دایناسورِ قصه ما سعی می کنند 
که هیچکدام از این سه کار را انجام ندهد.

دایناسورها برای جبران چهره زشت و خشن خود سعی می کنند که بیشتر بخندند و بخندانند.

و...


 
 
از دست رفتن
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٦ تیر ۱۳٩٠
 

تابه فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت

تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت

تا کمر بستم، غبار از کاروان بر جا نبود

از کمین تا سر برآوردم، شکار از دست رفت

داغ های ناامیدی یادگار از خود گذاشت

خرده ی عمرم که چون نقد شرار از دست رفت

تا نفس را راست کردم، ریخت اوراق حواس

دست تا بر دست سودم، نوبھار از دست رفت

پی به عیب خود نبردم تا بصیرت داشتم

خویش را نشناختم، آیینه دار از دست رفت

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار

تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

عمر باقی مانده را صائب به غفلت مگذران

تا به کی گویی که روز و روزگار از دست رفت؟

" صائب تبریزی"

=========

پی نوشت1:  با خودم گفتم فعلا که نمی تونم پیش نویس هام را تکمیل کنم با یه غزل ناب اعلام حیات کنم.

پی نوشت 2: صائب تبریزی از" روزگار "گفته. من هم مجددا  پیشنهاد می کنم که "روزنامه روزگار" را بخونید .بخصوص  صفحات پنج شنبه ها که فوق العاده است( برچشم بد لعنت)

لینک ها:نشر ثالث،  صد رمان به انتخاب رضا امیرخانی و پرستویی و حال بد ما

 


 
 
درد
نویسنده : محمد - ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ٩ تیر ۱۳٩٠
 

بدون شرح این آتش جان سوز

----------------------------------

 پی نوشت1:"جرم" را دیدم. نسخه دوبله شده ، یه بارم باید بدون دوبله  ببینمش. فیلمی در مورد این روزها که بالاجبار سر و شکل آن روزها را گرفته! دم شما گرم آقای کیمیایی!

 پی نوشت 2: در این روزها که بقول شهرام شکیبا:" حال هیچ کس خوب نیست". دیدن کمدی درست درمون  و زیبای " ورود آقایان ممنوع" را از دست ندید.  فیلمی با کارگردانی عالی رامبد جوان فیلمنامه خوب پیمان قاسم خانی و بازی های عالی رضا عطاران و ویشکا آسایش. ما شدیدا به خنده محتاجیم.

 پی نوشت 3: کتاب اینترنتی " بیشعوری " را خوندم و فکر می کنم همه به خوندن این کتاب احتیاج داریم. فقط خواهشا علائم این بیماری را قبل از دیگران در خودمون جستجو کنیم. از محمود فرجامی هم بابت ترجمه و عرضه این کتاب در فضای مجازی تشکر می کنم.  آقای فرجامی !هزینه یک پیتزا هم به حسابتان واریز کردم ( به عنوان هزینه تشخیص بیماری!)

لینک ها: حرف مهم سید حسن ،  یک حرف حسابی از خسرو معتضد ، لاله و لادن دوست نداشتنی ، تصمیم گیری در مدیریت


 
 
ای ازلی مرد برای ابد*
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ خرداد ۱۳٩٠
 

این روزها جنس بدل و تقلبی زیاد شده و هرکس خود را اصل می نماید و به قله و الگویی تشبیه می کند یا هوادارانش زحمت این کار را می کشند تا مبادا ریا شود. دراین چندسال هم خیلی از به ظاهر بزرگان، خود را به  بزرگ مرد تاریخ علی (ع) تشبیه کردند و دشمنان شان را به طلحه و زبیر و معاویه و عایشه و... و با تواضع فراوان خود را همقد این ابرمرد تاریخ نشان دادند.

 اما یک کفن پوش و برادر ارزشی که گاهی خود را سگ علی و اولاد علی معرفی می کنند حتی یک پارس هم نکرد که این چه تشبیهی است. یکی از علمایی که با دیدن یک زلف پریشان ، پریشان می شوند و با یک انتقاد،هراسان; حتی در پایان وعظ چند ساعته خود یک تذکر کوتاه هم ندادند که  " این تذهبون؟"

این روزها که به روز ولادت این امام عزیز نزدیک می شویم به این فکر می کنم که امام ما کیست؟ دین ما چیست؟ مذهب ما کدام است؟ و شاید قضیه پوستین وارونه **رخ داده است!؟

آیا جان محمد کامرانی ، محسن روح الامینی ، امیر جوادی فر، هاله سحابی و حالا رضا هدی صابر به اندازه خلخال پای زن یهودی برای شما مدعیان پیروی از علی (ع) نبود تا "دق" که نه ،حداقل "بغ" کنید؟! اما نه بزرگی به ادعا نیست و تنها با سر تراشیدن کسی قلندر نمی شود ، شما دق نمی کنید این ماییم که داریم مو سفید می کنیم و خمیده کمر می شویم.

از طرفی هم خوشحالم که آب دریا با این پلشتی ها، آلوده نمی شود  و مردی که به قول نیما انسان کبیر است ، باز هم  بزرگ می ماند  و به قول دکتر شریعتی :" مرد پاک را نیز زندگی و زمان تنها نمی گذارند. زندگی اش از او دفاع می کند. زمان تبرئه اش می کند. پلیدان هرگز پاکدامنی را نمی توانند آلود,هرچند سنگها را بسته و سگها را رها کرده باشند !

فعلا بگذریم... 

یک غزل زیبا از "قربان ولیئی"  تقدیم به مولود 13 رجب:

 

تا حس شود صدای تو آب آفریده شد

چشمت غریب بود، شهاب آفریده شد

بی مهر تو چه می گذرد بر شب قلوب؟

دوزخ جواب بود عذاب آفریده شد

تحریر گامهای تو را در جواب آب

رودی که می رسد به شتاب آفریده شد

ربط تو با تراب در ابهام مانده بود

صحرای تشنه کام و سحاب آفریده شد

پرسش مهیب بود خدایا چه گونه ای؟

کعبه دهان گشود و جواب آفریده شد

 

 و یک غزل  هم از " سید حسن حسینی":

 

هلا ، روز و شب فانی چشم تو

دلم شد چراغانی چشم تو

به مهمان شراب عطش می دهد

شگفت است مهمانی چشم تو

بنا را بر اصل خماری نهاد

ز روز ازل بانی چشم تو

پر از مثنوی های رندانه است

شب شعر عرفانی چشم تو

تویی قطب روحانی جان من

منم سالک فانی چشم تو

دلم نیمه شب ها قدم می زند

در آفاق بارانی چشم تو

شفا می دهد آشکارا به دل

اشارت پنهانی چشم تو

هلا توشه راه دریا دلان

مفاهیم طوفانی چشم تو

مرا جذب آیین آیینه کرد

کرامات نورانی چشم تو

از این پس مرید نگاه توام

به آیات قرآنی چشم تو

 

 و در آخر:

 

به احترام نور او بلند شو قیام کن

بر آسمان ترین زمین ستاره زد ، سلام کن!

 

حافظ ایمانی

======== 

*:مصرع اول شعری از سید حسن حسینی

**: در روایتی امیر المومنین فرمودند: در آخر الزمان اسلام مانند پوستین وارونه می شود. خطبه 107 نهج البلاغه

 


 
 
از هاله تا هاله
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱٧ خرداد ۱۳٩٠
 

به ظاهر هاله سحابی ) هاله حقیقی ( رفته و هاله نورانی ) هاله کذایی(  باقی است.

باید صبر کرد تا تاریخ اثبات کند که کدام هاله برحق بود و کدام هاله ناحق.(هر چند ناگفته پیداست)

              چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد            حافظ

هاله سحابی با رفتنش  آن هم به این شکل تاثیرگذار و دردناک ، خود را برای همیشه تاریخ مانا کرد .

 شاید اگر هاله های کذایی نبودند و کسانی که باید این هاله های ساختگی و کذب را می زدودند ، به وظیفه خود عمل کرده بودند ، اکنون هاله سحابی زنده بود و هاله ... ( ادامه بدهم کار به جاهای باریک می کشد)

"وارطان سخن نگفت" شعری از احمد شاملو است که برای هم بندش وارطان سرود. او برای گذر کردن از سد سانسور در مقطعی "نازلی" را جای "وارطان" نشاند و به قول شاعر شعر را به تمام وارطان‌ها تعمیم داد.

حالا که شاملو نازلی را به جای وارطان گذاشته من هم به خود اجازه می دهم و به جای وارطان "هاله" می گذارم

هاله

بهار، خنده زد و ارغوان شکفت

در خانه، زیر پنجره، گل داد یاس پیر

دست از گمان بدار

با مرگ نحس پنجه میفکن

بودن به از نبود شدن خاصه در بهار...

هاله سخن نگفت ؛

سرافراز، دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت...

هاله سخن بگو

مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته ست

هاله سخن نگفت؛ چو خورشید

از تیرگی درآمد و در خون نشست و رفت...

هاله سخن نگفت

هاله ستاره بود

یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت...

هاله سخن نگفت

هاله بنفشه بود، گل داد و مژده داد:

"زمستان شکست" و رفت...

 

به عنوان کلام آخر، دیالوگی از سریال مختارنامه و از زبان مختار ثقفی را برای کسانی که می توانند دلایل این مرگ را بررسی وعواملش را به سزای عمل زشت و کریه شان برسانند و یک بار برای همیشه ریشه این سبعیت را بخشکانند:

حکومت بر خون نمی ماند!

------------ 

پی نوشت1: همین جا اعلام کنم هیچ گونه قرابت نسبی، سببی با خانواده سحابی ندارم  و همچنین از نظر فکری ، سیاسی و اعتقادی با این خانواده و حزب ایشان تضادهای بیشماری دارم. فقط می دانم که نباید در برابر این اتفاق سکوت می کردم.

پی نوشت2:چند لینک مرتبط (١ و ٢و ٣ )

پی نوشت3: یک لینک غیر مرتبط خواندنی

 


 
 
تحقیق زدن
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ٩ خرداد ۱۳٩٠
 

نمای داخلی- اتوبوس- ساعت 8 شب چهارشنبه: پسری با "هندز فری" موبایل در گوش، روبروی من و
رو به خانم های انتهای اتوبوس نشسته و در حال گوش کردن آهنگ است.

موبایل پسر که حدودا بیست سال داره زنگ می خوره.

بعد سلام و احوال پرسی رایج این نسل:

-          می تونی برای من یه تحقیق بزنی؟( زدنِ تحقیق !؟)

-          ( دیالوگ های طرف مقابل بصورت احتمالی و شهودی نوشته شده): چی کار کنم؟!

-          یه تحقیق برای من بزن!

-          از کجا؟

-          از اینترنت دیگه

-          در مورد چی؟

-          نانو تکنولوژی در صنعت!!! ( شاخ منو تو اون موقع تصور کنید)

-          (با صدای بلند ) چی؟

-          ( بصورت شمرده) نا  نو  تک   نو   لو  ژی 

-          یعنی چی؟

-          کاریت نباشه. من باید شنبه تحویل بدم. سه نمره داره. می تونی یا نه؟

-          چی کار باید کنم؟

-          برو اینترنت، بزن نانو در صنعت ، صنعت برق باشه بهتره!

-          بعدش؟

-          بعد رو "دکس تاب" (واقعا گفت دکس تاب ها) آره رو دکس تاب سیو کن. بعد رایت کن رو سی دی ( و کور شوم اگر دروغ بگویم)

-          حالا ببینم چی میشه

-          اگه نمی تونی بگم به یکی دیگه؟ کاری نداره که!

بعد هم از ادامه مکالمات کاشف به عمل اومد که اون ور خط یه دختره و ایشون قرار شد یکی از دوستاش را به دختره معرفی کنه تا با هم دوست بشند! البته می گفت" هنوز به پسره نگفتم ، گفتم اول از تو بپرسم بعد".

بعدش هم گفت:" پشت خطی دارم" و قطع کرد. یه نگاه قهرمانانه هم به آدمای داخل اتوبوس کرد که لاجرم و بالاجبار بیانات رسایش را شنیده بودند.

این ها همه در شرایطی بود که گزارش من که حداقل سه چهار ماه روش کار کرده بودم توسط یه بی سواد  پرمدعا به دلایل واهی رد شده بود و مجبور شده بودم در عرض یه هفته یه گزارش جدید بنویسم و اون روز هم از هشت صبح تا ساعت هفت شب رو گزارش جدید کار کرده بودم .

ایکاش یکی بود برای من هم یه گزارش می زد! چون من هم باید شنبه تحویل می دادم.  

 

 دایناسورها:

من و تو

از آن تبار منقرضیم

که نگاه‌اش به چشم تو رسیده است و

و بغض‌اش

به گلوی من.       حسین منزوی 

 ------------

پی نوشت1: "جرم" هم که اکران شد. اگه "مرهم" را دیدید، "جرم" را هم ببینید. البته اگه اهل سینما ی جناب کیمیایی هستید.

پی نوشت2: دارم یه مطلب آماده می کنم که اگه اینجا بذارمش، یحتمل این وبلاگ میره قاطی باقالی ها! (فیلخیس میشه!) "خر در چمن" دیده بودیم، دایناسور در باقالی ها را هم شاید دیدیم.

پی نوشت 3: این لینک و این لینک را هم برای انبساط خاطر بخوانید .

-------------

پسا پی نوشت:آباجی کوچیکه هم دندان پزشک شد.امروز جشن فارغ التحصیلیش بود. خانم دکتر! مبارک باشه.

این دندان های ماست نیشخند در انتظار لطف و کرم شما.


 
 
تئوری های نوین مدیریت
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢ خرداد ۱۳٩٠
 

این رییس فدراسیون فوتبال باعث شد یاد رشته تحصیلیم بیفتم .البته الان دیگه فهمیدم که تو این دیار "مدیریت" احتیاج به تحصیل نداره، اصلا مدیریت که کاری نداره که بخوای بری براش وقت بذاری و کتاب بخونی و سمینار شرکت کنی. مدیریت یه دست کت و شلوار( ترجیحا براق) می خواد و یه پارتی پررنگ و رعایت ادب نزد بزرگان و وقار و وزانت و جذبه در مقابل زیر دستان. امضاء و پاراف کردن و دستور دادن راهم که همه بلدند! تعهد ( بخوانید محاسن) به میزان لازم فراموش نشود ، از چهرتون باید  بشه به میزانش پی برد ( وقتی قشنگ طلایی شد زیرش را کم کنید تا ته نگیره).

 کرسی های مدیریت را بزرگانی قبضه کرد‌ه‌اند که باید تئوری‌های مدیریت را با توجه به مرام و سبک رهبری اینان مهندسی مجدد کرد. و از نو ساخت این بنای ناکارآمد و ناقص را.

بعنوان نمونه همین عزیز دل کفاشیان! که خودشان" صاب سبک اند" در مدیریت.

اهم ویژگی های مدیریت به سبک کفاشیان یا مدیریت کفاشیانی  :

مدیریتِ با خنده ردش کن.

مدیریت رئیس باش اما ریاست نکن فقط حقوقش را بگیر و پزش را بده و سابقه جمع کن.

مدیریت برمبنای عدم دانش و عدم تخصص.

مدیریت بر مبنای وظیفه محوله ( امربری خودمون)

مدیریتِ چون رئیسم گفته

مدیریت بر مبنای تعریف خاطرات شیرین و خنده دار ( بخوانید بی نمک) در وسط مصاحبه های جدی

مدیریت تخصص ندارم که ندارم جاش چیز دیگه ای دارم ... منتظر نباشید نمی گم!            

 

# سبک های مدیریتی دیگه‌ای هم تو این عمر نسبتا کوتاهم دیدم. فعلا عنوان ها را بخوانید  بعد اگه قسمت بود مصداق ها را می گم.

مدیریت برمبنای اخم ( ابروهای ایشان عدد هفت را تولید می کنند و در کل ناصیه ای به شکل 878 دارند)

مدیریت برمبنای عربده ( صدای ایشان خش دارد)

مدیریت بر مبنای سکوت ( غدد درون ریز دارند)

مدیریت بر مبنای  فحش و فضیحت ( کارمندان دون پایه محترم! از همراه آوردن کودکان خودداری کنند)

مدیریت بر مبنای  بی خیالی (  شعار: خودش خشک میشه می افته)

مدیریت بر مبنای  شلوغ کاری ( محصول = تولید صدا و کاغذ )

مدیریت بر مبنای افزایش کار ( بهترین راه، طولانی ترین راه است)

مدیریت بر مبنای چاپلوسی ( در مقابل روسا:  قربان شما ، خاکسارم ، بنده نوازی کردید ، حق با شماست )

مدیریت بر مبنای کت و شلوار نو و براق و تغییر دکوراسیون آفیس مدیریت ( ابزارهای مدیریت)

مدیریت بر مبنای تعهد ( تکلیف شد ، قبول کردیم)

 یک دست رشته تسبیح و یک دست بر محاسن / رئیسی چنین میانه سازمانم آرزوست

 

مطمئنا شما هم مصداق های خوبی برای هر عنوان سراغ دارید .

------ 

مدیریت پسرخاله و دختر خاله ای این عنوانی است که  سید مهدی شجاعی به مدیریت فرهنگی کشور داده است.

*********************************************************** 

میلاد  حضرت زهرا و روز مادر بر همه مادران عزیز مبارک باد.

این هم جمله ای که خیلی دوسش دارم:" انسان اشرف مخلوقات است و مادر اشرف انسان ها"

 


 
 
نگاه
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

 

.

کاریکاتور مانا نیستانی عجیب تفکرانگیز و قابل تامله .همه ما  داستان پترس فداکار را خوندیم و یادمون هست. جوونی که برای نجات مردم و شهرش انگشتش را در سوراخ سد فرو برد تا جلوی نشت آب و شکستن سد را بگیره و موفق هم شد.

 من از دو زاویه به این کاریکاتور ( کارتون) نگاه کردم:

٠

1. پترس فداکار:

 زمونه عوض شده نه پترس دیگه قهرمانه و نه سیل ها را میشه با یه انگشت ناقابل مهار کرد. سیل و سد هم سیل و سدهای قدیم و پترس هم پترس های قدیم .اصلا دیگه فداکاری هم نمی شه کرد. یه زمونی همه چی ساده بود با یه انگشت می شد قهرمان شد اما حالا چی با کل هیکلت نمی تونی یه بچه دو ساله را آروم کنی.

 

2. پترس دیکتاتور:

 از یه زاویه دیگه میشه این " بینوای انگشتِ گرفتارِغرق شده" را به متوهمین این چند ساله شبیه دونست که فکر می کنند میشه سیل خروشان خشم مردم را با یک انگشت قد بلند مهار کرد ( دیدید که عادت دارند انگشتشون را رو به دوربین و روی هوا هی تکون بدند و هی رجز بخونند)

نه بن علی ماند و نه مبارک و نه قذافی و علی عبداله صالح ونه بقیه دیکتاتورهای متوهم  می مانند . بهتربود اون انگشت را در حلقشون فرومی کردند تا مخدرهایی که باعث توهم و خود خدابینی و مردم نبینی شان شده را بالا می آورند قبل ازاین که سیل مردم غرقشان کنه.

معطل نکنید یه باردیگه به این بیچاره نگاه کنید که چطور با اون کت و شلوار رسمی داره به ما نگاه می کنه و به اعماق فرو میره. انگشت حاضر، حلق حاضر، خلق هم حاضر!

 

3. این مطلب را قبلا نوشته بودم اما با شنیدن خبر جدید در مورد  "بن لادن" و کشته شدنش و بعد انداخته شدنش به دریا به دست آمریکایی ها ( اینطور می گند!؟) دیدم غریق این کاریکاتور از همه بیشتر به "بن لادن" شبیه شده. نمی دونم زنده است یا مرده ؟ انداختنش تو دریا یا نه؟ ولی اگه این موضوع واقعیت داشته باشه، پس این خود بن لادن در حال غرق شدنه!

و احتمالا فکر می کرده دنیا را با انگشت باریکش ازغرق شدن در گناه و فساد نجات داده؟

 =====

پی نوشت : راستی "مسعود فراستی" از "مرهم" تعریف کرد!! می دونید یعنی چی؟ یعنی ایراد گیرترین منتقد سینما هم از مرهم خوشش اومده. باورکردنش سخته ولی این اتفاق نادر تو برنامه " هفت" همین هفته افتاد.

برید ببینید تا از دستتون نرفته.

- لینک مرتبط با متن 

پی نوشت: نظر توکا نیستانی ( اخوی مانا ) در مورد این مطلب:(بجز بند سوم که سعی کردید طرح را به یک رویداد سیاسی ربط بدهید و از چسب خوبی استفاده نکردید، بندهای اول و دوم کاملاً درست و منطقی بود)


 
 
اکسیر اکبر
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

شاخدار شکنی

همه گاوها ، گوساله به دنیا می آیند

منِ گوساله، گاو به دنیا آمدم

شیرم را دوشیدند

شاخم را شکستند

از دباغخانه که برگشتم عزیز شدم

حالا نشسته ام پشت ویترین گالری کفش

 سایز 37

درست اندازه پای ملیحه!

نمایشگاه کتاب داره شروع میشه و وقتشه به هم کتاب خوب معرفی کنیم. دیدم حیفه برید نمایشگاه و کتاب "ملخ های حاصلخیز" چهارمین  مجموعه اشعار طنز "اکبر اکسیر" را نخرید و نخوونید.

انتشارات مروارید هم ناشر کتاب های این شاعر پیشکسوت و خوش ذوق هم روزگار ما ست.

 یه شعر دیگه از این کتاب  بخوونید ، بعد اگه تونستید "ملخ های حاصلخیز" را نخرید!

جعبه سیاه

پرنده ها

با آنکه بی سوادند

زبان خارجی نمی دانند

اما به موقع می پرند و به موقع می نشینند

آقای خلبان!

لطفا درهای اضطراری را باز بگذارید

من از کلمه توپولف

من از خبر ساعت 14

از صدای آقای حیاتی می ترسم!

----------------

پی نوشت1: هرکاری کردم که چیزی در مورد دو اتفاق دردناک و فاجعه بار هفته قبل نگم ، نشد.  منظورم رها کردن 3 بیمار در بیابان  و بیرون انداختن بیماران جذامی آسایشگاهی تو مشهده. که بقول "سید علی میرفتاح " اگه کسی از شنیدنش بمیره حق داره! مخاطبم کسایی هستند که این کار را انجام دادند ( اعم از کسایی که دستور دادند ، کسایی که تایید کردند، کسایی که همکاری کردند و کسایی که دیدند و دم نزدند) و به اصطلاح مسئولینی که باید کاری می کردند ( دارم می گم کار نه مصاحبه و سمینار وسخنرانی و فرافکنی و پیدا کردن دیوار کوتاهه) و کاری نکردند. آقایون و خانم های مسئول وعامل این قضیه !این ماه که خواستید حقوقتون را بگیرید و بخورید خوب این پول را بو کنید! یه بار دیگه! آهان! بوی چی میده؟ بوی خون؟ بوی تعفن؟ بخورید که خوردن داره ! انگار کنید که دارید "تی تاپ" می خورید! مطمئن باش بالاخره یه روز میمیری و حتما قبل از فشار قبر من (دایناسور) میام سراغت . الان نمی گم چه کارت دارم. یه کم تعلیق برات خوبه!

راستی وزیر بهداشت هم لازم نیست استعفا بده و یا خدای نکرده معذرت خواهی کنه. می تونه به رسم جوون مردای قدیم کلاه شو ( ببخشید چادرشو) بالاتر بذاره و به همراه رییس بهزیستی بیاند جلوی دوربین و لبخند بزنند ...

"خبر یک " کل هفته قبل که یادتون میاد چی بود ؟!!

پی نوشت2: این لینک شاید تلخی مطلب را بالا کم کنه.


 
 
سفرنامه2/ کشفیات دایناسور طی سفر
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ٢۳ فروردین ۱۳٩٠
 

-  علاقه مفرط مازندرانی های عزیز به خودروی" پرشیا" از نتایج مشاهدات بنده بود در سفر به این استان سر سبز . اگر در تهران به تقریب از هر 10 خودرو یکی پرشیا باشد در مازندران از هر 10 خودرو 4 تا پرشیاست.

این علاقه مفرط می تواند موضوع یک تحقیق باشد ( بشتابید)

- مورد دیگه اینکه درصد بالایی از هموطنانمون مانند هم فکر می کنند. مثلا در زمانبندی سفر در یک روز و یک ساعت همه تصمیم می گیرند از جاده هراز به شمال بروند، ساعت 11 صبح برای سیزده بدر به سمت پارک جنگلی شهر حرکت کنند،ساعت هفت بعد از ظهر برای خرید بیرون بروند . این رفتار مزایا و معایبی دارد. این خصوصیت جان می دهد  برای بهره برداری سیاسی حکام پوپولیست .

اما مزیتی دارد که دایناسور بسیار آن را دوست دارد . کافی است کمی متفاوت و در مواقعی مخالف اکثریت فکر کنید ، تصمیم بگیرید  و برنامه ریزی کنید ( حداقل در تفریحات و اوقات فراغت)  آن وقت خیلی بهتان خوش می گذرد

 -   چند تا پیشنهاد: ( البته مشتریان پر وپا قرص شمال کشور حتما بهتر و بیشتر از من می دانند) 

بابلسر: غذا در رستوران "میزبان" ، دیدار از ساحل "میرود"

جاده چمستان : روستای لاویج ، آبگرم لاویج ، عسل ، جاده زیبا

نور : پارک جنگلی ، خرید از فروشگاه های بزرگ برند های معروف با قیمت های خوب ( نسبت به تهران)

علمده : آبشار" آب پری"

لاهیجان :  صرف غذاهای شمالی ( باقالی قاتق، میرزا قاسمی ، کباب ترش، ماهی سفید ، سیر ترشی ... دهنم آب افتاد)، در رستوران" زیبا" و شیطان کوه  را هم که حتما خودتان می دانید.

- داشتم تاریخ تولد دوستان را در تقویم یادداشت می کردم ( البته اونهایی را که می دونستم) که دیدم بدون اینکه متوجه شده باشم اکثریت دوستانم ، چه مجازی و چه واقعی ، متولد خرداد و تیر ماه هستند ( با زور آدم را به طالع بینی علاقه مند می کنند) . البته دوستان خوب دیگری از ماه های دیگر سال دارم که روی سرم جا دارند.

 نکته دیگر کم بودن دوستان هم سن و سال بود. یا از من بزرگترند که احترامشان می گذارم و یا کوچکتر که به وجودشان افتخار می کنم ( تفاوت ها هم بیش از سه چهار سال است)، البته بیشتر این بزرگان که تنها از نظر سنی از من کوچکترند ، متولد1361 بودند و هستند و خواهند بود ! 

----------------------

پی نوشت: یه نگاه هم به این دو لینک بندازید تا ببینید داریم کجا زندگی می کنیم (خواندن تیترشون کفایت می کنه) 

 http://www.parsine.com/fa/pages/?cid=34546

http://www.parsine.com/fa/pages/?cid=35612


 
 
ویران / تاملات دایناسور در سفر به شمال
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢٠ فروردین ۱۳٩٠
 

- وقتی کسی را می بینم که کنار دریا زندگی می کند اما وقتی از خانه  بیرون می آید حتی به دریا نگاه هم نمی کند ، وقتی کسی را می بینم که هر روز از کنار جنگل زیبای سیسنگان میگذرد و سرش را هم برنمی گرداند که این همه زیبایی را ببیند ، وقتی از خیلی از مشهدی ها شنیده ام که سالی یک بار هم به حرم امام رضا نمی روند ! ( محل هایی که ما  برای دیدنش ساعت ها و تومان ها خرج می کنیم) فکری می شوم که نکند شاید ما هم از کنار خیلی از زیبایی ها  و عظمت ها می گذریم و چون برایمان عادی شده اند دیگر نگاهشان هم نمی کنیم. از مناظر طبیعی گرفته تا ابنیه زیبا و از همه مهمتر آدم های اطرافمان.

زیاد پیش آمده وقتی چند جوان شهرستانی دیده ام که دارند در کنار برج میدان آزادی و یا ورودی پارک ملت عکس می گیرند با خودم گفته ام: " اینا را باش!"

این خصلت آدمی است که سریعا همه چیز برایش عادی میشود و به همه چیز عادت می کند. اما بعضی چیزها عادی شدنش فاجعه است. این عادی شدن تبدیل می شود به ندیدن و نشنیدن.

بابا! دریا به این بزرگی و پر سر و صدایی را نمی بینید؟!

این بی توجهی مردم ساحل خزر به دریا هشداری بود برای من که دریاهای اطرافم را فراموش نکنم و سعی کنم برایم عادی نشوند و همیشه ببینمشان  .

چه خوش گفته دکتر شریعتی بزرگ:

" شگفتا وقتی که بود نمی دیدم..وقتی که می خواند نمیشنیدم..وقتی دیدم که نبود وقتی شنیدم که نخواند…چه غم انگیز است وقتی چشمه ای سرد وزلال در برابرت میجوشد ومینالد و میخواند و تو تشنه ی آتش باشی ونه آب و چشمه که خشکید چشمه ازان آتش که تو تشنه آن بودی خشک شد و به هوا رفت .. بعد عمری گداختن در غم نبودن کسی که تا بود غم نبودن تو را می گداخت".

 

- "میل به ویرانگری" در نهاد ما نهادینه شده و از تفریحات سالم ماست! وقتی به هر طرف که سر می چرخانی آلودگی و زباله می بینی. از بطری های خالی نوشیدنی تا انواع نایلون و پوست چیپس و پفک و باقی مانده منقل ، آتش ، ذغال و شاخه های شکسته درختان و ...

خوش گذرانی در دامن طبیعت و نابود کردن آن چیزی نیست جز خودخواهی محض و عدم توجه به آینده. به تعبیری می شود: بهره کشی و استثمار طبیعت بی جان و بی زبان .  در طول سفرهر وقت که می خواستم از مناظرعکس بگیرم کمتر قابی پیدا می کردم که درآن زباله ای ژست نگرفته باشد.

طرف با سیگارش هوا را آلوده می کند که هیچ، سیگار روشن را به وسط  جنگل پرتاب می کند. نوشابه کوفت جان می کند و بطری اش را از شیشه ماشین به دامنه کوه و دشت پرتاب می کند. اگر کشور دیگری را ندیده بودم فکر می کردم همه مردم دنیا اینگونه اند اما به وا... اینطور نیست، بیشتر از ما هم می خورند و خوش می گذرانند اما وقتی می روند زباله ای باقی نمی ماند و طبیعت را حداقل برای خود که بار دیگر
 برمی گردند سالم باقی می گذارند. کافیست این هم وطنان فرهیخته با  پشتوانه تاریخی حداقل 2500 ساله، موقع ورود به محل اتراق خود یک عکس از محل بگیرند و وقت رفتن برگردند و نگاه به پشت  سر خود بیاندازند و ببینند هنر خود را !

واقعا متعجبم در جایی که اکثریت مردمش چیزی از احترام به طبیعت و محیط زیست نمی دانند ( معذرت می‌خوام اما "اکثریت "را درست به کار برده ام ) برخی بدنبال دموکراسی و فرهنگ و جامعه مدنی و حقوق برابر و دهکده جهانی هستند! چطوربه کسانی که به خود هم رحم نمی کنند تا سال بعد جایی برای عیاشی داشته باشند می توان از بدی خشونت و ستم گفت و به آن ها آزادی عطا کرد.

 چطور می توان فهماند که پول دادن برای دیدن  یک فیلم ( مثلا فیلم) و خندیدن به ریش خود ^، ح... است! کاری که باعث شده ده نمکی خود را هنرمند بداند و سازنده پرمخاطب ترین فیلم ( مثلا فیلم) سینمای ایران شود!

 چطور می توان گفت که بروید و ببنید که چگونه دروغ و نفرت باعث جدایی نادرهای و سیمین های جامعه از هم شده و آلزایمر پدر پدرمان را درآورده و هیچ کسی و چیزی را بجا نمی آورد. اینکه چطور هر اشتباه و گناه مان را توجیه می کنیم. این که چطور کودکان مان را به دروغگویانی حرفه ای تر از خودمان تبدیل می کنیم.

چطور می توان به کسی که به محض سوار شدن بر ماشین خود را صاحب جاده می داند و تصور می کند که دیگران باید مطیع او باشند تا او هر چه زودتر به سر منزل مقصود برسد ( چون دارد سر می بَرد لابد؟!)  انواع نورهای چشم درآر ، نور بالا ، بوق ممتد، لایی کشیدن، سرعت غیر مجاز و تخلف از قوانین ( در صورتی که پلیس نباشد ) حق خود می داند چون او بر مسند قدرت تکیه زده و دیگران طفیلی اویند و او حق ول.... دارد بر آن ها ، چنین کسی را چطور می توان از دیکتاتوری و خودکامگی منزجر کرد او که خود یک دیکتاتور کوچولوست و اگر زور نمی گوید، نمی تواند که بگوید  و نه این که زور گویی نمی داند! چطور می شود به او باوراند که راه نجات جامعه احترام به قانون است و نفی هر گونه استبداد و خودرایی؟!

 در این رابطه  حسن نراقی در کتاب " پی نکته هایی بر جامعه شناسی خودمانی"چه خوب گفته که: 

"ما و شوق ویرانگری....

1. نکته قابل تعمق برای من این است که به هنگامی که آقا محمدخان به استخوانهای پوسیده کریم خان هم رحم نکرد و آن ها را پس از نبش قبر مجدداً در آستان درب ورودی محل اقامتش دفن کرد مطمئناً این کار را به تنهایی انجام نداد. مردم هم کمکش کردند. مردم هم شادمانی کردند. این نمونه ها را مقایسه کنید با ایتالیایی ها که موسولینی را سر و ته اعدام و آویزان کردند اما هنوز مجسمه هایش را در بعضی از میادین رم باقی گذاشته اند.

اتحاد جماهیر شوروی از بیخ و بن کنده شد اما از آن ها که به دیدار مقبره لنین رفته اند بپرسید که با چه ابهت و تشریفاتی شما را به دیدن بدن مومیایی شده لنین می برند... و هکذا مجسمه های استالین و علامت داس و چکش که در بسیاری از بناها دست نخورده باقی مانده است.

می خواهم این نتیجه گیری را بکنم که انداختن گناه تخریب گردن این و آن، عمرو و یا زید کار آسانی است اما در پشت این تخریب یک بستر آمادگی توده های مردم نیز حتماً وجود دارد.

2. در موارد انسانی اش هم همینطور... این آقا یا خانمی را که شما ملاحظه می کنید مدیر شده، استاد شده، کارشناس شده، سی چهل سال وقت صرفش شده، ملت برای آموزشش برای تربیتش هزینه ها کرده اند، چرا به این سادگی از خیرش می گذرید و حذفش می کنید؟ صرفاً بخاطر این که در فلان مورد تصمیمش مطابق منافع و یا حداقل میل شما نبوده! آخر این نخبه کشی، تا به کی؟

3. با یک خط کشی فرضی این طرف و آن طرف هم خودتان را راحت نکنید. بارها گفته ام اعتقادی به این خط کشی ندارم. «همه» ما کم و بیش تخریب را دوست داریم. "

 

 ----

^: وام گرفته از شهرام شکیبا