دایناسور

بین خطوط
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ تیر ۱۳٩٦
 

دیدید توی ترافیک بعضی از راننده ها ه چرخ ماشین شون را میدازند توی یه لاین و یه چرخ را توی لاین دیگه تا هر طرف که زودتر راه باز شد برند همون طرف؟


حالا حکایت موضع گیری بعضی هاست.


آموزش رانندگی سیاسی: شما باید از بین خطوط راه بروید نه خطوط از بین شما!


 
 
خیرات نمره
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢۳ شهریور ۱۳٩٤
 

دوران ابتدایی یه خانم معلم داشتیم که زنگ نقاشی می گفت نقاشی بکشید و آخر سر نمره میداد و جالب اینکه به همه 20 میداد!
به منی که عاشق نقاشی بودم و سر یک اسب را با تمام جزییات و سایه روشن (تو اون سن) می کشیدم تا بچه هایی که چشم -چشم دو ابرو می کشیدند یا سه تا خط را به هم وصل می کردندکه یعنی خونه است و حتی به کسایی که من براشون یه نقاشی هول هولکی با کلی ایراد (از نظر خودم) کشیده بودم.
همه بچه های کلاس این خانم معلم را عاشقانه دوست داشتند الا من!
الان به این فکر می کنم که چرا من با اون همه علاقه به نقاشی چرا نقاش نشدم؟ اصلا چرا دیگه نقاشی نمی کشم ؟(حتی سر اون اسب را؟)
آیا از بچه های اون کلاس کسی نقاش شده؟
نمی دونم!


 
 
در دنیای تو عشق کجاست؟
نویسنده : محمد - ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳٩٤
 

در دنیای تو ساعت چند است؟ اولین فیلم بلند صفی یزدانیان منتقد گزیده کار سینما که تجربه ساخت فیلم مستند و فیلم کوتاه را در کارنامه خود دارد، یک فیلم خاص، گرم، دلنشین و به یادماندنی است. فیلمی عاشقانه که حال و هوای مخاطبش را خوش می کند.

رشت:

لوکیشن اصلی فیلم شهر رشت است، شهر باران که کمتر در سینمای ایران دیده شده است، قاب ها و تصاویر زیبایی که با دوربین همایون پای ور در فیلم ضبط شده است، کوچه های قدیمی، بازار روز و بازار ماهی فروشان، این شهر زیبا را زیباتر و دلرباتر کرده است، بشکلی که اگر بیننده به این شهر رفته باشد باز هوای سفر به سرش می زند و اگر نرفته باشد عزم سفر خواهد کرد  که از این منظر فیلم کارکرد جذب توریست را هم دارد. البته بخشی از قصه هم در بندرانزلی می گذرد، بندری زیبا با مرغان دریایی اش که در این فیلم به زیبایی تصویر شده است.

انتخاب رشت علاوه بر جذابیت های بصری و زیباشناسانه از جنبه معنایی نیز بسیار با قصه هم داستان است؟ ارتباط همیشگی عشق و باران در شعر و ادبیات همه فرهنگ ها برقرار بوده و هست، باران عشق،  قدم زدن عشاق زیر باران، هوای بارانی و هوای دونفره موتیف های تکرار شونده ای هستند.

اسامی:

گیل گلی ابتهاج ( لیلا حاتمی) و آقای نجدی ( دوست خانوادگی ابتهاج) یادآور دو شاعر بزرگ شهر رشت هستند که افتخار ادبیات و ادبیات عاشقانه ایرانند، امیر هوشنگ ابتهاج (سایه) و بیژن نجدی را کمتر کسی است که نشناسد و این انتخاب ادای دینی است به این دو بزرگ و مشاهیر گیلان.

گیل گلی (گل گیلان) و دو گاف پشت سر هم ریتمی موزون به این نام داده که از ظرافت ها و ذوق ورزی های فیلم نامه  نویس است.

بازی های زبانی ای که با این نام در طول فیلم می شود کم نیستند فقط برای نمونه به یک مورد اشاره می کنم: در سکانس حیات خانه گیل گلی وقتی فرهاد ( این اسم هم که یادآور قصه شیرین و فرهاد است) به زمین می افتد و گلی نام او را صدا می زند فرهاد
می گوید: اسم من، گلوی گلی! ( باید این صحنه را بشنوید و ببینید)

موسیقی:

کریستف رضاعی هر وقت موسیقی فیلم ساخته عالی بوده و این بار هم اینگونه است و این موفقیت با ترانه های فولکلور زیبا در متن و تیتراژ پایانی فیلم چندین برابر شده  این ترانه ها مطمئناً در ذهن مخاطب ماندگار می شود و با هر بار شنیدنش در دنیای تو... را بیاد می آورد.

بعلاوه اینکه ایده پخش موسیقی از ضبط صوت و آن صدای ضبط شده در بین آهنگ فوق العاده است.

بازیگران:

برخی فیلمسازان معتقدند که انتخاب درست بازیگران (casting) بیش از نیمی از راه ساختن فیلم خوب است. انتخاب علی مصفا و لیلا حاتمی برای بازی در نقش های اصلی فیلم علاوه بر دلچسب کردن آن، بدلیل گرمی و جذابیت این دو، مشکلات متعددی را هم از سر راه روایت موثر فیلم برداشته است. زناشویی این دو در دنیای واقعی که همه حتی دوستان سانسورچی بی خبر از سینما هم از آن باخبرند، خیلی از سکانس ها را از دست قیچی سانسور رهانده است.

تناسب فیزیکی وقتی با تناسب شیمی ( حس و حال) این دو بازیگر ترکیب شده  فیلم را باورپذیرتر و دوست داشتنی تر کرده است.

یکی از بهترین و گرمترین نقش آفرینی های علی مصفا در این فیلم اتفاق افتاده است بازیگری که در سکوت بهتر بازی می کند و اینجا سکوت های لازم و بجایی وجود دارد که انگ کار اوست و همچنین شیطنت های کمتر دیده شده از مصفا (مگر در لحظاتی از پری و لیلا)

سایر بازیگران هم نقش کوتاه خود را خوب بازی کرده اند و خانم زهرا حاتمی بعد از مدتها در این فیلم نقش مادر گیل گلی ( نقش مادر لیلا حاتمی و مادر همسر علی مصفا! ) را با شیرینی و حلاوت بازی کرده است.

از هنر لیلا حاتمی هم زیاد گفته اند و گفته ام.

نوستالژی:

همیشه رابطه وثیقی بین نوستالژی و عشق بوده است و در این فیلم هم نوستالژی و نوستالژی بازی درست و بجا و به اندازه وجود دارد.

ضبط صوت، آپارات، فیلم های سیاه و سفید، عکس، چمدان و کتابهای قدیمی و البته بوی پوست پرتقال سوخته روی بخاری.

در دنیای تو... در لحظات متعددی آگاهانه مخاطب سینما دوست خود را به یاد فیلم های دوست داشتنی سینما می اندازد که باغ های کندلوس تنها یکی از آن هاست.

نکات فنی:

ریتم ظاهرا کند در دنیای تو... در خدمت حال و هوای فیلم و حال و هوای عاشقی است، عشق است که ریتم تند زندگی روزمره را کند می کند.

تدوین فردین صاحب الزمانی که سلیقه فیلمسازی اش را می دانیم ( کارگردان فیلم چیزهایی هست که نمی دانی) در ایجاد ریتم مناسب فیلم بسیار تاثیرگذار بوده است.

ایده ها و تمهیدات در نظر گرفته شده برای رفت و برگشت های زمانی بسیار جذاب، درست و بجا بودند، امتزاج زمان حال و گذشته برای عاشقان امری تکرار شونده، عادی و باور پذیر است که در این فیلم بشکلی هنرمندانه تصویر شده است.

فیلمبرداری عالی و حساب شده و زیبای همایون پای ور همانطور که گفتم شهر رشت و انزلی را به گالری تماشایی عکس ها و
قاب های زیبا تبدیل کرده است، قاب بندی های عالی پای ور در خدمت حال و هوای فیلم بوده و بر امتیاز زیباشناسانه فیلم افزوده است.

جزییات:

طراحی لباس صحیح و دقیق، طراحی صحنه حساب شده ایرج رامین فر، چهره پردازی خوب افروز بوجاریا بخصوص علی مصفا در زمان حال ( کمترین گریم) بعلاوه جزییاتی دیگر چون: انتخاب شغل مناسب برای شخصیت ها که در فیلمنامه نویسی بسیار اهمیت دارد، از جمله شغل علی یاقوتی که آرایشگر است و مگر نه اینکه قریب به اتفاق آرایشگرها گیلانی اند؟

دعوا و زد و خورد در بندرانزلی، کسانی که به این شهر سفر کرده اند می دانند که چه می گویم!

تنها دو نکته منفی در فیلم من را آزار داد:

  1. سکانس جذاب بازار با حضور گلی و فرهاد تحت تاثیر نگاه های بیش از حد مردم به آنان و دوربین قرار گرفته  هرچند در چنین لوکیشن شلوغی نمی شود این نگاه ها را به صفر رساند اما می شد کمتر باشد.
  2. گذشت زمان ( در تماشای اول فیلم) در جاهایی با خلل مواجه بود، سن لیلا حاتمی با خاطرات و سایر دوستانش هم خوانی نداشت ( البته در برخی مواقع) از همه بیشتر در خاطره مرگ حمید.

در دنیای تو ساعت چند است؟ فیلمی است که باید بارها تماشایش کرد.


 
 
شهید
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۳ خرداد ۱۳٩٤
 

این روزها حس کلمات فرق کرده
"کربلا " همچنان اشک را سرازیر می کند
اما وقتی "چهار" در کنارش قرار می گیرد، اشک ها بیشتر میشود
"غواص" کلمه ای تاثربرانگیز نبود اما این روزها کار "کربلا" را میکند
اکثر اعداد هم بی تفاوت بودند
اما این روزها " 175" و " 72" هر دو گریه به همراه دارند
این روزها روزهای عجیبی است.

پ.ن: این روزها "دوستی" هم آدم را ناراحت میکند.
روح مهران دوستی شاد!


 
 
نود و 4
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳٩۳
 

به سنت 5 سال گذشته:
"ترین های" امسال:

سال نود و سه سال گسترش اپلیکیشن‌های موبایلی بود؛ از وایبر شروع شد و واتس آپ و لاین  تا هایک و این آخرها تلگرام، وقت زیادی از من و ما گرفت و مزایا و معایبی داشت که قصه‌اش طولانی است.

خواندنی ها:

ویژه نامه ماهنامه " فیلم" ( با نوشته های "پرویز دوایی" که آرزوی سلامتی و طول عمر برایش دارم،کیومرث پوراحمد و...)

ویژه نامه  ماهنامه "24" ( سینما دوستان این مجله را از دست ندهند )

ویژه نامه  ماهنامه " اندیشه پویا"

ماهنامه نامه "داستان" هم ویژه نامه خوبی تدارک دیده و مثل سال‌های گذشته یک سی دی داستان گویا همراهش است.

ماهنامه " نسیم بیداری" که به نوستالژی پرداخته

ویژه نامه "سرزمین من" که ایرانگردی را ترویج و تشویق کرده

 

آدم ها:

دکتر ملکیان

دکتر سجودی

دکتر خانیکی

دکتر پیران

علی مطهری

محمد جواد ظریف

 

 بهترین ساعت امسال:

ملاقات حضوری با دکتر ملکیان عزیز در محل کار ایشان که هر چند موضوع بحث به وسیله یکی از دوستان به بیراهه رفت اما هم نفسی با ایشان بسیار ارزشمند بود و آموزنده.

بهترین کلاس:

کلاس‌های دکتر پرویز پیران عزیز در موسسه پرسش

بهترین اتفاق:

تشکیل یک گروه دوستانه و کوچک نقد فیلم از خرداد ماه و امتداد آن تا پایان سال ( امیدوارم در سال آینده هم ادامه پیدا کنه) که علاوه بر آموزنده بودن مطالب و بحث‌ها برگزاری مستمر و از هم نپاشیدن آن در کشوری که تمام اتفاقاتش کوتاه مدت و مقطعی است به کیمیا می ماند.

 تهوع آورترین کار ایرانیان:

همچون دو سال گذشته استقبال و حضور در صحنه، تماشا و سر و دست شکستن ( از همه بدتر همراه بردن کودکان ) برای تماشای اعدام ها .

افزایش چاپلوسی و لمپنیزم در بین مردم، به قول دکتر پیران عزیز: ایران معاصر با سه گانه رانت، فساد و لمپنیزم قابل تحلیل است.

تهوع آورترین شخص:

زیاد شدند و انتخاب از بین شون سخته

 مفتضاحانه ترین اتفاق این سال :

ادامه حصر

فساد تنیده شده در جای جای این مملکت که گوشه هایی از آن بیرون می زند.

ضرب و شتم علی مطهری و بدتر از آن حمایت عده‌ای از این عمل وحشیانه  و لمپنانه

 بهترین وبلاگ:

گزاره ها

خانه دوست کجاست؟

سر خیابان فرصت

  بهترین فیلم ایرانی:

من دیه گو مارادونا هستم

کوچه بی نام

آرایش غلیظ

شهر موشها

شیار 143

 بدترین فیلم ایرانی:

بوفالو

 بهترین سریال :

نداشتیم، تا آنجا که صدا و سیما مجبور شد سریال ماندگار خانه سبز را باز پخش کند.

 بهترین فیلم خارجی:

برد من

لاک

هتل بزرگ بوداپست

آیدا

بهترین تئاتر:

سقراط

ترانه های محلی

مردی برای تمام فصول

  جایزه ویژه:

 

 بهترین موسیقی:

اتاق گوشواره  از گروه دنگ شو

نه فرشته ام نه شیطان   همایون شجریان و طهمورث پورناظری

گروه چارتار

 

 بهترین اتفاق شخصی:

متاسفانه چیزی بخاطرم نمیاد

 بدترین اتفاق شخصی:

عقب افتادن کارهای مهم و در غلتیدن در روز مرگی و ...

  درگذشتگان عزیز امسال:

مرتضی احمدی

باستانی پاریزی

سیمین بهبهانی

محمد لطفی

حسین شهیدی

مرتضی پاشایی

بهترین برنامه تلویزیونی:

رادیو هفت

 چهره سال:

علی مطهری

 بهترین رمان یا داستان کوتاه:

 

بهترین کتاب عمومی:

 

 بهترین جمله:

هر که مۆمنی را به عیبی (یا گناهی) سرزنش کند نمیرد تا خود گرفتار (یا مرتکب) آن شود. پیامبر اکرم

بهترین پست وبلاگ دایناسور:

 پدیده پاشایی

سال نود و چهار:

 - خود انتقادی

-  افزایش مطالعه


 
 
آچار فرانسه
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۸ بهمن ۱۳٩۳
 

 
 
دلایل قوی باید و معنوی
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢٢ آذر ۱۳٩۳
 
من بطور کامل با هر نوع لمپنیزم مخالفم، چه از نوع شعبان جعفری باشد، چه پری بلنده، چه مداح هفت‌تیر‌کش باشد، چه سیاستمدار کت پوش  یا عمامه به سر و چه آخوند بد دهن و پر مدعا.
و این بار هم یک استاد جامعه شناسی که نمی‌تواند خود را کنترل کند و با فحاشی و عصبانیت تمام حرف‌های درست و تحلیل‌های خوب خود را نابود می‌کند. آیا با عربده کشی می‌شود یک حرکت اجتماعی را تفسیر کرد.

 
 
عزت زیاد
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢٠ آبان ۱۳٩۳
 

هر آمدنی را رفتنی است حتی اگر این آمدن ده سال متوالی بپاید و شما هیچ مسوولیت و پاسخگویی را بر نتابید. پذیرفتن هدایت سکان بزرگترین تولیدکننده خوراک فرهنگی، سیاسی، سرگرمی و آموزشی کشور بدون داشتن دانش، تجربه و سعه صدر نتایج جبران ناپذیری بر فرهنگ و سبک زندگی جامعه به بار می‌آورد که بعلت تدریجی و غیرقابل شمارش بودن آن از چشم عموم دور می‌ماند.

اما کسانی که به قدرت و اثرگذاری رسانه آگاهی و اشراف دارند می‌دانند که تاثیر خوراک بی‌کیفیت، مسموم و منحرف از طریق تنها رسانه رسمی و فراگیر کشور چه میزان زیان بار و خسارت آور است.

تولید برنامه‌های نازل توسط کم تجربه‌ها و گاهی بی تجربه‌ها، ارایه تحلیل‌های آبکی و بی منطق سیاسی و اجتماعی، مخاطبان را از نظر سواد بصری پایین و از نظر دانش و سواد سیاسی پرمدعای توخالی بار می‌آورد.  در سال‌های آخر نیز تبدیل اکثر برنامه‌ها به پیام بازرگانی و رپرتاژ آگهی شرکت‌ها و بنگاه‌های تجاری ( حتی برنامه‌های کودک) از آخرین دست آوردهای جناب مهندس ضرغامی بود.

میدان ندادن به اندیشمندان، متفکران، هنرمندان مبرز و با تجربه تنها به دلیل همسو نبودن گرایش‌های فکری و حزبی، رسانه به اصطلاح ملی را به یک رسانه حزبی محلی تبدیل کرد. هر چند قبل از آن هم هیچ وقت رسانه ملی نبود.

نبود تضارب آرا، عدم امکان گفتگو بین گفتمان‌های مختلف موجود در جامعه در رسانه، صدا و سیما را به رسانه‌ای به شدت تک صدایی و جانبدارانه تبدیل کرده که وظیفه‌اش هدایت مردم به سمت شبکه‌های ماهواره‌ای بوده و هست.

متاسفانه در سال های اخیر مدیران کوتاه قد فکری در کشور با تمام وجود و با موفقیت توانسته‌اند سقف سازمان‌ها و نهادهای تحت نظارت خود را تا ارتفاع قد خود پایین آورده تا با این روش اجازه حضور قد بلندتر از خود را در سازمان تحت پوشش  ندهند.

یاد فیلم "جان مالکوویچ بودن" می‌افتم و آن ساختمان با طبقاتی با ارتفاع یک متر که برای وارد شدن به آن یا باید تا کمر خم می شد یا به شکل پا مرغی در آن حرکت می کرد.

البته ترجیح انسان‌های با وقار و با اصالت وارد نشدن به چنین ساختمانی است.

آقای سرافراز عزت نباش!


 
 
فریبکاری میان فردی
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢۳ مهر ۱۳٩۳
 

وقتی پیش فرض (دیفالت) ذهنی قاطبه جامعه در هر ارتباط میان فردی دروغ و فریبکاری است

برای اینکه هر حرفت را باور کنند باید حداقل ده تا قسم جلاله بخوری!


 
 
ویرانی
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢٢ مهر ۱۳٩۳
 

برای ویران کردن یک کشور کافی است حسادت و کینه را بذر افشانی کنید دیگر نیازی به نیروهای نظامی و قشون کشی نیست، به چشم بر هم زدنی  فصل برداشت فرا می رسد و چیزی باقی نمی ماند از مُلک.


 
 
بعضی روزها
نویسنده : محمد - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩۳
 

سلام به دوستان 

بعضی روزها حال نوشتن نداری

بعضی روزها حال حرف زدن نداری

بعضی روزها حال فکر کردن نداری

بعضی روزها حال تایپ کردن نداری

بعضی روزها حال بیدار ماندن نداری

بعضی روزها حرفی برای گفتن نداری

بعضی روزها کسی را برای حرف زدن نداری

بعضی روزها با همه قهری و پس هم صحبت نداری

بعضی روزها هم که اصلا روز نیستند، شب اند و تو روز نداری

و این گونه می شود که دایناسور و وبلاگش را خاک می گیرد و تو حال گردگیری نداری

به امید روزهایی که "بعضی روزها"ی بالا جای شان را به روزهای خوب متوالی بدهند و بعد دایناسور بنویسد که چرا "بعضی روزها" نداری؟


 
 
کرک و پر ریزون
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ٤ امرداد ۱۳٩۳
 

بیشتر دایناسورها 'کرک و پر داشتند'

نتایج یک پژوهش نشان داده است که سطح پوست تمام دایناسورها با پر پوشیده شده بود یا این ظرفیت را داشت که پر داشته باشد.

در پی کشف یک فسیل ۱۵۰ میلیون ساله در سیبری مشخص شد که داشتن پر بین دایناسورها بسیار گسترده‌تر از چیزی بود که قبلا تصور می‌شد.

تاکنون، فسیل‌های مربوط به دایناسورهای پردار در چین یافت شده بود و مربوط به گونه‌ای دایناسور گوشتخوار بود. اما تازه‌ترین اکتشاف در سیبری به گروه کاملا متفاوتی از دایناسورها مربوط است که گیاهخوار هستند.

او اضافه کرد: "بعضی (از دایناسورها) در سن کم پر داشته‌اند و در طول زندگی هم این پرها را حفظ کرده‌اند. بعضی دیگر ممکن است با رشد و افزایش سن و سال، پرهایشان را از دست بدهند یا به جایشان فلس‌دار شوند."

پروفسور بنتون گفت: "مساله اصلی این است که در ابتدا تمام دایناسورها پردار و خونگرم بودند."

او اضافه کرد: "پرها ابتدا برای محافظت از بدن دایناسورها در برابر تغییر دما و نیز ارتباط آنها با یکدیگر به کار می‌رفتند و بعدها برای پرواز سازگاری پیدا کردند."

منبع


 
 
هیچ
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳٩۳
 

ما هیچ

ما نگاه


 
 
شکارچی دایناسور
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز ٧ خرداد ۱۳٩۳
 

دیرینه شناسان و شکارچیان فسیل از دهه ها قبل کار بر روی موجودات ناشناخته ما قبل تاریخ را آغاز کردند و این تلاش ها در سال های اخیر و با استفاده از تکنولوژی های نوین سرعت بیشتری گرفت. هفته گذشته بود که بقایای فسیلی بزرگ‌‏ترین دایناسور عظیم‌‏الجثه‌‏ی جهان در آرژانتین توسط همین دیرینه شناسان کشف شد. این دایناسور که گفته می‌‏شود بزرگ‌‏ترین موجودی است که تاکنون بر روی زمین زندگی کرده، گیاه‌‏خوار بوده و ۴۰ متر طول و ۲۰ متر ارتفاع دارد.

لینک خبر


 
 
دایناسورها منقرض نشده اند!
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

 

براساس جدیدترین پژوهش های علمی دانشگاه آکسفورد انگلیس، دایناسورها منقرض نشدند بلکه به پرنده تغییر شکل داده اند.

به گزارش واحد مرکزی خبر، پژوهشگران دانشگاه آکسفورد می گویند؛ دایناسورها دچار تغییرات ژنتیکی و زیست محیطی و بیولوژیکی شده اند و بر همین اساس به پرنده تبدیل شده اند.

این پژوهشگران خاطر نشان کرده اند انواع مختلف دایناسورها که تخمین زده می شود 426 نوع بوده اند در دوره ای اززمان دچار تغییرات ژنتیکی شده و به تدریج وزنشان کاهش یافته است.

به اعتقاد پژوهشگران انگلیسی شکل و منقار پرندگان کنونی به دهان و پوزه بلند دایناسورها شباهت دارد و در روند تبدیل شدن دایناسورها به پرنده و منقرض شدن آنها و ظهور انواع مختلف پرندگان ، مسئله کاهش وزن آنها نقش مهم و محوری داشته است.

به گزارش خبرگزاری سیریانیوز از لندن، پژوهشگران دانشگاه آکسفورد در بخشی از مطالعات خود خاطر نشان کرده اند تغییرات ژنتیکی دایناسورها 220 میلیون سال پیش روی داده است اما فرآیند تغییر شکل آنها و تبدیل شدنشان تقریبا از 170 میلیون سال قبل آغاز شد.

این پژوهشگران تاکید کرده اند: تحولات و تغییراتی که برای دایناسورها صورت گرفته ، به میلیون ها سال زمان نیاز داشته است و در این مدت 10 هزار نوع پرنده جدید ایجاد شده است.
 

 
 
خواب راحت
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

ظاهراً دنیا به دو دسته آدمای خوب و بد تقسیم میشه.
خوب‌ها شبا رو راحت تر می‌خوابن، بدها، روزاشون رو جالب‌تر می‌گذرونن…

"وودی آلن "


 
 
نود و 3
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳٩٢
 

به سنت 4 سال گذشته:
"ترین های" امسال:

خواندنی ها:

ویژه نامه ماهنامه " فیلم" ( با نوشته های "پرویز دوایی" که آرزوی سلامتی و طول عمر برایش دارم،کیومرث پوراحمد و...)

ویژه نامه  ماهنامه "24" ( سینما دوستان این مجله را از دست ندهند )

ویژه نامه  ماهنامه " اندیشه پویا" ( یادداشت مریم زندی ، بابک احمدی،

ماهنامه نامه "داستان" هم ویژه نامه خوبی تدارک دیده است که علاقه مندان به داستان  کیف خواهند کرد . مثل سال گذشته یک سی دی داستان گویا همراهش است.

ماهنامه نسیم بیداری

چقدر ناامیدکننده بود سالنامه شرق!

آدم ها:

دکتر ملکیان

دکتر سجودی

دکتر محسنیان راد

دکتر افخمی

دکتر خانیکی

دکتر پیران

دکتر سریع القلم

شاهپور عظیمی

 بهترین دو ساعت امسال:

حضور در سخنرانی دکتر پرویز پیران عزیز در یکی از یکشنبه های انسان شناسی و فرهنگ ( چقدر این مرد دغدغه دارد و زحمت کشیده است و می کشد و صد حیف که دانشگاه از وجودش بی بهره است!)

بهترین کلاس:

کلاس نشانه شناسی دکتر سجودی دوست داشتنی

تهوع آورترین کار ایرانیان:

همچون دو سال گذشته استقبال و حضور در صحنه، تماشا و سر و دست شکستن
( از همه بدتر همراه بردن کودکان ) برای تماشای اعدام ها . بعلاوه افزایش مشکلات روانشنا سانه ایرانیان که به قول دکتر پیران عزیز: ما همه به روانکاوی نیازمندیم!

تهوع آورترین شخص:

واقعا نمی تونم اسمش را بیارم

مفتضاحانه ترین اتفاق این سال :

ادامه حصر

بهترین وبلاگ:

وبلاگ دکتر علی دادپی

 

 بهترین فیلم ایرانی:

خسته نباشید

گذشته

به خاطر پونه

خانه پدری

بیگانه

سیزده

طبقه حساس

کلاس هنرپیشگی

بدترین فیلم ایرانی:

اشباح   داریوش مهرجویی

بهترین سریال :

فعلا پرچم " وضعیت سفید" بالاست

بهترین فیلم خارجی:

کتابچه بارقه امید

30دقیقه نیمه شب

مانی بال

روزی روزگاری آناتولی

هفت روان پریش

خلسه

جاسمین غمگین

او

 جایزه ویژه:

تئاتر "شکلک"

بهترین موسیقی:

گروه دنگ شو، چارتار،  پالت، چند تک آهنگ حمید حامی و آلبوم " نه فرشته ام ، نه شیطان"

 بهترین اتفاق شخصی:

دیدن استادان بزرگ این کشور که نام شان در بالا آمد

 بدترین اتفاق شخصی:

زیاد بود اما ناراحتی مادرم از دست من از همه بدتر بود

 درگذشتگان عزیز امسال:

دکتر معتمد نژاد

ماندلا

منصور کوشان

 بهترین نشریه:

نگاه نو  (حاصل زحمات علی میرزایی) که خوشبخانه به شماره 100 رسید

بهترین برنامه تلویزیونی:

امسال بدترین و ننگین ترین سال رسانه بی عزت بود

رادیو هفت

کلاه قرمزی 

 

چهره سال:

"گوهرعشقی" مادر "ستار بهشتی" که به تنهایی آب در خوابگه مورچگان انداخت و ستونهای بزرگ و پوچ را به لرزه انداخت. ( به اسم هایشان وجه کنید : ستار، گوهر، عشق، بهشت)

محمد جواد ظریف

نسرین ستوده

علی مطهری

بهترین رمان یا داستان کوتاه:

 

بهترین کتاب عمومی:

 

 بهترین جمله:

من واقعا معتقدم دین فقط آنچنان را آنچنان تر می کند، تو اگر آدم خوبی باشی و متدین بشوی، خوبتر می شوی. اگر آدم بدی باشی و متدین بشوی، بدتر می شوی. تدین یک جسارتی به آدمی می دهد. مصطفی ملکیان

 بهترین پست وبلاگ دایناسور:

 نق نامه 1

  لمپن های مدرن

 افراط و تفریط

  سال نود و سه:

- نوشتن پایان نامه و دفاع از آن

 - خود انتقادی

سال نو مبارک


 
 
دانی که چیست دولت؟
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳٩٢
 


این چند روز کیفور شدم از دیدن استادان بزرگ این دوران:
استاد ملکیان عزیز و بزرگ
دکتر محسنیان راد عزیز
دکتر سجودی دوست داشتنی
دکتر سریع القلم خوش فکر
دکتر نجومیان دوست داشتنی
دکتر علی عباسی ( برای اولین بار دیدمشون و شیفته شون شدم)
دکتر پاکتچی
دکتر فرشاد مومنی
استاد رضا قلی
دکتر شعیری
دکتر آشنا
دکتر بابک معین
دکتر نامور مطلق
حالا حق دارم نشئه باشم؟


 
 
رسانه بی عزت
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳٩٢
 

آیا هفتاد و چند میلیون مردم مملکت باید تاوان بدهند تا ضرغامی رییس صدا و سیما بماند؟! و با بیسوادی،کژ فهمی، دگماتیسم و تحجرش اعصاب و اخلاق و فرهنگ و سلامت جامعه را نابود کند؟!

برنامه های ضعیف و پر از ایراد فنی و محتوایی که سواد بصری و زیباشناسی مردم را نابود و قدرت تفکر را از بین می برند.
قهرمانان اکثر فیلم ها و سریال ها از اول فیلم دروغ بگویند و فریب بدهند و در آخر فیلم و سریال متحول شوند و با یک عذر خواهی و توبه همه چیز رو براه شود
مجریان بیسواد، ناتوان، بد چهره، بی ادب و یخ ( البته هر قاعده ای استثناهایی هم دارد) را تحمل کنند و حتی رییس جمهور هم محکوم به تحمل آن هاست!
 در این حالست که مردم یا به ماهواره گرایش پیدا می کنند که آن هم آسیب های خودش را دارد و یا مجبورند همین برنامه های گذشته از صدها فیلتر را ببینند و وقت تلف کنند؛ با پارازیت زندگی کنند و هزار جور بیماری بگیرند تا مبادا رقبای عزت خان مجال بیابند!
خبرهایی که آقا عزت صلاح می داند بشنوند و هر وقت او صلاح بداند بخندند و لودگی تماشا کنند و هر وقت میل رسانه میلی ایشان بود برنامه های مثلا معنا گرا تماشا کنند و عارف شوند!!!
دین را از کم سوادترین و رادیکال ترین مروجین دین بیاموزند و ایدئولوژی حاکم را در گوش و جان خود فرو برند
تازگی ها هم که برنامه فروشی و آنتن فروشی را آغاز کرده و بهترین ساعات را به شرکت های بسته بندی چای و برنج اختصاص داده تا ضمن ترویج مصرف گرایی و ایرانی محصولات خارجی بسته بندی شده در ایران را بخر! فرهنگ یک شبه پول دار شدن و لاتاری را ترویج کند چون در این مملکت با تلاش بجایی نمی شود رسید، پس با ارسال یک پیامک یک خودرو خارجی برنده شوید و بخورید و بیاشامید و پز بدهید. این سازمان ملی میهنی به بچه ها هم رحم نمی کند و در برنامه های مخصوص کودکان هم بشکل کاملا هنرمندانه بچه ها را به خوردن ماکارانی و لازانیای تک تشویق می کند!!
حقوق و مزایای عزت ضرغامی چقدر است تا بدهیم و خلاص شویم از این همه خسران و عذاب؟

 
 
دایناسور در جشنواره 5
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳٩٢
 

به این داوری نمی گویند

می گویند تقسیم سیمرغ!

دو خط بالا خلاصه داوری امسال جشنواره در بخش سودای سیمرغ  بود

اما خوشحالم بابت جایزه رضا عطاران که در حال حاضر بهترین هنرپیشه ایران است

برای مریلا زارعی که بالاخره سیمرغ برد

به‌ خاطر حمید نعمت اله که کارگردان محبوب من است

جایزه " سیزده"  هومن سیدی هم خیلی خوشحالم کرد.

اما اگر شایعات در مورد فیلم " عصبانی نیستم" رضا درمیشیان درست باشد کل جشنواره امسال زیر سوال است

دیپلم های افتخار متعدد، نشان محافظه کاری و مهربانی زاید هیئت داوران بود به ویژه دیپلم اعطایی به هنگامه حمید زاده که واقعا نوبر بود

نادیده گرفتن "قصه ها"ی رخشان بنی اعتماد، "خط ویژه" کیایی و "بیگانه" توکلی هم نشان از غرض ورزی دارد

راه ندادن خانه پدری ( بهترین فیلم جشنواره) به بخش مسابقه هم که جای خود دارد

در مورد رسانه عزت ضرغامی و عملکرد توهین آمیزش یادداشتی نوشته ام که منتشر می کنم. 

پی نوشت: تیتر یک امروز کیهان را بخوانید که خلاصه گفتمان حاکم است


 
 
دایناسور در جشنواره 4
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٢ بهمن ۱۳٩٢
 

  

"اشباح" نا امید کننده بود ( دارم تلاش می کنم از خنثی ترین و مودبانه ترین کلمات برای این فاجعه هنری استفاده کنم)
فیلمنامه به طور قطع وجود نداشته، بازی ها به غیر از ملیکا شریفی نیا غیر قابل تصور بد است، اشتباهات کارگردانی فاحش و متعدد است.
منشی صحنه خواب بوده، طراحی صحنه و لباس افتضاح است
ای کاش مهرجویی هر چه زودتر ساخت این فیلم را تکذیب کند.
دیگر می ترسم آرزوی فیلمسازی برای تقوایی و بیضایی را در سر بپرورانم
خیلی مردونگی کردم که تا آخر فیلم نشستم، قهقهه و دست نزدم
برای خودم متاسفم که یکی از بهترین و محبوبترین کارگردان هایم را از دست دادم
کاشکی همه آنچه دیدم کابوس باشد و اشباح سرگردان با من شوخی کرده باشند!
 

 
 
دایناسور در جشنواره 3
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳٩٢
 

 

 

"بیگانه" بهرام توکلی خیلی خوب بود
فیلمنامه خوب
بازی های خوب
موسیقی خوب
تدوین خوب
نتیجه اش می شود یک فیلم خیلی خوب. البته هنوز از نظر من بهترین فیلم بهرام توکلی " اینجا بدون من" است.
دیالوگی از فیلم : امیر جعفری رو به پانته آ بهرام: تو چرا همه چیزت تقلبیه؟! 
 

 
 
دایناسور در جشنواره 2
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱٧ بهمن ۱۳٩٢
 

فیلم تازه پوراحمد ( پنجاه قدم آخر) داشت خوب پیش می رفت، بابک حمیدیان به همراه یک هنرپیشه تازه کار(که شباهت قریبی از نظر چهره و صدا با خسرو شکیبایی عزیز دارد ) و تا قبل از پیدا شدن سر و کله آن موتور سوار و ورود طناز طباطبایی ( ایراد از او نیست، فیلمنامه می لنگید) داشتند قصه را به خوبی روایت می کردند و ای کاش فیلم همان جا تمام می شد، اما ناگهان همه چیز تغییر کرد و عشق و عاشقی و عرفان و حرف های قلمبه سلمبه کار فیلم را یکسره کرد.
فیلم آنقدر کش پیدا کرد که اگر راهی برای خروج بود حتما سینما را ترک می کردم.
آقای پور احمد عزیز از شما بعید است، شمایی که شب یلدا ساخته اید، اتوبوس شب را ساخته اید، دیگر چرا؟!
مگر یک فیلم باید همه چیز داشته باشد؟ همه حرف های عالم و لوکیشن ها و مضمون دنیا را طی یک فیلم باید در چشم های مخاطب فرو کرد؟
متاسفانه فیلم از نیمه به بعد خود را ویران کرد.

دقیقا پنجاه دقیقه آخر، "پنجاه قدم آخر " را نابود کرد.   

                      دیالوگ منتخب: ترس آدم را هوشیار می کنه. 


 
 
نظم نو
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢٧ دی ۱۳٩٢
 

نظم نو

در نظم نو من قصد داشته و دارم که با چیدمان جدید مصراع یا ابیات شعرهای یک شاعر و یا چند شاعر معنایی جدید ایجاد، معنایی را پر رنگ و یا معنای واحدی را تقویت کنم.

پیش از این به صورت طنز یا هجو از ابیات شاعران استفاده شده است اما این گونه را تابحال من ندیده ام ( البته اگر موردی یافت شود من بدون مجادله تسلیم می شوم)

عنوان "نظم نو" را از "شعر نو" و همچنین نظم دادن مجدد گرفته ام و این که چه اتفاقی افتاد تا به این فکر افتادم باشد برای بعد؛ اما فقط همین قدر بگویم که عامل اصلی آن، بیت دومی ( اگر بتوان بیت نامیدش) است که در زیر آمده است.

نظر دوستان در مورد این چند بیت یا خط و یا نظم نو برای من بسیار مهم است

 1

من طربم، طرب منم
اما تو باور مکن
 مولانا و سید علی صالحی

2

هر که را اسرار عشق آموختند
آنرا که خبر شد خبری باز نیامد
حافظ و سعدی

3

هوا بس ناجوانمردانه سرد است
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
 مهدی اخوان ثالث و فروغ فرخزاد

4

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم
بِنَماند هیچ اش الا هوس قمار دیگر
 مولانا

5

در نظر بازی ما بیخبران حیرانند
تا اشارات نظر نامه رسان من و تست
 حافظ و سایه

 6

اشک رازی است لبخند رازی است عشق رازیست
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
 احمد شاملو و مولانا

7

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم
باز کن دکان که وقت عاشقی است
 مولانا و محمد صالح علا

 8

من از درمان و درد و وصل هجران
ساقیا باده بده شادی آن کین غم از اوست
باباطاهر و سعدی

9

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
پسندم آنچه را جانان پسندد
حافظ

10 

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

به تماشا سوگند و به آغاز کلام

 حافظ و سهراب سپهری

 11

دلگیرم از دست خودم کاش عاشقت نمی شدم

بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست

 لا ادری و حافظ

 12

دل ما هرچه کشید از تو کشید

دردم از یارست و درمان نیز هم

سایه و حافظ

 13

 غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
هر چه آن خسرو کند شیرین بود

سعدی و رودکی

14

دی شیخ با چراغ گشت گرد شهر

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

 مولانا و حافظ

ادامه دارد...



 
 
لمپن های مدرن
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢۸ آذر ۱۳٩٢
 

این روزها دیگر بطور کامل اعتقاد پیدا کرده ام که در اطراف مان فرزندان معنوی شعبان جعفری
بسیار بسیار بیشتر از فرزندان معنوی مصدق و ... هستند هرچند دیگر کلاه مخملی و شاپو 
و موهای فر ریز ندارند، کافی می نوشند، دانشگاه می روند و عضو فعال همه شبکه های اجتماعی اند.
اما همان لمپنیزم وعربده کشی و فحش و چماق بدستی را به ارث برده اند.
برای شناسایی این قداره کشان مدرنِ امروزی کافیست به جای لایک مطلب شان یک کامنت انتقادی
برای شان بگذارید تا از پس پشت این چهره های روشنفکر نمای امروزی و ناز نازی چهره اصلی شان
را ببینید. 
و تاسف بخورید برای این کشور که حداقل در 150 سال اخیر سرنوشت اش را فحاشان و چماق
به دستان و عربده کش ها رقم زده اند!!
این لینک را هم بخوانید
پی نوشت: و این لینک

 
 
افراط و تفریط
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ٢۱ آذر ۱۳٩٢
 

یکی از مشخصه های اساسی جوامع "توسعه نیافته" ( برای دل خوش کنک به آنها می‌گویند "در حال توسعه") افراط و تفریط است. این ویژگی هم در تصمیم‌گیران و حکام وجود دارد و هم در اکثریت مردم این جوامع.

مثال  در این باره آنقدر زیاد است که تنها فهرست‌اش مثنوی هفتاد من کاغذ است.

نمونه اخیر این گردش از تفریط به افراط تصمیم حکام برای افزایش جمعیت کشور است. دوستان آینده نگر و مدیریت خوانده یکهو متوجه شدند رشد جمعیت به شدت کاهش یافته و میانگین سن جمعیت در حال افزایش است و وامصیبت...

بعد از سالها تلاش در جهت کاهش جمعیت و شعار " فرزند کمتر، زندگی بهتر"  ناگاه متوجه آن سر بام شده‌اند و حالا شعار این روزها شده : " فرزند بیشتر، زندگی شاد تر" 

حالا باید مردم از دو تا بچه کافیه به سمت چهارتا حداقلشه حرکت کنند.

این علمای دهر یک مشکل دیگر هم دارند و آن هم سندرم "توهم" است چرا که خیال می‌کنند کاهش رشد جمعیت و عدم علاقه مردم به فرزند از شعارها و دستورهای ایشان ناشی شده بوده و حالا اگر شعار بدهند و تابلو بزنند مردم دست بر سینه و سمعاً و طاعتاً دستور آنان را نصب العین می‌نمایند.

فقر، تورم، ناامیدی نسبت به آینده، کم بودن امکانات بهداشتی، آموزشی و تفریحی و کار تمام وقت زوجین برای گذران عمر را نادیده گرفته اند و علت اصلی تک فرزند شدن خانواده های ایرانی را دستورات و اوامر ملوکانه می‌دانند.

کمتر کسی است که نداند کودک برای رشد عقلی، جسمی و اجتماعی بهتر به خواهر و برادر احتیاج دارد و مفهوم خواهر و برادر دیگر عینیتی برای کودکان امروز ندارد ( عمه و عمو و خاله و دایی هم برای بچه‌های آنها مفهوم خود را از دست خواهد داد) اما برادر و خواهر نداشتن حتما بهتر است از با فلاکت زندگی کردن.

متاسفانه تبلیغ کردن را هم بلد نیستند، 4 پسر به همراه پدر سوار دو چرخه شده اند و می روند تا هندوانه ای را در دل طبیعتی شبیه تهران خودمان نوش جان کنند تا زندگی شان شاد شود. 

تک دختر خانواده را انتهای دوچرخه نشانده اند ( حتما به امید آن که بیفتد و از دستش راحت شوند) و بچه‌ها مادر هم که ندارند!!

این خانواده واقعا شادند ( شاد هم در این دوران به چیز دیگری دلالت می کند)

دختر و پسری که به سختی امکان ازدواج می یابند و به سختی در این شهر بی ترحم شبانه روز کار می‌کنند و با سلام و صلوات پدر و مادرشان در این آلودگی ( هوا ، صوتی، پارازیت و ترافیک سنگین دیوانه‌کننده ) زنده می‌مانند، باید خیلی شاد باشند تا برای دوچرخه شان رکاب زن تولید کنند.

پی نوشت:
احسان گنجی قسمت نهان این خانواده را هم کشیده:

 


 
 
مقاومت
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱٥ آذر ۱۳٩٢
 

  

نلسون ماندلا مظهر مقاومت در قرن اخیر درگذشت.

ایستادگی بر سر آرمانها و متوسل نشدن به هر روش برای دستیابی به خواسته ها به ویژه نزدیک نشدن به خشونت شاخصه اصلی عظمت کار ماندلاست.

اگر "ایستادن بر روی اصول" ( خواستم بگویم "اصولگرایی" دیدم که برخی به حماقتش کشانده اند) انسانهای بزرگ را از انسانهای کوچک و حقیر متمایز می کند، ماندلا بهترین نمونه این ایستادگی و تلاش در قرون اخیر بود.

حتی صحبت از نزدیک به سه دهه تحمل زندان انفرادی نیز سخت است اما ماندلا این دوران را تحمل کرد و به آنچه می خواست رسید.


متاسفانه دیروز بزرگ دیگری نیز دار فانی را وداع گفت. پرفسور معتمد نژاد استادِ بزرگِ علم ارتباطات که بیش از نیم قرن زندگی خود را وقف این رشته نمود، پس از تحمل چندین سال بیماری، روح اش پر کشید.

روح بزرگوار این دو عزیز شاد باد!


 
 
نق نامه 1
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳ شهریور ۱۳٩٢
 

نق نامه تهران

دوستانم می‌دانند که من چقدر زادگاهم را دوست دارم، بخصوص شب‌های بعد از باران اش را.

خیابانهای خلوت روزهای عیدش را

بعضی از کوچه‌ها و خیابان‌هایش را

کتاب فروشی‌های خیابان انقلاب و کریم خانش را و برخی از آدم هایش را

اما با همه این دوست داشتن‌ها، هر روز بیشتر و در اکثر اوقات، تحمل این شهر بی‌ترحم، ملّون، بی هویت، جلوه فروش، پز عالی و مخ خالی، افراط و تفریط، پرسر و صدا، آلوده، پر فریب و خدعه با مردمان بی‌تفاوت و خشن و بی رحمش، برایم سخت تر می‌شود.

برای تمام این صفت هایی که به این شهر دامنگیر چون باتلاق دادم، توضیح دارم:

بی ترحم: شهری که به هیچ کس رحم نمی کند. آنقدر در این شهر تصاویر دلخراش، ناراحت کننده و غیرانسانی می بینی که بعد از مدتی دیگر سِر میشوی و بی تفاوت. دیگر دیدن دختر بچه ‌ای 5 ساله در ساعت 12 شب سرد زمستان در سر چهارراه و بین ماشین‌ها با فالی در دست برایت عادی می‌شود، التماس پیرزنی 70 ساله با عصای زیر بغل از جوانی 20 ساله، سوار بر ماشین 700 میلیونی برایت به میزان حضور خورشید در روز عادی می شود و دلت را ذره ای هم نمی رنجاند. آنقدر بیمار و معتاد افتاده در گوشه خیابان می بینی که دیگر جنازه افتاده در کنار جوی هم برای تو علی السویه می‌شود و انگار نه انگار!!!

آنقدربدنبال منفعت می دوی که همه را دشمن خود می دانی و کینه تمام وجودت را فرا می گیرد. این عداوت چنان پیشروی می کند که دیگر مادر و فرزندی، خواهر و برادری و دوستی هم نمی شناسد و خودت می‌مانی و یک شهر دشمن!

ملوّن: در این شهر هر کس به رنگی در می آید و نقابی به صورت می زند تا خود را نشان دیگران بدهد یا خود را از دیگران مخفی کند. یکی خود را با ریش و پیرهن و شلوار سیاه می کند تا خود را خدایی جلوه دهد و دیگری خود را سفید می کند تا روحانی و الهی.

آن دیگر به هر رنگی متوسل می شود تا جلوه ای بفروشد و جلب توجه کند؛ از رنگ مو و لعاب صورت گرفته تا رنگ لباس و خودرو و خانه.

کسی هم بی رنگ می شود تا دیده نشود تا هر کار که می خواهد بتواند بکند.

و عده ای دیگر هر لحظه به شکلی و رنگی در می آیند. یاللعجب!؟

بی هویت: در کدام شهر از دنیا بمانند این تهران بی در و پیکر هیچ نشانه ای از هویت نمی توان دید؟
بی هویتی در معماری، خیابان سازی، نمادها، نبود رنگ غالب ( البته اگر از دود و سیاهی بگذریم)، پوشش مردان و زنان و جوانان و...

جلوه فروشی: شهری که پسرانش ( در صد زیادی) مثل دختران می‌پوشند و آرایش می کنند و نازند، دخترانش (اغلب) بزک می کنند تا آرایش و بدن می‌نمایند تا زیبایی، بیش از آن که زیبا باشند و دیدنی، چشم‌درآر و تهوع آورند و ویترینی هستند متحرک .

افراط و تفریط: خشونت در چهره همه ما در این شهر نشسته است و عجله در کردار ما نهادینه شده است. انگار که اگر حرکت نکنی از رویت رد می‌شوند. خشونت و عجله کم کم دارد به هویت این شهر بدل می‌شود.


در این نیرنگستان دیگر حرف هیچ مستمندی و فقیری چه کودک باشد و چه پیر، باور کردنی نیست و خللی در زندگی و عجله ما ایجاد نمی‌کند و اینجاست که دیگر جایی برای مهر و شفقت که عصاره انسانیت است، نمی‌ماند.

خاک دامنگیر این دیار نه تنها متولدین این شهر که ساکنین یکی و دو ماهه این ولایت را نیز چنان پایبند می‌کند که دیگر فراق و فراغ تصورکردنی نیست.

در این نق نامه نمی‌خواستم ( و نه نمی توانستم ) از دلایل و علل این همه ناهنجاری ها بگویم. دلایلی تاریخی، ایدئولوژیک، حکومتی، سیاسی، جغرافیایی و فرهنگی که دست به دست هم داده اند تا میهن خویش را کنیم ویران!

این نق نامه ادامه دارد...


 
 
سفر
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳٩٢
 

سفرها قابله های افکارند . مکان های اندکی به اندازه هواپیما، کشتی یا قطار در حال حرکت منشا گفتگوهای درونی هستند . گویی همبستگی غریبی میان چیزی که مقابل چشممان قرار دارد و افکار درون ذهنمان وجود دارد . گاهی افکار بزرگ به مناظر عظیم نیاز دارند ، و افکار جدید به مکان های جدید. ظاهرا افکار درونی که به درجا زدن گرایش دارند، با گذر سریع مناظر به تحرک در می آیند . ...... از میان تمام وسایل نقلیه مسافرتی ، قطار احتمالا بهترین مددکار اندیشیدن است : مناظر بیرون به هیچ وجه یکنواختی بالقوه مناظر بیرون کشتی یا هواپیما را ندارد ،.... پس از ساعتها افکار رویایی در قطار ، ممکن است احساس کنیم به خودمان بازگشته ایم – به عبارت دیگر بازگشت به احساسات و افکاری که برایمان مهم هستند . لزوما در خانه نیست که باخویشتن خویش روبرو می شویم . اسباب و اثاثیه خانه مصرانه القاء می کنند که نمی توانیم عوض شویم چون آنها نمی توانند عوض شوند . چیدمان خانگی ، انسانی را که در زندگی عادی هستیم ، ولی آن کسی که در اصل هستیم ، در بند می کند . "

از کتاب هنر سیر و سفر
آلن دوباتن
 
پی نوشت:شاید قبلا هم این مطلب را استفاده کرده باشم اما حالا که از مسافرت برگشتم دوباره یادش افتادم و کاملا بهش باور دارم.


 
 
از سر ناچاری
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٤ خرداد ۱۳٩٢
 

وقتی توانایی همنوا کردن مردم را با طرز فکر و جهان بینی خود نداریم و چون امر اجتماعی را نمی توان فردی انجام داد باید به جمع پیوست و جمعیتی را که بیشترین شباهت و تقریب ذهنی با ما دارد، برگزینیم و به آن ها بپوندیم.

تغییرات جزیی را به آرزوهای بلند ترجیح دهیم و گام های کوچک برای رسیدن  به آرمان های بزرگ برداریم.

  در ضمن وقتی کسی از موقعیتی فرار می کند مجال فکر کردن به جهت  و مقصد فرار را ندارد بلکه  فقط از خطر می گریزد. حالا من در حال فرار از موقعیت خطرم.

به امید روزهای خوب 

 پی نوشت:

این پست را  ساعت 14 جمعه نوشتم اما دوستان پرشین بلاگ فقط با 30 ساعت تاخیر، ساعت 20 روز شنبه منشرش کردند و خاصیتش از بین رفت. خواستم حذفش کنم اما گفتم بماند برای یادگاری.

من ساعت 20 جمعه رای دادم و این پیامک را هم برای تهییج و تشویق دوستان فرستادم "من بخاطر وطن و روشن ماندن کور سوی امید اصلاح وضع موجود و همراهی با امیدواران به آینده ایران، رای خود را به خیر المجبورین شیخ حسن روحانی دادم . وتوکل علی ا..."

این دو تا پست خوب و مرتبط را هم بخوانید:

به نفع روحانی، انصراف می‌دهم!

 

 موجیم که آسودگی ما عدم ماست


 
 
اسرار گنج کوههای اورامان
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

"پذیرایی ساده"# چهارمین ساخته "مانی حقیقی" را می توان یکی از مهمترین و بحث برانگیزترین فیلم‌های این چند سال اخیر دانست. مانی حقیقی نوه "ابراهیم گلستان" فیلمی ساخته که از نظر محتوا (نه قصه) شباهت‌هایی با "اسرارگنج ‌دره ‌جنی" فیلم اثرگذار و از مهمترین فیلم های موج نوی سینمای ایران (ساخته پدر بزرگش ابراهیم گلستان) دارد. یک عالم  پول که معلوم نیست از کجا و چطور به یک پیرزن ارث رسیده و او نیز از پسر و عروس اش (در فیلم اشاره‌ مستقیمی به نسبت این دو نمی شود) خواسته که این پول زیاد و بادآورده را بین مردم زادگاهش در کوههای اورامان (در فیلم بر روی محل تاکید نمی شود) تقسیم کنند.

نحوه تقسیم کردن، طرز برخورد تقسیم کنندگان و واکنش‌های گیرندگان این پول‌ها فضایی بشدت دراماتیک بوجودآورده است که گاه خنده دار، گاه اعصاب خرد کن و گاه گریه آور است، قرار دادن افراد مختلف در موقعیت‌های اخلاقی ( ارزش مادی برادری، پدری، صداقت و... ) و ایجاد سوال و رخنه در باورهایشان (صحنه قبرستان)، بشدت پتانسیل بحث از جنبه‌های مختلف از جمله فلسفی، جامعه شناسی، مردم شناسی و فرهنگ عامه را داشته و قابل مطالعه و بحث است.

صحنه قبرستان مهمترین سکانس فیلم است که از دید برخی از منتقدین نقطه ضعف فیلم و دید برخی نقطه قوت فیلم است و بنظر من، به عنوان یک علاقه مند به سینما، عدم درک این قسمت از فیلم یعنی نفهمیدن کل فیلم.

تمام اهداف فیلمساز و معنای فیلم در این سکانس نهفته است گره گشایی از شخصیت "کاوه" (نام دایی مانی حقیقی) هم در این قسمت اتفاق می افتد. قدرت ویرانگری انسانیت توسط پول، این که آیا می توان همه چیز را با پول خرید، چگونه به صرف داشتن مادیات انسان از خود بیخود می شود و خوی حیوانی می گیرد و در آخر این که نمی توان همه روابط انسانی و مناسک بشری را زیر سوال برد!

انتخاب بجای لوکیشن (کوههای زیبای اورامان در زمستان) که علاوه بر همنوایی وکمک رسانی به ارائه هر چه بهتر قصه و محتوای فیلم باعث زیبایی بصری فیلم و خلق تصاویری چشم نواز شده است  که این امر نیز نشان ارث مانی حقیقی از پدر هنرمندش "نعمت حقیقی" فیلمبردار فقید سینمای ایران دارد. این لوکیشن خاص فضایی شبه سورئال به فیلم بخشیده است.

بازی‌های بسیارعالی بازیگران اصلی و فرعی فیلم بویژه "ترانه علیدوستی" موقعیت‌های شبه انتزاعی و یا حداقل عجیب قصه ‌فیلم را باورپذیرتر کرده و باعث آن شده که این اتفاقاتِ بر روی کاغذ باور نکردنی، قابل باور و برانگیزاننده حس همذات پنداری مخاطب شوند.

نکته پایانی وجود حیوان آسیب دیده در فیلم "اسرار گنج ..." و "کنعان"(فیلم قبلی مانی حقیقی) است که در این فیلم نیز تکرار شده است و طرفه اینکه مانی حقیقی کودک در فیلم پدر بزرگش حضور دارد و شاهد سلاخی گاو است و در اینجا نیز قاطر آسیب دیده حامل مشروبات الکلی، که کاملا از جنبه نشانه‌شناختی قابل تفسیر و تاویل است، در دو جا سد راه حرکت این زوج می شود و در پایان فیلم مشخصا نقش کلیدی بازی می کند.

آیا فیلم نوه ابراهیم گلستان هم می تواند موج نویی در سینمای ایران بوجود آورد؟

#: این مطلب را حدود 3 ماه پیش نوشتم که کمبود وقت و تنبلی باعث شد تا امروز انتشارش طول بکشد . چون در پست قبلی این فیلم را بهترین فیلم ایرانی سال 91 انتخاب کرده بودم برخی از دوستان دنبال دلایلش بودند که در این مطلب برخی از دلایلش آمده است.

- گفتگوی سوسن شریعتی و مانی حقیقی در مورد این فیلم   

 -  دوستان عزیز بعد از حدود دو سال " ملکه" و "برف روی کاج ها " اکران شدند هر دو فیلم دیدنی و خوب هستند اما ملکه را شخصاَ بیشتر دوست دارم. فیلمی در ژانر جنگ با قصه ای ضد جنگ و انسانی با فیلمبرداری شاهکار علیرضا زرین دست و بازی هایی عالی.      

 


 
 
نود و 2
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۳٠ اسفند ۱۳٩۱
 

 

سال 91 مثل چند سال اخیر خیلی زود تمام شد و خیلی هم خوب نگذشت. یک عینک به دماغ دایناسور اضافه کرد، از چند تا موی باقی مانده بر سر دایناسور چند تای دیگر هم سفید کرد و ریش ها هم اغلب سفید شدند و دور شکمم را هم یک سایز افزایش داد. این روزهای آخر سال هم آنفولانزا دارد مالیات بر ارزش افزوده امسال را اخذ می کند.

چند تا حرف تو دلم مونده که چون جنبه انتقادی دارد پس تلخ است و ملال آور اما حالا که دیگر همه کام ها به تلخی عادت کرده، تنها توجه و فکر کردن شما را می طلبد:

- تا وقتی که  کتاب و روزنامه حتی در بین طبقه تحصیل کرده جامعه مایه آبروریزی است نمی توان انتظار توسعه پیشرفت داشت؟ چند تا خانه دیده اید یا شنیده اید که کتابخانه ، جزء دکور سالن پذیرایی باشد؟ (اتفاقی در کشورهای توسعه یافته امری عادی است)، در جامعه ای که به محض آمدن مهمان اولین چیزی را که قایم می کنند کتاب و روزنامه است واقعا امید نجاتی برایش متصور است؟ جلوی مهمان بخواب، پاسور بازی کن، با موبایل حرف بزن اما مبادا کتاب یا روزنامه بخوانی که بی ادبی است! کتابخانه ، اگر باشد، در پستوها جای دارد، خرید کتاب و در نظر گرفتن بخشی از درآمد برای خرید کتاب و روزنامه نوعی دیوانگی به حساب می آید (البته روزنامه خریدن در اسفند ماه یک کار فرهنگی، خانواده دوستانه و بهداشتی است چرا که بسیار به کار خانه تکانی می آید!) برای این که نگوئید  دایناسورفقط به دیگران گیر می دهد یک خود زنی می کند و خود را به خدا می سپارد: کتابخانه بنده هم در تکان خانه از محل خود دراتاق که از سالن پذیرایی قابل رویت بود به  پشت در اتاق منتقل شد و جایش را به یک آینه و شمعدان زیبا داد!

- وقتی اکثریت  ما مردم به تبعیت از آموزه های نهادهای آموزشی حکومتی، ناخودآگاه و فرزندانمان را بگونه ای انباشته می کنیم که زندگی را جنگ یا حداقل مسابقه فینال المپیک بدانیم و بالتبع دیگران را دشمن یا رقیب خود بدانیم آنگاه چه انتظاری داریم که در جامعه آرامش، دوستی و نظم برقرار باشد؟ جدال برای کسب مقام، مدرک و مال کشور را به یک میدان راگبی تبدیل کرده است!

چرا اینقدر بنده شکم هستیم ؟ چرا هیچ وسیله پذیرایی جزء خوردنی و آشامیدنی نداریم تا از دوست و مهمان پذیرایی کنیم؟ بزرگترین لذت برای ما غذا خوردن است من در میان خانواده های مدعی فرهنگی بودن هم ندیده ام که جزء درخصوص سیاست حرف جدی دیگری زده شود، اگر شما می شناسید خوشا بحالتان! در این ایام عید آنقدر به آدم می گویند "یه چیز بخور دیگه" که تهوع آور می شود. شاید حافظ خوانی و شاهنامه خوانی در خانواده های ایرانی هم دروغی دیگر بوده که به ما گفته اند؟ این همه اغذیه فروشی های مختلف حتما ناشی از تقاضای جامعه است که گلِ به گلِ مثل قارچ سبز می شود!

نادر ابراهیمی در جایی گفته بود " ما قبل از هر چیز به یک رستاخیز فرهنگی محتاجیم" ، چنین باد!

اما به سنت 3 سال گذشته:

"ترین های" امسال:

خواندنی ها:

ویژه نامه ماهنامه " فیلم" ( با نوشته های "پرویز دوایی" که مشتاق دیدن این انسان بزرگ هستم، "رضا کیانیان"، " کیومرث پور احمد" و سروش صحت" دوست داشتنی که مطلبش بسیار خواندنی است و...)

ویژه نامه  ماهنامه "24" ( سینما دوستان این مجله را از دست ندهند که مطالب "مجبد اسلامی" مثل همیشه خواندنی است)

ماهنامه نامه "داستان" هم ویژه نامه خوبی تدارک دیده است که علاقه مندان به داستان را کیفور خواهد کرد یک سی دی هم همراهش است.

خواندنی های از دست رفته:

اگر انتشار هفته نامه عزیز " نگاه پنجشنبه" را متوقف نمی کردند  چه خواندنی می شد ویژه نامه "میر فتاح عزیز"

اگر برادران دلسوز جلوی انتشار "آسمان"، "مهرنامه" را نمی گرفتند چه ویژه نامه هایی از "محمد قوچانی عزیز" داشتیم

تهوع آورترین کار ایرانیان:

همچون سال گذشته استقبال و حضور در صحنه، تماشا و سر و دست شکستن
( از همه بدتر همراه بردن کودکان ) برای تماشای اعدام ها . بعلاوه افزایش بی رویه
خودخواهی در تک تک رفتارهای اجتماعی که دیگر دارد به فاجعه تبدیل می شود.

تراژدیک ترین اتفاق:

درگذشت "ستار بهشتی"

رفتاری که با فرزندان "سید بزرگواردربند" شد 

تهوع آورترین شخص:

"س. م" (بعلت ترس نیست  که نام کاملش را نمی نویسم بلکه نمی خواهم وبلاگم را بیآلایم) 

فرج اله سلحشور ( بابت تمام حرف هایش)

مفتضاحانه ترین اتفاق این سال :

یکشنبه سیاه ( از نظر من یکشنبه بی ریا و پرده برافتاده)

اثبات کننده اینکه کار بد همیشه بد است و اگر جلوش را نگیرید نوبت شما هم
میشودترین اتفاق:

یکشنبه سیاه و ماجرای قم

بهترین وبلاگ:

بی شک "میله بدون پرچم" که همچنان کتاب می خواند و از کتاب هایی که می خواند برای ما می نویسد ، دوست نادیده‌ام حسین عزیز.

 بهترین فیلم ایرانی:

چون "بی خود و بی جهت" را سال پیش تو جشنواره دیده بودم و همان سال پیش بعنوان بهترین فیلم انتخاب کردم دیگه امسال انتخابش نمی کنم و از بین" پله آخر" ، " پذیرایی ساده" ،" دهلیز"، "حوض نقاشی" ، " آسمان زرد کم عمق" با اختلاف کم با " پله آخر" و با توجه به سلیقه شخصی " پذیرایی ساده"

بدترین فیلم ایرانی:

 "آسمان ارغوانی" ، ..  

بهترین سریال :

"وضعیت سفید" سریالی حمید نعمت اله که دیوانه وار دوستش دارم . آرزوی سال گذشتم برآورده شد و نسخه DVD این سریال ماندگار اومد و من و خانمم تمام قسمتهایش را بلعیدیم. (از دستش ندید!)

بهترین فیلم خارجی:

از بین " دیکتاتور"،" آرگو"، "جانگو..." ، "مرشد" ، " راز چشمانشان" (محصول سال 2009 آرژانتین) و...

"راز  در چشمانشان"

جایزه ویژه:

باز هم با وجود تمام اختلاف سلیقه و جهان بینی که با ایشان دارم، "علی مطهری" را بابت استقامت بر روی عقایدش تحسین می کنم.

بهترین موسیقی:

کارهای گروه دوست داشتنی " دنگ شو" ، آلبوم "لباس خوانی" از گروه  نوژان

، تک آهنگ "همین خوبه" از ابی ، تک آهنگ جدید "محمد اصفهانی" ، آهنگ دو صدایی " رضا عطاران  و امیر حسین مدرس" ، همه کارهای "سینا حجازی"،آلبوم ترانه های رامی ، آلبوم "محمد علیزاده" و آلبوم گروه پالت به نام " آقای بنفش"

 بهترین اتفاق شخصی:

حضور در سر کلاس دکتر زیباکلام (البته با ایشان هم کم اختلاف نظر ندارم اما کو جرات اظهار) که بسیار از ایشان آموختم.

بدترین اتفاق شخصی:

گرفتار شدن هر چه بیشتر در روزمرگی (این تشدید کجاست که رو "ر" بذارم؟)  و روز مرگی

درگذشتگان عزیز امسال:

دخترکان حادثه شین آباد

استاد "حمید سمندریان"

"همایون خرم"

بهترین نشریه:

  "نگاه پنجشنبه" که جوانمرگ شد  و بعد "اندیشه پویا" ،"24" ،" آسمان"،" مهرنامه"، " اعتماد" ،"بهار"، "شرق" و همچنان مجله ماندگار " فیلم"

بهترین برنامه تلویزیونی:

" رادیو هفت" منصور ضابطیان

عجیب ترین موجود زنده:

 کسی که  کلمه "ددمنشانه" را خوب ادا می کند

 انتخاب ویژه:

تئاتر "ویتسک" رضا ثروتی (ایکاش در مورد نازنین دیهیمی آن کار را نمی کردند)

وقیح ترین اثر هنری:

به اصطلاح نمایش "افراد بجای خود" که در تئاتر گلریز با بلیت رایگان دیدم و ازاستقبال این همه خانواده کلاس بالا و بالا شهر نشین ماشین شاسی بلند نشین سانتی مانتال از این همه وقاحت و ابتذال شاخ در آوردم.هنرمندان گرامی! ازهر جور وقاحت برای خنداندن تماشاگر استفاده کردند. 

بهترین رمان یا داستان کوتاه:

 "سوموکاری که نمی توانست تنومند شود"

"قیدار"

" خدا حفظ تان کند دکتر که وارکیان" 

بهترین کتاب عمومی:

خاطرات شیخ ابراهیم زنجانی

 بهترین جمله:

ما باید اخلاقی زندگی بکنیم. جامعه خود به خود به میزان اخلاقی بودن
ما بهبود پیدا می‌کند، همین.

پاکی مطلق در عمل به ناپاکی مطلق می‌انجامد. اما پاکی نسبی یعنی اینکه من باید پاک‌تر از اینکه هستم بشوم، زندگی را هر روز بهتر از قبل می‌کند. اگر بهتر شدن را بخواهید همیشه بهتر می‌شوید و اگر خوب شدن مطلق را بخواهید، می‌روید به سوی
بد شدن مطلق. (هر دو جمله از استاد ملکیان که خدا سلامتشان بدارد!)

 بهترین پست وبلاگ دایناسور:

ذهن صفر و یکی

خوبی و خوشی

تار عنکبوت

    سال نود و دو:

- امسال انتخابات  ریاست جمهوری است و نه از حکومت انتظاری می رود و نه به قاطبه مردم امیدی

تکلمه: این آکادمی (عکدمی) گوگوش و بصورت کلی تر این شبکه من و تو بدون آنکه بخواهد آینه ای شده است روبروی ما تا خود را و سطح فرهنگ جامعه، علایق وافکار عمومی ایرانیان معاصر را در آن ببینیم. وقتی در انتخاب خواننده،علاقه خانم گوگوش به طرف، قیافه طرف، چاپلوسی، گریه کردن طرف، همشهری بودنش، شغل پدر طرف، داشتن صفحه تو fb و همه چیز غیر از توانایی خوانندگی و صدای خواننده برای تصمیم گیری و انتخاب اهمیت دارد، نمی‌توان به آینده خوب برای این کشور  و کارکرد مثبت دموکراسی امیدوار بود.

- نوشتن پایان نامه و احتمالا دفاع از آن

- تماشای فیلم های " پرویز" (اگر اکران بشه) ،" دربند" ، "قاعده ی تصادف"،" به خاطر پونه"، " روز روشن" ، " کلاس  هنرپیشگی"، " سر به مهر" ،" قصه ها"

(استقبال مردم همیشه در صحنه از "رسوایی ده نمکی" تایید حرفای قبلی من خواهد بود)

 ببخشید خیلی غر زدم و ناله کردم مثل اینکه دارم پیر می شم.

 برای هم دیگه دعا کنیم

سال نو بر همه مبارک باد!

چند تا لینک خوب:

1

2

3

 

پی نوشت: حادثه تاسف بار ورزقان و کم توجهی مسئولین از تلخ ترین حوادث سال 91 بود

کتاب "سقوط اصفهان" هم یکی از بهترین کتاب هایی است که باید هر ایرانی بخواند و بداند چیزی قریب به 3 قرن پیش چه بر سر ایران و ایرانی آمده است. 


 
 
توهمات
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ٧ اسفند ۱۳٩۱
 

1. شمقدری اضافه کرد: در رابطه با اسکار هم چندبار گفته‌ام زمانی که قرار بود مسئولیت سینمایی آن زمان را برعهده بگیرم از آقای احمدی‌نژاد پرسیدم اگر بخواهید در یک جمله من را نصیحت کنید چه می‌گویید ایشان گفتند برو سینمای ایران را بین‌المللی کن و من گفتم اولین گام این است که اسکار بگیریم و او گفت خوب اینکار را انجام بده و این اتفاق افتاد. خیلی‌ها در این سی سال تلاش کردند اسکار بگیرند اما موفق نشدند اما الان شد. آن سال که جدایی نادر از سیمین جایزه اسکار را گرفت می‌شد فیلم دیگری به جشنواره جهانی برود و اسکار نگیرد و جدایی نادر از سیمین می‌توانست در فجر انتخاب نشود و اگر انتخاب می‌شد می‌توانست جایزه نگیرد. این‌ها یک برنامه‌ریزی بوده است. وقتی شما در عرصه بین‌المللی می‌روی و می‌خواهی جایزه بگیری قطعا نمی‌توانی با شاخص‌های خودت عمل کنی و طبیعی است که بتوانی با شاخص‌های آن‌ها عمل کنی اما برای ما این مهم بود که با شاخص‌های آن‌ها عمل کنیم اما منافع ملی مارا زیر سوال نبریم. در فرآیندی فیلمی انتخاب شد رفت و حمایت شد. برنامه‌ریزی شد اما بعضی‌ها منکر هستند و می‌گویند برنامه‌ریزی شده نبود، تصادفی بود. آن‌ها ممکن است خلقت و هستی را هم تصادف بدانند البته آن‌ها در خیالات خودشان سیر می‌کنند. بیایند ببینند در کجا می‌توان در راستای خلقت تصادفی کار کرد و به جایی رسید. ممکن است بر حسب تصادف به تنایج اولیه برسید اما یک قله را هدف گرفتن و به آنجا رسیدن هیچ وقت بر حسب تصادف اتفاق نمی‌افتد. و ما طراحی کردیم و حتی لابی‌گری کردیم تا این اتفاق بیفتد و برای همه ایرانیان مهم بود که یک فیلم ایرانی اسکار بگیرد. فیلمساز برای ما مهم نبود بلکه مهم این بود که فیلم از سینمای ایران جایزه بگیرد...(منبع)

2. مهدی کلهر: احمدی‌نژاد همین حالا یک الگوی بی‌نظیر ریاست‌جمهوری است. همین حالا لباس پوشیدن احمدی‌نژاد، روی دشمن شماره یک انقلاب اسلامی تاثیر گذاشته است. کاپشنی که اوباما برای بازدید از مناطق توفان‌زده بر تن کرد شبیه به کاپشن احمدی‌نژاد است و در تاریخ رؤسای جمهور امریکا ، رئیس‌جمهوری که چنین کاپشنی بر تن کرده باشد پیدا نخواهید کرد. ما از این مسائل باید درس بگیریم، نه این که آن‌ها بخواهند به ما پیام بدهند بلکه می‌خواهند آرای مردم کشور خودشان را جذب کنند. این که احمدی‌نژاد یک گلوبال پرزیدنت است را ما مطرح نکردیم بلکه دشمنان ما این واقعیت را مطرح کردند...(منبع)

من که دارم حال می کنم شما چطور؟

========== 

پی نوشت: قصه ادامه دارد

 

 

 


 
 
دایناسور در جشنواره 7
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳٩۱
 

دهلیز

اول از همه بگویم که "دهلیز" فیلم خوبی است و با این که درمجموع فیلم تلخی است اما دیدنش را می توان به همه توصیه کرد چون سیاه نیست و ادعای زدن حرفهای بزرگ را ندارد.

می خواستم تیتر این یاددشت را "رضا عطاران گریست!" بگذارم . " دهلیز" رضا عطارانی دارد که تا بحال ندیدید، جدی وغمگین! که اثری از طنازی های او را نمی توانید در طول فیلم ببینید. هانیه توسلی هم یکی از سختترین نقش آفرینی هایش را در دهلیز ایفا کرده، بسیارهم خوب بازی کرده و جایزه نقش اول جشنواره را هم از آن خود کرد. یک پسر بچه شیرین و بامزه هم نمک فیلم است و پیش برنده قصه دهلیز. این فیلم فیلمبرداری و موسیقی و فیلمنامه خوبی هم دارد.

اما چند نقطه ضعف: در جاهایی رییس زندان زیادی خوب و مهربان است که باور پذیر نیست. سکانس نهایی هم ایکاش با تمهید دیگری اجرا می شد چون بیشتر شبیه دکلمه گویی است.

"دهلیز" بهروز شعیبی کارگردانی خوب را به سینمای ایران نوید می دهد. 

==========

پی نوشت1: این روزها یکی از بهترین فیلم های این سال ها اکران شده که باید دیدش. "پله آخر" علی مصفا را می گویم.

پی نوشت 2: " دربند" شهبازی، " قاعده تصادف" بهزادی، " پرویز" برزگر و " کلاس هنرپیشگی" داود نژاد را ندیدم که باید ببینم. 


 
 
دایناسور در جشنواره 6
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ بهمن ۱۳٩۱
 

فرزند چهارم

وحید موساییان علاقه زیادی به فیلم سازی در خارج از ایران دارد. داستان آخرین فیلم او در سومالی می‌گذرد ( فیلم قبلی او نیز که از طریق شبکه خانگی این روزها به بازار عرضه شده " گلچهره" است و آن هم ظاهراً ماجرایش در افغانستان می‌گذرد)

گذشته از این ویژگی فیلم " فرزند چهارم" می توانست فیلم خوبی باشد، اگر فیلمنامه داشت و خوب می‌دانید که فیلمنامه با قصه آن هم چند خطی، متفاوت است. بله فیلم یک قصه چند خطی خوب دارد اما متاسفانه این قصه به فیلمنامه تبدیل نشده است والا باید یک دیالوگ خوب، به جا و حساب شده در فیلم وجود داشت . فیلم پر است از اتفاقات غیر منطقی و یهویی و عدم حفظ راکوردها!

از خوبی های فیلم هم می‌توان  از تصاویر بکر و کمتر دیده شده از کشور سومالی و مردم مظلوم و زجرکشیده آن و همچنین زحمات گروه و خطر کردن آن ها در سفر به این کشور بسیار پر خطر است نام برد ( خبر دارید که یک سانجه هوایی هم برای عوامل فیلم پیش آمده که خوشبختانه به خیر گذشت) .

اما کاش ساخت این فیلم با دقت و تامل بیشتری همراه بود تا می‌شد دیدنش را با خیال راحت به همه توصیه کرد. 


 
 
دایناسور در جشنواره 4
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳٩۱
 

 

 

 

"بهرام توکلی" دارد یک سبک را جا می اندازد. نگاهی تلخ به زندگی و تلخی های زندگی، سینمای او را از تمامی سینماگران ایران جدا می کند. "اینجا بدون من" که شاید بهترین فیلم او از میان 4 فیلم بلند سینمایی اش باشد او را به عموم معرفی کرد (منتقدین و پیگیران جدی سینما با پا برهنه در بهشت و پرسه در مه او را شناخته بودند) اما فیلم آخر او " آسمان زرد کم عمق" علاوه بر اینکه نشانه هایی از پختگی او دارد در مواردی نیز از افراط در استفاده از فرم و زیاده‌روی در خاص کردن فیلمش از جمله فضای غیر واقعی خانه متروک، تصاویر پررنگ شده از طبیعت و حتی نوع بازی بازیگران و حرکات سرگیجه آور "دوربین رو دست" ضربه خورده است. انگار در جاهایی از فیلم کارگردان پست مدرن می شود و دارد توانایی هایش را به رخ می کشد.

در هر حال باید از به بازی های خوب 4 بازیگر فیلم که در حد خیلی خوبی از پس نقش هایشان برآمده اند اشاره کنم. توانایی بازی در سکوت، بیان جملات کوتاه و منقطع عکس العمل های  موجز و زیر پوستی.

موسیقی حسین علیزاده هم کاملا در خدمت فضای فیلم است و تدوین هم بسیار عالی است.

در آخر باید بلاتکلیفی خودم را در اظهار نظر در مورد فیلم و ناتوانایی ام را در اعلام نظر تک کلمه ای در مورد این فیلم اعلام کنم.

آسمان زرد کم عمق فیلمی است که دیدنش برای علاقه‌مندان جدی سینما ضروری و برای مخاطب عام غیر ضروری است.


 
 
دایناسور در جشنواره 3
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱٧ بهمن ۱۳٩۱
 

هیچ کجا ، هیچ کس

سومین فیلم "ابراهیم شیبانی" آشکارا پیشرفت او را درعرصه کارگردانی، میزانسن و هدایت بازیگران نشان می دهد. "هیچ کجا، هیچ کس" تریلری جاده ای و جذاب است که برای سینمای بدنه و کم تنوع سینمای ایران نعمت است. هرچند سبک روایت پازل‌گون و موزائیکی فیلم را برخی منتقدین مناسب این قصه نمی دانند اما بنظر من برگزیدن این روایت به جذابیت و معماگونه گی آن افزوده است. قصه فیلم 21 گرم به عنوان نمونه ای درجه یک از سبک روایت موزائیکی را نمی توان بصورت خطی روایت کرد اما نمونه های ضعیف این گونه روایت انگار فرمی تحمیلی هستند به فیلم. نکته مهم اینجاست که کیفیت بهره برداری از این روش هم در موارد مختلف با هم فرق دارد و برخی مواقع افراط و گاهی نابلدی باعث فراری دادن مخاطب می شود. اما در مورد این فیلم نوع روایت آزار دهنده نیست و بر جاذبه فیلم افزوده است.

بازی خیلی خوب محمد رضا فروتن بعد از مدت ها و بازی های خوب سایر بازیگران هم کیفیت فیلم را افزایش داده است و لوکیشن های زیبای فیلم از جنبه بصری فیلم را تقویت کرده است.

( در ادامه برخی از داستانهای فیلم لو می رود)

اما مهم ترین ضعف فیلم این است که هیچ کدام از نقش ها، "شخصیت " نیستند یعنی رفتارشان در مواردی توجیه پذیر و منطقی نیست و شناسنامه مشخصی ندارند. رضا کیانیان مذهبی ،راننده لوکوموتیو، با آن ماشین گران قیمت! به راحتی و مسلط آدم می کشد! دختر این پدر که کاملا دست و پا جلفتی است در وسط بیابان براحتی نقش یک مامای حرفه ای را بازی می کند و...

با این حال هیچ کجا، هیچ کس فیلمی است که اگر بعنوان سرگرمی ببینید، راضی از سینما بیرون خواهید آمد.


 
 
دایناسور در جشنواره 2
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱٤ بهمن ۱۳٩۱
 

  افتادن در حوض نقاشی                               

      آخرین فیلم مازیار میری بهترین ساخته او و مطمئنا یکی از بهترین های جشنواره امسال. فیلمی بدون تکلف، ساده و انسانی ( صفتی که من به فیلم هایی که اشکم را در می‌آورند، می دهم) است.

 یک زوج عقب مانده ذهنی که پسری دبستانی دارند و  ماجرا از آنجا شروع می‌شود که مدیر مدرسه والدین کودک را به مدرسه دعوت می کنند و پسر نگران این حضور است و...

فیلمنامه ای خوب (حامد محمدی) ، فیلمبرداری خوب، موسیقی خوب ( سعید انصاری)،  کارگردانی خوب و از همه مهمتر بازی های عالی  بازیگران و یک بازی فوق العاده از شهاب حسینی

هر چند لنز و گریم به تغییر چهره شهاب حسینی و اجرای نقشش کمک کرده اما حرکات دست و پا ، نوع نگاه و حرف زدن او بسیار عالی است و البته تا اینجا نگار جواهریان هم پا به پای او می آید اما چیزی که شهاب حسینی را متفاوت می کنه حالت، اشک و قرمزی و حزن، معصومیت چشمان اوست که خارق العاده و بی نظیر است.

اینجا نمی خواهم به ضعف های فیلم بپردازم و باشد برای زمان اکران اما به ایجاز بخوانید:

- رعایت نکردن برخی از راکورد ها

- کم بودن جزییات فیلم

- تلاش برای شیر فهم کردن بیننده در مورد برخی اتفاقات ( بیکاری شوهر خانم ناظم  )

دیدن این فیلم را از دست ندید!


 
 
دایناسور در جشنواره
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ بهمن ۱۳٩۱
 

دیشب فیلم "ابرهای ارغوانی" سیامک شایقی را دیدم. باز هم یک فیلم ضعیف و پر از اشتباهات کارگردانی و یک فیلمنامه بی چفت و بست پر از گاف.

بازی های معمولی حسین یاری و هانیه توسلی و بازی های کوتاه و غیرقابل باور امیدروحانی و بهناز جعفری که لزومی به حضورشان نیست. (تو مخیله آدم نمی گنجه این دو تا زن و شوهر باشند و تو جنوب شهر با بدبختی زندگی کنند!!) 

 این همه جستجو و دنبال هم گشتن حسین یاری و توسلی( اکثر زمان فیلم) را آقای کارگردان با هزینه 10 هزارتومن و خریدن یه سیم کارت برای هانیه توسلی می تونست تو یه دقیقه حل کنه! و بیشتر به مسایل دیگه بپردازه.

این داستان و قصه می تونست به یک اثر اجتماعی خوب در مورد معضلات تهران بی در و پیکر تبدیل بشه اما...

دو تا از گل درشت ترین و ناجورترین بخش های فیلم :

- صحنه شروع  یهویی باران در زمان حضور هانیه توسلی جلوی خونه حسین یاری بود که صدای خنده تماشاگرها را بلند کرد .

 - تناسب لایتچسبک اعضای خانواده هانیه توسلی دختری شهرستانی با ظاهر و پوشش و لهجه ای تهرانی (فقط تیپ رسمی و قابل پخش)، خواهر، بهناز جعفری به عنوان زنی فقیر و زجر کشیده با سری شکسته و رفتار و لهجه تهرانی (ظاهرا شوهرش امید روحانی سرش را شکسته بود) و مادر، زنی جنوبی با لهجه غلیظ جنوبی که ناگهان سر و کله اش پیدا میشه و تو ترمینال دختر بدون موبایل روشنفکرش را پیدا می کنه.


 
 
شعر
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢٦ دی ۱۳٩۱
 

ای قسمت من از قسم والقلم و نون !

دوشیزه دیوانه من! جوجه مجنون !

 ای هرم نگاهت سبب گرمی بندر  !

شیرین پریشان من ای قند قلندر !

 ای آخرت و حال من ای آخر اول !

سیب ازلی پیش تنت میوه تنبل !

 ای یک شبه دیوانه شدن از برکاتت !

دیوان غزل حاصل حمد حرکاتت !

 زنجیر شما بر من بی دین همه نعمت !

« زن_ جیره» ! دلخواه من از این همه نعمت !

ای خاتمه برتری کوه بر انسان !

پایان خوش سلطه اندوه بر انسان !

ای مهر تو چون مادر و قهر تو چو کودک !

تا بوده ندیده است کسی مثل تو کودک !

 ای ماهی قرمز تو کی از آب پریدی ؟ 
رویای مرا دیدی و از خواب پریدی ! ؟

 بادی ! ؟ که از این راه پر از خاک گذشتی ؟

یا آب ؟ که از این همه گل پاک گذشتی ؟

 چون خنده ای آهسته به لبهام نشستی !

بی داشتن دانه در این دام نشستی !

 زنجیر مرا از کف تقدیر گرفتی

مستی به من آموخته تخدیر ، گرفتی !

 دیدم که نگاهت غم در این نشاط است !

گیسوی تو مجموعه ی پلهای صراط است !

 تا دست به دستت زدم از برق پریدم

خورشید تو را دیدم و تا شرق پریدم !

 دیدم عرق شرم دو تا سیب رسانده !

آتش به گلستان تو اسیب رسانده !

 آنگونه که آدم هوسش را ز زن آموخت

چشم تو به من شیوه شیطان شدن آموخت !

«شمسم» شدی و «مولویم» کردی و رفتی !

با چند غزل «منزوی» ام کردی و رفتی !

 چشمان تو درویش شد و شور به من داد

در پنجه ام آتش زد و تنبور به من داد !

 ناگاه به هم ریخت فعول و فعلاتم !

من مشتعلٌ مشتعلٌ مشتعلاتم !

 سوگند به خالت که نه « هندی» نه «عراقی» است

مستی سیهم چشم سیاه تو چو ساقی است !

 هیچ آیینه در حسن تو تاثیر ندارد

                               یک بیت نیازی به دو تفسیر ندارد !          غلامرضا طریقی

===================================================

 قول میدم امتحانات که تموم شد به شکل جدی به وبلاگ نویسی بپردازم. یکی دو تا مطلب سینمایی طلبتون (پذیرایی ساده و...) یکی دو تا مطلب اجتماعی و سیاسی (تکثیر تاسف انگیز م.ا  و ملت اخته ) هم منتظر دایناسور تنبلند.


 
 
مجال
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢٧ آذر ۱۳٩۱
 

یعنی وقت میشه در مورد این همه حرف که تو سرم هست بنویسم؟

از بچه های شین آباد و بخاری نفتی و وقاحت مسئولین

از فیلم "بغض" بنویسم که ازش خوشم اومد

از "من مادر هستم" که ازش خوشم نیومد

از "بی خود و بی جهت" که باید دیده بشه و واقعا دوستش دارم

از " زندگی خصوصی آقا و خانم میم" ، فیلمی که کم ادعا و دیدنی است

از انتظار دیدن دوباره " پله آخر" و " ملکه " 

از سریال استثنایی "وضعیت سفید" که بالاخره نسخه خانگی اش اومد و یک هفته ای ما را کیفور کرد و بُرد به کودکی، ما با ولع  بلیعیدیم اش ...

از تکثیر دروغ و نیرنگ و خدعه در محیط 

از گرانی سرسام آور که مردم را مستاصل کرده  

و خیلی حرفهای دیگر که فرصت تایپش را ندارم، آیا مجالی دست خواهد داد؟


 
 
تار عنکبوت
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ٢٠ آبان ۱۳٩۱
 

هر وقت که کاری را شروع می کنیم باید حواسمان به سرانجام و خاتمه اش هم باشد.اما  قسمت مهم ماجرا این است که همه کارها به پایان نمی رسد و بسیار پیش آمده که کاری را شروع کرده ایم و یا تصمیمی را گرفته ایم و بعد به هر دلیلی از انجامش منصرف شده ایم اینجاست که مشکل اصلی نمود می کند که آیا راه برگشت و خروجی وجود دارد؟ 

فراموش نمی کنم در ایامی که تب شرکت های هرمی ( گلد . کوئست) جامعه را فرا گرفته بود چند باری در حلقه بازاریابی اطرافیان و دوستان گیر افتادم . یکی از دوستان که شدیدا گیر داده بود من را هم خوشبخت کنه!

دلایل مختلفی برای هر کدام از حلقه‌ها و شبکه‌ها می آوردم . که دو تا از آن ها از همه مهم تر و دندان شکن تر بود. اولی این بود که: من کار غیرقانونی نمی کنم و وقتی شما دارید این فعالیت را مخفیانه انجام می دهید پس حتما از کسی می ترسید و آن هم نیروهایی است که جلوی کار غیر قانونی شما را خواهند گرفت.

 اما  دلیل دوم که مربوط به این بحث است این بود که : شما با ورود به این شبکه قدم در راه بی بازگشت می گذارید ! راهی که خروجی ندارد ! یعنی تا زمانی که بالا دست (شما را آورده)  و پایین دست ( که شما او را آورده اید)  هستند ( که با این گسترش شبکه مطمئن تا دمیدن صور اسرافیل هستند) مجبورید در این فضا حضور داشته باشید و  در تاری عنکبوتی گیر می افتید که راهی برای خروج ندارد!

 هیچ وقت چهره یکی از دوستان را بعد از شنیدن این استدلال فراموش نمی‌کنم که با قهقه‌ای تمسخر آمیز من را مورد عتاب قرار داد که : نه! اینطور نیست.

 خیلی زمان نمی خواست تا حرف من محقق شود و با شدت گرفتن اقدامات امنیتی و شکایات مردم مال باخته تارهای نامرئی این عنکبوت مرئی شود و...

 موضوع  توجه به راه برگشت و یا راه خروج همیشه برای من در انتخاب و تصمیم گیری‌ها ( البته فعل صحیح و مناسب برای تصمیم " سازی " است و  نه " گیری" ) یک فاکتور مهم بوده و هر چند بصورت کلاسه شده و آکادمیک بیان و تدوین نشده بود اما گوشه ذهن مرا اشغال کرده بود و  سعی می کردم  آن را در تصمیماتم به عنوان یک پارامتر لحاظ کنم ( در مواقعی هم فراموش شده)

خواندن پست  "پویان مشایخ" با نام *Exit strategy  و مثال های ملموسی که ارائه کرده است به من فهماند که این طرز فکر یک اصل استراتژیک است که باید هر فردی از آن آگاهی داشته باشد و الا  نتیجه اعمالش بیشتر شبیه عکس بالا و در شکل کارتونی آن به داستان های " همینه "  شبیه می شود.

کلماتی مانند : " حالا چیکار کنم؟!" ، " مجبورم ادامه بدم" ، " عجب گیری افتادم" ، " خروجی کجاست؟"، " عجب غلطی کردم"  و... نشان از گیر افتادن در تله عنکبوت و نداشتن و نیاندیشیدن به استراتژی خروج دارد.

*:  چون سایت " خاکریز اقتصاد"  مورد عنایت دوستان قرار گرفته و بدون استفاده از لوازم اضافه در داخل ایران قابل رویت نیست، پس یادداشت پویان مشایخ را در ادامه مطلب بخوانید.

 پی نوشت: این آهنگ زیبا را با صدای شاعر هم روزگار ما استاد شمس لنگرودی گوش کنید.

پی نوشت مرتبط: یک دیالوگ از فیلم "رونین" هم هست که مرتبط با موضوع است:

ژان رنو: انگار آدم خیلی محتاطی هستی؟

رابرت دنیرو: من پامو جایی نمی ذارم که نتونم ازش خارج شم! 

 

 


 
 
آچمز
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱٢ مهر ۱۳٩۱
 

تا حالا شده از شما درخواست اظهار نظر کنند و ازتون بخواند که نظرتون را اعلام کنید تا تصمیمی گرفته بشه و شما هم  با افتخار گلویی صاف کنید و انگشتی جوهری کنید و نظر بدید، بعد متوجه بشید همه تصمیم ها گرفته شده و انتخاب صورت گرفته و شما به معنای واقعی مچل شده اید؟

(در برخی از کشورهای دور انتخابات اینگونه است و مردم فقط رای میدند اما قبلا همه چیز تمام شده و فقط مردم نقش سیاهی لشکر را دارند.)

یه مدل دیگه از نظر خواهی هم اینه که شما را در موقعیتی قرار بدند که چاره ای نداشته باشید جزء تایید نظراتشون و درد اینجاست که بهتون بگند نظرتون براشون خیلی مهمه و اگه شما بگید نه اون کار را انجام نمیدند. مثلا مجلس عروسی گرفتند و 1000 تا مهمون دعوت کردند و بعد عاقد اومده و خطبه را خونده و منتظر جواب عروس خانم یا آقا داماده و اونوقت از شما می پرسند نظرت چیه؟ یا بلیت سفر خریدند و پولش را پرداخت کردند و پیک بلیت را آورده بعد ازت بپرسند اگه راضی نیستی نرم؟!! یا برات حکم انتصابات زدند و کارگزینی هم حکم را صادر کرده و پاکت حکم تو دستشونه بعد ازت می پرسند موافقی یا نه؟!

احساستون تو این شرایط چیه؟

خوشبختی

بیچارگی

مضحکه شدن

اشمئزاز

قرار گرفتن در دیکتاتوری دموکراسی منشانه 

 ==================

پی نوشت: همزمان با تایپ این پست شبکه ... داره مصاحبه با یه نفر را پخش می کنه که زیر نویس نوشته "شاهزاده رضا پهلوی" و این آقا داره در مورد دموکراسی و جمهوری و حق رای مردم و مخالفت با خشونت حرف میزنه. ازش می پرسه شما برای خودتون نقش اجرایی قائلید؟ می گه: نه من اصلا نه می خوام نه کارم اینه که نقش اجرایی قبول کنم اما اگه مردم بخواند حاضرم نقش اجرایی قبول کنم و سخنگوی آن ها باشم!!!

بعد میگه مردم راه دیگه ای جز همراهی با ما ندارند و این حرکت باید به هدف بخوره و مردم باید برای نجات خودشون به ما بپیوندند!!! 

خدایا اینا دیگه کی اند؟


 
 
یادداشت های روزانه
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ٩ امرداد ۱۳٩۱
 

گوش دادن به خزعبلات و شطحیات شاید جزء سختترین شکنجه های قابل تصور باشد.

الان که نیم ساعته مورد شکنجه، از نوع پیش گفته قرار دارم، حاضرم به هر چیزی اعتراف کنم.

- قتل ناصرالدین شاه

- رهبری کودتای 28 مرداد

- به توپ بستن مجلس

- اخته کردن آغا محمد خان

- ...

اصلا شما بنویسید من امضاء می کنم.

خواهشا ادامه نده!

بابا دارم خفه میشم

بابا با سابقه، فهمیده، مدیر کاریزماتیک، باهوش، استراتژیست، خلاق!

شد یک ساعت!

می خوای ما بریم تو حرفات را ادامه بدی؟

این ها یادداشت های من بود در حین بیانات یکی از مدیران ارزشی، توانمند و فعال و برجسته ( از همه نظر) تولید شده در این سال ها و در این سیستم ... پرور که متاسفانه  این روزها باید تحملش کنیم. افرادی که خود را عقل کل می دانند و هر چند وقت یکبار هوس می کنند زیردستان دون پایه خود را از بیانات و تجربیات خود بهره مند سازند.

بعد از این جلسه کذایی چند روزی طول کشید تا به حالت عادی خود بر گردم.

خدایا بحق این روزهای مبارک بندگانت را از شر این بندگان عرزشمندت نجات بده!

خدا آمین گوی بلند را بیامرزد!


 
 
روز ها بی گاه شد
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳٩۱
 

این چند وقت چنان دنیا و روزمرگی هاش مشغولم کرده بود که فرصت نوشتن و تولید مطلب جدید را نداشتم ( این وضعیت را مسلمان نشنود کافر مبیناد) شرایط خفه کننده و روح خراش محیط کار، اتفاقات ریز و درشت دنیای اطراف ، امتحانات و خرخوانی‌های شب امتحان مختص به یک جهان سومی مقیم ایران و خستگی مفرط روحی و جسمی از کار و آلودگی هوا را وقتی با هم در دیگی به نام "دایناسور" بریزید و زیرش ( یا روی اش) را با افزایش دمای هوای ناشی از نزدیک شدن به تابستان گرم کنید، نتیجه می شود وبلاگ حاضر که هر دوهفته یک بار با یک بیت شعر و یا مطلب کوتاه بروز می شد تا صرفا نشانه ای باشد بر عدم‌ انقراضم. تا مبادا عزیزانی ناراحت و دیگرانی شاد شوند که: " این یکی هم منقرض شد".و خود من هم به این مصرع ایمان بیشتری نیاورم که " آری از قسمت نمی باید گریخت" و قسمت ازلی و ابدی دایناسورهای مقیم این کره خاکی انقراض است.

هرچند در این مدت و برخی اوقات چهار چرخ بنده رو به آسمان شد و بوی نفت از من به مشام ساکنین کشورهای دوست دار نفت رسید، اما "کل یوم" این روزها بیکار بیکارهم نبودم :

1-  فیلم می دیدم هرچند کم اما هم در سینما و هم در خانه از این تفریح اول خود دور نشدم و دل نکندم:

"نارنجی پوش" ، "آزمایشگاه" و "خوابم می آد" را در سینما دیدم. که بدون رتبه بندی دیدن هر 3 را پیشنهاد می کنم.

-  کاغذ بی خط (برای چندمین بار)، اعتراض ( برای چندمین بار)، ناصرالدین شاه آکتور سینما ( برای دومین بار) سرگیجه ( هیچکاک همیشه استاد)، دیکتاتور (20012)، man on the ledge، مردم معمولی، باید درباره کوین حرف بزنیم، Drive و Artist  را هم در خانه دیدم.

2-کتاب متفرقه (غیر درسی) کمتر خواندم اما "قیدار" رضا امیر خانی را تازه تمام کردم و " خدا حفظ تان کند دکتر که وارکیان" از کورت ونه گات را خواندم.

3- از نشریات هم بگویم که این چند ماهه " نگاه پنجشنبه" میرفتاح عزیز یکی از دلایل روز شماری من برای رسیدن پنجشنبه هاست." آسمان" را هم می خوانم و مجله "فیلم" محبوب که هنوز هم خواندنی است ( هرچند نوسان زیاد دارد).  نگاهی هم به "اعتماد" و "شرق"  می اندازم تا شاید در این سیاست زدگی و خود سانسوری فراگیر چیزکی پیدا شود.

4- توئیتر و فیس بوگ و گوگل پلاس هم راههایی هستند برای در رفتن خستگی‌های روزانه و حرکت نرم و خزنده بسمت خواب.

وبلاگ های دوستان را هم همیشه خوانده‌ام و لذت برده‌ام از این همه پشتکار و اراده برخی از دوستان و حضور همیشگی شان در فضای مجازی لذت برده‌ام و گاهی غبطه خورده‌ام.

و سر آخر این که تنبلی و رخوت پشت در کمین کرده‌اند تا سریعا وارد خانه تن شوند و ببرندت به هرجا که دلشان خواست! و آن جا هم که این ها می برند معمولا جای خوبی نیست و عمرا ساحل نجات باشد.   


 
 
لذت دیوانگی
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ٩ تیر ۱۳٩۱
 

عاقل به کنار آب تا پل می جست

دیوانه پا برهنه از آب گذشت

صائب

 

=======

پی نوشت: امتحان دارم


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳٩۱
 

خواهی که مه و زهره چون مرغ فرود آید

زان مِی که به کف داری یک رطل به بالا ده

مولانا


 
 
خیلی بده
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳٩۱
 

همه برامون این اتفاق افتاده که موبایلمون زنگ بخوره و با دیدن اسم کسی که زنگ زده با خودمون بگیم: " وای! یعنی چه کار داره؟"

بعضی ها فقط وقتی سراغ آدم را می گیرند و به آدم زنگ میزنند که کار دارند و این خیلی بده!

یه سال از آدم خبر نمی گیرند بعد یهو زنگ میزنند و سلام احوال پرسی و "زنگ زدم حالت را بپرسم" و بعد میرند سر اصل مطلب.

بعضی ها هم که نه یه راست میرند سر اصل مطلب!

حالا این افراد می تونند نزدیکان آدم باشند یا یه همکار قدیمی یا یه همسایه سابق.

طرف زنگ زده میگه: " نشناختی؟ واقعا؟ یه کم فکر کن؟ "

بعد معلوم میشه دوست یکی از دوستاته که چند سال پیش یه بار دیدیش و حالا شمارت را با زور از دوستت گرفته و میگه :" می تونی ضامن من بشی؟" ، " می تونی از طریق ... برام یه وام بگیری؟"، " داری یکی دو میلیون بهم قرض بدی؟"

خدا کنه وقتی من به کسی زنگ میزنم چنین حسی به طرف مقابلم دست نده!

=================================================

سه سال پیش در چنین روزی یکی از تلخ ترین و بدترین حوادث تاریخ معاصر ایران اتفاق افتاد. سال ها بعد که بیست و دو خرداد هشتاد و هشت را به یاد می آوریم بیشتر تاسف می خوریم که چه می توانست بشود و چه شد!! شروع یک ویرانی عظیم و عقبگرد برای این کشور  که می توانست با یک تصمیم خردمندانه متوقف شود و صد افسوس که نشد و شد آنچه نباید می شد و اکنون شاهد عواقبش هستیم و  متاسفانه این قصه ادامه خواهد داشت.( خواه  این اتفاق براساس تصمیم و انتخاب مردم بوده باشد!؟ و خواه ...)

شاید دستی از غیب بر آید و کاری بکند

=================================================

مصاحبه  روزنامه شرق با خشایار دیهیمی را بخوانید و حظ ببرید از این همه کلام ناب و از یک ذهن سالم و پویا 


 
 
مشغله
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ٩ خرداد ۱۳٩۱
 

مدتی این مثنوی دچار تاخیر شده است

 


 
 
مرد بی وطن *
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

حدود دو سال پیش و از طریق این وبلاگ با این سایت جالب آشنا شدم، در آن جا میتوانید متنی (به زبان انگلیسی) بنویسید تا این سایت به شما بگوید طرز نگارشتان به قلم کدام نویسنده شبیه است.

فقط باید یکی ار یادداشت هاتون را ترجمه کنید ( می تونید از گوگل ترجمه استفاده کنید) و تو محل مورد نظر قرار بدهید.

این کار را اول فقط برای سرگرمی انجام دادم اما نتیجه آن آشنایی بیشتر و علاقه مند شدن به یک نویسنده دوست داشتنی بود که به زعم این سایت شیوه نگارش و قلممان شبیه به هم است ( البته درستش اینه که بگم: قلم من شاید شبیه این نویسنده فقید باشه)

آن نویسنده "کرت ونه گات"Kurt Vonnegut ) ) است که با خواندن چند صفحه از کتاب هایش، به علاقه مندان او اضافه خواهید شد.

احتمالا خیلی از دوستان این نویسنده دوست داشتنی را می شناسند .اما برای خالی نبودن عریضه این متن را بخوانید تا بیشتر با دنیای ونه گات آشنا شوید:

سخنرانی "ونه گات" در مراسم فارغ التحصیلی دانشگاه MIT

اگر میخواستم برای آینده ی شما فقط یک نصیحت بکنم، راه مالیدن کرم ضد آفتاب را توصیه میکردم.

خواص مفید آثار مفید و دراز مدت کرم ضد آفتاب توسط دانشمندان ثابت شده است، در حالی که سایر نصایح من هیچ پایه و اساس قابل اعتمادی جز تجربه های پر پیچ و خم شخص بنده ندارند. 

اینک این نصایح را خدمتتان عرض میکنم.

قدر نیرو و زیبایی جوانیتان را بدانید، ولی اگر هم ندانستید، مهم نیست!

روزی قدر نیرو و زیبایی جوانی تان را خواهید دانست که طراوت آن رو به افول گذارد.

اما باور کنید تا بیست سال دیگر، به عکسهای جوانی خودتان نگاه خواهید کرد و به یاد می آورید چه امکاناتی در اختیارتان بوده و چقدر فوق العاده بوده اید.

آن طور که تصور می کردید چاق نبودید.همه چیز در بهترین شرایطش بوده تا شما احساس خوب داشته باشید.

نگران آینده نباشید.

اگر هم دلتان میخواهد نگران باشید، فقط این را بدانید که نگرانی همان اندازه مؤثر است که جویدن آدامس بادکنکی در حل یک مساله ی جبر.

مشکلات اساسی زندگی شما بی تردید چیزهایی خواهند بود که هرگز به مخیله  نگرانتان هم خطور نکرده اند، از همان نوعی که یک روز سه شنبه ی عاطل و باطل ناگهان احساس بد پیدا می کنید و نسبت به همه چیز بدبین میشوید!

با دل دیگران بی رحم نباشید و با کسانی که با دل شما بی رحم بوده اند، سر نکنید.

عمرتان را با حسادت تلف نکنید. گاهی شما جلو هستید و گاهی عقب.

مسابقه طولانی است و سر انجام، خودتان هستید که با خودتان مسابقه میدهید.

ناسزا ها را فراموش کنید.

اگر موفق به انجام این کار شدید راهش را به من هم نشان بدهید.

نامه های عاشقانه ی قدیمی را حفظ کنید.

صورت حسابهای بانکی و قبضها و ... را دور بیاندازید.

اگر نمی دانید می خواهید با زندگیتان چه بکنید، احساس گناه نکنید.

جالبترین افرادی را که در زندگی ام شناخته ام در 22 سالگی نمی دانستند میخواهند با زندگیشان چه کنند.

برخی از جالبترین چهل ساله هایی هم که می شناسم هنوز نمیدانند.

تا میتوانید کلسیم بخورید.

با زانوهایتان مهربان باشید. وقتی قدرت زانوهای خود را از دست دادید کمبودشان را به شدت حس خواهید کرد. 

ممکن است ازدواج کنید، ممکن است نکنید. ممکن است صاحب فرزند شوید، ممکن است نشوید.

ممکن است در چهل سالگی طلاق بگیرید، احتمال هم دارد که در هشتاد و پنجمین سالگرد ازدواجتان رقصکی هم بکنید.

هرچه می کنید، نه زیاد به خودتان بگیرید، نه زیاد خودتان را سرزنش کنید.

انتخابهای شما بر پایه ی 50 درصد بوده، همانطور که مال همه بوده.

دستورالعملهایی که به دستتان میرسد را تا ته بخوانید، حتا اگر از آنها پیروی نمی کنید.

از خواندن مجلات زیبایی پرهیز کنید. تنها خاصیت آنها این است که بشما بقبولانند که زشتید.

با خواهران و برادران خود مهربان باشید.

آنها بهترین رابط شما با گذشته هستند و به گمان قوی تنها کسانی هستند که بیش از هر کس دیگر در آینده به شما خواهند رسید.

به یاد داشته باشید که دوستان می آیند و می روند، ولی آن تک و توک دوستان جان جانی که با شما می مانند را حفظ کنید.

برای پل زدن میان اختلافهای جغرافیایی و روشهای زندگی سخت بکوشید، زیرا هرچه بیشتر از عمر شما بگذرد، بیشتر پی می برید که به افرادی که در جوانی می شناختید محتاجید.

سفر کنید

برخی حقایق لاینفک را بپذیرید: قیمتها صعود می کنند، سیاستمداران کلک میزنند، شما هم پیر میشوید.

و آنگاه که شدید، در تخیلتان به یاد می آورید که وقتی جوان بودید قیمتها مناسب بودند، سیاستمداران شریف بودند، و بچه ها به بزرگترهایشان احترام میگذاشتند.

به بزرگترها احترام بگذارید.

توقع نداشته باشید که کس دیگری نان آور شما باشد. ممکن است حساب پس اندازی داشته باشید.

شاید هم همسر متمولی نصیبتان شده باشد. ولی هیچگاه نمی توانید پیش بینی کنید که کدام خالی میشود یا بشما جاخالی می دهد.

خیلی با موهایتان ور نروید وگرنه وقتی چهل سالتان بشود، شبیه موهای هشتاد ساله ها میشود.

دقت کنید که نصایح چه کسی را می پذیرید، اما با کسانی که آنها را صادر می کنند بردبار و صبور باشید.

نصیحت ، گونه ی دیگر غم غربت است.

ارائه آن روشی برای بازیافت گذشته از میان تل زباله ها، گردگیری آن و ماله کشیدن بر روی زشتی ها و کاستی هایشان و مصرف دوباره آن به قیمتی بالاتر از آنچه ارزش دارد، است.

اما اگر به این مسایل بی توجه هستید لااقل حرفم درمورد کرم ضد آفتاب بپذیرید

-       
"خدا حفظ‌تان کند، دکتر که‌وارکیان" هم نام کتابی از این نویسنده است که  امسال از نمایشگاه کتاب خریدم

×  عنوان مطلب نام کتابی است از ونه گات


 
 
فوتو بلاگ
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 

پیرمرد را تو صحن امامزاده هاشم ( نرسیده به رشت ) دیدم . نگاه خیره اش به قبرهای آماده آنقدر حرف داشت که این عکس را به سرعت و پنهانی شکار کردم تا شما هم تماشای این لحظه را از دست ندهید. شاید نزدیک به پنج‌دقیقه ساکت و بی حرکت همانجا ماند و به توفقگاه آخر نگاه کرد.

نمی دانم در سرش چه می گذشت ؟ اما خودم را می دانم  که زود فراموش می کنم پایان محتوم را...

 



 همیشه مخالف نام گذاری اماکن و معابر به نام بزرگان و مشاهیر و پاکان بوده ام . وقتی که حکام نام عزیزترین و پاکترین انسان های تاریخ را بر میدان و خیابان های شهر می گذارند از مردم عادی نباید ناراحت شد که نام نان سنگکی اش را اینگونه انتخاب کنند.

وقتی نام خیابان یا میدانی را ... می گذاریم و لحظه ای فکر نمی کنیم که بعد از مدتی این صدا ها را خواهیم شنید که:

سر ... دونفر ، آخر ... یه نفر  و یا ... بسته است ، ... را دارند تعمیر می کنند و .....

آیا با این نامگذاری قصد خدمت داریم ؟ می خواهیم نام این بزرگان را زنده نگه داریم؟ چند نفر از کسانی که از اتوبان همت رد می شوند (البته اگر بشود رد شد) می دانند که شهید همت که بوده؟ چند نفر شیخ فضل اله نوری را میشناسند؟ کسی میداند رشدیه کیست که میدان رشدیه را رُشتیه نگوید؟
نه عزیز برادر! این رسمش نیست!

 

 

دو قسمت اول این مطلب که غم بود و ناله، اما این یکی سبز است و از طراوت سرشار. این محل زیبا جایی نیست جزء حاشیه یکی از زیبا ترین جاده های ایران ( و شاید جهان) جاده اسالم به خلخال .

عکاس این سه عکس هم جناب مستطاب دایناسور است .

این عکس را چهارشنبه ششم اردیبهشت گرفتم و جای همه دوستان خالی که این همه زیبایی و طراوت را ببینند و حظ ببرند. 

=============

پی نوشت: این یادداشت خواندنی محمد قائد را هم بخوانید.


 
 
ذهن صفر و یکی
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
 

خیلی وقت است که دارم به موضوع " تفکر فازی" و تفاوتش با تفکر " باینری" یا " ذهن صفر و یکی" و تاثیر آن در روابط اجتماعی و بین‌فردی و رابطه اش با پیشرفت و توسعه یافتگی جوامع فکر می کنم.

 یادداشت های زیادی هم در این خصوص و طی دو سه سال اخیر تهیه کرده و جمع آوری کرده ام که در انتظار مجالی هستم تا این نوشته ها و افکار تبدیل به یک مقاله بلند و یا یک کتاب بشود که در این صورت یکی از آرزوهایم محقق خواهد شد.

یکی از اثرات نداشتن ذهن و تفکر فازی را می توان در روابط بین فردی از جمله روابط مابین دوستان و روابط خانوادگی دید و مطالعه کرد.

چه دوستی‌های عمیق و چه روابط عاشقانه‌ای که با یک اختلاف، اشتباه یا لغزش نابود شده و تبدیل به کینه و کدورت شده‌است.

"ذهن صفر و یکی" مردم و اطرافیان را به دو دسته دوست و دشمن تبدیل می کند و نمی تواند چیزی جز صفر و یک را تصور کند و بفهمد.

نگاهی به یک دارنده "ذهن صفر و یکی":

اگر با کسی دوست شدی دیگر هر چه داری برایش رو کن

 سفره دل را برایش باز کن

 تمام وقتت را برایش بگذار

تکیه ات را تمام عیار به او بده

همه خوبی ها را در او ببین و در نتیجه از او انتظار اشتباه و خطا و بدی نداشته باش چرا که اگر بدی کند دیگر دوست نیست و اگر دوست نباشد لاجرم دشمن است.

دیوار اعتمادی که از او برای خود ساخته ای چنان ویران کن که اثری از آن نماند.

همان کسی را که تا دیروز "عشق من" و" عزیزم" و "جانم" و "مای هانی" می خواندی حالا که به خواسته ات بی اعتنا بوده و یا اشتباهی از او سر زده "دشمن من" و " عوضی" و "مرده شور برده"  و "نمک به حروم" بخوان و دلت را از کینه اش لبالب کن.

چرا که مگر می شود کسی را مابین "دوست جانی" و "دشمن خونی" تصور کرد ؟!

مگر عدد پایین تر و پست تر از " یک" ، "صفر" نیست؟!

کسی که دیگر برای تو " یک" نیست پس " صفر" است !

این نوع طرز تفکر علاوه بر اثرات منفی اجتماعی، می تواند صاحبش را هم نابود می کند. شکست های عاطفی، فشار های عصبی، روح و جان او را به فنا می برد. فقط تصور کنید کسی را که مردم حاضر در یک پارک شلوغ را تنها در دو هیات دوست و دشمن می ببیند!

شاید بتوان با تقویت ذهن و میل دادن آن به سمت " فازی" علاوه بر ترویج مهر و عفو و بخشش و دوستی، فضای جامعه را از دوقطبی شدن و تنش و عصبیت دور کرد.

پذیرش انسان ها همانطور که هستند و کنار آمدن با آنها با همه خوبی ها و بدی هاشان و باور این حقیقت که انسان کامل در دسترس ما وجود ندارد و تغییر دادن انسان ها از ما ساخته نیست ( متحول شدن یک شبِ کار شخصیت های ساخته و پرداخته سریال های تلویزیون است) و وظیفه ما هم این نیست  می تواند دنیایمان را آرام تر و کم تنش تر می کند.

بنظر من آنچه وظیفه ماست تنظیم روابط و تصمیم گیری در خصوص تعامل یا عدم تعامل و چگونگی برقراری ارتباط با دیگران است و نه تلاش برای تغییر دادن دیگران. چرا که کسانی از ما تبعیت می کنند و رفتارشان را مطابق با عقاید و سلایق ما تنظیم می کنند که ما را دوست داشته باشند و یا قبول داشته باشند ( یا هردو)

 پس به جای تلاش بیهوده برای تغییر دادن دیگران، همانطور که هستند بپذیریم شان و تحملشان کنیم کمیت وتنها کیفیت روابطمان را با این افراد کاهش دهیم و امید وار باشیم که بتوانیم با رفتارمان بر رفتارشان تاثیر بگذاریم و اگر به هیچ شکل قابل تحمل نیستند روابطمان را با آن ها قطع کنیم.  

و این ها را فقط یک ذهن صفر و یکی معادل با بی قیدی، هرهری مذهبی و بی توجهی به جامعه و اطرافیان و کنارآمدن با هر پلیدی و زشتی تفسیر می کند.

بیشترخواهم نوشت

 ===========

 پی نوشت سینمایی:

در ایام تعطیلات عید " آرتیست" را دیدم، فیلمی خوب و خاص ( سیاه و سفید وصامت) با داستانی ساده اما مهم که علاوه بر روایت تاریخ سینما و دوران گذار از سینمای صامت به سینمای ناطق به داستان اوج و حضیض ستاره ها و همچنین فرایند پذیرش تغییر و مقاومت های اولیه با هر پدیده نو می پردازد.

بازی خوب نقش اول فیلم (که تلفظ و یادگیری اسمش مانند اسم کارگردان فیلم بسیار سخت است) که جایزه اسکار را نصیبش کرد فیلم را که تقریبا بدون دیالوگ است دیدنی و دوست داشتنی کرده است.


 
 
نود بعلاوه یک
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱ فروردین ۱۳٩۱
 

تو 15 سال اخیر که مطبوعات و جراید و رسانه ها را دنبال می کنم. امسال بطور محسوسی فقدان بهاریه و بهاریه نویسی را حس کردم. بهاریه ها شده غم نامه و ناله و آه از دست این روزگار! غمی بر فضای فرهنگی ایران مستولی شده که اگر نبود افتخار بزرگ و با ارزش اصغر فرهادی و " جدایی نادر از سیمین" اش، شاید هیچ نقطه روشنی برای تاباندن نور به این ایام تیره و تار وجود نداشت.

یادداشت های نویسندگان هفته نامه "آسمان" را بخوانید تا متوجه بشوید دارم از چی چیزی حرف میزنم. اگر برروی جلد مجله ننوشته بود ویژه نوروز از محتوا چنین بر می آمد که ویژه نامه ای برای یک فاجعه طبیعی است.

و سومین شماره هفته نامه جدید تاسیس و بسیار ارزشمند و (انشاا..) ماندگار " نگاه پنج شنبه" به سردبیری سید بزرگوار "علی میرفتاح" که ویژه نوروز است را ببینید و بخوانید تا به عرض من پی ببرید. روی جلد عکس حاجی فیروزهایی است با لباس سیاه و تنها کلاه یا سربند سرخ!! مطالب داخلی هم که ناگفته پیداست. هرچند اشعار و نوشته های طنز و جذاب هم در این مجموعه وجود دارد ( نوشته امیر رازی با عنوان قاتلین بالفطره و دو نوشته شهرام شکیبا و بخصوص نوشته های دوست داشتنی میبرفتاح عزیز را از دست ندهید) اما فضای حاکم بر مطبوعات که حاصل تلاش باقی مانده جوانان و فرهنگیان این خاک پاک است انعکاس دهنده فضای یاس و ناامیدی حاکم بر جامعه و نشانی از کام تلخ فرهیختگان است و این تلخی با برنامه های هر روز خنک تر، بی نمک تر و زیاد تر (فله ای) رسانه میلی عزت خان ضرغامی و شرکا شیرین نخواهد شد.

عجب بهاریه ای شد این مطلب دایناسور!

اما خواندنی ها:

ویژه نامه ماهنامه " فیلم" ( با نوشته های "پرویز دوایی" که مشتاق دیدن این انسان بزرگ هستم، "احمد رضا احمدی" عزیز که عمرش دراز باد! "سروش صحت" دوست داشتنی که مطلبش بسیار خواندنی است و...)

هفته نامه ماندگار و خواندنی و دوست داشتنی " نگاه پنجشنبه" (با  نوشته های " سید علی میر فتاح" که عمر نشریه اش دراز باد و عمر خودش و... )

ویژه نامه " همشهری جوان" ( یک سی دی همراه این مجله است که پر است از آهنگ های خاطره انگیز ده بیست سال اخیر)

ویژه نامه "24" ( سینما دوستان این مجله را از دست ندهند که با نوشته های "امیر پوریا" و "مجبد اسلامی" مثل همیشه خواندنی است)

برای اطلاع از فضای حاکم بر مطبوعات دولتی که با کاغذ دولتی و شیر نفت توسط دانشمندان جوان ایرانی اداره می شوند و رسیدن به حالت اشمئزاز هم ویژه نامه "جوان" ، "وطن امروز" ، " ایران" را نگاه کنید!!

اما "ترین های" امسال:

تهوع آورترین کار ایرانیان:

استقبال و حضور در صحنه، تماشا و سر و دست شکستن ( از همه بدتر همراه بردن کودکان ) برای تماشای اعدام ها

پارادوکسیکال ترین رفتار:

برگزاری جشن نوروز توسط احمدی نژاد در کاخ گلستان در ابتدای سال 90

تراژدیک ترین اتفاق:

در گذشت عزت اله سحابی و فوت! هاله سحابی در مراسم تشیع پدر

تهوع آورترین شخص:

فرج اله سلحشور ( بابت مجموعه آثار!!)

مفتضاحانه ترین اتفاق این سال (این سال ها):

اختلاس 3000 میلیاردی

چیز ترین خداحافظی:

خداحافظی جاسبی از دانشگاه آزاد

خود جوش ترین رفتار:

اشغال سفارت انگلیس توسط؟؟؟

سینمایی ترین سقوط:

سقوط دیکتاتور متوهم " قذافی"

پر افتخارترین ایرانی:

اصغر فرهادی

مهمترین اتفاق عرصه فرهنگ:

شاد: موفقیت های " جدایی نادر از سیمین"

غم: درگذشت سیمین دانشور

جذاب ترین تصویر غیر قابل مشاهده:

وصال جلال آل احمد و سیمین دانشور در آسمان ها بعد از حدود 4 دهه جدایی

بهترین سایت شخصی:

بی شک سایت " گزاره ها" که حاصل زحمات دوست عزیز و نادیده ام "علی نعمتی شهاب" است.

بهترین فیلم ایرانی:

از میان " اینجا کسی تنها نیست" ، " بیخود و بی جهت" ، "جرم"، " ملکه"، " ورود آقایان ممنوع"، " یه حبه قند"، " پله آخر" به سختی "بی خود و بی جهت" را انتخاب می کنم.

بدترین فیلم ایرانی:

دو فیلم از "رسول صدر عاملی" "زندگی با چشمان بسته" و " در انتظار معجزه" ، "یکی از ما دو نفر"  

بهترین سریال :

"وضعیت سفید" سریالی حمید نعمت اله که دیوانه وار دوستش داشتم و منتظر عرضه سی دی  این سریال و دیدن چندین باره بعضی از قسمت هاش هستم.( یه دیالوگ از این سریال- بهروز: منیژه ...گریه نکن... ببین! ما داریم هندونه می خوریم... تا وقتی هندونه می خوریم بدون که هنوز خوشبختیم.)

بهترین فیلم خارجی:

 " خدمتکار" ، " لنی"، " دره من چه سرسبز بود"، " سخنرانی پادشاه"

انیمیشن "رنگو" را هم حتما ببینید که عالی است.

جایزه ویژه:

اصغر فرهادی بخاطر خلق "جدایی نادر از سیمین"

بهترین موسیقی:

خیلی موسیقی جدید و خوب نشنیدم اما:

 آلبوم " الکی" محسن نامجو به ویژه آهنگ " الکی" و " نامه" ، آلبوم ابتدای سال " ابی" با نام "حس تنهایی"

و در این چند روز پایانی تک آهنگ گروه دوست داشتنی " دنگ شو" با عنوان " و بمان"

 بهترین اتفاق شخصی:

بازگشت مجدد به فضای درس و دانشگاه ( هرچند دیدار مجدد کمبودهای آموزشی و دانشجویان نمره جو و مدرک جو اذیتم می کند)

بدترین اتفاق شخصی:

محاصره شدن توسط نامدیرانی نالایقِ بی سواد و بی کفایت و بی شخصیت و پرمدعا و‌زبان نفهم... ( بخدا فحش نمی دم اینا معرفی رئیسام بود!)

آخرین اتفاق تلخ:

درگذشت  خالق آهنگ " گل صد برگ" استاد جلال ذوالفنون (روحش شاد!) 

آخرین اتفاق شیرین سال:

آزادی تعدادی از زندانیان سیاسی دربند خصوصا "مهدی خزعلی" و " مصطفی تاجزاده"

در قبال این همه ناملایمات و پلشتی کاری نمی توانیم بکنیم جز داشتن امید به روزهای خوب ( که امید تنها محکومیت انسان است)

برای هم دیگه دعا کنیم

چند جمله و شعر به یاد ماندنی:

- زندگی در جایی که از آن خاطره ای نداری خیلی سخت است. قسمتی از مصاحبه استاد مهرجویی با ماهنامه 24

- بهار که بیاید نمی‌دانم چند ساله می‌شوم اما صدایی هی مرتب می‌خواند تو کی خواهی مرد؟
ری‌را به کوری چشم کلاغ عقاب‌ها هرگز نمی‌میرند...- سید علی صالحی

 

هر کس که در دعایش یادی کند ز یاران

شیرین تر از عسل باد کامش به روزگاران

---------

عیدی دولت خدمتگزار را هم که همانا انتصاب "سعید مرتضوی"  به مدیرعاملی صندوق بیمه تامین اجتماعی ( منبع پول)  تحویل بگیرید!! ( البته بعد از تعطیلی خانه سینما )

دایناسور این افتخار را به دکتر!! روح الامینی و نمایندگان مقتدر مجلس و قوه مستقل و قدرتمند قضائیه تبریک عرض می کند.

---------

 هدیه دایناسور هم یک فیلم کوتاه است از (احتمالا قسمتی از برنامه ساعت خوش و یا پرواز 57 ) مهران مدیری که سال ها پیش این روزهای ما را پیش بینی کرده است. اون چیزایی که اون موقع برای ما طنز بود الان شده خاطره و واقعیت. ( دوستانی که نتونستند فیلم را ببینند اعلام کنند تا براشون ایمیل کنم)

این پست در طی ایام نوروز تکمیل خواهد شد.


 
 
... قدرت مردم
نویسنده : محمد - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳٩٠
 

 

وقتی این طرح (کاریکاتور) پر مغز و متفکرانه را دیدم اونقدر لذت بردم و من را به فکر فرو برد که با خودم گفتم: حتما باید چند خطی درموردش بنویسم و احسنت بگم به کسی که این طرح را آفریده (کسی می دونه کار کیه؟)

قدرت مردم، قدرت افکارعمومی، اراده مردم، صدای مردم،... وقتی از بالقوه به بالفعل تبدیل میشه که تک تک مردم به این قدرت آگاه باشند و باورش داشته باشند. والا اکثر مردم بشکل ناخود آگاه و از  پیش تعریف شده (دیفالت) تصویر و باوری عکس و وارون این طرح را دارند. مردم تصور می کنند که این حکام و روسا هستند که آنان را نگه داشته و حفظ می کنند و وای به روزی که سایه شون از سر مردم کم شه!

اما از طرف دیگه اکثر حکام از این قدرت خبر دارند و از هر راهی تلاش می کنند تا مردم را "پای کار" نگه دارند و افکار عمومی را تحت کنترل خود داشته باشند. هرچند بیشتر سردمداران گذشته تاریخ (و درصدی از معاصرین) اجازه نمی دادند   (و نمی دهند) مردم از قدرت عظیم خودشون اطلاع پیدا کنند.

دوست دارم حالا که کار به اینجا کشید به نقش روشنفکران و نخبگان در تغییر نگرش عامه و افزایش آگاهی آنها هم اشاره‌ای بکنم.

اون کسی که در تصویر داره صحنه را ترک می کنه شاید یکی از همین روشنفکران باشه؟ اما چرا تنها؟  فکر می کنید با مردم حرف زده؟ اصلا زبان مردم عادی (توده) را بلده؟ مردم بهش اعتماد دارند ؟ (آدم حسابش می کنند؟) یا شاید اصلا به مردم امید نداره و اصلا باهاشون حرف نزده؟ البته بعید هم نیست که مردم پشت سرش راه بیفتند؟ (خوش بینانه)

- در این تصویر رسانه (تریبون) تو دست یک نفره که روح جمعی را داره هدایت می کنه. می دونیم که تسلط بر افکارعمومی بدون داشتن "رسانه های کارآ" تقریبا غیر ممکنه.

تو جامعه آزاد و آرمانی آگاهی بخشی، اطلاع رسانی شفاف و صحیح با استفاده از زبان عامه مردم و افزایش سواد رسانه ای (ساختن مخاطب فعال نه منفعل) از وظایف رسانه های مستقل و مردمیه. میشه گفت: میزان موفقیت این رسانه ها درانجام وظیفشون با میزان پیشرفت جوامع رابطه مستقیم داره.

- آیا تنها راه پیشِ روی مردم برای داشتن جامعه آزاد و سالم، ساقط کردن حاکم و رییسه نابلد و مستبده؟

 فکر کنم اگه هر دو طرف از جایگاه و قدرتشون آگاه باشند و وظیفشون را بدونند، دیگه نیازی به حذف و سقوط و قهر و خون و خون ریزی نباشه؟ 

- یه موضوع هم که بیشترمون فراموش می کنیم اینه که اون کسی که پشت تریبونه و قدرت را در دست داره از بین خود مردم اونجا رفته ( شاید بهترین و مناسب ترین نفر نباشه - اصلحترین- ولی عضوی از ما بوده و در بین ما رشد کرده) و چه تضمینی وجود داره که با رفتن اون شخص بهتری جایگزینش بشه؟ (مثلی هست بین مردم: بد نرفته که خوب بیاد) اصلا از کجا معلوم اگه خود ما هم جای اون بودیم همینطوری رفتار نمی کردیم؟!

ببینید یه تصویر خلاقانه و مغزدار چقدر سوال و فکر تو ذهن آدم ایجاد می کنه! یکی از رسالت های هنر همین ایجاد فکر و سوال در ذهن آدم هاست (نه پاسخ به سوالات)

این هم یادداشت  یکی از دوستان دوست خوبم( ف.ن) است که  بعد از دیدن و خوندن این مطلب نوشته :

این تصویر یا هر اسم دیگه ای که داره بسیار گفتنی ها داشت که مهمترین هاش رو به قلم روان خودت گفتی من فقط چند نکته علمی رو اضافه می کنم:

در جامعه شناسی پارادایم های متفاوتی وجود داره که مکاتب مختلف حول آن شکل میگیرند برخی ساختارگرا و برخی کنش‌گرا هستند که اولی پدیده های تاریخی و اجتماعی را از طریق ذات منحصر به فرد ساختارها بررسی میکند و دیگری بر اساس نقشی که عاملان اجتماعی ایفا مینمایند که البته هردو روش فاقد کفایت لازم برای تحلیلی دقیق می باشد. عمده جامعه شناسان معاصر عنصر تحلیلی خود را بر دیالکتیک ساختار و عاملیت بنا نهاده اند مانند نظریه ساخت یابی آنتونی گیدنز، ریخت بندی نوربرت الیاس،ملکه ومیدان پی یر بوردیو ، زیست جهان و نظام هابرماس و ...

هرکدام از دیدگاههای فوق در عین شباهت ها تفاوت های خاص خود را دارد اما از نظر من این روش تحلیل درست تری را ارائه می دهد چرا که در هم تنیدگی کنشهای اجتماعی به منظومه ای منسجم(ساختار) می انجامد که گویی ذات منحصر به فردی از کنشگران دارد و از طرفی کنش های عاملان اجتماعی نیز  در درون یک ساختار انجام می شود پس قطعا تاثیر متقابل یا دیالکتیکی بر روی هم دارند.

خود من نظریه گیدنز را می پسندم چون وی معتقد است تداوم ساختارها از تکرار کنش ها ناشی می شود و چنانچه همکنشی ها در جهتی مخالف و ساختار شکن روی دهد ساختار مذکور دیگر بقایی نخواهد داشت. تصویر ارسالی تو کاملا مصداق تایید این جمله آخر است و شاید هم برای همین خیلی لذت بردم چون تصویری منطبق با تخیل جامعه شناسی خودم رو دیدم. 

========

پی نوشت:

- از استقبال همه دوستان از پست قبلی تشکر می کنم ( بخصوص علی نعمتی شهاب ) که باعث شدید رکورد بازدید از دایناسور شکسته بشه.

- خیلی بی سر و صدا و بدون اطلاع مصطفی مستور عزیز کتاب جدیدی منتشر کرده به نام " سه گزارش کوتاه درباره ی نوید و نگار" که مثل باقی داستان های این نویسنده خوندنی است. البته مقداری تلخ تر با چند ترفند روایی جدید . خوندنش را به علاقه مندان پیشنهاد می کنم.

یادداشت ارزشمند "رسول جعفریان" را هم بخونید که قصه این سالهای ماست.

-  منتقدان مجله فیلم هم " بیخود و بی جهت" را به عنوان بهترین فیلم جشنواره امسال انتخاب کردند.


 
 
فرار از روزمرگی
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ٢ اسفند ۱۳٩٠
 

یکی از موانع پیش روی "خلاقیت" افتادن در دام تکرار و روزمرگی است. کارهای تکراری و روتین ذهن را به روی سیستم اتومات برده و تفکر و خلاقیت را تعطیل می کند. انجام کارهای جدید و حضور در مکان ها و موقعیت های تازه باعث می شود که ذهن از حالت اتومات خارج شده و شروع به فعالیت و یافتن راهی برای تطبیق با شرایط جدید کند.

دوست خوبم  علی نعمتی شهاب در این خصوص مطالب خوبی نوشته است. ( از عجایب این روزگار این است که تعدادی از بهترین دوستانمان را  که بیشترین چیزها را از آن ها می آموزیم، ندیده ایم )  مطلب یک و دو و سه

من هم چند تجربه ساده اما موثر در مورد خودم را اینجا می آورم، شاید برای شما هم کارگر افتاد:

  1. تغییر کوچکی در مسیر و نحوه رفتن روزانه به محل کار یا خرید روزانه تان بدهید.(اگر تا حالا از سمت راست خیابان می رفتید این بار از سمت چپ بروید، 500 متر زودتر یا دیرتر از ماشین پیاده شوید)
  2. زبان گوشی موبایلتان را تغییر دهید ( اگر فارسی است به انگلیسی تغییر دهید و یا برعکس)
  3. زنگ موبایلتان را عوض کنید ( می توانید زنگ هشدار گوشی موبایلتان را هم عوض کنید) این یکی را همین الان تغییر بدهید.
  4. محل نشستن خود در منزل (جلوی تلویزیون) را عوض کنید.
  5. سعی کنید این هفته یک غزل را حفظ کنید ( طی هفته از یک بیت شروع کنید، روز بعد یک بیت به آن اضافه کنید) مولوی و حافظ توصیه می شود.
  6. برند خمیر دندان خود را عوض کنید.
  7. رمز کارت عابربانک یا ایمیل خود را عوض کنید.
  8. سفر کنید هرچند کوتاه (اینجا منظورم از سفر، رفتن به مکان هایی است که تا بحال نرفتید است)
  9. عطر و ادکلن خود را عوض کنید.
  10. ورزش کنید (هرچند خیلی کم باشد) 

=====================

پی نوشت: اسکار بر اصغر فرهادی ، " جدایی نادر از سیمین" و بر ما که این جایزه توسط اصغر آقا فرهادی به ما تقدیم شده، مبارک باد!  لبخند

 


 
 
دایی ناسر
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ٢٦ دی ۱۳٩٠
 

این هدیه همسر دایناسور است به دایناسور!

آخه وقتی آدم یهو یه همچین چیزی را می بینه ، چی می تونه بگه بجز: دستت درد نکنه!؟

 

  -----

پیشنهاد: فیلم خاص و منحصر بفرد ( از نظر موضوع و قصه) " اسب حیوان نجیبی است" را ببینید. یک فیلم ابزورد (تهی، جفنگ) که فکر می کنم تا حالا تو سینمای ایران یه همچین فیلمی نداشتیم. بازی رضا عطاران  هم خارق العاده است.

پی نوشت: امیدوارم این پست را به وبلاگ نویسی زرد نسبت ندهید و با خودتون نگید: "دلت خوشِ دایناسور! "

اصلا اینطور نیست با خودم گفتم با این پست شاید فضای تلخ این روزها را کمی شیرین کنم.

پسا پی نوشت: اصغر فرهادی هم که با فیلمش طوفان به پا کرده و داره همه جوایز را درو می کنه. فعلا تبریک بابت گلدن گلوب تا بریم که داشته باشیم مجسمه اسکار را...


 
 
کمک از سهراب
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱٤ دی ۱۳٩٠
 

بدترین چیز رسیدن به رییسی است که از حادثه عقل  گر  است!

ببخشید جناب سهراب سپهری که شعر شما را نابود کردم اما یک رییس بی عقل  واقعا از بدترین اتفاقات زندگی است.

========

اصل شعر: بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.

پی نوشت: تماشای تئاتر "خشکسالی و دروغ " را به همه توصیه می کنم. بشتابید که تا پایان دی ماه مهلت دارید. بازی آیدا کیخایی و علی سرابی استثنایی است. محمد یعقوبی هم که نیاز به تعریف من ندارد.

 

 


 
 
لمپنیسم
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳٩٠
 

اگر لمپن ها را قلع و قمع کنیم لمپنیسم نابود می شود؟

 با لمپن پنهان شده در نهاد فرد فرد افراد جامعه چه باید کرد؟

"شعبان جعفری" مُرد، آیا کسی دیگر با چماق به جان مردم نمی افتد؟

گیرم چماق ها را بشکنیم و بسوزانیم با ترکه و باتوم و میلگرد ها چه کنیم؟

گیرم چاقو وقمه ها را جمع کنیم با شیشیه های شکسته و انواع برنده های دیگر چه کنیم؟

لمپن! کسی که حرف زدن نمی داند، فحش می دهد و اگر فحش اثر نکند و یا دلش با فحش خنک نشود از دست و چوب و سلاح استفاده می کند. کسی که برای کارهایش دلیل ندارد و سوال را بر نمی تابد .

وقتی می شود با  یک عربده جماعتی را ساکت کرد چه نیازی است به مذاکره و مباحثه و اقامه دلیل؟

وقتی زبان زور داری به زبان منطق چه نیازی است؟ وقتی به راحتی بتوان بر سر و صورت کسی کوفت و شب به راحتی خوابید، وقتی فرود آوردن چوب بر بدن یک انسان بی دفاع برای کسی با فرود آوردن چوب بر فرش (برای گرفتن خاک آن ) یکی باشد، یا فرو بردن چاقو بر جان آدم و هندوانه برای کسی به یک اندازه آسان باشد، چه می توان کرد؟

افتخار کردن به داشتن "رگ لاتی" و "دستِ بزن" داشتن، یعنی لمپنیسم بالقوه. مباهات به رگ لاتی که همین چند وقت پیش در یک فایل صوتی از یک مداح (مداحِ کی؟) هم شنیده شد همان  لمپنیسم وعلاقه به آن در ناخودآگاه  جامعه ماست. وقتی بعد از انتشار این فایل باز هم در شب های احیا تجمع زن مرد و پیر و جوان و خانواده های مذهبی را در مقابل آن هیئت می بینی! یعنی اتفاق ناهنجار و خارج از نرمی نیفتاده است. وقتی در هیئت حکم قتل  یکی از مسئولین کشور را می دهند ( هر که می خواهد باشد) و هیچ کس از مستمعین اعتراض نمی کند؟!

این لمپنیسم اکنون به رسانه ها نیز نشت کرده است. روزنامه نگار لمپن که مخالف را به لجن می کشد و هرچه می تواند به او می بندد.  مدیر لمپن، مجری لمپن ، کارشناس لمپن و هنرمند لمپن که برای خودشان "گوله نمکی" و " سلح شور" شده اند.

وقتی حکومت هراعتراض و ناهنجاری را با خشونت پاسخ می گوید. وقتی پارکبان ها باتوم دارند. پلیس در میدان شهر با کلاشینکف و یوزی در مقابل شهروندان عادی خودنمایی می کند.

وقتی تفریح مردم تماشای دعوا و تصادف و اعدام است! (من مخالفتی با اعدام قاتلین و جانیان واقعی ندارم ، حتی مخالفت جدی با اعدام در ملا عام هم ندارم اما تعجبم اینجاست که چطور مردم به دیدن این مراسم میروند و از اول تا آخر قضیه را تماشا می کنند! آن هم ساعت 5 صبح!! ...)

وقتی لحن صحبت مسئولین  یک جامعه خشن است و بقول حافظ "سخن سخت "می گویند. از مردم ( بخوانید " رعیت") انتظار دیگری نمی توان داشت. معلم شاگرد را به باد کتک می گیرد. کارمند دولت به ارباب رجوع توهین می کند و به کارش افتخار می کند. پلیس راهنمایی و رانندگی ( چه اسم بی مسمایی!) با بی ادبی سرنشینان ماشین ها را خطاب می کند. انگار که راه دیگری برای بحث و مقابله با مخالف وجود ندارد . یا  خاطی را می بخشی ( ازسر ترس یا  بندرت از سربزرگواری) و یا تا سر حد مرگ مورد عنایت قرارش می دهی! اگر در حین رانندگی بوق زد ، اگر چراغ داد،اگر سبقت غیر مجاز گرفت، اگر مخالف شما حرف زد ، دو راه بیشتر نداری یا بی خیالی طی کنی و یا با محکم ترین یا تیزترین وسیله دم دست به او حمله کن! 

بیشتر خواهم نوشت...

============

پی نوشت: دوستان " +GOOGLE " را دریابید . رسانه اجتماعی قدرتمند و کارایی است.

پیشنهاد: حداقل تیتراژ ابتدایی و انتهایی سریال "وضعیت سفید" را ببینید. صدای زیبای علیرضا قربانی با شعر زیبای استاد بهمنی شنیدنی است.

سریال خاص و دیدنی "حمید نعمت اله" شدیدا پر از جزییاته. کسانی که بوتیک و  بی‌پولی جزء فیلم های محبوبشونه این سریال را از دست ندند. بازسازی سال های دهه  60 و روابط آن روزها سخت تر از همه زمان هاست.

حیف این همه زحمت برای این رسانه میلی!

عیدانه: این هم یه شعر زیبا با یک صدای دوست داشتنی به مناسبت عید غدیر و بارش اولین برف امسال.


 
 
تازگی
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۳٠ مهر ۱۳٩٠
 

مگذار که عشق، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود !
مگذار که حتی آب دادنِ گلهای باغچه، به عادتِ آب دادنِ گلهای باغچه بدل شود!
عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست، پیوسته نو کردنِ خواستنی ست که خود پیوسته، خواهانِ نو شدن است و دیگرگون شدن.
تازگی، ذاتِ عشق است و طراوت، بافتِ عشق. چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
عشق، تن به فراموشی نمی سپارد، مگر یک بار برای همیشه .
جامِ بلور، تنها یک بار می شکند. میتوان شکسته اش را، تکه هایش را، نگه داشت . اما شکسته‌های جام، آن تکه های تیزِ برَنده، دیگر جام نیست .
احتیاط باید کرد. همه چیز کهنه می شود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز.
بهانه ها جای حسِ عاشقانه را خوب می گیرند......................

گزیده ای از کتاب "یک عاشقانه آرام" اثر نادر ابراهیمی

=======

دایناسورانه: کامل ترین فسیل دایناسور

پی نوشت: طنز ناب شهرام خان شکیبا

پیشنهاد: "یه حبه قند" را حتما ببینید . اگه ابر و باد و مه و خورشید و فلک بگذارند یه یادداشت در مورد این فیلم دوست داشتنی رضا میر کریمی می نویسم.


 
 
این روزها
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ٢٢ مهر ۱۳٩٠
 

(( زندگی آن چه زیسته ایم نیست بلکه همان چیزی است که در خاطرمان مانده و آن گونه است که به یادش می آوریم تا روایتش کنیم))

این جمله از گابریل گارسیا مارکز است و سر مقاله نویس *هفته نامه جدید آسمان در ابتدای سرمقاله اولین شماره این  مجله از آن استفاده کرده است.

آسمان شاید جایگزینی باشد برای مرحوم شهروند امروز که توقیف شده است.

جمله مارکز را می توان به اجزا کوچک تر زندگی نیز بسط داد، تحصیل علم ،مطالعه ، سابقه کاری ، عشق ، ایمان و اعتقاد و...

======

*: احتمالا محمد قوچانی

پی نوشت مطلب قبل: در راستای جهانی سازی  و مدیریت جهان فعلا دسترسی به سایت ها بخصوص سایت شیطانی فیس ب -و -ک بسیار مشکل شده . بنابه دلایلی نمی تواتم دوستانی که لطف داشته اند را در صفحه دایناسور اَد کنم اما بدانند که در دل دایناسور اَد شده اند.


 
 
دایناسور در شبکه های اجتماعی
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱٧ مهر ۱۳٩٠
 

دوستان بشتابید! صفحه دایناسور در فیس - ب.و.ک  افتتاح شد.

فغلا هنوز خیلی پربار نیست ، اما تلاش می کنم که بشه.

ببینید برای جلوگیری از انقراض باید دست به چه کارهایی بزنم!


 
 
زندگی
نویسنده : محمد - ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز ۳ مهر ۱۳٩٠
 

این روزها به تفاوت بین خوب زندگی کردن، درست زندگی کردن و سالم زندگی کردن فکر میکنم.

=======

پیشنهاد: شنیدنی است و پر از نوستالژی

پسا پی نوشت: دیالوگ ماندگار ، دایناسورانه


 
 
فیلم بینی
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ٢٧ شهریور ۱۳٩٠
 

سال 1383 برای من سال خوبی بود.  اون سال و تو سررسید کوچکی که داشتم کتاب هایی را که می خوندم و فیلم هایی را که می دیدم ( که کم هم نبودند) می نوشتم و به فیلم ها ستاره می دادم. چند وقت پیش داشتم اون سررسید را ورق می زدم که با خودم تصمیم گرفتم یک بار دیگه و بعنوان دایناسور سال 90 به این فیلم ها ستاره بدم .{ بعضی ها را فراموش کرده بودم که با (- ) مشخص کردم }

 نتیجه این شد که می بینید:

پیانیست                   پولانسکی           **1/2         ***

شب یلدا                    پور احمد            ***1/2       ****

بیل را بکش               تارانتینو               **                **

قصه های عامه پسند      تارانتینو        ***             ****

مصائب مسیح           مل گیبسون         **                **

شکلات                     لاسه هالستروم   ***              **

بوتیک                        نعمت اله              ***             ****1/2

مخمصه                    مایکل مان            **1/2           **

مولن روژ                   باز لورمان             **                **

دیگران                     آلخاندرو آمه نابار    ***               ***1/2

مارمولک                     تبریزی                **1/2           **

بیلیارد باز                  رابرت راسن          ***               ***

جاسوس بازی          تونی اسکات         **1/2           **1/2

افسانه پاییزی          ادوارد زوییک          **1/2           ***

بیمار انگلیسی         مینگلا                    ***               ***

خانه ای از شن ومه   ودیم پرلمن          ***               **

هیولا                       پتی جنکینز             **                 *1/2

گاو خشمگین          اسکورسیزی           ***               ***

استیگماتا               رابرت وین رایت        ***                **1/2 

آرماگدون                 مایکل بای               *1/2              *

آژانس شیشه ای    حاتمی کیا               ****             ****

سگ کشی              بیضایی                   ***                ***

زیر پوست شهر       بنی اعتماد               ***              ***

سوته دلان               حاتمی                     ***1/2        ****

روبان قرمز               حاتمی کیا               ***               ***1/2

گوزنها                      کیمیایی                   **1/2          ****

روز هشتم               ژان میشل دورمن    ***1/2         ***

مسیر سبز               فرانک دارابونت        ***               ***

جاده‌ای بسوی‌تباهی   سام مندز            **1/2            **

راننده تاکسی          اسکورسیزی            ***              ***1/2

چشمان کاملا بسته   کوبریک                    ***             ***1/2

غلاف تمام فلزی         کوبریک                  ***               ***

گربه روی شیروانی داغ   ریچارد بروکس   ***                 -

شکوه علفزار             الیا کازان                 ***1/2        ****

همشهری کین           ولز                          ***              ***

گلادیاتور                     اسکات                   **1/2           **1/2

هفت                          فینچر                     ***1/2         ****1/2

بازی                           فینچر                     **1/2            **1/2

مظنونین همیشگی   برایان سینگر           ***               ***

اگه می تونی منوبگیر   اسپیلبرگ             ***               ***

گزارش اقلیت              اسپیلبرگ              **1/2           **1/2

حرفه ای                     لوک بسون            ***1/2         ****

ذهن زیبا                     ران هاوارد             ***                **1/2

رود خانه مرموز           ایستوود                ***                 ***

کوهستان سرد           مینگلا                   ***                  **1/2

21 گرم                        ایناریتو                  ***                 *****

شبهای روشن            موتمن                   ***                  ****

مهمان مامان              مهرجویی               ***1/2           ****

سربازان جمعه           کیمیایی                 1/2                      1/2

شاید یه روزم کتاب هایی که اون سال خوندم را نوشتم.

===========

پسانوشت پست قبل: تمام اون چیزی که تو پست قبلی تلاش کرده بودم با زبان و قلم الکنم بگم را شاملو بزرگ این غول ادبیات در یک جمله گفته:

تو فقط هنگامی می توانی بدانی درست می اندیشی که من منطقت را با اندیشه نادرستی تحریک کنم و من فقط هنگامی می توانم عقیده سخیفم را اصلاح کنم که تو اجازه سخن داشته باشی!

 پی نوشت:  خیران خوش ذوق


 
 
منِ بی "بازخورد "*
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۸ شهریور ۱۳٩٠
 

نمی دونم چرا بعضی ها این جوری اند. انگار رابینسون کروزوئه هستند ، ریسیور هستند . اگر از سنگ صدا در آید، از این عزیزان هم پاسخ خواهید شنید.

جالب این که خودشان هم اعتقادی به بازخورد ندارند و عین کرگدن تنها سفر می کنند. برای همین هم اگر بعد از 20 سال آن ها را ببینید هیچ تغییری نکرده اند و همچنان همانند که بودند .

هنوز و همچنان چایی را هورت می کشد، موقع راه رفتن پایش را بر زمین می کشد ، جلوی جمع دست در دماغ می کند و هنوز هم کت و شلوار قهوه ای با چار خونه های بزرگ و پیراهن راه راه سرمه ای و آبی می پوشد و کفشش را از همان کفش فروشی 20 سال پیش می خرد البته همان مدل را ...

و جواب تلفن را به ندرت می دهد، جواب اس ام اس را اصلا نمی دهد، کامنت  را که عمرا !

عکس العمل به سختی نشان می دهد

ابراز احساسات کیلیویی چنده؟ 

از طرف دیگر هم عده ای هستند که زندگی شان را براساس نظرات و عکس العمل مردم تنظیم می کنند. منتظرند ببینند مردم چه می کنند و چه می گویند تا آن ها هم همان کنند که مردم کرده اند.

این دوستان را اگر بعد از دو روز ببینی تفاوت کرده اند و سخت بتوانی بجا بیاوریشان. مدل مو ، قالب وبلاگ ، نوع پوشش و ریش و سیبیل آنها در تغییر و تبدیل هماره است.

اگر آلبوم عکسی داشته باشند و تا حالا نابودش نکرده باشند، خنده دارترین سوژه تصویری است. هر سال شلوارشان تنگ و گشاد شده و مدل مویشان کن فیکون شده،از پشت مو به آلمانی ، از فر به لخت و...

تلفن را زنگ نخورده جواب می دهند ، یک اس ام اس به آنها مساوی است با دریافت 30 اس ام اس و کامنت را دیوانه وار دوست دارند.

در برابر هر چیزی عکس العمل نشان می دهند

سراپا احساسند لا مصبا! 

اما من بی بازخورد می میرم.

البته میزان اهمیت هر باز خورد برای من به میزان اهمیت ارسال کننده بازخورد بستگی دارد.

کامنتها یکی از آن بازخورد هاست که اگر نباشند، من 20 سال دیگر هم ( بشرط زنده بودن) همان دایناسور امروز خواهم ماند با همین طرز نگارش و طرز فکر و جهان بینی.

البته اگر به همه کامنت ها به یک میزان اهمیت بدهم و در برابرشان شکل عوض کنم هم می شوم یک ملون هرهری مذهب.

مَخلص کلام اینکه همه ما به مثابه یک سازمان پویا نیاز به بازخورد و تعدیل و تغییر و اصلاح خود آن هم با کمک  بازخوردها (فید بک ها) داریم.

----------------

*: feedback: بازخورد یا بازخور

ضد پیشنهاد: تا وقتی که مجبور نشدید فیلم" زندگی با چشمان بسته " را نبینید!

پی نوشت: "روزگار" روزنامه و "شهروند امروز" هفته نامه مورد علاقه من در یک روز توقیف شدند!


 
 
آب
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩٠
 

  

روز 21ماه رمضان در برنامه " در استان"  شبکه تهران گزارشی پخش شد از یکی از روستاهای اشتهارد از توابع استان تازه تاسیس البرز . که موضوع آن بی آبی این روستا و مشقت و رنج مردم از بی آبی روستایشان بود.

تمام چاه ها و چشمه های روستا خشک شده بودند و تنها در فاصله دور از روستا باریکه آبی در جریان بود که روستاییان به آن "چشمه " می گفتند. جماعتی دور آن جریان زندگی و حیات جمع شده بودند. زنی در کنار آب در حال شستن لباس بود. دیگری با مشقت و کاسه کاسه گالن آب را پر می کرد.

گزارشگر از بهداشت آب و قابل شرب بودن آن پرسید و زن گفت : اگر این آب را نخوریم چه کنیم می خوریم و همه مریضیم و پیش دکتر.

بعد زنی را نشان داد که با فرغون چند گالن آب را از لب چشمه!! به خانه می برد و به گزارشگر گفت : در روز چندین بار باید این کار را بکنم. 

"چاه کنی " را نشان داد در حال بیرون آمدن از چاهی به عمق بیست تا بیست پنج متر که در آن اعماق به آب رسیده بود.

فرماندار(بخشدار) اشتهارد از تلاش هایش برای رساندن آب به روستا می گفت ( که البته همه با شکست مواجه شده بود) قرار شده بود روزانه چند تانکر آب برای روستا بیاورند.

فرماندار با اینکه " آبفا " را موظف به آبرسانی روستا می دانست .گفت: در مسجد به مردم قول دادم تا پایان سال مشکل آب روستا را حل کنم.

گزارشگر بیچاره در پایان سوال باقی مانده اش از نحوه و چگونگی استحمام اهالی روستا بود؟؟

 

از یک طرف هم اخباری در ذهنم  رو می آیند: 

یکی بود می خواست جهان را مدیریت کنه !

یکی بود می خواست آب دریای خزر را به سمنان بکشه !

یکی هست  که داره تو ونزوئلا برای محرومین اونجا ساختمان سازی می کنه !

یکی بود که دلش برای بی خانمانان و بیکارهای آمریکا می سوخت !

یکی بود که دلش برای جوانان لندنی کباب شده بود ! 

 مطمئنم نزدیک انتخابات برای جذب رای، تانکر آب راهی اونجا میشه. بالاخره دوستان قبل از انتخابات وکیل الرعایا هستند و بعد از آن ، وکیل الدوله.

بگذریم...

از دوستان کسی می تونه با تانکر برای این مردم آب بفرسته ؟ ( منم در حد وسع ام آماده ام ) 

نمی خوام  با این مطلب بگم  که به سومالی کمک نکنید، نمیگم به مراکز دولتی و نیمه دولتی خیریه کمک نکنید.( جدیدا هرکس که نمی خواد به کسی کمک کنه این مثل را یاد گرفته و می گه که : چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه! بابا لامصب تو اون چراغ را تو خونه ام که روشن نمی کنی!) می خوام بگم اولویت بندی هم خوب چیزیه.انصاف که همیشه خوب چیزی بوده و هست و خواهد بود.  به خدا این روستا در بغل دست پایتخت  ایران اسلامی هستش و نزدیک سد کرج . اگه مردم این روستا آب نداشته باشند کی داشته باشه؟!

خدا که باران رحمتش را تو این دو سه روزه در حد سیل نازل کرده.

 اما واقعا مدیریتی را که به خونه رواست به دنیا ارائه ندید و نبخشید !

----------------------------

پی نوشت: انجمن دایناسورهای مقیم قرن بیست و یک همچنان عضو می پذیرد.
البته یکی از دوستان چند مرام زنانه دایناسوری هم  ارائه داده که با چندتاش شدیدا موافقم. بزودی از یک پست مطلقا دایناسوری رونمایی خواهم کرد. 


 
 
" گردو فروش "
نویسنده : محمد - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢۱ امرداد ۱۳٩٠
 

 

آدم ها

گردوها را پوست می کنند

به آب می اندازند

می فروشند.

آدم ها

ماهی ها را از آب می گیرند

پوست می کنند

می فروشند.

آدم ها

آدم ها  را می فروشند

پوست می کنند

به آب می اندازند

                                            آی آدم ها!!!

--------------------------

پی نوشت: انجمن دایناسورهای مقیم قرن بیست و یک همچنان عضو می پذیرد.


 
 
مرامنامه
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱٠ امرداد ۱۳٩٠
 

 

حدودا چهار سال پیش بود که تصمیم گرفتم با عده ای از دوستان و همکاران  انجمن دایناسورها را بیندازم. هفت هشت نفر را در کافه نادری جمع کردم و این جمع در ماه بعد به  پنج نفر تقلیل یافت و چند ماهی به طور مرتب ادامه داشت تا به بیماری ایرانی " عدم استمرار" یا " منقطع الجریان" گرفتار شد. این گروه همچنان هم گاه گداری در کافه نادری ، استخر  و یا مکان مناسب دیگر جمع می شود و از هر دری صحبت می کند و اعضا تجدید میثاقی! می کنند. اما دیگر تعداد اعضای انجمن دارد کمتر  از تعداد ابروهای یک صورت می شود و هرنوبت دایناسوری منقرض می شود  و به جمع آدم های اجتماع می پیوندد. 

الغرض در آن ایام مرامنامه ای تهیه کردم به نام "مرامنامه دایناسورها" تا هم خودمان همدیگر رابشناسیم و هم هم ! اگر عضو جدیدی آمد بداند ما چه هستیم و چه می گوییم.

جای این مرامنامه در این وبلاگ که به نام مطنطن و محترم " دایناسور" آراسته شده خالی بود.این مرامنامه را با کمترین اصلاح و ویرایش برای اطلاع خوانندگان عزیز در اینجا می آورم.

دوستانی که با بیش از هفتاد درصد این مرامنامه همزاد و همذات پنداری می کنند ،اعلام کنند تا "انجمن مجازی دایناسورهای مقیم قرن بیست و یکم " را تشکیل دهیم.

(در ضمن گوشه هایی از مرام و مسلک دایناسورها را در سمت چپ شمالی وبلاگ { درباره من } آورده ام  و با آوردن مصداق به شفاف سازی مواضع دایناسورها پرداخته ام ) 

****

مرامنامه دایناسورها 

دایناسورها بیش از کباب به کتاب عشق می ورزند

دایناسورها بیش از گوشت به دوست علاقه مندند

دایناسورها از "جمله" بیش از"لقمه" و از "داغ" بیش از "باغ " بهره می برند.

دایناسورها "شکم" بزرگ  ندارند اما "دل" بزرگ چرا!

دایناسورها برخلاف جثه بزرگ و مهیبشان اکثرا گیاه خوارند!!

دایناسورها برخلاف دو پایان دیگر که با دیدن پیتزا فروشی دلشان غنج می رود، با دیدن گل فروشی "غنج دل" می شوند.

دایناسورها بدلیل دستها و انگشتان زمختشان پول شماری را مانند کاسب ها بلد نیستند.

از قدیم گفته اند: "فلفل نبین چه ریزه..."  دایناسورها اصلا ریز نیستند و هرچه هستند همانند که می نمایند .

دایناسورها هنوز که هنوز است فرق میلیون و میلیارد را نمی دانند و هیچ دایناسوری نیست که بداند واحد بعد از میلیارد چیست!

به قول " ماکسی" در کارتون معاون کلانتر: دایناسورها  پشت اون چهره خشن ( ستاره حلبی) قلبی از گنجشک (طلا) دارند.

دایناسورها با توجه به هیکل بزرگشان و برای اینکه بتوانند همه دوستانشان را در خانه جمع کنند ،دوستان زیادی ندارند.

دایناسورها چون تجربه یک بار انقراض را دارند تمام تلاش خود را خواهند کرد که دیگر منقرض نشوند.چون از قدیم گفته اند " دایناسور عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود". البته آن ها می دانند که با تقدیر نمی توان در افتاد.

دایناسورها چون می دانند دیگران از آن ها می ترسند از راهی می روند که دیگران کمتر از آن عبور می کنند و ناخود آگاه از تورات (کلام خدا) پیروی می کنند که: " از راهی برویدکه رهروان آن کمند"

دایناسورها بعلت قد بلندشان این توانایی را دارند که همه چیز را از بالا می نگرند!

دایناسورها هم نژادان دیگری هم دارند که آن ها  بعضی اوقات خلف و بعضی وقت ها ناخلفند . مثل سوسمار و تمساح و آفتاب پرست و مارمولک...

دایناسورها هیچ وقت مثل تمساح اشک نمی ریزند . اشک دایناسور تنها اشک شوق است و اشک در غم دیگران.

دایناسورها به علت اندام خاصشان همیشه مراقبند که کسی را اذیت نکنند و به کسی آسیب نزنند.

پدربزرگ یک دایناسور در بچگی همیشه این شعر را برایش می خوانده که: مِی بخور، منبر بسوزان ، مردم آزاری نکن. دایناسورِ قصه ما سعی می کنند 
که هیچکدام از این سه کار را انجام ندهد.

دایناسورها برای جبران چهره زشت و خشن خود سعی می کنند که بیشتر بخندند و بخندانند.

و...