دایناسور

ژن تهوع آور
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩٦
 
شوخی شوخی داره گند کار در میاد
قبول دارم که همیشه این آشنا بازی و پارتی بازی بوده و قبیله‌گرایی و عشیره‌گرایی در تار و پود قدرت در تاریخ ایران تنیده بوده اما هر چیزی حدی دارد و شور شدن غذا را تا جایی می‌توان با خنده یا ادب و صبوری به روی آشپز نیاورد؛ اما دیگه داره حالم بهم میخوره از این آقازاده ها و ژن خوب‌های پررو و بی‌حیا که با کمترین توانایی و تخصص و تجربه دارند از سفره پهن شده می‌خورند و با جرات میگم باید هر چه زودتر جلوی این چریدن و غارت به شیوه ایلغاری را گرفت.
سفارش کردن بستگان و دوستان برای گرفتن مناصب به جریان طبیعی و عادی و حتی ارزشمند تبدیل شده، مدیران منتظرند سمتها را به کسانی بدهند که سفارش و توصیه نامه‌های بیشتری از نهادها و سازمان‌ها دارند و تجربه و تخصص و صلاحدیت‌های اخلاقی از پارامترهای تصمیم گیری حذف شده‌اند.
باید جلوی پست‌ها و عنوان‌های خلق‌الساعه و شخصی‌ساز را هر چه زودتر گرفت.
مشاوران اعظم پرخور و پرمدعا که با کمترین زحمت و استعداد بیشترین حقوق و مزایا را می گیرند به چه کار می‌آیند؟
دست از این شوخی کردن با ژن خوب بر داریم و به شدت به این حرام خواران و رانت خواران نشسته بر سر سفره مردم بتازیم.
به هر شکلی که می شود به این جریان خانمان سوز تهوع آور اعتراض کنیم و به هر شکل ممکن در کارشان اختلال ایجاد کنیم.
باید قانونی تصویب شود که هیچ آقازاده‌ای حداقل در دوران تصدی پدر، مادر و بستگان نزدیکش حق دریافت هیچ گونه حقوق و مزایا دولتی نداشته باشد .
باید حداقل‌هایی از تخصص و تجربه و شعور و سلامت روانی برای گرفتن عنوان ها و مسندهای دولتی تصویب شود (بدون تبصره و استثنا) تا بدون آن هیچ تحفه نطنزی نتواند صندلی‌های فراوان پر مزایا را اشغال کند.
نباید صندلی‌ها و سمت‌های جدیدالتاسیس به آدم های تازه بیکار شده واگذار شود.
خلاصه اینکه این سیل بنیان کن علاوه بر نابود کردن و غارت مملکت امکان کار کردن و حتی زیستن را هم از ما سلب خواهد کرد.
مرداد ۹۶

 
 
بین خطوط
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ تیر ۱۳٩٦
 

دیدید توی ترافیک بعضی از راننده ها که چرخ ماشین شون را میدازند توی یه لاین و یه چرخ را توی لاین دیگه تا هر طرف که زودتر راه باز شد برند همون طرف؟


حالا حکایت موضع گیری بعضی هاست.


آموزش رانندگی سیاسی: شما باید از بین خطوط راه بروید نه خطوط از بین شما!


 
 
خیرات نمره
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢۳ شهریور ۱۳٩٤
 

دوران ابتدایی یه خانم معلم داشتیم که زنگ نقاشی می گفت نقاشی بکشید و آخر سر نمره میداد و جالب اینکه به همه 20 میداد!
به منی که عاشق نقاشی بودم و سر یک اسب را با تمام جزییات و سایه روشن (تو اون سن) می کشیدم تا بچه هایی که چشم -چشم دو ابرو می کشیدند یا سه تا خط را به هم وصل می کردندکه یعنی خونه است و حتی به کسایی که من براشون یه نقاشی هول هولکی با کلی ایراد (از نظر خودم) کشیده بودم.
همه بچه های کلاس این خانم معلم را عاشقانه دوست داشتند الا من!
الان به این فکر می کنم که چرا من با اون همه علاقه به نقاشی چرا نقاش نشدم؟ اصلا چرا دیگه نقاشی نمی کشم ؟(حتی سر اون اسب را؟)
آیا از بچه های اون کلاس کسی نقاش شده؟
نمی دونم!


 
 
نوستالژی + رضاعطاران
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳ تیر ۱۳٩٤
 

نهنگ عنبرِ سامان مقدم را دیدم

لحظات و موقعیت های خنده داری داشت که به مدد طنازی رضا عطاران و پتانسیل های خنده آور نوستالژی­ های دهه شصت، حاصل شده بود.

تقریبا در تمام سکانس­ های فیلم عطاران حضور داشت و یک تنه فیلم را پیش می برد.

این فیلم هم همچون فیلم " خوابم میاد" رضا عطاران الگوی روایت خود را از فیلم های اولیه "وودی آلن" همچون" پول را بردار و فرار کن" و "موزها" گرفته  و تا وقتی که این الگو را رعایت می کند موفق است.

فیلم لحظات کمیک خوبی داشت و می توانست به همین جا قناعت کند اما رفتنش به سمت ملودرام یک اشتباه استراتژیک بود و پایان بندی کلیشه ای و بد فیلم از همین تصمیم اشتباه ناشی شده است.

ریتم فیلم هم با حال وهوایش هم خوانی ندارد چرا که مابین کمدی با ضرب آهنگ تند و درام با ریتم کشدار سردرگم است و بر خلاف قصه فیلم بیش تر کشدار شده است.

در مورد نام فیلم هم حرف دارم اما برای جلوگیری از افشای قصه باشد برای بعد؛ فقط مختصر اینکه اگر سکانس پایانی فیلم نبود اسم با مسماتر می شد.

با تمام این نقاط ضعف "نهنگ عنبر" را برای تماشا و خندیدن در این ایام به دوستان پیشنهاد می کنم.


 
 
داعش و رسانه
نویسنده : محمد - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ٩ تیر ۱۳٩٤
 


1. قطعا موفقیت هیچ پروژه و ماموریتی در دنیای معاصر بدون مدد از رسانه قابل تصور نیست.(هر چند هنوز عده ای قبول ندارند)
2. هر چه پروژه مورد نظر نیاز به نیروی انسانی داشته باشه نیاز به رسانه بیشتر میشه.
3. گروه داعش بر خلاف ظاهر بدوی شان با دنیای جدید آشنایند و رسانه های مدرن و شبکه های اجتماعی را برای ترویج عقایدشان و جمع آوری نفر استفاده کرده و می کنند،تولید محتوا، حجم بالای فعالیت در رسانه های مجازی و شبکه های اجتماعی از جمله توئیتر و فیس بوک گواه این مدعاست(ظاهرا روزنامه و مجلاتی هم دارند که کیفیت بالایی دارند)
4. اما قطعا قدرت گرفتن داعش تنها وابسته به رسانه ها نبوده، مبنای فکری و روش عمل این گروه دوستداران زیادی در سطح جهان دارد، نازی ها، القاعده، طالبان و ... مروج همین طرز تفکر بودند، نوعی نژاد پرستی و آپارتاید افراطی که این بار عقیده هم بشدت پشتوانه اش شده، عده ای را با تزویر و با وعده بهشت، برخی را با زر های حاصل از چاههای نفت و قاچاق نفت و گروه سرخورده و طرد شده ای از دنیای مدرن با عقده حقارت ، که دنبال جبران حقارت خود هستند با یاری رسانه ها جمع کرده و در فکر تاسیس دولت اسلامی عراق و شامات است و برای این هدف از هیچ کاری ترس ندارد.
5. مسایل پشت پرده و سیاسی رشد این گروه هم که بماند.
لینک مرتبط


 
 
شهید
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۳ خرداد ۱۳٩٤
 

این روزها حس کلمات فرق کرده
"کربلا " همچنان اشک را سرازیر می کند
اما وقتی "چهار" در کنارش قرار می گیرد، اشک ها بیشتر میشود
"غواص" کلمه ای تاثربرانگیز نبود اما این روزها کار "کربلا" را میکند
اکثر اعداد هم بی تفاوت بودند
اما این روزها " 175" و " 72" هر دو گریه به همراه دارند
این روزها روزهای عجیبی است.

پ.ن: این روزها "دوستی" هم آدم را ناراحت میکند.
روح مهران دوستی شاد!


 
 
نود و 4
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳٩۳
 

به سنت 5 سال گذشته:
"ترین های" امسال:

سال نود و سه سال گسترش اپلیکیشن‌های موبایلی بود؛ از وایبر شروع شد و واتس آپ و لاین  تا هایک و این آخرها تلگرام، وقت زیادی از من و ما گرفت و مزایا و معایبی داشت که قصه‌اش طولانی است.

خواندنی ها:

ویژه نامه ماهنامه " فیلم" ( با نوشته های "پرویز دوایی" که آرزوی سلامتی و طول عمر برایش دارم،کیومرث پوراحمد و...)

ویژه نامه  ماهنامه "24" ( سینما دوستان این مجله را از دست ندهند )

ویژه نامه  ماهنامه " اندیشه پویا"

ماهنامه نامه "داستان" هم ویژه نامه خوبی تدارک دیده و مثل سال‌های گذشته یک سی دی داستان گویا همراهش است.

ماهنامه " نسیم بیداری" که به نوستالژی پرداخته

ویژه نامه "سرزمین من" که ایرانگردی را ترویج و تشویق کرده

 

آدم ها:

دکتر ملکیان

دکتر سجودی

دکتر خانیکی

دکتر پیران

علی مطهری

محمد جواد ظریف

 

 بهترین ساعت امسال:

ملاقات حضوری با دکتر ملکیان عزیز در محل کار ایشان که هر چند موضوع بحث به وسیله یکی از دوستان به بیراهه رفت اما هم نفسی با ایشان بسیار ارزشمند بود و آموزنده.

بهترین کلاس:

کلاس‌های دکتر پرویز پیران عزیز در موسسه پرسش

بهترین اتفاق:

تشکیل یک گروه دوستانه و کوچک نقد فیلم از خرداد ماه و امتداد آن تا پایان سال ( امیدوارم در سال آینده هم ادامه پیدا کنه) که علاوه بر آموزنده بودن مطالب و بحث‌ها برگزاری مستمر و از هم نپاشیدن آن در کشوری که تمام اتفاقاتش کوتاه مدت و مقطعی است به کیمیا می ماند.

 تهوع آورترین کار ایرانیان:

همچون دو سال گذشته استقبال و حضور در صحنه، تماشا و سر و دست شکستن ( از همه بدتر همراه بردن کودکان ) برای تماشای اعدام ها .

افزایش چاپلوسی و لمپنیزم در بین مردم، به قول دکتر پیران عزیز: ایران معاصر با سه گانه رانت، فساد و لمپنیزم قابل تحلیل است.

تهوع آورترین شخص:

زیاد شدند و انتخاب از بین شون سخته

 مفتضاحانه ترین اتفاق این سال :

ادامه حصر

فساد تنیده شده در جای جای این مملکت که گوشه هایی از آن بیرون می زند.

ضرب و شتم علی مطهری و بدتر از آن حمایت عده‌ای از این عمل وحشیانه  و لمپنانه

 بهترین وبلاگ:

گزاره ها

خانه دوست کجاست؟

سر خیابان فرصت

  بهترین فیلم ایرانی:

من دیه گو مارادونا هستم

کوچه بی نام

آرایش غلیظ

شهر موشها

شیار 143

 بدترین فیلم ایرانی:

بوفالو

 بهترین سریال :

نداشتیم، تا آنجا که صدا و سیما مجبور شد سریال ماندگار خانه سبز را باز پخش کند.

 بهترین فیلم خارجی:

برد من

لاک

هتل بزرگ بوداپست

آیدا

بهترین تئاتر:

سقراط

ترانه های محلی

مردی برای تمام فصول

  جایزه ویژه:

 

 بهترین موسیقی:

اتاق گوشواره  از گروه دنگ شو

نه فرشته ام نه شیطان   همایون شجریان و طهمورث پورناظری

گروه چارتار

 

 بهترین اتفاق شخصی:

متاسفانه چیزی بخاطرم نمیاد

 بدترین اتفاق شخصی:

عقب افتادن کارهای مهم و در غلتیدن در روز مرگی و ...

  درگذشتگان عزیز امسال:

مرتضی احمدی

باستانی پاریزی

سیمین بهبهانی

محمد لطفی

حسین شهیدی

مرتضی پاشایی

بهترین برنامه تلویزیونی:

رادیو هفت

 چهره سال:

علی مطهری

 بهترین رمان یا داستان کوتاه:

 

بهترین کتاب عمومی:

 

 بهترین جمله:

هر که مۆمنی را به عیبی (یا گناهی) سرزنش کند نمیرد تا خود گرفتار (یا مرتکب) آن شود. پیامبر اکرم

بهترین پست وبلاگ دایناسور:

 پدیده پاشایی

سال نود و چهار:

 - خود انتقادی

-  افزایش مطالعه


 
 
شروع دوباره
نویسنده : محمد - ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ٩ اسفند ۱۳٩۳
 

 
 
دایناسور در جشنواره8: کوچه بی نام
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳٩۳
 

امشب فیلم کوچه بی نام را دیدم
فیلم خوب هاتف علیمردانی (فیلم اول علیمردانی "به خاطر پونه" هم دیدنی بود)
یک درام خانوادگی در مورد یک خانواده متوسط رو به پایین و ساکن پایین شهر که اکثرا در سینما و تلویزیون ایران یا بصورت کمدی به آنان پرداخته شده یا تراژدیک و تلخ.
اما این بار یک ملودرام واقع گرایانه که مناسبات موجود در این طبقه را به خوبی بازنمایی کرده را شاهدیم.
فیلمنامه خوب و کم نقص، بازی‌های یکدست و خوب بویژه فرشته صدرعرفایی (اگه سیمرغ گرفت تعجب نکنید) و باران کوثری
دیالوگ منتخب:عشق بدترین درد سر دنیاست.
مهمترین ویژگی فیلم برای من شخصیت ماندگار و دوست داشتنی "حاج مهدی" بود که با هنرمندی فرهاد اصلانی عزیز آفریده شده.
سکانس پایانی فیلم با وجود زیبایی شگفت انگیزش، زاید است که امیدوارم در اکران عمومی حذف بشه.
سه ستاره از پنج ستاره تقدیم به فیلم شریف و ایرانی کوچه بی نام


 
 
دایناسور در جشنواره 7: ایران برگر
نویسنده : محمد - ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢٠ بهمن ۱۳٩۳
 

 

 

ایران برگر را دیدم
فیلمی در ژانر کمدی از مسعود جعفری جوزانی
فیلمی برگرفته از چند مجموعه طنز تلویزیونی و بازیگران آنها ( شب های برره، پایتخت و ...) با یک فیلمنامه ضعیف بعلاوه‌ی دستی بازتر برای شوخی های مبتذل و سیاسی منهای خلاقیت و نوآوری می شود ایران برگر!
مضحکه قومیت، لهجه، فقر، زنان شاید بتواند تماشاگران عادت کرده به کمدی های سطح پایین را بخنداند اما قطعا ماندگار نخواهد بود.

به این ضعف ها نام بی مسما فیلم که شاید نشات گرفته از اسپانسر فیلم است و نتیجه گیری سیاسی فیلم را اضافه کنید که واقعا متاثر کننده است ( برای توضیح بیشتر باید قصه فیلم را برملا کنم)
شاید اگر تیتراژ پایانی و صدای زیبای شهرام ناظری عزیز و شعر زیبای سیاوش کسرایی نبود فقط تاسف برای من باقی می ماند که بدترین نقش آفرینی علی نصیریان را در یک کمدی کم مایه دیده ام.
یک  ستاره از پنج ستاره برای تک لحظات شیرین ایران برگر و صدای شهرام خان ناظری.


 
 
دایناسور در جشنواره 6: رخ دیوانه
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳٩۳
 

 
 
دایناسور در جشنواره 5: بوفالو
نویسنده : محمد - ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱٧ بهمن ۱۳٩۳
 

بوفالو را دیدم
کاوه سجادی حسینی یک فیلم بسیار ضعیف تولید کرده که ارزش هیچ دفاعی را ندارد.
فیلمنامه بدون منطق و چفت و بست، شخصیت پردازی فوق العاده ضعیف که منجر به این شده بازیگرانی توانمندی چون پرویز پرستویی و پانته آ پناهی ها هم نتوانند در حد انتظار ظاهر شوند و یکی از بدترین فیلم های کارنامه بازیگری شان را بازی کرده اند.
هومن سیدی  چنان اغراق شده بازی میکرد که... (دارم تلاش می کنم قصه فیلم را لو ندهم، هرچند دیدن این فیلم را به کسی توصیه نمی کنم)
رفتارها و روابط هیچ کدام از هیچ منطقی پیروی نمی کردند.

انگار نه انگار که در شهر هرت هم رفتار آدم ها بر اساس منطقی بنا می شود!

تیتراژ مضحک اول فیلم خبر از یک فیلم پر مدعای تهی را می داد ، همینطورهم شد و تا انتهای فیلم این ضعف امتداد داشت.
برای نمونه فقط تصور کنید یک موتور چندین روز در کنار مرداب انزلی به درختی قفل شده باشد و نه پلیس به آن مشکوک شود و نه حتی کسی کلاههای ایمنی را از روی بر می دارد! یک سری قایق موتوری هم در کنار مرداب گذاشته بودند تا هر وقت بازیگران بوفالو احتیاج داشتند بردارند و بروند...

در بوفالو پر است از این گاف ها که اگر فرصت شد لیست شان می کنم.
هیچ ستاره ای از پنج ستاره ممکن به بوفالو نمیرسد


 
 
دایناسور در جشنواره 4: طعم شیرین خیال
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳٩۳
 
 فیلم طعم شیرین خیال را دیدم
کمال تبریزی یک فیلم آموزشی در حمایت از محیط زیست ساخته !!!

 
 
دایناسور در جشنواره 3: من دیه گو مارادونا هستم
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱٥ بهمن ۱۳٩۳
 

فیلم من دیه گو مارادونا هستم را دیدم
یک کمدی پست مدرن از بهرام توکلی، او در پنجمین فیلم‌اش یک اثر متفاوت خلق کرده، تجربه‌ای کمتر دیده شده در سینمای ایران .
فیلمی پر بازیگر با قصه‌ای جذاب و پیرنگ‌های داستانی متعدد که در نود دقیقه تماشاگر را کاملا سرگرم می‌کند.
میزانسن‌های پیچیده و سکانس پلان‌های طولانی با تعدد بازیگر و دیالوگ‌های زیاد  از ویژگی های مهم این فیلم هستند.
پروژه سختی که خوشبختانه همه عوامل فیلم از هومن بهمنش فیلمبردار فیلم (که باید نامزد سیمرغ  بشود) تا صدابردار و بویژه تیم بازیگری توانسته اند این کار را به سرانجام برسانند و مارادونا ... را به اثری خوش ریتم و جذاب تبدیل کنند.
سعید آقاخانی  یک بازی خوب دیگر در این جشنواره دارد و شاید بتوان او را ستاره این دوره دانست، گلاب آدینه که نقش دو خواهر را به زیبایی و ظرافت و شیرینی بازی کرده و سایر بازیگران که همه خوب بودند ( کاش جشنواره فجر به گروه بازیگران سیمرغ می داد)
نوع روایت با وجود راوی و تقطیع قصه به مانند فصل های یک کتاب، خلاقانه و در خدمت  محتوا فیلم  بود.

فیلمنامه قرص و محکم و دیالوگ های پینگ پنگی و حساب شده توکلی  خیلی دلچسب و با ارزش و کمیاب است.

طراحی صحنه و لباس و موسیقی مارادونا... بسیار حساب شده و در خدمت فضاسازی و ایجاد اتمسفر مناسب برای فیلم بودند.
اما ترس من ترکیب هیات داوران سنتی این دوره است که احتمال می دهم این فیلم نوگرایانه و نادر در سینمای ایران را نادیده گرفته و زحمات عوامل آن به چشم نیاید.
در هر حال فیلم شنگول و جذاب مارادونا... گیشه خوبی هم خواهد داشت.
چهار ستاره از پنج ستاره تقدیم به مارادونای توکلی 


 
 
دایناسور در جشنواره 2: خداحافظی طولانی
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱٤ بهمن ۱۳٩۳
 

 
 
دایناسور در جشنواره 1 : قول
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳ بهمن ۱۳٩۳
 

 
 
آچار فرانسه
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۸ بهمن ۱۳٩۳
 

 
 
پدیده پاشایی
نویسنده : محمد - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۳ دی ۱۳٩۳
 


پدیده پاشایی

اقبال عمومی و تجمع کمتر دیده شده مردم تهران در تشییع جنازه مرتضی پاشایی حرف ها و بحث های زیادی را برانگیخت و هر کس از ظن خود این حضور را بررسی کرد. در مطلبی در سایت بی بی سی خواندم، نویسنده این اجتماع را امری عادی و تشیع جنازه ای معمولی برای یک ستاره موسیقی پاپ تحلیل کرده بود.
برخی هم در آن سر بام کل این ماجرا را توطئه و برنامه ریزی شده می دانستند، بیرون حکومتی ها، کار حاکمیت و درون حاکمیت‌های دلواپس، توطئه استکبار و فتنه گران.
برخی آنرا عقده گشایی جوانان سرخورده تفسیر کردند و برخی دیگر دلیل این اقبال را نوع و مدت آن بیماری پاشایی اعلام کردند.

به یقین هر یک از این تحلیل ها حامل قسمتی از حقیقت ماجرا هستند اما نکته مهم این است که مسایل اجتماعی و انسانی هیچ وقت تک عاملی نیستند و هر تحلیل مطلق گرا و تک عاملی از پدیده های اجتماعی روشنگر و دقیق و جامع نیست.
از جنبه رسانه ای مرتضی پاشایی به مدد فراگیرترین و قدرتمندترین رسانه کشور(صدا و سیما) و بعد از مدت ها که رسانه تمایلی به ستاره سازی نداشت به ستاره مردمی تبدیل شد.

 فارغ از این که صدای او را دوست داشته باشیم یا نه تیتراژ برنامه یومیه ماه رمضان شبکه سه با زمان مناسب آن در پیش از افطار (ماه عسل)، درخواست آن برنامه  از مردم برای تهیه و ارسال کلیپ از این آهنگ و پخش مکرر آن در شبکه های دیگر تلویزیون  و رادیو و همچنین نوع بیماری، سن کم او بر شدت جلب مخاطب افزود و این پدیده را به موضوع بحث شبکه‌های اجتماعی نوظهوردر این سال ها و نرم افزارهای موبایلی متکثر در یکسال اخیر (که بسیار فرا گیرند ) تبدیل کرد.

کمبود و حتی با کمی اغراق، نبود برنامه برای پر کردن اوقات فراغت و موضوعی برای سر انداختن بحث در ارتباطات میان فردی، این سوژه جذاب را به مهم ترین موضوع ارتباط مردم تبدیل و در زمان بستری در بیمارستان و خاکسپاری به دلیلی برای پر کردن اوقات فراغت و ارضای نیازهای اجتماعی مردم بدل کرد. تشییع جنازه او فرصتی برای گردهمایی و حضور در جمع را برای ایرانیان فراهم نمود، حضور در جمع، گردهمایی و کارناوال از جمله نیازهای جامعه است که در این سال‌ها به شدت از جانب حاکمیت نادیده گرفته شده است.
پدیده پاشایی شاید از معدود مواردی بود که رسانه فراگیر کشور به فرهنگ و علاقه مندی مردم عادی و توده جامعه و آن چیزی که خود همیشه بر آن سرپوش می گذاشت نزدیک شد.

موسیقی پاپ، ترانه های عاشقانه تا حدی مغایر ایدئولوژی حاکمیت و جوانانی متفاوت با آنچه رسانه رسمی بازنمایی می‌کرد این بار مورد توجه واقع شدند و این هم صدایی گفتمان رسمی با گفتمان غیر رسمی  در جامعه موجی بزرگ به راه‌انداخت که کمتر دیده شده است.

 مسلما اگر مراسم تشییع، ساعت و محل آن از رسانه رسمی اعلام و تبلیغ نمی شد خانواده هایی زیادی در این مراسم شرکت نمی کردند و فرزندان خود را نیز برحذر می داشتند و بسیاری از شاغلین سازمان‌های دولتی نمی توانستند از محل کار مرخصی بگیرند.

شاید چند مثال نقض برای مشخص شدن ویژگی خاص پدیده پاشایی و تفاوتش با سایر مراسم های مشابه سودمند باشد:
اگر تنها جوان و هنرمند بودن را علت حضور گسترده مردم بدانیم؛ باید پرسید چرا برای مجید بهرامی که همزمان با پاشایی درگذشت چنین موجی بر نخاست؟ وجه تشابه دیگر پاشایی و بهرامی مرگ بر اثر سرطان است!
اگر صرفاً موسیقی را دلیل فرض کنیم مثال استاد لطفی که از نظر اهمیت، اثر گذاری، کیفیت و کمیت فعالیت وآثار با کمتر کسی در عرصه موسیقی قابل قیاس است، مطرح می شود.

نمونه دیگر ناصر عبدالهی است که هر چند خبر درگذشت سوال برانگیزش توسط رسانه رسمی کشور پوشش داده شد اما وی در زمانی فوت کرد که از شبکه‌های اجتماعی و پیام‌رسان‌های موبایلی خبری نبود ( ناصر قابلیت اسطوره شدن را نیز داشت).

غلامحسین مظلومی و تشییع این مرحوم  نیز با این که در روز جمعه  برگزار شد، نتوانست جمعیتی حتی نصف مراسم مورد نظر ما را به میدان بیاورد چرا که دوران فعالیت و افتخار آفرینی او را جوانان ندیده بودند و جاذبه‌ای در میان جوانان نداشت.

مواردی متعددی هم هست که رسانه و حاکمیت تلاش کردند تا اقبال عمومی را برانگیزند اما ناکام ماندند.
از جمله علل دیگری که دست در دست سایر عوامل این اتفاق را غیر منتظره نمود علاقه عده ای از مردم به سلبریتی ها و دیدن آنان از نزدیکترین فاصله، گرفتن عکس و امضا از آنها و به نوعی حضور در چنین مراسمی برای اظهار وجود است و این یکی از دلایل آن همه موبایل برافراشته جهت ثبت مراسم بصورت شخصی بود.

از دیگر عوامل گفته شده که از نظر من نیز در حضور گسترده مردم بی تاثیر نبوده نوعی لجبازی با گفتمان رسمی و اظهار وجود و قدرت نمایی جوانان بود که معمولا توسط حاکمیت نادیده گرفته شده اند.

نکته اساسی دیگر در این رابطه هشدار مهم این مراسم و تجمع به حکومت بود که بعد از این باید برای هدایت و سازماندهی اینگونه تجمع‌های مردمی آماده تر باشد؛ چرا که منبعد مردم نه فقط  برای مراسم جشن و شادی‌های ورزشی و سیاسی - که زمان اتفاق شان پیش بینی پذیر است – در صحنه حضور پیدا می‌کنند، بلکه اقدامات غیرمترقبه فرشته مرگ هم باعث حضور مردم در خیابان ها خواهد شد.

لینک های مرتبط:

دایناسور

دایناسور

پی نوشت: نظر دکتر پیران در مورد این حضور: تظاهرات یک جامعه که جنبش دریغ شده دارد.


 
 
دلایل قوی باید و معنوی
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢٢ آذر ۱۳٩۳
 
من بطور کامل با هر نوع لمپنیزم مخالفم، چه از نوع شعبان جعفری باشد، چه پری بلنده، چه مداح هفت‌تیر‌کش باشد، چه سیاستمدار کت پوش  یا عمامه به سر و چه آخوند بد دهن و پر مدعا.
و این بار هم یک استاد جامعه شناسی که نمی‌تواند خود را کنترل کند و با فحاشی و عصبانیت تمام حرف‌های درست و تحلیل‌های خوب خود را نابود می‌کند. آیا با عربده کشی می‌شود یک حرکت اجتماعی را تفسیر کرد.

 
 
پاشایی و رسانه
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ٢٥ آبان ۱۳٩۳
 

اتفاقات و ماجرای دوران بیماری تا خاکسپاری مرحوم مرتضی پاشایی از منظرهای مختلف قابل تامل و تحقیق است. بررسی و تلاش در جهت کشف چرایی اقبال عمومی و پخش شایعات متعدد در مورد این خواننده می تواند موضوع تحقیق خوبی برای محققین در حوزه جامعه شناسی، ارتباطات، سیاست و روانشناسی اجتماعی باشد.

اما من در اینجا فقط می خواهم در چند خط به نقش رسانه در مطرح و معرفی کردن برخی و به انزوا کشاندن برخی دیگر بپردازم. تصور این اقبال به پاشایی بدون آهنگ تیتراژ ماه عسل در رسانه فراگیر کشور و بر سر زبان ها انداختن آن  تصور بسیار بعیدی است. رسانه‌ای شدن بیماری مرتضی پاشایی عزیز و تصاویر انبوه منتشر شده از او در حالت بعد از شیمی درمانی افکار عمومی را معطوف او نمود و شبکه‌های اجتماعی و اپلیکیشن‌های موبایلی نیز به یاری آمدند و او را به خبر اول و موضوع بحث مردم در کوچه و خیابان تبدیل کردند.

 عکس این قضیه را هم در این سال‌ها شاهد بوده‌ایم که هنرمندان و بزرگانی با بی توجهی رسانه‌ها بخصوص صدا و سیما در انزوا و سکوت خبری از دنیا رفته اند و مراسم خاکسپاری و تدفینی سوت و کور داشته‌اند. محمدرضا لطفی و بابک بیات از استادان به نام موسیقی از آن جمله بودند.

حالا دیگر نقش رسانه در معروف و مشهور کردن افراد بر کسی پوشیده نیست اما علت توجه رسانه به برخی و بی توجهی به عده‌ای دیگر جای سوال دارد؟


 
 
عزت زیاد
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢٠ آبان ۱۳٩۳
 

هر آمدنی را رفتنی است حتی اگر این آمدن ده سال متوالی بپاید و شما هیچ مسوولیت و پاسخگویی را بر نتابید. پذیرفتن هدایت سکان بزرگترین تولیدکننده خوراک فرهنگی، سیاسی، سرگرمی و آموزشی کشور بدون داشتن دانش، تجربه و سعه صدر نتایج جبران ناپذیری بر فرهنگ و سبک زندگی جامعه به بار می‌آورد که بعلت تدریجی و غیرقابل شمارش بودن آن از چشم عموم دور می‌ماند.

اما کسانی که به قدرت و اثرگذاری رسانه آگاهی و اشراف دارند می‌دانند که تاثیر خوراک بی‌کیفیت، مسموم و منحرف از طریق تنها رسانه رسمی و فراگیر کشور چه میزان زیان بار و خسارت آور است.

تولید برنامه‌های نازل توسط کم تجربه‌ها و گاهی بی تجربه‌ها، ارایه تحلیل‌های آبکی و بی منطق سیاسی و اجتماعی، مخاطبان را از نظر سواد بصری پایین و از نظر دانش و سواد سیاسی پرمدعای توخالی بار می‌آورد.  در سال‌های آخر نیز تبدیل اکثر برنامه‌ها به پیام بازرگانی و رپرتاژ آگهی شرکت‌ها و بنگاه‌های تجاری ( حتی برنامه‌های کودک) از آخرین دست آوردهای جناب مهندس ضرغامی بود.

میدان ندادن به اندیشمندان، متفکران، هنرمندان مبرز و با تجربه تنها به دلیل همسو نبودن گرایش‌های فکری و حزبی، رسانه به اصطلاح ملی را به یک رسانه حزبی محلی تبدیل کرد. هر چند قبل از آن هم هیچ وقت رسانه ملی نبود.

نبود تضارب آرا، عدم امکان گفتگو بین گفتمان‌های مختلف موجود در جامعه در رسانه، صدا و سیما را به رسانه‌ای به شدت تک صدایی و جانبدارانه تبدیل کرده که وظیفه‌اش هدایت مردم به سمت شبکه‌های ماهواره‌ای بوده و هست.

متاسفانه در سال های اخیر مدیران کوتاه قد فکری در کشور با تمام وجود و با موفقیت توانسته‌اند سقف سازمان‌ها و نهادهای تحت نظارت خود را تا ارتفاع قد خود پایین آورده تا با این روش اجازه حضور قد بلندتر از خود را در سازمان تحت پوشش  ندهند.

یاد فیلم "جان مالکوویچ بودن" می‌افتم و آن ساختمان با طبقاتی با ارتفاع یک متر که برای وارد شدن به آن یا باید تا کمر خم می شد یا به شکل پا مرغی در آن حرکت می کرد.

البته ترجیح انسان‌های با وقار و با اصالت وارد نشدن به چنین ساختمانی است.

آقای سرافراز عزت نباش!


 
 
فریبکاری میان فردی
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢۳ مهر ۱۳٩۳
 

وقتی پیش فرض (دیفالت) ذهنی قاطبه جامعه در هر ارتباط میان فردی دروغ و فریبکاری است

برای اینکه هر حرفت را باور کنند باید حداقل ده تا قسم جلاله بخوری!


 
 
ویرانی
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢٢ مهر ۱۳٩۳
 

برای ویران کردن یک کشور کافی است حسادت و کینه را بذر افشانی کنید دیگر نیازی به نیروهای نظامی و قشون کشی نیست، به چشم بر هم زدنی  فصل برداشت فرا می رسد و چیزی باقی نمی ماند از مُلک.


 
 
بعضی روزها
نویسنده : محمد - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩۳
 

سلام به دوستان 

بعضی روزها حال نوشتن نداری

بعضی روزها حال حرف زدن نداری

بعضی روزها حال فکر کردن نداری

بعضی روزها حال تایپ کردن نداری

بعضی روزها حال بیدار ماندن نداری

بعضی روزها حرفی برای گفتن نداری

بعضی روزها کسی را برای حرف زدن نداری

بعضی روزها با همه قهری و پس هم صحبت نداری

بعضی روزها هم که اصلا روز نیستند، شب اند و تو روز نداری

و این گونه می شود که دایناسور و وبلاگش را خاک می گیرد و تو حال گردگیری نداری

به امید روزهایی که "بعضی روزها"ی بالا جای شان را به روزهای خوب متوالی بدهند و بعد دایناسور بنویسد که چرا "بعضی روزها" نداری؟


 
 
آب
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳٩۳
 

ز چاهی که از آن خوری آب پاک

نشاید که در آن نهی سنگ و خاک


 
 
هیچ
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳٩۳
 

ما هیچ

ما نگاه


 
 
دایناسورها منقرض نشده اند!
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

 

براساس جدیدترین پژوهش های علمی دانشگاه آکسفورد انگلیس، دایناسورها منقرض نشدند بلکه به پرنده تغییر شکل داده اند.

به گزارش واحد مرکزی خبر، پژوهشگران دانشگاه آکسفورد می گویند؛ دایناسورها دچار تغییرات ژنتیکی و زیست محیطی و بیولوژیکی شده اند و بر همین اساس به پرنده تبدیل شده اند.

این پژوهشگران خاطر نشان کرده اند انواع مختلف دایناسورها که تخمین زده می شود 426 نوع بوده اند در دوره ای اززمان دچار تغییرات ژنتیکی شده و به تدریج وزنشان کاهش یافته است.

به اعتقاد پژوهشگران انگلیسی شکل و منقار پرندگان کنونی به دهان و پوزه بلند دایناسورها شباهت دارد و در روند تبدیل شدن دایناسورها به پرنده و منقرض شدن آنها و ظهور انواع مختلف پرندگان ، مسئله کاهش وزن آنها نقش مهم و محوری داشته است.

به گزارش خبرگزاری سیریانیوز از لندن، پژوهشگران دانشگاه آکسفورد در بخشی از مطالعات خود خاطر نشان کرده اند تغییرات ژنتیکی دایناسورها 220 میلیون سال پیش روی داده است اما فرآیند تغییر شکل آنها و تبدیل شدنشان تقریبا از 170 میلیون سال قبل آغاز شد.

این پژوهشگران تاکید کرده اند: تحولات و تغییراتی که برای دایناسورها صورت گرفته ، به میلیون ها سال زمان نیاز داشته است و در این مدت 10 هزار نوع پرنده جدید ایجاد شده است.
 

 
 
خواب راحت
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

ظاهراً دنیا به دو دسته آدمای خوب و بد تقسیم میشه.
خوب‌ها شبا رو راحت تر می‌خوابن، بدها، روزاشون رو جالب‌تر می‌گذرونن…

"وودی آلن "


 
 
نود و 3
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳٩٢
 

به سنت 4 سال گذشته:
"ترین های" امسال:

خواندنی ها:

ویژه نامه ماهنامه " فیلم" ( با نوشته های "پرویز دوایی" که آرزوی سلامتی و طول عمر برایش دارم،کیومرث پوراحمد و...)

ویژه نامه  ماهنامه "24" ( سینما دوستان این مجله را از دست ندهند )

ویژه نامه  ماهنامه " اندیشه پویا" ( یادداشت مریم زندی ، بابک احمدی،

ماهنامه نامه "داستان" هم ویژه نامه خوبی تدارک دیده است که علاقه مندان به داستان  کیف خواهند کرد . مثل سال گذشته یک سی دی داستان گویا همراهش است.

ماهنامه نسیم بیداری

چقدر ناامیدکننده بود سالنامه شرق!

آدم ها:

دکتر ملکیان

دکتر سجودی

دکتر محسنیان راد

دکتر افخمی

دکتر خانیکی

دکتر پیران

دکتر سریع القلم

شاهپور عظیمی

 بهترین دو ساعت امسال:

حضور در سخنرانی دکتر پرویز پیران عزیز در یکی از یکشنبه های انسان شناسی و فرهنگ ( چقدر این مرد دغدغه دارد و زحمت کشیده است و می کشد و صد حیف که دانشگاه از وجودش بی بهره است!)

بهترین کلاس:

کلاس نشانه شناسی دکتر سجودی دوست داشتنی

تهوع آورترین کار ایرانیان:

همچون دو سال گذشته استقبال و حضور در صحنه، تماشا و سر و دست شکستن
( از همه بدتر همراه بردن کودکان ) برای تماشای اعدام ها . بعلاوه افزایش مشکلات روانشنا سانه ایرانیان که به قول دکتر پیران عزیز: ما همه به روانکاوی نیازمندیم!

تهوع آورترین شخص:

واقعا نمی تونم اسمش را بیارم

مفتضاحانه ترین اتفاق این سال :

ادامه حصر

بهترین وبلاگ:

وبلاگ دکتر علی دادپی

 

 بهترین فیلم ایرانی:

خسته نباشید

گذشته

به خاطر پونه

خانه پدری

بیگانه

سیزده

طبقه حساس

کلاس هنرپیشگی

بدترین فیلم ایرانی:

اشباح   داریوش مهرجویی

بهترین سریال :

فعلا پرچم " وضعیت سفید" بالاست

بهترین فیلم خارجی:

کتابچه بارقه امید

30دقیقه نیمه شب

مانی بال

روزی روزگاری آناتولی

هفت روان پریش

خلسه

جاسمین غمگین

او

 جایزه ویژه:

تئاتر "شکلک"

بهترین موسیقی:

گروه دنگ شو، چارتار،  پالت، چند تک آهنگ حمید حامی و آلبوم " نه فرشته ام ، نه شیطان"

 بهترین اتفاق شخصی:

دیدن استادان بزرگ این کشور که نام شان در بالا آمد

 بدترین اتفاق شخصی:

زیاد بود اما ناراحتی مادرم از دست من از همه بدتر بود

 درگذشتگان عزیز امسال:

دکتر معتمد نژاد

ماندلا

منصور کوشان

 بهترین نشریه:

نگاه نو  (حاصل زحمات علی میرزایی) که خوشبخانه به شماره 100 رسید

بهترین برنامه تلویزیونی:

امسال بدترین و ننگین ترین سال رسانه بی عزت بود

رادیو هفت

کلاه قرمزی 

 

چهره سال:

"گوهرعشقی" مادر "ستار بهشتی" که به تنهایی آب در خوابگه مورچگان انداخت و ستونهای بزرگ و پوچ را به لرزه انداخت. ( به اسم هایشان وجه کنید : ستار، گوهر، عشق، بهشت)

محمد جواد ظریف

نسرین ستوده

علی مطهری

بهترین رمان یا داستان کوتاه:

 

بهترین کتاب عمومی:

 

 بهترین جمله:

من واقعا معتقدم دین فقط آنچنان را آنچنان تر می کند، تو اگر آدم خوبی باشی و متدین بشوی، خوبتر می شوی. اگر آدم بدی باشی و متدین بشوی، بدتر می شوی. تدین یک جسارتی به آدمی می دهد. مصطفی ملکیان

 بهترین پست وبلاگ دایناسور:

 نق نامه 1

  لمپن های مدرن

 افراط و تفریط

  سال نود و سه:

- نوشتن پایان نامه و دفاع از آن

 - خود انتقادی

سال نو مبارک


 
 
به هدف زدن
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳٩٢
 

 

 
 
شیرازی ها یه ضرب المثل درجه یک مودبانه دارند که می گند: آش دهنتُ سوزونده، چرا ماستُ فوت می‌کنی؟!
 
 


 
 
دانی که چیست دولت؟
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳٩٢
 


این چند روز کیفور شدم از دیدن استادان بزرگ این دوران:
استاد ملکیان عزیز و بزرگ
دکتر محسنیان راد عزیز
دکتر سجودی دوست داشتنی
دکتر سریع القلم خوش فکر
دکتر نجومیان دوست داشتنی
دکتر علی عباسی ( برای اولین بار دیدمشون و شیفته شون شدم)
دکتر پاکتچی
دکتر فرشاد مومنی
استاد رضا قلی
دکتر شعیری
دکتر آشنا
دکتر بابک معین
دکتر نامور مطلق
حالا حق دارم نشئه باشم؟


 
 
رسانه بی عزت
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳٩٢
 

آیا هفتاد و چند میلیون مردم مملکت باید تاوان بدهند تا ضرغامی رییس صدا و سیما بماند؟! و با بیسوادی،کژ فهمی، دگماتیسم و تحجرش اعصاب و اخلاق و فرهنگ و سلامت جامعه را نابود کند؟!

برنامه های ضعیف و پر از ایراد فنی و محتوایی که سواد بصری و زیباشناسی مردم را نابود و قدرت تفکر را از بین می برند.
قهرمانان اکثر فیلم ها و سریال ها از اول فیلم دروغ بگویند و فریب بدهند و در آخر فیلم و سریال متحول شوند و با یک عذر خواهی و توبه همه چیز رو براه شود
مجریان بیسواد، ناتوان، بد چهره، بی ادب و یخ ( البته هر قاعده ای استثناهایی هم دارد) را تحمل کنند و حتی رییس جمهور هم محکوم به تحمل آن هاست!
 در این حالست که مردم یا به ماهواره گرایش پیدا می کنند که آن هم آسیب های خودش را دارد و یا مجبورند همین برنامه های گذشته از صدها فیلتر را ببینند و وقت تلف کنند؛ با پارازیت زندگی کنند و هزار جور بیماری بگیرند تا مبادا رقبای عزت خان مجال بیابند!
خبرهایی که آقا عزت صلاح می داند بشنوند و هر وقت او صلاح بداند بخندند و لودگی تماشا کنند و هر وقت میل رسانه میلی ایشان بود برنامه های مثلا معنا گرا تماشا کنند و عارف شوند!!!
دین را از کم سوادترین و رادیکال ترین مروجین دین بیاموزند و ایدئولوژی حاکم را در گوش و جان خود فرو برند
تازگی ها هم که برنامه فروشی و آنتن فروشی را آغاز کرده و بهترین ساعات را به شرکت های بسته بندی چای و برنج اختصاص داده تا ضمن ترویج مصرف گرایی و ایرانی محصولات خارجی بسته بندی شده در ایران را بخر! فرهنگ یک شبه پول دار شدن و لاتاری را ترویج کند چون در این مملکت با تلاش بجایی نمی شود رسید، پس با ارسال یک پیامک یک خودرو خارجی برنده شوید و بخورید و بیاشامید و پز بدهید. این سازمان ملی میهنی به بچه ها هم رحم نمی کند و در برنامه های مخصوص کودکان هم بشکل کاملا هنرمندانه بچه ها را به خوردن ماکارانی و لازانیای تک تشویق می کند!!
حقوق و مزایای عزت ضرغامی چقدر است تا بدهیم و خلاص شویم از این همه خسران و عذاب؟

 
 
دایناسور در جشنواره 5
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳٩٢
 

به این داوری نمی گویند

می گویند تقسیم سیمرغ!

دو خط بالا خلاصه داوری امسال جشنواره در بخش سودای سیمرغ  بود

اما خوشحالم بابت جایزه رضا عطاران که در حال حاضر بهترین هنرپیشه ایران است

برای مریلا زارعی که بالاخره سیمرغ برد

به‌ خاطر حمید نعمت اله که کارگردان محبوب من است

جایزه " سیزده"  هومن سیدی هم خیلی خوشحالم کرد.

اما اگر شایعات در مورد فیلم " عصبانی نیستم" رضا درمیشیان درست باشد کل جشنواره امسال زیر سوال است

دیپلم های افتخار متعدد، نشان محافظه کاری و مهربانی زاید هیئت داوران بود به ویژه دیپلم اعطایی به هنگامه حمید زاده که واقعا نوبر بود

نادیده گرفتن "قصه ها"ی رخشان بنی اعتماد، "خط ویژه" کیایی و "بیگانه" توکلی هم نشان از غرض ورزی دارد

راه ندادن خانه پدری ( بهترین فیلم جشنواره) به بخش مسابقه هم که جای خود دارد

در مورد رسانه عزت ضرغامی و عملکرد توهین آمیزش یادداشتی نوشته ام که منتشر می کنم. 

پی نوشت: تیتر یک امروز کیهان را بخوانید که خلاصه گفتمان حاکم است


 
 
دایناسور در جشنواره 4
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٢ بهمن ۱۳٩٢
 

  

"اشباح" نا امید کننده بود ( دارم تلاش می کنم از خنثی ترین و مودبانه ترین کلمات برای این فاجعه هنری استفاده کنم)
فیلمنامه به طور قطع وجود نداشته، بازی ها به غیر از ملیکا شریفی نیا غیر قابل تصور بد است، اشتباهات کارگردانی فاحش و متعدد است.
منشی صحنه خواب بوده، طراحی صحنه و لباس افتضاح است
ای کاش مهرجویی هر چه زودتر ساخت این فیلم را تکذیب کند.
دیگر می ترسم آرزوی فیلمسازی برای تقوایی و بیضایی را در سر بپرورانم
خیلی مردونگی کردم که تا آخر فیلم نشستم، قهقهه و دست نزدم
برای خودم متاسفم که یکی از بهترین و محبوبترین کارگردان هایم را از دست دادم
کاشکی همه آنچه دیدم کابوس باشد و اشباح سرگردان با من شوخی کرده باشند!
 

 
 
دایناسور در جشنواره 3
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳٩٢
 

 

 

"بیگانه" بهرام توکلی خیلی خوب بود
فیلمنامه خوب
بازی های خوب
موسیقی خوب
تدوین خوب
نتیجه اش می شود یک فیلم خیلی خوب. البته هنوز از نظر من بهترین فیلم بهرام توکلی " اینجا بدون من" است.
دیالوگی از فیلم : امیر جعفری رو به پانته آ بهرام: تو چرا همه چیزت تقلبیه؟! 
 

 
 
دایناسور در جشنواره 2
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱٧ بهمن ۱۳٩٢
 

فیلم تازه پوراحمد ( پنجاه قدم آخر) داشت خوب پیش می رفت، بابک حمیدیان به همراه یک هنرپیشه تازه کار(که شباهت قریبی از نظر چهره و صدا با خسرو شکیبایی عزیز دارد ) و تا قبل از پیدا شدن سر و کله آن موتور سوار و ورود طناز طباطبایی ( ایراد از او نیست، فیلمنامه می لنگید) داشتند قصه را به خوبی روایت می کردند و ای کاش فیلم همان جا تمام می شد، اما ناگهان همه چیز تغییر کرد و عشق و عاشقی و عرفان و حرف های قلمبه سلمبه کار فیلم را یکسره کرد.
فیلم آنقدر کش پیدا کرد که اگر راهی برای خروج بود حتما سینما را ترک می کردم.
آقای پور احمد عزیز از شما بعید است، شمایی که شب یلدا ساخته اید، اتوبوس شب را ساخته اید، دیگر چرا؟!
مگر یک فیلم باید همه چیز داشته باشد؟ همه حرف های عالم و لوکیشن ها و مضمون دنیا را طی یک فیلم باید در چشم های مخاطب فرو کرد؟
متاسفانه فیلم از نیمه به بعد خود را ویران کرد.

دقیقا پنجاه دقیقه آخر، "پنجاه قدم آخر " را نابود کرد.   

                      دیالوگ منتخب: ترس آدم را هوشیار می کنه. 


 
 
دایناسور در جشنواره 1
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳ بهمن ۱۳٩٢
 

امشب در اولین روز جشنواره "خواب زده ها" را دیدم، تازه ترین فیلم فریدون جیرانی که به قول خودش یک کمدی درام است!

فیلمی با یک اکبر عبدی شبیه "خوابم می آد" عطاران پیرزنی با لهجه آذری و یک فرهاد اصلانی که همیشه خوبه، اما فیلم بشدت بلاتکلیف و پرمدعا و جلوه فروش است، اگر تصاویر جذاب و بازی های خوب صابر ابر و عبدی و اصلانی نبود، صدای اعتراض تماشاگران قبل از زمان خروج به گوش می رسید.

افت کیفیت فیلم های جیرانی ادامه دارد و مشکل اصلی از فیلمنامه هاست.
یک دیالوگ خوب از فیلم ،صابر ابر: قشنگ خوشگلی
به امید روزهای بعد

 

 
 
لمپن های مدرن
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢۸ آذر ۱۳٩٢
 

این روزها دیگر بطور کامل اعتقاد پیدا کرده ام که در اطراف مان فرزندان معنوی شعبان جعفری
بسیار بسیار بیشتر از فرزندان معنوی مصدق و ... هستند هرچند دیگر کلاه مخملی و شاپو 
و موهای فر ریز ندارند، کافی می نوشند، دانشگاه می روند و عضو فعال همه شبکه های اجتماعی اند.
اما همان لمپنیزم وعربده کشی و فحش و چماق بدستی را به ارث برده اند.
برای شناسایی این قداره کشان مدرنِ امروزی کافیست به جای لایک مطلب شان یک کامنت انتقادی
برای شان بگذارید تا از پس پشت این چهره های روشنفکر نمای امروزی و ناز نازی چهره اصلی شان
را ببینید. 
و تاسف بخورید برای این کشور که حداقل در 150 سال اخیر سرنوشت اش را فحاشان و چماق
به دستان و عربده کش ها رقم زده اند!!
این لینک را هم بخوانید
پی نوشت: و این لینک

 
 
افراط و تفریط
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ٢۱ آذر ۱۳٩٢
 

یکی از مشخصه های اساسی جوامع "توسعه نیافته" ( برای دل خوش کنک به آنها می‌گویند "در حال توسعه") افراط و تفریط است. این ویژگی هم در تصمیم‌گیران و حکام وجود دارد و هم در اکثریت مردم این جوامع.

مثال  در این باره آنقدر زیاد است که تنها فهرست‌اش مثنوی هفتاد من کاغذ است.

نمونه اخیر این گردش از تفریط به افراط تصمیم حکام برای افزایش جمعیت کشور است. دوستان آینده نگر و مدیریت خوانده یکهو متوجه شدند رشد جمعیت به شدت کاهش یافته و میانگین سن جمعیت در حال افزایش است و وامصیبت...

بعد از سالها تلاش در جهت کاهش جمعیت و شعار " فرزند کمتر، زندگی بهتر"  ناگاه متوجه آن سر بام شده‌اند و حالا شعار این روزها شده : " فرزند بیشتر، زندگی شاد تر" 

حالا باید مردم از دو تا بچه کافیه به سمت چهارتا حداقلشه حرکت کنند.

این علمای دهر یک مشکل دیگر هم دارند و آن هم سندرم "توهم" است چرا که خیال می‌کنند کاهش رشد جمعیت و عدم علاقه مردم به فرزند از شعارها و دستورهای ایشان ناشی شده بوده و حالا اگر شعار بدهند و تابلو بزنند مردم دست بر سینه و سمعاً و طاعتاً دستور آنان را نصب العین می‌نمایند.

فقر، تورم، ناامیدی نسبت به آینده، کم بودن امکانات بهداشتی، آموزشی و تفریحی و کار تمام وقت زوجین برای گذران عمر را نادیده گرفته اند و علت اصلی تک فرزند شدن خانواده های ایرانی را دستورات و اوامر ملوکانه می‌دانند.

کمتر کسی است که نداند کودک برای رشد عقلی، جسمی و اجتماعی بهتر به خواهر و برادر احتیاج دارد و مفهوم خواهر و برادر دیگر عینیتی برای کودکان امروز ندارد ( عمه و عمو و خاله و دایی هم برای بچه‌های آنها مفهوم خود را از دست خواهد داد) اما برادر و خواهر نداشتن حتما بهتر است از با فلاکت زندگی کردن.

متاسفانه تبلیغ کردن را هم بلد نیستند، 4 پسر به همراه پدر سوار دو چرخه شده اند و می روند تا هندوانه ای را در دل طبیعتی شبیه تهران خودمان نوش جان کنند تا زندگی شان شاد شود. 

تک دختر خانواده را انتهای دوچرخه نشانده اند ( حتما به امید آن که بیفتد و از دستش راحت شوند) و بچه‌ها مادر هم که ندارند!!

این خانواده واقعا شادند ( شاد هم در این دوران به چیز دیگری دلالت می کند)

دختر و پسری که به سختی امکان ازدواج می یابند و به سختی در این شهر بی ترحم شبانه روز کار می‌کنند و با سلام و صلوات پدر و مادرشان در این آلودگی ( هوا ، صوتی، پارازیت و ترافیک سنگین دیوانه‌کننده ) زنده می‌مانند، باید خیلی شاد باشند تا برای دوچرخه شان رکاب زن تولید کنند.

پی نوشت:
احسان گنجی قسمت نهان این خانواده را هم کشیده:

 


 
 
مقاومت
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱٥ آذر ۱۳٩٢
 

  

نلسون ماندلا مظهر مقاومت در قرن اخیر درگذشت.

ایستادگی بر سر آرمانها و متوسل نشدن به هر روش برای دستیابی به خواسته ها به ویژه نزدیک نشدن به خشونت شاخصه اصلی عظمت کار ماندلاست.

اگر "ایستادن بر روی اصول" ( خواستم بگویم "اصولگرایی" دیدم که برخی به حماقتش کشانده اند) انسانهای بزرگ را از انسانهای کوچک و حقیر متمایز می کند، ماندلا بهترین نمونه این ایستادگی و تلاش در قرون اخیر بود.

حتی صحبت از نزدیک به سه دهه تحمل زندان انفرادی نیز سخت است اما ماندلا این دوران را تحمل کرد و به آنچه می خواست رسید.


متاسفانه دیروز بزرگ دیگری نیز دار فانی را وداع گفت. پرفسور معتمد نژاد استادِ بزرگِ علم ارتباطات که بیش از نیم قرن زندگی خود را وقف این رشته نمود، پس از تحمل چندین سال بیماری، روح اش پر کشید.

روح بزرگوار این دو عزیز شاد باد!


 
 
دست
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ٤ آبان ۱۳٩٢
 


 
 
نق نامه 1
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳ شهریور ۱۳٩٢
 

نق نامه تهران

دوستانم می‌دانند که من چقدر زادگاهم را دوست دارم، بخصوص شب‌های بعد از باران اش را.

خیابانهای خلوت روزهای عیدش را

بعضی از کوچه‌ها و خیابان‌هایش را

کتاب فروشی‌های خیابان انقلاب و کریم خانش را و برخی از آدم هایش را

اما با همه این دوست داشتن‌ها، هر روز بیشتر و در اکثر اوقات، تحمل این شهر بی‌ترحم، ملّون، بی هویت، جلوه فروش، پز عالی و مخ خالی، افراط و تفریط، پرسر و صدا، آلوده، پر فریب و خدعه با مردمان بی‌تفاوت و خشن و بی رحمش، برایم سخت تر می‌شود.

برای تمام این صفت هایی که به این شهر دامنگیر چون باتلاق دادم، توضیح دارم:

بی ترحم: شهری که به هیچ کس رحم نمی کند. آنقدر در این شهر تصاویر دلخراش، ناراحت کننده و غیرانسانی می بینی که بعد از مدتی دیگر سِر میشوی و بی تفاوت. دیگر دیدن دختر بچه ‌ای 5 ساله در ساعت 12 شب سرد زمستان در سر چهارراه و بین ماشین‌ها با فالی در دست برایت عادی می‌شود، التماس پیرزنی 70 ساله با عصای زیر بغل از جوانی 20 ساله، سوار بر ماشین 700 میلیونی برایت به میزان حضور خورشید در روز عادی می شود و دلت را ذره ای هم نمی رنجاند. آنقدر بیمار و معتاد افتاده در گوشه خیابان می بینی که دیگر جنازه افتاده در کنار جوی هم برای تو علی السویه می‌شود و انگار نه انگار!!!

آنقدربدنبال منفعت می دوی که همه را دشمن خود می دانی و کینه تمام وجودت را فرا می گیرد. این عداوت چنان پیشروی می کند که دیگر مادر و فرزندی، خواهر و برادری و دوستی هم نمی شناسد و خودت می‌مانی و یک شهر دشمن!

ملوّن: در این شهر هر کس به رنگی در می آید و نقابی به صورت می زند تا خود را نشان دیگران بدهد یا خود را از دیگران مخفی کند. یکی خود را با ریش و پیرهن و شلوار سیاه می کند تا خود را خدایی جلوه دهد و دیگری خود را سفید می کند تا روحانی و الهی.

آن دیگر به هر رنگی متوسل می شود تا جلوه ای بفروشد و جلب توجه کند؛ از رنگ مو و لعاب صورت گرفته تا رنگ لباس و خودرو و خانه.

کسی هم بی رنگ می شود تا دیده نشود تا هر کار که می خواهد بتواند بکند.

و عده ای دیگر هر لحظه به شکلی و رنگی در می آیند. یاللعجب!؟

بی هویت: در کدام شهر از دنیا بمانند این تهران بی در و پیکر هیچ نشانه ای از هویت نمی توان دید؟
بی هویتی در معماری، خیابان سازی، نمادها، نبود رنگ غالب ( البته اگر از دود و سیاهی بگذریم)، پوشش مردان و زنان و جوانان و...

جلوه فروشی: شهری که پسرانش ( در صد زیادی) مثل دختران می‌پوشند و آرایش می کنند و نازند، دخترانش (اغلب) بزک می کنند تا آرایش و بدن می‌نمایند تا زیبایی، بیش از آن که زیبا باشند و دیدنی، چشم‌درآر و تهوع آورند و ویترینی هستند متحرک .

افراط و تفریط: خشونت در چهره همه ما در این شهر نشسته است و عجله در کردار ما نهادینه شده است. انگار که اگر حرکت نکنی از رویت رد می‌شوند. خشونت و عجله کم کم دارد به هویت این شهر بدل می‌شود.


در این نیرنگستان دیگر حرف هیچ مستمندی و فقیری چه کودک باشد و چه پیر، باور کردنی نیست و خللی در زندگی و عجله ما ایجاد نمی‌کند و اینجاست که دیگر جایی برای مهر و شفقت که عصاره انسانیت است، نمی‌ماند.

خاک دامنگیر این دیار نه تنها متولدین این شهر که ساکنین یکی و دو ماهه این ولایت را نیز چنان پایبند می‌کند که دیگر فراق و فراغ تصورکردنی نیست.

در این نق نامه نمی‌خواستم ( و نه نمی توانستم ) از دلایل و علل این همه ناهنجاری ها بگویم. دلایلی تاریخی، ایدئولوژیک، حکومتی، سیاسی، جغرافیایی و فرهنگی که دست به دست هم داده اند تا میهن خویش را کنیم ویران!

این نق نامه ادامه دارد...


 
 
سفر
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳٩٢
 

سفرها قابله های افکارند . مکان های اندکی به اندازه هواپیما، کشتی یا قطار در حال حرکت منشا گفتگوهای درونی هستند . گویی همبستگی غریبی میان چیزی که مقابل چشممان قرار دارد و افکار درون ذهنمان وجود دارد . گاهی افکار بزرگ به مناظر عظیم نیاز دارند ، و افکار جدید به مکان های جدید. ظاهرا افکار درونی که به درجا زدن گرایش دارند، با گذر سریع مناظر به تحرک در می آیند . ...... از میان تمام وسایل نقلیه مسافرتی ، قطار احتمالا بهترین مددکار اندیشیدن است : مناظر بیرون به هیچ وجه یکنواختی بالقوه مناظر بیرون کشتی یا هواپیما را ندارد ،.... پس از ساعتها افکار رویایی در قطار ، ممکن است احساس کنیم به خودمان بازگشته ایم – به عبارت دیگر بازگشت به احساسات و افکاری که برایمان مهم هستند . لزوما در خانه نیست که باخویشتن خویش روبرو می شویم . اسباب و اثاثیه خانه مصرانه القاء می کنند که نمی توانیم عوض شویم چون آنها نمی توانند عوض شوند . چیدمان خانگی ، انسانی را که در زندگی عادی هستیم ، ولی آن کسی که در اصل هستیم ، در بند می کند . "

از کتاب هنر سیر و سفر
آلن دوباتن
 
پی نوشت:شاید قبلا هم این مطلب را استفاده کرده باشم اما حالا که از مسافرت برگشتم دوباره یادش افتادم و کاملا بهش باور دارم.


 
 
نود و 2
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۳٠ اسفند ۱۳٩۱
 

 

سال 91 مثل چند سال اخیر خیلی زود تمام شد و خیلی هم خوب نگذشت. یک عینک به دماغ دایناسور اضافه کرد، از چند تا موی باقی مانده بر سر دایناسور چند تای دیگر هم سفید کرد و ریش ها هم اغلب سفید شدند و دور شکمم را هم یک سایز افزایش داد. این روزهای آخر سال هم آنفولانزا دارد مالیات بر ارزش افزوده امسال را اخذ می کند.

چند تا حرف تو دلم مونده که چون جنبه انتقادی دارد پس تلخ است و ملال آور اما حالا که دیگر همه کام ها به تلخی عادت کرده، تنها توجه و فکر کردن شما را می طلبد:

- تا وقتی که  کتاب و روزنامه حتی در بین طبقه تحصیل کرده جامعه مایه آبروریزی است نمی توان انتظار توسعه پیشرفت داشت؟ چند تا خانه دیده اید یا شنیده اید که کتابخانه ، جزء دکور سالن پذیرایی باشد؟ (اتفاقی در کشورهای توسعه یافته امری عادی است)، در جامعه ای که به محض آمدن مهمان اولین چیزی را که قایم می کنند کتاب و روزنامه است واقعا امید نجاتی برایش متصور است؟ جلوی مهمان بخواب، پاسور بازی کن، با موبایل حرف بزن اما مبادا کتاب یا روزنامه بخوانی که بی ادبی است! کتابخانه ، اگر باشد، در پستوها جای دارد، خرید کتاب و در نظر گرفتن بخشی از درآمد برای خرید کتاب و روزنامه نوعی دیوانگی به حساب می آید (البته روزنامه خریدن در اسفند ماه یک کار فرهنگی، خانواده دوستانه و بهداشتی است چرا که بسیار به کار خانه تکانی می آید!) برای این که نگوئید  دایناسورفقط به دیگران گیر می دهد یک خود زنی می کند و خود را به خدا می سپارد: کتابخانه بنده هم در تکان خانه از محل خود دراتاق که از سالن پذیرایی قابل رویت بود به  پشت در اتاق منتقل شد و جایش را به یک آینه و شمعدان زیبا داد!

- وقتی اکثریت  ما مردم به تبعیت از آموزه های نهادهای آموزشی حکومتی، ناخودآگاه و فرزندانمان را بگونه ای انباشته می کنیم که زندگی را جنگ یا حداقل مسابقه فینال المپیک بدانیم و بالتبع دیگران را دشمن یا رقیب خود بدانیم آنگاه چه انتظاری داریم که در جامعه آرامش، دوستی و نظم برقرار باشد؟ جدال برای کسب مقام، مدرک و مال کشور را به یک میدان راگبی تبدیل کرده است!

چرا اینقدر بنده شکم هستیم ؟ چرا هیچ وسیله پذیرایی جزء خوردنی و آشامیدنی نداریم تا از دوست و مهمان پذیرایی کنیم؟ بزرگترین لذت برای ما غذا خوردن است من در میان خانواده های مدعی فرهنگی بودن هم ندیده ام که جزء درخصوص سیاست حرف جدی دیگری زده شود، اگر شما می شناسید خوشا بحالتان! در این ایام عید آنقدر به آدم می گویند "یه چیز بخور دیگه" که تهوع آور می شود. شاید حافظ خوانی و شاهنامه خوانی در خانواده های ایرانی هم دروغی دیگر بوده که به ما گفته اند؟ این همه اغذیه فروشی های مختلف حتما ناشی از تقاضای جامعه است که گلِ به گلِ مثل قارچ سبز می شود!

نادر ابراهیمی در جایی گفته بود " ما قبل از هر چیز به یک رستاخیز فرهنگی محتاجیم" ، چنین باد!

اما به سنت 3 سال گذشته:

"ترین های" امسال:

خواندنی ها:

ویژه نامه ماهنامه " فیلم" ( با نوشته های "پرویز دوایی" که مشتاق دیدن این انسان بزرگ هستم، "رضا کیانیان"، " کیومرث پور احمد" و سروش صحت" دوست داشتنی که مطلبش بسیار خواندنی است و...)

ویژه نامه  ماهنامه "24" ( سینما دوستان این مجله را از دست ندهند که مطالب "مجبد اسلامی" مثل همیشه خواندنی است)

ماهنامه نامه "داستان" هم ویژه نامه خوبی تدارک دیده است که علاقه مندان به داستان را کیفور خواهد کرد یک سی دی هم همراهش است.

خواندنی های از دست رفته:

اگر انتشار هفته نامه عزیز " نگاه پنجشنبه" را متوقف نمی کردند  چه خواندنی می شد ویژه نامه "میر فتاح عزیز"

اگر برادران دلسوز جلوی انتشار "آسمان"، "مهرنامه" را نمی گرفتند چه ویژه نامه هایی از "محمد قوچانی عزیز" داشتیم

تهوع آورترین کار ایرانیان:

همچون سال گذشته استقبال و حضور در صحنه، تماشا و سر و دست شکستن
( از همه بدتر همراه بردن کودکان ) برای تماشای اعدام ها . بعلاوه افزایش بی رویه
خودخواهی در تک تک رفتارهای اجتماعی که دیگر دارد به فاجعه تبدیل می شود.

تراژدیک ترین اتفاق:

درگذشت "ستار بهشتی"

رفتاری که با فرزندان "سید بزرگواردربند" شد 

تهوع آورترین شخص:

"س. م" (بعلت ترس نیست  که نام کاملش را نمی نویسم بلکه نمی خواهم وبلاگم را بیآلایم) 

فرج اله سلحشور ( بابت تمام حرف هایش)

مفتضاحانه ترین اتفاق این سال :

یکشنبه سیاه ( از نظر من یکشنبه بی ریا و پرده برافتاده)

اثبات کننده اینکه کار بد همیشه بد است و اگر جلوش را نگیرید نوبت شما هم
میشودترین اتفاق:

یکشنبه سیاه و ماجرای قم

بهترین وبلاگ:

بی شک "میله بدون پرچم" که همچنان کتاب می خواند و از کتاب هایی که می خواند برای ما می نویسد ، دوست نادیده‌ام حسین عزیز.

 بهترین فیلم ایرانی:

چون "بی خود و بی جهت" را سال پیش تو جشنواره دیده بودم و همان سال پیش بعنوان بهترین فیلم انتخاب کردم دیگه امسال انتخابش نمی کنم و از بین" پله آخر" ، " پذیرایی ساده" ،" دهلیز"، "حوض نقاشی" ، " آسمان زرد کم عمق" با اختلاف کم با " پله آخر" و با توجه به سلیقه شخصی " پذیرایی ساده"

بدترین فیلم ایرانی:

 "آسمان ارغوانی" ، ..  

بهترین سریال :

"وضعیت سفید" سریالی حمید نعمت اله که دیوانه وار دوستش دارم . آرزوی سال گذشتم برآورده شد و نسخه DVD این سریال ماندگار اومد و من و خانمم تمام قسمتهایش را بلعیدیم. (از دستش ندید!)

بهترین فیلم خارجی:

از بین " دیکتاتور"،" آرگو"، "جانگو..." ، "مرشد" ، " راز چشمانشان" (محصول سال 2009 آرژانتین) و...

"راز  در چشمانشان"

جایزه ویژه:

باز هم با وجود تمام اختلاف سلیقه و جهان بینی که با ایشان دارم، "علی مطهری" را بابت استقامت بر روی عقایدش تحسین می کنم.

بهترین موسیقی:

کارهای گروه دوست داشتنی " دنگ شو" ، آلبوم "لباس خوانی" از گروه  نوژان

، تک آهنگ "همین خوبه" از ابی ، تک آهنگ جدید "محمد اصفهانی" ، آهنگ دو صدایی " رضا عطاران  و امیر حسین مدرس" ، همه کارهای "سینا حجازی"،آلبوم ترانه های رامی ، آلبوم "محمد علیزاده" و آلبوم گروه پالت به نام " آقای بنفش"

 بهترین اتفاق شخصی:

حضور در سر کلاس دکتر زیباکلام (البته با ایشان هم کم اختلاف نظر ندارم اما کو جرات اظهار) که بسیار از ایشان آموختم.

بدترین اتفاق شخصی:

گرفتار شدن هر چه بیشتر در روزمرگی (این تشدید کجاست که رو "ر" بذارم؟)  و روز مرگی

درگذشتگان عزیز امسال:

دخترکان حادثه شین آباد

استاد "حمید سمندریان"

"همایون خرم"

بهترین نشریه:

  "نگاه پنجشنبه" که جوانمرگ شد  و بعد "اندیشه پویا" ،"24" ،" آسمان"،" مهرنامه"، " اعتماد" ،"بهار"، "شرق" و همچنان مجله ماندگار " فیلم"

بهترین برنامه تلویزیونی:

" رادیو هفت" منصور ضابطیان

عجیب ترین موجود زنده:

 کسی که  کلمه "ددمنشانه" را خوب ادا می کند

 انتخاب ویژه:

تئاتر "ویتسک" رضا ثروتی (ایکاش در مورد نازنین دیهیمی آن کار را نمی کردند)

وقیح ترین اثر هنری:

به اصطلاح نمایش "افراد بجای خود" که در تئاتر گلریز با بلیت رایگان دیدم و ازاستقبال این همه خانواده کلاس بالا و بالا شهر نشین ماشین شاسی بلند نشین سانتی مانتال از این همه وقاحت و ابتذال شاخ در آوردم.هنرمندان گرامی! ازهر جور وقاحت برای خنداندن تماشاگر استفاده کردند. 

بهترین رمان یا داستان کوتاه:

 "سوموکاری که نمی توانست تنومند شود"

"قیدار"

" خدا حفظ تان کند دکتر که وارکیان" 

بهترین کتاب عمومی:

خاطرات شیخ ابراهیم زنجانی

 بهترین جمله:

ما باید اخلاقی زندگی بکنیم. جامعه خود به خود به میزان اخلاقی بودن
ما بهبود پیدا می‌کند، همین.

پاکی مطلق در عمل به ناپاکی مطلق می‌انجامد. اما پاکی نسبی یعنی اینکه من باید پاک‌تر از اینکه هستم بشوم، زندگی را هر روز بهتر از قبل می‌کند. اگر بهتر شدن را بخواهید همیشه بهتر می‌شوید و اگر خوب شدن مطلق را بخواهید، می‌روید به سوی
بد شدن مطلق. (هر دو جمله از استاد ملکیان که خدا سلامتشان بدارد!)

 بهترین پست وبلاگ دایناسور:

ذهن صفر و یکی

خوبی و خوشی

تار عنکبوت

    سال نود و دو:

- امسال انتخابات  ریاست جمهوری است و نه از حکومت انتظاری می رود و نه به قاطبه مردم امیدی

تکلمه: این آکادمی (عکدمی) گوگوش و بصورت کلی تر این شبکه من و تو بدون آنکه بخواهد آینه ای شده است روبروی ما تا خود را و سطح فرهنگ جامعه، علایق وافکار عمومی ایرانیان معاصر را در آن ببینیم. وقتی در انتخاب خواننده،علاقه خانم گوگوش به طرف، قیافه طرف، چاپلوسی، گریه کردن طرف، همشهری بودنش، شغل پدر طرف، داشتن صفحه تو fb و همه چیز غیر از توانایی خوانندگی و صدای خواننده برای تصمیم گیری و انتخاب اهمیت دارد، نمی‌توان به آینده خوب برای این کشور  و کارکرد مثبت دموکراسی امیدوار بود.

- نوشتن پایان نامه و احتمالا دفاع از آن

- تماشای فیلم های " پرویز" (اگر اکران بشه) ،" دربند" ، "قاعده ی تصادف"،" به خاطر پونه"، " روز روشن" ، " کلاس  هنرپیشگی"، " سر به مهر" ،" قصه ها"

(استقبال مردم همیشه در صحنه از "رسوایی ده نمکی" تایید حرفای قبلی من خواهد بود)

 ببخشید خیلی غر زدم و ناله کردم مثل اینکه دارم پیر می شم.

 برای هم دیگه دعا کنیم

سال نو بر همه مبارک باد!

چند تا لینک خوب:

1

2

3

 

پی نوشت: حادثه تاسف بار ورزقان و کم توجهی مسئولین از تلخ ترین حوادث سال 91 بود

کتاب "سقوط اصفهان" هم یکی از بهترین کتاب هایی است که باید هر ایرانی بخواند و بداند چیزی قریب به 3 قرن پیش چه بر سر ایران و ایرانی آمده است. 


 
 
توهمات
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ٧ اسفند ۱۳٩۱
 

1. شمقدری اضافه کرد: در رابطه با اسکار هم چندبار گفته‌ام زمانی که قرار بود مسئولیت سینمایی آن زمان را برعهده بگیرم از آقای احمدی‌نژاد پرسیدم اگر بخواهید در یک جمله من را نصیحت کنید چه می‌گویید ایشان گفتند برو سینمای ایران را بین‌المللی کن و من گفتم اولین گام این است که اسکار بگیریم و او گفت خوب اینکار را انجام بده و این اتفاق افتاد. خیلی‌ها در این سی سال تلاش کردند اسکار بگیرند اما موفق نشدند اما الان شد. آن سال که جدایی نادر از سیمین جایزه اسکار را گرفت می‌شد فیلم دیگری به جشنواره جهانی برود و اسکار نگیرد و جدایی نادر از سیمین می‌توانست در فجر انتخاب نشود و اگر انتخاب می‌شد می‌توانست جایزه نگیرد. این‌ها یک برنامه‌ریزی بوده است. وقتی شما در عرصه بین‌المللی می‌روی و می‌خواهی جایزه بگیری قطعا نمی‌توانی با شاخص‌های خودت عمل کنی و طبیعی است که بتوانی با شاخص‌های آن‌ها عمل کنی اما برای ما این مهم بود که با شاخص‌های آن‌ها عمل کنیم اما منافع ملی مارا زیر سوال نبریم. در فرآیندی فیلمی انتخاب شد رفت و حمایت شد. برنامه‌ریزی شد اما بعضی‌ها منکر هستند و می‌گویند برنامه‌ریزی شده نبود، تصادفی بود. آن‌ها ممکن است خلقت و هستی را هم تصادف بدانند البته آن‌ها در خیالات خودشان سیر می‌کنند. بیایند ببینند در کجا می‌توان در راستای خلقت تصادفی کار کرد و به جایی رسید. ممکن است بر حسب تصادف به تنایج اولیه برسید اما یک قله را هدف گرفتن و به آنجا رسیدن هیچ وقت بر حسب تصادف اتفاق نمی‌افتد. و ما طراحی کردیم و حتی لابی‌گری کردیم تا این اتفاق بیفتد و برای همه ایرانیان مهم بود که یک فیلم ایرانی اسکار بگیرد. فیلمساز برای ما مهم نبود بلکه مهم این بود که فیلم از سینمای ایران جایزه بگیرد...(منبع)

2. مهدی کلهر: احمدی‌نژاد همین حالا یک الگوی بی‌نظیر ریاست‌جمهوری است. همین حالا لباس پوشیدن احمدی‌نژاد، روی دشمن شماره یک انقلاب اسلامی تاثیر گذاشته است. کاپشنی که اوباما برای بازدید از مناطق توفان‌زده بر تن کرد شبیه به کاپشن احمدی‌نژاد است و در تاریخ رؤسای جمهور امریکا ، رئیس‌جمهوری که چنین کاپشنی بر تن کرده باشد پیدا نخواهید کرد. ما از این مسائل باید درس بگیریم، نه این که آن‌ها بخواهند به ما پیام بدهند بلکه می‌خواهند آرای مردم کشور خودشان را جذب کنند. این که احمدی‌نژاد یک گلوبال پرزیدنت است را ما مطرح نکردیم بلکه دشمنان ما این واقعیت را مطرح کردند...(منبع)

من که دارم حال می کنم شما چطور؟

========== 

پی نوشت: قصه ادامه دارد

 

 

 


 
 
دایناسور در جشنواره 4
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳٩۱
 

 

 

 

"بهرام توکلی" دارد یک سبک را جا می اندازد. نگاهی تلخ به زندگی و تلخی های زندگی، سینمای او را از تمامی سینماگران ایران جدا می کند. "اینجا بدون من" که شاید بهترین فیلم او از میان 4 فیلم بلند سینمایی اش باشد او را به عموم معرفی کرد (منتقدین و پیگیران جدی سینما با پا برهنه در بهشت و پرسه در مه او را شناخته بودند) اما فیلم آخر او " آسمان زرد کم عمق" علاوه بر اینکه نشانه هایی از پختگی او دارد در مواردی نیز از افراط در استفاده از فرم و زیاده‌روی در خاص کردن فیلمش از جمله فضای غیر واقعی خانه متروک، تصاویر پررنگ شده از طبیعت و حتی نوع بازی بازیگران و حرکات سرگیجه آور "دوربین رو دست" ضربه خورده است. انگار در جاهایی از فیلم کارگردان پست مدرن می شود و دارد توانایی هایش را به رخ می کشد.

در هر حال باید از به بازی های خوب 4 بازیگر فیلم که در حد خیلی خوبی از پس نقش هایشان برآمده اند اشاره کنم. توانایی بازی در سکوت، بیان جملات کوتاه و منقطع عکس العمل های  موجز و زیر پوستی.

موسیقی حسین علیزاده هم کاملا در خدمت فضای فیلم است و تدوین هم بسیار عالی است.

در آخر باید بلاتکلیفی خودم را در اظهار نظر در مورد فیلم و ناتوانایی ام را در اعلام نظر تک کلمه ای در مورد این فیلم اعلام کنم.

آسمان زرد کم عمق فیلمی است که دیدنش برای علاقه‌مندان جدی سینما ضروری و برای مخاطب عام غیر ضروری است.


 
 
دایناسور در جشنواره 3
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱٧ بهمن ۱۳٩۱
 

هیچ کجا ، هیچ کس

سومین فیلم "ابراهیم شیبانی" آشکارا پیشرفت او را درعرصه کارگردانی، میزانسن و هدایت بازیگران نشان می دهد. "هیچ کجا، هیچ کس" تریلری جاده ای و جذاب است که برای سینمای بدنه و کم تنوع سینمای ایران نعمت است. هرچند سبک روایت پازل‌گون و موزائیکی فیلم را برخی منتقدین مناسب این قصه نمی دانند اما بنظر من برگزیدن این روایت به جذابیت و معماگونه گی آن افزوده است. قصه فیلم 21 گرم به عنوان نمونه ای درجه یک از سبک روایت موزائیکی را نمی توان بصورت خطی روایت کرد اما نمونه های ضعیف این گونه روایت انگار فرمی تحمیلی هستند به فیلم. نکته مهم اینجاست که کیفیت بهره برداری از این روش هم در موارد مختلف با هم فرق دارد و برخی مواقع افراط و گاهی نابلدی باعث فراری دادن مخاطب می شود. اما در مورد این فیلم نوع روایت آزار دهنده نیست و بر جاذبه فیلم افزوده است.

بازی خیلی خوب محمد رضا فروتن بعد از مدت ها و بازی های خوب سایر بازیگران هم کیفیت فیلم را افزایش داده است و لوکیشن های زیبای فیلم از جنبه بصری فیلم را تقویت کرده است.

( در ادامه برخی از داستانهای فیلم لو می رود)

اما مهم ترین ضعف فیلم این است که هیچ کدام از نقش ها، "شخصیت " نیستند یعنی رفتارشان در مواردی توجیه پذیر و منطقی نیست و شناسنامه مشخصی ندارند. رضا کیانیان مذهبی ،راننده لوکوموتیو، با آن ماشین گران قیمت! به راحتی و مسلط آدم می کشد! دختر این پدر که کاملا دست و پا جلفتی است در وسط بیابان براحتی نقش یک مامای حرفه ای را بازی می کند و...

با این حال هیچ کجا، هیچ کس فیلمی است که اگر بعنوان سرگرمی ببینید، راضی از سینما بیرون خواهید آمد.


 
 
شعر
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢٦ دی ۱۳٩۱
 

ای قسمت من از قسم والقلم و نون !

دوشیزه دیوانه من! جوجه مجنون !

 ای هرم نگاهت سبب گرمی بندر  !

شیرین پریشان من ای قند قلندر !

 ای آخرت و حال من ای آخر اول !

سیب ازلی پیش تنت میوه تنبل !

 ای یک شبه دیوانه شدن از برکاتت !

دیوان غزل حاصل حمد حرکاتت !

 زنجیر شما بر من بی دین همه نعمت !

« زن_ جیره» ! دلخواه من از این همه نعمت !

ای خاتمه برتری کوه بر انسان !

پایان خوش سلطه اندوه بر انسان !

ای مهر تو چون مادر و قهر تو چو کودک !

تا بوده ندیده است کسی مثل تو کودک !

 ای ماهی قرمز تو کی از آب پریدی ؟ 
رویای مرا دیدی و از خواب پریدی ! ؟

 بادی ! ؟ که از این راه پر از خاک گذشتی ؟

یا آب ؟ که از این همه گل پاک گذشتی ؟

 چون خنده ای آهسته به لبهام نشستی !

بی داشتن دانه در این دام نشستی !

 زنجیر مرا از کف تقدیر گرفتی

مستی به من آموخته تخدیر ، گرفتی !

 دیدم که نگاهت غم در این نشاط است !

گیسوی تو مجموعه ی پلهای صراط است !

 تا دست به دستت زدم از برق پریدم

خورشید تو را دیدم و تا شرق پریدم !

 دیدم عرق شرم دو تا سیب رسانده !

آتش به گلستان تو اسیب رسانده !

 آنگونه که آدم هوسش را ز زن آموخت

چشم تو به من شیوه شیطان شدن آموخت !

«شمسم» شدی و «مولویم» کردی و رفتی !

با چند غزل «منزوی» ام کردی و رفتی !

 چشمان تو درویش شد و شور به من داد

در پنجه ام آتش زد و تنبور به من داد !

 ناگاه به هم ریخت فعول و فعلاتم !

من مشتعلٌ مشتعلٌ مشتعلاتم !

 سوگند به خالت که نه « هندی» نه «عراقی» است

مستی سیهم چشم سیاه تو چو ساقی است !

 هیچ آیینه در حسن تو تاثیر ندارد

                               یک بیت نیازی به دو تفسیر ندارد !          غلامرضا طریقی

===================================================

 قول میدم امتحانات که تموم شد به شکل جدی به وبلاگ نویسی بپردازم. یکی دو تا مطلب سینمایی طلبتون (پذیرایی ساده و...) یکی دو تا مطلب اجتماعی و سیاسی (تکثیر تاسف انگیز م.ا  و ملت اخته ) هم منتظر دایناسور تنبلند.


 
 
مجال
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢٧ آذر ۱۳٩۱
 

یعنی وقت میشه در مورد این همه حرف که تو سرم هست بنویسم؟

از بچه های شین آباد و بخاری نفتی و وقاحت مسئولین

از فیلم "بغض" بنویسم که ازش خوشم اومد

از "من مادر هستم" که ازش خوشم نیومد

از "بی خود و بی جهت" که باید دیده بشه و واقعا دوستش دارم

از " زندگی خصوصی آقا و خانم میم" ، فیلمی که کم ادعا و دیدنی است

از انتظار دیدن دوباره " پله آخر" و " ملکه " 

از سریال استثنایی "وضعیت سفید" که بالاخره نسخه خانگی اش اومد و یک هفته ای ما را کیفور کرد و بُرد به کودکی، ما با ولع  بلیعیدیم اش ...

از تکثیر دروغ و نیرنگ و خدعه در محیط 

از گرانی سرسام آور که مردم را مستاصل کرده  

و خیلی حرفهای دیگر که فرصت تایپش را ندارم، آیا مجالی دست خواهد داد؟


 
 
تار عنکبوت
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ٢٠ آبان ۱۳٩۱
 

هر وقت که کاری را شروع می کنیم باید حواسمان به سرانجام و خاتمه اش هم باشد.اما  قسمت مهم ماجرا این است که همه کارها به پایان نمی رسد و بسیار پیش آمده که کاری را شروع کرده ایم و یا تصمیمی را گرفته ایم و بعد به هر دلیلی از انجامش منصرف شده ایم اینجاست که مشکل اصلی نمود می کند که آیا راه برگشت و خروجی وجود دارد؟ 

فراموش نمی کنم در ایامی که تب شرکت های هرمی ( گلد . کوئست) جامعه را فرا گرفته بود چند باری در حلقه بازاریابی اطرافیان و دوستان گیر افتادم . یکی از دوستان که شدیدا گیر داده بود من را هم خوشبخت کنه!

دلایل مختلفی برای هر کدام از حلقه‌ها و شبکه‌ها می آوردم . که دو تا از آن ها از همه مهم تر و دندان شکن تر بود. اولی این بود که: من کار غیرقانونی نمی کنم و وقتی شما دارید این فعالیت را مخفیانه انجام می دهید پس حتما از کسی می ترسید و آن هم نیروهایی است که جلوی کار غیر قانونی شما را خواهند گرفت.

 اما  دلیل دوم که مربوط به این بحث است این بود که : شما با ورود به این شبکه قدم در راه بی بازگشت می گذارید ! راهی که خروجی ندارد ! یعنی تا زمانی که بالا دست (شما را آورده)  و پایین دست ( که شما او را آورده اید)  هستند ( که با این گسترش شبکه مطمئن تا دمیدن صور اسرافیل هستند) مجبورید در این فضا حضور داشته باشید و  در تاری عنکبوتی گیر می افتید که راهی برای خروج ندارد!

 هیچ وقت چهره یکی از دوستان را بعد از شنیدن این استدلال فراموش نمی‌کنم که با قهقه‌ای تمسخر آمیز من را مورد عتاب قرار داد که : نه! اینطور نیست.

 خیلی زمان نمی خواست تا حرف من محقق شود و با شدت گرفتن اقدامات امنیتی و شکایات مردم مال باخته تارهای نامرئی این عنکبوت مرئی شود و...

 موضوع  توجه به راه برگشت و یا راه خروج همیشه برای من در انتخاب و تصمیم گیری‌ها ( البته فعل صحیح و مناسب برای تصمیم " سازی " است و  نه " گیری" ) یک فاکتور مهم بوده و هر چند بصورت کلاسه شده و آکادمیک بیان و تدوین نشده بود اما گوشه ذهن مرا اشغال کرده بود و  سعی می کردم  آن را در تصمیماتم به عنوان یک پارامتر لحاظ کنم ( در مواقعی هم فراموش شده)

خواندن پست  "پویان مشایخ" با نام *Exit strategy  و مثال های ملموسی که ارائه کرده است به من فهماند که این طرز فکر یک اصل استراتژیک است که باید هر فردی از آن آگاهی داشته باشد و الا  نتیجه اعمالش بیشتر شبیه عکس بالا و در شکل کارتونی آن به داستان های " همینه "  شبیه می شود.

کلماتی مانند : " حالا چیکار کنم؟!" ، " مجبورم ادامه بدم" ، " عجب گیری افتادم" ، " خروجی کجاست؟"، " عجب غلطی کردم"  و... نشان از گیر افتادن در تله عنکبوت و نداشتن و نیاندیشیدن به استراتژی خروج دارد.

*:  چون سایت " خاکریز اقتصاد"  مورد عنایت دوستان قرار گرفته و بدون استفاده از لوازم اضافه در داخل ایران قابل رویت نیست، پس یادداشت پویان مشایخ را در ادامه مطلب بخوانید.

 پی نوشت: این آهنگ زیبا را با صدای شاعر هم روزگار ما استاد شمس لنگرودی گوش کنید.

پی نوشت مرتبط: یک دیالوگ از فیلم "رونین" هم هست که مرتبط با موضوع است:

ژان رنو: انگار آدم خیلی محتاطی هستی؟

رابرت دنیرو: من پامو جایی نمی ذارم که نتونم ازش خارج شم! 

 

 


 
 
آچمز
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱٢ مهر ۱۳٩۱
 

تا حالا شده از شما درخواست اظهار نظر کنند و ازتون بخواند که نظرتون را اعلام کنید تا تصمیمی گرفته بشه و شما هم  با افتخار گلویی صاف کنید و انگشتی جوهری کنید و نظر بدید، بعد متوجه بشید همه تصمیم ها گرفته شده و انتخاب صورت گرفته و شما به معنای واقعی مچل شده اید؟

(در برخی از کشورهای دور انتخابات اینگونه است و مردم فقط رای میدند اما قبلا همه چیز تمام شده و فقط مردم نقش سیاهی لشکر را دارند.)

یه مدل دیگه از نظر خواهی هم اینه که شما را در موقعیتی قرار بدند که چاره ای نداشته باشید جزء تایید نظراتشون و درد اینجاست که بهتون بگند نظرتون براشون خیلی مهمه و اگه شما بگید نه اون کار را انجام نمیدند. مثلا مجلس عروسی گرفتند و 1000 تا مهمون دعوت کردند و بعد عاقد اومده و خطبه را خونده و منتظر جواب عروس خانم یا آقا داماده و اونوقت از شما می پرسند نظرت چیه؟ یا بلیت سفر خریدند و پولش را پرداخت کردند و پیک بلیت را آورده بعد ازت بپرسند اگه راضی نیستی نرم؟!! یا برات حکم انتصابات زدند و کارگزینی هم حکم را صادر کرده و پاکت حکم تو دستشونه بعد ازت می پرسند موافقی یا نه؟!

احساستون تو این شرایط چیه؟

خوشبختی

بیچارگی

مضحکه شدن

اشمئزاز

قرار گرفتن در دیکتاتوری دموکراسی منشانه 

 ==================

پی نوشت: همزمان با تایپ این پست شبکه ... داره مصاحبه با یه نفر را پخش می کنه که زیر نویس نوشته "شاهزاده رضا پهلوی" و این آقا داره در مورد دموکراسی و جمهوری و حق رای مردم و مخالفت با خشونت حرف میزنه. ازش می پرسه شما برای خودتون نقش اجرایی قائلید؟ می گه: نه من اصلا نه می خوام نه کارم اینه که نقش اجرایی قبول کنم اما اگه مردم بخواند حاضرم نقش اجرایی قبول کنم و سخنگوی آن ها باشم!!!

بعد میگه مردم راه دیگه ای جز همراهی با ما ندارند و این حرکت باید به هدف بخوره و مردم باید برای نجات خودشون به ما بپیوندند!!! 

خدایا اینا دیگه کی اند؟


 
 
بهاری که عاشق شده
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱ مهر ۱۳٩۱
 

آغاز پاییز و اول مهر یاد آور کلی خاطره است.

کلی آهنگ از پاییز کورش یغمایی تا پاییزی که ابی و سیاوش قمیشی خواندند.

کلی شعر در مورد پاییز و کلی عکس و تصویر از رنگ آمیزی این فصل عجیب.

خاطرات مدرسه و دوستی های بی ادعا و توقع.

و صدای خش خش برگهای خشک زیر پای عابر خسته.

فصل نو بر شما مبارک باد!

یکی از بهترین تفریح ها در پاییز قدم زدن بی هدف در بعد از ظهر هاست این لذت را از دست ندید.

*  شاعر درجه یک روزگار ما آقای قربان ولیئی هم صاحب وبلاگ شدند. نام وبلاگشون را از یکی از مجموعه شعرهاشون وام گرفته اند: ترنم داودی سکوت

* کتاب  دیجیتالی (ebook) "قدمت روی چشم" را که توسط خانم پارسایی معرفی شده دانلود کنید و بخوانید.


 
 
گزارش کار
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱٧ شهریور ۱۳٩۱
 

1. سفر (چندین روز)

2. بیماری (2 تا 3 روز)

3.  دوران نقاهت (2 روز)

4. فیلم بینی:

- ضد گلوله : خوب بود. با در نظر گرفتن اینکه اولین فیلم کارگردانش بود و از کمبود امکانات و بودجه رنج می برده . درضمن موسیقی فیلم کار گروه مورد علاقه من " دنگ شو " است. آهنگ آخر فیلم را از دست ندید به نام" بزن بریم بهشت".

مرد عوضی: از استاد همیشه سینما هیچکاک که واقعا کارش درسته.البته نسخه دوبله فیلم را دیدم که اون هم عالی بود .تنها سانسورهای مسخره نسخه های رسمی آزار دهنده است.

- گشت ارشاد: اونقد هم که می گفتند فیلم بدی نیست ( نظرم داره به نظر فراستی نزدیک میشه)  سعید سهیلی فیلم را کم نقص ساخته، بازی ها بخصوص بازی  فرخ نژاد خوبه. طنزهای فیلم خوب در اومده. پایان بندی  متفاوتی داره و نسبت به "زندگی خصوصی" یه سر و گردن بالاتره. 

- صبح بخیر ویتنام: فیلم معروفی با بازی رابین ویلیامز که تقریبا یه تنه فیلم را می چرخونه و بعید می دونم کس دیگری می تونسته این فیلم را با این کیفیت بازی کنه. در فیلم نقش یه گوینده رادیو را بازی می کنه که برای اجرای برنامه برای سربازان آمریکایی مستقر در ویتنام به اونجا میره. 

5. موسیقی:

- آلبوم ترانه های رامی: موسیقی و اجرای  زیبای ابراهیم منصفی (1324-1376)با لهجه بندرعباسی که سرشار از غم و عشقه. این بندر عباس هم خوانندگانی دارد! روح رامی و ناصریا شاد!

6- کتابخوانی:

- چند کتاب مرتبط با درس و دانشگاه

- خاطرات شیخ ابراهیم زنجانی:( هنوز تمام نشده) این مرد از رجال معروف دوران مشروطه بوده و مهمترین دلیل معروفیتش محاکمه و صدور حکم اعدام برای شیخ فضل اله نوری است. کتابی بسیار خواندنی و جذاب و تفکر برانگیز. این کتاب یکبار و و در دوران اصلاحات ( فحش آبدار بدید) چاپ شده است و نسخه افست آن را شاید بتوانید از دست دوم فروشهای انقلاب بخرید. نظراتش در مورد اساس و بنیان اسلام (ص 77 به بعد) خواندنی و  است و جای فکر دارد.

- سوموکاری که نمی توانست تنومند شود: اثری دیگر از اریک امانوئل اشمیت دوست داشتنی که داستان آن جنبه های روانشناسانه دارد و مثل همه کتابهای این نویسنده خواندنی است.

- نامه های کوفی : مجموعه شعری از سعید بیابانکی که عنوانش را از فصل سوم اش گرفته است و دو فصل دیگرش غزل است .

ناگه ز سمت عشق وزیدن گرفت شعر

در سینه سوخت، بوی شنیدن گرفت شعر

از حال رفته بودم و آمد سر مرا 

چون مادری صبور به دامن گرفت شعر

از این تعجبم که گناهان خویش را

انکار کرده بودم گردن گرفت شعر

...

چسبید از ابتدای تولد به غم، به درد

بوی صفای لاله و لادن گرفت شعر

ابیاتی از غزل لاله و لادن 

7. زیاده عرضی نیست فقط منو دعا کنید که کارم بیشتر از همیشه پیش خدا گیره.

 


 
 
غمی غم تر
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۳٠ امرداد ۱۳٩۱
 

دشنه های تشنه*

فراهم کرده‌ای هرشب برای ما غمی غم تر

قبول ای مهربان! این تحفه ها اما کمی کم تر

دمادم می فرستی دردهای نو به نو اما

دمادم می شود از جمع یاران، همدمی کمتر

می آید دشنه های تشنه از هر سو به قصد زخم

نصیبم بیشتر داغ و جوابت مرهمی کمتر

به راهی راهی‌ام کردی که سرگردان و حیرانم

بیا از نو بکش یک راه با پیچ و خمی کمتر

خدایا! خط بزن اسم مرا از دفتر دنیا

گمان کن بوده در این کهنه دفتر، آدمی کمتر

فاطمه سالاروند

دراین ایام غم زلزله آذربایجان و کشتگان این حادثه بر دل مردم ایران سنگینی می کند و کم توجهی مسئولین و رسانه های حکومتی به این اتفاق مهم سنگینی این غم را بیشتر کرده است. این سکوت و کم محلی به این واقعه به هیچ وجه قابل هضم نیست و هیچ توجیهی نیز پذیرفتنی نیست.

اما در کنار این رفتار غیر مسئولانه، مردم و نهادهای غیر دولتی به همراه کاربران شبکه های اجتماعی و رسانه های بخش خصوصی قدرت خود را نشان دادند و به داد هموطنان آسیب دیده از زلزله رسیدند. هرچند فاجعه آن قدر بزرگ هست که باید کمک ها ادامه پیدا کند.

==================

*: منبع شعر: شماره بیستم هفته نامه نگاه پنجشنبه

پی نوشت مرتبط: حجکم مقبول حاج محمود!

پی نوشت : عیدسعید فطر هم بر مومنان واقعی مبارک باد!  


 
 
یادداشت های روزانه
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ٩ امرداد ۱۳٩۱
 

گوش دادن به خزعبلات و شطحیات شاید جزء سختترین شکنجه های قابل تصور باشد.

الان که نیم ساعته مورد شکنجه، از نوع پیش گفته قرار دارم، حاضرم به هر چیزی اعتراف کنم.

- قتل ناصرالدین شاه

- رهبری کودتای 28 مرداد

- به توپ بستن مجلس

- اخته کردن آغا محمد خان

- ...

اصلا شما بنویسید من امضاء می کنم.

خواهشا ادامه نده!

بابا دارم خفه میشم

بابا با سابقه، فهمیده، مدیر کاریزماتیک، باهوش، استراتژیست، خلاق!

شد یک ساعت!

می خوای ما بریم تو حرفات را ادامه بدی؟

این ها یادداشت های من بود در حین بیانات یکی از مدیران ارزشی، توانمند و فعال و برجسته ( از همه نظر) تولید شده در این سال ها و در این سیستم ... پرور که متاسفانه  این روزها باید تحملش کنیم. افرادی که خود را عقل کل می دانند و هر چند وقت یکبار هوس می کنند زیردستان دون پایه خود را از بیانات و تجربیات خود بهره مند سازند.

بعد از این جلسه کذایی چند روزی طول کشید تا به حالت عادی خود بر گردم.

خدایا بحق این روزهای مبارک بندگانت را از شر این بندگان عرزشمندت نجات بده!

خدا آمین گوی بلند را بیامرزد!


 
 
روز ها بی گاه شد
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳٩۱
 

این چند وقت چنان دنیا و روزمرگی هاش مشغولم کرده بود که فرصت نوشتن و تولید مطلب جدید را نداشتم ( این وضعیت را مسلمان نشنود کافر مبیناد) شرایط خفه کننده و روح خراش محیط کار، اتفاقات ریز و درشت دنیای اطراف ، امتحانات و خرخوانی‌های شب امتحان مختص به یک جهان سومی مقیم ایران و خستگی مفرط روحی و جسمی از کار و آلودگی هوا را وقتی با هم در دیگی به نام "دایناسور" بریزید و زیرش ( یا روی اش) را با افزایش دمای هوای ناشی از نزدیک شدن به تابستان گرم کنید، نتیجه می شود وبلاگ حاضر که هر دوهفته یک بار با یک بیت شعر و یا مطلب کوتاه بروز می شد تا صرفا نشانه ای باشد بر عدم‌ انقراضم. تا مبادا عزیزانی ناراحت و دیگرانی شاد شوند که: " این یکی هم منقرض شد".و خود من هم به این مصرع ایمان بیشتری نیاورم که " آری از قسمت نمی باید گریخت" و قسمت ازلی و ابدی دایناسورهای مقیم این کره خاکی انقراض است.

هرچند در این مدت و برخی اوقات چهار چرخ بنده رو به آسمان شد و بوی نفت از من به مشام ساکنین کشورهای دوست دار نفت رسید، اما "کل یوم" این روزها بیکار بیکارهم نبودم :

1-  فیلم می دیدم هرچند کم اما هم در سینما و هم در خانه از این تفریح اول خود دور نشدم و دل نکندم:

"نارنجی پوش" ، "آزمایشگاه" و "خوابم می آد" را در سینما دیدم. که بدون رتبه بندی دیدن هر 3 را پیشنهاد می کنم.

-  کاغذ بی خط (برای چندمین بار)، اعتراض ( برای چندمین بار)، ناصرالدین شاه آکتور سینما ( برای دومین بار) سرگیجه ( هیچکاک همیشه استاد)، دیکتاتور (20012)، man on the ledge، مردم معمولی، باید درباره کوین حرف بزنیم، Drive و Artist  را هم در خانه دیدم.

2-کتاب متفرقه (غیر درسی) کمتر خواندم اما "قیدار" رضا امیر خانی را تازه تمام کردم و " خدا حفظ تان کند دکتر که وارکیان" از کورت ونه گات را خواندم.

3- از نشریات هم بگویم که این چند ماهه " نگاه پنجشنبه" میرفتاح عزیز یکی از دلایل روز شماری من برای رسیدن پنجشنبه هاست." آسمان" را هم می خوانم و مجله "فیلم" محبوب که هنوز هم خواندنی است ( هرچند نوسان زیاد دارد).  نگاهی هم به "اعتماد" و "شرق"  می اندازم تا شاید در این سیاست زدگی و خود سانسوری فراگیر چیزکی پیدا شود.

4- توئیتر و فیس بوگ و گوگل پلاس هم راههایی هستند برای در رفتن خستگی‌های روزانه و حرکت نرم و خزنده بسمت خواب.

وبلاگ های دوستان را هم همیشه خوانده‌ام و لذت برده‌ام از این همه پشتکار و اراده برخی از دوستان و حضور همیشگی شان در فضای مجازی لذت برده‌ام و گاهی غبطه خورده‌ام.

و سر آخر این که تنبلی و رخوت پشت در کمین کرده‌اند تا سریعا وارد خانه تن شوند و ببرندت به هرجا که دلشان خواست! و آن جا هم که این ها می برند معمولا جای خوبی نیست و عمرا ساحل نجات باشد.   


 
 
مژده
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱٤ تیر ۱۳٩۱
 

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

 

این ترانه طنز را بخوانید

این رباعی های طنز را هم بخوانید


 
 
لذت دیوانگی
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ٩ تیر ۱۳٩۱
 

عاقل به کنار آب تا پل می جست

دیوانه پا برهنه از آب گذشت

صائب

 

=======

پی نوشت: امتحان دارم


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳٩۱
 

خواهی که مه و زهره چون مرغ فرود آید

زان مِی که به کف داری یک رطل به بالا ده

مولانا


 
 
خیلی بده
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳٩۱
 

همه برامون این اتفاق افتاده که موبایلمون زنگ بخوره و با دیدن اسم کسی که زنگ زده با خودمون بگیم: " وای! یعنی چه کار داره؟"

بعضی ها فقط وقتی سراغ آدم را می گیرند و به آدم زنگ میزنند که کار دارند و این خیلی بده!

یه سال از آدم خبر نمی گیرند بعد یهو زنگ میزنند و سلام احوال پرسی و "زنگ زدم حالت را بپرسم" و بعد میرند سر اصل مطلب.

بعضی ها هم که نه یه راست میرند سر اصل مطلب!

حالا این افراد می تونند نزدیکان آدم باشند یا یه همکار قدیمی یا یه همسایه سابق.

طرف زنگ زده میگه: " نشناختی؟ واقعا؟ یه کم فکر کن؟ "

بعد معلوم میشه دوست یکی از دوستاته که چند سال پیش یه بار دیدیش و حالا شمارت را با زور از دوستت گرفته و میگه :" می تونی ضامن من بشی؟" ، " می تونی از طریق ... برام یه وام بگیری؟"، " داری یکی دو میلیون بهم قرض بدی؟"

خدا کنه وقتی من به کسی زنگ میزنم چنین حسی به طرف مقابلم دست نده!

=================================================

سه سال پیش در چنین روزی یکی از تلخ ترین و بدترین حوادث تاریخ معاصر ایران اتفاق افتاد. سال ها بعد که بیست و دو خرداد هشتاد و هشت را به یاد می آوریم بیشتر تاسف می خوریم که چه می توانست بشود و چه شد!! شروع یک ویرانی عظیم و عقبگرد برای این کشور  که می توانست با یک تصمیم خردمندانه متوقف شود و صد افسوس که نشد و شد آنچه نباید می شد و اکنون شاهد عواقبش هستیم و  متاسفانه این قصه ادامه خواهد داشت.( خواه  این اتفاق براساس تصمیم و انتخاب مردم بوده باشد!؟ و خواه ...)

شاید دستی از غیب بر آید و کاری بکند

=================================================

مصاحبه  روزنامه شرق با خشایار دیهیمی را بخوانید و حظ ببرید از این همه کلام ناب و از یک ذهن سالم و پویا 


 
 
رشک مَلک
نویسنده : محمد - ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٤ خرداد ۱۳٩۱
 

چند سال پیش فرصتی دست داد که جملات قصار مولا علی را مرور کنم و از بین این حکمتها، اونهایی که فهمیدم و جذاب بود را یادداشت کنم.

حالا به مناسب سالروز میلاد این مرد بزرگ ازلی ابدی، چند تا از این جملات پرمغز را می نویسم  چونکه راه دیگه ای برای بزرگداشت این روز عزیز به ذهنم نرسید

چرا که شاعر گفته:

یک دهان خواهم به پهنای فلک

تا بگویم شرح آن رشک ملک

* با مردم بگونه ای بیامیزید که اگر بمیرید بر شما بگریند و اگر باشید بر  شما مشتاق باشند.(9)

* ترس قرین نومیدی، کمرویی قرین با محرومیت است و  فرصتها چون ابر در گذرند پس فرصتهای نیک را غنیمت شمارید.(20)

* ای پسر آدم هرگاه دیدی خداوند نعمتهای خود را پی در پی به تو عطا می کند در حالی که تو معصیت او را می کنی، از کیفر او بترس.(24)

* سخاوتنمد باش و اسراف کار نباش، حسابگر باش و سختگیر نباش.(32)

* هنگامى که به شام مى رفت ، دهقانان شهر انبار به دیدارش آمدند. از اسبها پیاده شدند وپیشاپیش او دویدند. پرسید: این چه کار است که مى کنید؟ گفتند که این عادت ماست در بزرگداشت فرمانروایانمان .
امام (ع ) فرمود: این کارى است که امیرانتان از آن سود نبردند و شما خود را در زندگى خود به مشقت مى افکنید و در آخرت به بدبختى گرفتار مى آیید. چه زیانبار است مشقتى که در پى آن عذاب باشد و چه سودمند است آسودگى همراه با ایمنى از عذاب خدا.(36)

* جاهل را نمی بینی مگر در حال افراط یا تفریط (67)

* کسى که دشمنى را از حد بگذراند، گناه کرده است و هر که در آن کوتاهى کند، ستم کرده و کسى که همواره با دیگران نزاع کند، نمى تواند از خدا بترسد و پرهیزگار باشد.(290)

* هنگامی که سختی به نهایت رسد فرج خواهد بود و چون حلقه های بلا و رنج تنگ شود،آسودگی فرا می رسد. (343)

و...

=================================================

راستی روز مرد هم بر مردان (اگر یافت شوند) مبارک!


 
 
مشغله
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ٩ خرداد ۱۳٩۱
 

مدتی این مثنوی دچار تاخیر شده است

 


 
 
فوتو بلاگ
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 

پیرمرد را تو صحن امامزاده هاشم ( نرسیده به رشت ) دیدم . نگاه خیره اش به قبرهای آماده آنقدر حرف داشت که این عکس را به سرعت و پنهانی شکار کردم تا شما هم تماشای این لحظه را از دست ندهید. شاید نزدیک به پنج‌دقیقه ساکت و بی حرکت همانجا ماند و به توفقگاه آخر نگاه کرد.

نمی دانم در سرش چه می گذشت ؟ اما خودم را می دانم  که زود فراموش می کنم پایان محتوم را...

 



 همیشه مخالف نام گذاری اماکن و معابر به نام بزرگان و مشاهیر و پاکان بوده ام . وقتی که حکام نام عزیزترین و پاکترین انسان های تاریخ را بر میدان و خیابان های شهر می گذارند از مردم عادی نباید ناراحت شد که نام نان سنگکی اش را اینگونه انتخاب کنند.

وقتی نام خیابان یا میدانی را ... می گذاریم و لحظه ای فکر نمی کنیم که بعد از مدتی این صدا ها را خواهیم شنید که:

سر ... دونفر ، آخر ... یه نفر  و یا ... بسته است ، ... را دارند تعمیر می کنند و .....

آیا با این نامگذاری قصد خدمت داریم ؟ می خواهیم نام این بزرگان را زنده نگه داریم؟ چند نفر از کسانی که از اتوبان همت رد می شوند (البته اگر بشود رد شد) می دانند که شهید همت که بوده؟ چند نفر شیخ فضل اله نوری را میشناسند؟ کسی میداند رشدیه کیست که میدان رشدیه را رُشتیه نگوید؟
نه عزیز برادر! این رسمش نیست!

 

 

دو قسمت اول این مطلب که غم بود و ناله، اما این یکی سبز است و از طراوت سرشار. این محل زیبا جایی نیست جزء حاشیه یکی از زیبا ترین جاده های ایران ( و شاید جهان) جاده اسالم به خلخال .

عکاس این سه عکس هم جناب مستطاب دایناسور است .

این عکس را چهارشنبه ششم اردیبهشت گرفتم و جای همه دوستان خالی که این همه زیبایی و طراوت را ببینند و حظ ببرند. 

=============

پی نوشت: این یادداشت خواندنی محمد قائد را هم بخوانید.


 
 
نود بعلاوه یک
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱ فروردین ۱۳٩۱
 

تو 15 سال اخیر که مطبوعات و جراید و رسانه ها را دنبال می کنم. امسال بطور محسوسی فقدان بهاریه و بهاریه نویسی را حس کردم. بهاریه ها شده غم نامه و ناله و آه از دست این روزگار! غمی بر فضای فرهنگی ایران مستولی شده که اگر نبود افتخار بزرگ و با ارزش اصغر فرهادی و " جدایی نادر از سیمین" اش، شاید هیچ نقطه روشنی برای تاباندن نور به این ایام تیره و تار وجود نداشت.

یادداشت های نویسندگان هفته نامه "آسمان" را بخوانید تا متوجه بشوید دارم از چی چیزی حرف میزنم. اگر برروی جلد مجله ننوشته بود ویژه نوروز از محتوا چنین بر می آمد که ویژه نامه ای برای یک فاجعه طبیعی است.

و سومین شماره هفته نامه جدید تاسیس و بسیار ارزشمند و (انشاا..) ماندگار " نگاه پنج شنبه" به سردبیری سید بزرگوار "علی میرفتاح" که ویژه نوروز است را ببینید و بخوانید تا به عرض من پی ببرید. روی جلد عکس حاجی فیروزهایی است با لباس سیاه و تنها کلاه یا سربند سرخ!! مطالب داخلی هم که ناگفته پیداست. هرچند اشعار و نوشته های طنز و جذاب هم در این مجموعه وجود دارد ( نوشته امیر رازی با عنوان قاتلین بالفطره و دو نوشته شهرام شکیبا و بخصوص نوشته های دوست داشتنی میبرفتاح عزیز را از دست ندهید) اما فضای حاکم بر مطبوعات که حاصل تلاش باقی مانده جوانان و فرهنگیان این خاک پاک است انعکاس دهنده فضای یاس و ناامیدی حاکم بر جامعه و نشانی از کام تلخ فرهیختگان است و این تلخی با برنامه های هر روز خنک تر، بی نمک تر و زیاد تر (فله ای) رسانه میلی عزت خان ضرغامی و شرکا شیرین نخواهد شد.

عجب بهاریه ای شد این مطلب دایناسور!

اما خواندنی ها:

ویژه نامه ماهنامه " فیلم" ( با نوشته های "پرویز دوایی" که مشتاق دیدن این انسان بزرگ هستم، "احمد رضا احمدی" عزیز که عمرش دراز باد! "سروش صحت" دوست داشتنی که مطلبش بسیار خواندنی است و...)

هفته نامه ماندگار و خواندنی و دوست داشتنی " نگاه پنجشنبه" (با  نوشته های " سید علی میر فتاح" که عمر نشریه اش دراز باد و عمر خودش و... )

ویژه نامه " همشهری جوان" ( یک سی دی همراه این مجله است که پر است از آهنگ های خاطره انگیز ده بیست سال اخیر)

ویژه نامه "24" ( سینما دوستان این مجله را از دست ندهند که با نوشته های "امیر پوریا" و "مجبد اسلامی" مثل همیشه خواندنی است)

برای اطلاع از فضای حاکم بر مطبوعات دولتی که با کاغذ دولتی و شیر نفت توسط دانشمندان جوان ایرانی اداره می شوند و رسیدن به حالت اشمئزاز هم ویژه نامه "جوان" ، "وطن امروز" ، " ایران" را نگاه کنید!!

اما "ترین های" امسال:

تهوع آورترین کار ایرانیان:

استقبال و حضور در صحنه، تماشا و سر و دست شکستن ( از همه بدتر همراه بردن کودکان ) برای تماشای اعدام ها

پارادوکسیکال ترین رفتار:

برگزاری جشن نوروز توسط احمدی نژاد در کاخ گلستان در ابتدای سال 90

تراژدیک ترین اتفاق:

در گذشت عزت اله سحابی و فوت! هاله سحابی در مراسم تشیع پدر

تهوع آورترین شخص:

فرج اله سلحشور ( بابت مجموعه آثار!!)

مفتضاحانه ترین اتفاق این سال (این سال ها):

اختلاس 3000 میلیاردی

چیز ترین خداحافظی:

خداحافظی جاسبی از دانشگاه آزاد

خود جوش ترین رفتار:

اشغال سفارت انگلیس توسط؟؟؟

سینمایی ترین سقوط:

سقوط دیکتاتور متوهم " قذافی"

پر افتخارترین ایرانی:

اصغر فرهادی

مهمترین اتفاق عرصه فرهنگ:

شاد: موفقیت های " جدایی نادر از سیمین"

غم: درگذشت سیمین دانشور

جذاب ترین تصویر غیر قابل مشاهده:

وصال جلال آل احمد و سیمین دانشور در آسمان ها بعد از حدود 4 دهه جدایی

بهترین سایت شخصی:

بی شک سایت " گزاره ها" که حاصل زحمات دوست عزیز و نادیده ام "علی نعمتی شهاب" است.

بهترین فیلم ایرانی:

از میان " اینجا کسی تنها نیست" ، " بیخود و بی جهت" ، "جرم"، " ملکه"، " ورود آقایان ممنوع"، " یه حبه قند"، " پله آخر" به سختی "بی خود و بی جهت" را انتخاب می کنم.

بدترین فیلم ایرانی:

دو فیلم از "رسول صدر عاملی" "زندگی با چشمان بسته" و " در انتظار معجزه" ، "یکی از ما دو نفر"  

بهترین سریال :

"وضعیت سفید" سریالی حمید نعمت اله که دیوانه وار دوستش داشتم و منتظر عرضه سی دی  این سریال و دیدن چندین باره بعضی از قسمت هاش هستم.( یه دیالوگ از این سریال- بهروز: منیژه ...گریه نکن... ببین! ما داریم هندونه می خوریم... تا وقتی هندونه می خوریم بدون که هنوز خوشبختیم.)

بهترین فیلم خارجی:

 " خدمتکار" ، " لنی"، " دره من چه سرسبز بود"، " سخنرانی پادشاه"

انیمیشن "رنگو" را هم حتما ببینید که عالی است.

جایزه ویژه:

اصغر فرهادی بخاطر خلق "جدایی نادر از سیمین"

بهترین موسیقی:

خیلی موسیقی جدید و خوب نشنیدم اما:

 آلبوم " الکی" محسن نامجو به ویژه آهنگ " الکی" و " نامه" ، آلبوم ابتدای سال " ابی" با نام "حس تنهایی"

و در این چند روز پایانی تک آهنگ گروه دوست داشتنی " دنگ شو" با عنوان " و بمان"

 بهترین اتفاق شخصی:

بازگشت مجدد به فضای درس و دانشگاه ( هرچند دیدار مجدد کمبودهای آموزشی و دانشجویان نمره جو و مدرک جو اذیتم می کند)

بدترین اتفاق شخصی:

محاصره شدن توسط نامدیرانی نالایقِ بی سواد و بی کفایت و بی شخصیت و پرمدعا و‌زبان نفهم... ( بخدا فحش نمی دم اینا معرفی رئیسام بود!)

آخرین اتفاق تلخ:

درگذشت  خالق آهنگ " گل صد برگ" استاد جلال ذوالفنون (روحش شاد!) 

آخرین اتفاق شیرین سال:

آزادی تعدادی از زندانیان سیاسی دربند خصوصا "مهدی خزعلی" و " مصطفی تاجزاده"

در قبال این همه ناملایمات و پلشتی کاری نمی توانیم بکنیم جز داشتن امید به روزهای خوب ( که امید تنها محکومیت انسان است)

برای هم دیگه دعا کنیم

چند جمله و شعر به یاد ماندنی:

- زندگی در جایی که از آن خاطره ای نداری خیلی سخت است. قسمتی از مصاحبه استاد مهرجویی با ماهنامه 24

- بهار که بیاید نمی‌دانم چند ساله می‌شوم اما صدایی هی مرتب می‌خواند تو کی خواهی مرد؟
ری‌را به کوری چشم کلاغ عقاب‌ها هرگز نمی‌میرند...- سید علی صالحی

 

هر کس که در دعایش یادی کند ز یاران

شیرین تر از عسل باد کامش به روزگاران

---------

عیدی دولت خدمتگزار را هم که همانا انتصاب "سعید مرتضوی"  به مدیرعاملی صندوق بیمه تامین اجتماعی ( منبع پول)  تحویل بگیرید!! ( البته بعد از تعطیلی خانه سینما )

دایناسور این افتخار را به دکتر!! روح الامینی و نمایندگان مقتدر مجلس و قوه مستقل و قدرتمند قضائیه تبریک عرض می کند.

---------

 هدیه دایناسور هم یک فیلم کوتاه است از (احتمالا قسمتی از برنامه ساعت خوش و یا پرواز 57 ) مهران مدیری که سال ها پیش این روزهای ما را پیش بینی کرده است. اون چیزایی که اون موقع برای ما طنز بود الان شده خاطره و واقعیت. ( دوستانی که نتونستند فیلم را ببینند اعلام کنند تا براشون ایمیل کنم)

این پست در طی ایام نوروز تکمیل خواهد شد.


 
 
نامه
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳٩٠
 

از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه

انی رایت دهرأ من هجرک القیامه

دارم من از فراقش در دیده صد علامت

لیست دموع عینی هذا لنا علامه

هر چند که آزمودم از وی نبود سودم

من جرب المجرب حلّت به الندامه

پرسید از طبیبی احوال دوست گفتا:

فی بعد ها عذاب فی قرب ها السلامه

گفتم ملامت آیدگر گرد دوست گردم

واللِّه ما راینا حبّا بلا ملامه

حافظ چو طالب آمدجامی به جان شیرین

حتّی یذوق منه کاسأ بلا ملامه

 این غزل زیبا را با صدای متفاوت و خاص و دلنشین محسن نامجو بشنوید

=====

فیلم نوشت: این روزها مشتری جشنواره فیلمم، 3 تا فیلم دیدم که رای خوب و متوسط و ضعیف را از من گرفتند.

فیلم جدید "کاهانی" با اسم جذاب و با مسمای "بی خود و بی جهت" یک فیلم عالی و خارق العاده بود. بازی ها هم مثل فیلم عالی بودند. یه جاهایی از فیلم از خنده منفجر شدم. فیلم پراست از ظرافت و تیزبینی و خلاقیت.

فیلم " تلفن همراه رییس جمهور" با ایده جذابش می توانست خیلی بهتر باشد اما بد هم نبود .مخصوصا بازی خوب "بهناز جعفری" که احتمالا کاندیدای سیمرغ خواهد شد.

اما فیلم بسیار ضعیف و ناامید کننده ای که  امشب دیدمش " در انتطار معجزه " صدرعاملی بود که بعد از فیلم بسیار بد " زندگی با چشمان بسته " واقعا دارم شک می کنم  "من ترانه..."، "دختری با کفشهای..." و "شب" کار صدرعاملی باشد!؟

=========

پسا فیلم نوشت:

فیلم " پله آخر" ساخته "علی مصفا" را دیدم و بنظرم فیلم متوسط رو به خوبی است. سکانس های ماندگاری دارد و ایده های خوبی در روایت.

فیلم "ملکه" ساخته " محمد علی باشه آهنگر" هم یک فیلم جنگی خوب ایرانی بود. پروژه ای بزرگ درحد سینمای ایران که داستانی جذاب دارد و با کارگردانی خوب و بازی های خوب، فیلمبرداری عالی استاد "زرین دست" که مطمئنا کاندید می شود و موسیقی شنیدنی استاد " حسین علیزاده" که این موسیقی هم باید کاندید شود. روایتی از روزهای آخر جنگ با نفی ذات جنگ.

" برف روی کاج ها" با کارگردانی " پیمان معادی" هم فیلم خوبی بود که نوید دهنده تسری سبک " فرهادی" به سینمای ایران است. فیلمنامه ای پربار و حساب شده،هرچند خیلی کار دارد که فرهادی دیگری زاده شود. غافلگیر کردن تماشاگر از پارامترهای اصلی این سبک است که در جاهایی دراین فیلم درست درآمده و در مواقعی لو می رود و تماشاگر غافلگیر نمی شود. سیاه و سفید بودن فیلم هم بنظرم غیر ضرور و کاری "جیغ" بود. بازی خوب  " مهناز افشار" (بهترین بازی او در سینما)  هرچند این نقش انگ کار "لیلا حاتمی" بود و "صابر ابر" ( که دیگر این خوب بودن عادی شده) و فیلمبرداری استادانه " محمود کلاری" از نکات مثبت فیلم است. حرف اصلی فیلم هم حرف مهمی است ( نوع رفتار اجتماعی جامعه امروز ایران و خصوصا تهران ) که بشرط بقا در زمان اکران عمومی فیلم در موردش خواهم نوشت.


 
 
خفقان
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ٥ بهمن ۱۳٩٠
 
اول به سراغ یهودی ها رفتند، من یهودی نبودم پس اعتراضی نکردم.

پس از آن به لهستانی ها حمله بردند، من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .

آنگاه به لیبرال ها فشار آوردند، من لیبرال نبودم، اعتراضی نکردم.

سپس نوبت به کمونیست ها رسید. کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم.

سرانجام سراغ من آمدند هرچه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی بکند.
                                                                                              
برتولت برشت
خیلی وقت بود که می‌خواستم این حرف مهم از برشت را این جا بنویسم اما دست نگه داشتم. اتفاقات این چند وقت و بخصوص امروز باعث شد که با این جمله به همه و خودم یادآوری کنم سکوت در مقابل شر و  هر کار پلید و زشت برای ما آرامش نخواهد آورد بلکه مطمئنا یک روز نوبت خود ما نیز خواهد شد و این شر دامن گیر ما هم خواهدشد. وقتی توهین  و بی ادبی کسی را می بینیم می توانیم چشم خود را ببندیم و  با یک جمله " با من که نبود" یا " به من چه"  یا " بابا بی خیال" راه خود را بگیریم و برویم، اما مطمئنا  روزی این شر و پلیدی دامان ما را هم خواهد گرفت.
امروز متاسفانه دیدم که دوستی علاوه بر سکوت به یاری شر آمد و به همراه او نیشخند زد به من که از دیدن پستی و رذالت در حال انفجار بودم و ....

 
 
دایی ناسر
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ٢٦ دی ۱۳٩٠
 

این هدیه همسر دایناسور است به دایناسور!

آخه وقتی آدم یهو یه همچین چیزی را می بینه ، چی می تونه بگه بجز: دستت درد نکنه!؟

 

  -----

پیشنهاد: فیلم خاص و منحصر بفرد ( از نظر موضوع و قصه) " اسب حیوان نجیبی است" را ببینید. یک فیلم ابزورد (تهی، جفنگ) که فکر می کنم تا حالا تو سینمای ایران یه همچین فیلمی نداشتیم. بازی رضا عطاران  هم خارق العاده است.

پی نوشت: امیدوارم این پست را به وبلاگ نویسی زرد نسبت ندهید و با خودتون نگید: "دلت خوشِ دایناسور! "

اصلا اینطور نیست با خودم گفتم با این پست شاید فضای تلخ این روزها را کمی شیرین کنم.

پسا پی نوشت: اصغر فرهادی هم که با فیلمش طوفان به پا کرده و داره همه جوایز را درو می کنه. فعلا تبریک بابت گلدن گلوب تا بریم که داشته باشیم مجسمه اسکار را...


 
 
کمک از سهراب
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱٤ دی ۱۳٩٠
 

بدترین چیز رسیدن به رییسی است که از حادثه عقل  گر  است!

ببخشید جناب سهراب سپهری که شعر شما را نابود کردم اما یک رییس بی عقل  واقعا از بدترین اتفاقات زندگی است.

========

اصل شعر: بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.

پی نوشت: تماشای تئاتر "خشکسالی و دروغ " را به همه توصیه می کنم. بشتابید که تا پایان دی ماه مهلت دارید. بازی آیدا کیخایی و علی سرابی استثنایی است. محمد یعقوبی هم که نیاز به تعریف من ندارد.

 

 


 
 
شمارش
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۳ دی ۱۳٩٠
 

شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم

ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم

نیست از هیچ طرف راه برون شد زشبم

زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم

از ازل ایل وتبارم همه عاشق بودند

سخت دلبسته ی این ایل وتبارم چه کنم

من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام

چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم

یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است

میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟!

                                                              سیدحسن حسینی

---------------

پی نوشت1: از همه دوستان بابت تبریک تولدم، ممنونم.

پی نوشت 2: این روزا سرم شلوغه و نوشته تولیدی ندارم و دارم از جیب می خورم.

سید حسن حسینی را خیلی دوست دارم و این غزل و بیت سوم و پنجمش را هم. روحش شاد!


 
 
آذر
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳٩٠
 

21 آذر سالروز تولد غول ادبیات معاصر "احمد شاملو" است.

بامداد در 21 آذر سال 1304 در تهران به دنیا آمد و  بالاخره در دوم مرداد 1379 دنیا را وداع گفت. اما این فاصله پر بود از تلاش و خلق آثار ماندگار فرهنگی.

کتابی که این روزها من را شیفته خودش کرده " لالایی با شیپور" است. کتابی  که شامل گزین گویه ها و ناگفته های شاملو است با تلاش ارزشمند "ایلیا دیانوش" که توسط انتشارات مروارید چاپ شده است.

فکر نمی کنم احتیاج بیشتری برای تبلیغ این کتاب ارجمند باشد.

تنها می ماند چند گزیده از این کتاب پربار:

- دادخواهی: متاسفانه ما مردم فقط هنگامی در برابر جور و بیداد و توهین، رگ های گردن مان ورم می کند که خود به شخصه گرفتار آن شده باشیم.

- رسالت روشنفکران: اگر امروز نیایید، ننویسید، آینده نگری نکنید، به مردم خود یاری فکری نرسانید، کی می خواهید این کار را بکنید؟

- رستگاری: فقط دانش و آگاهی بشر را نجات می دهد.

- زمان: آن کس که زمان را در نیابد، پیش از آن که عمرش به آخر برسد مرده است.

- زندگی و مرگ: آدم یه عمر می آد زندگی می کنه، خسته می شه، و می ره پی کارش!

- زندگی و مرگ : اهمیت و ارج زندگی در همین است که موقت است، که تو باید جاودانگی خودت را در جای دیگری نشان بدهی، و آن جا " انسانیت" است.

- صحت اندیشه: حرف مزخرف خریدار ندارد. پس تو که پوزه بند به دهان من می زنی از درستی اندیشه من، از نفوذ اندیشه من می ترسی، مردم را فریب داده ای، نمی خواهی فریبت آشکار شود. نگران سلامت فکری جامعه هستید؟ پس چرا مانع اندیشه آزادش می شوید؟

- ظلم: لیس خور کفش ظالمان به پهنای زبان کفش لیس ها است و قدرت ظلم آن ها با طاقت تحمل مظلومان بر آورده می شود.

و

هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خویش بر نخاست

که من به زندگی نشستم.

                                                   روحش شاد!

========

پی نوشت: دقت کردید چه بزرگانی در آذر ماه دنیا آمده اند؟! (مثلا 18 آذر)


 
 
از اسم تا رسم
نویسنده : محمد - ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٤ آذر ۱۳٩٠
 

امام حسین (ع) : ادب این است که از خانه خود بیرون آیی و با هیچکس برخورد نکنی مگر آنکه او را برتر از خود بینی .

- حالا شما و کلاه تون را (که تو این روزگار می تونه بهترین قاضی باشه)  قاضی کنید: تو این جامعه که ادعای (رو ادعا تاکید می کنم ) حسینی بودن و پیروی از صاحب این سخنان گران را داره، ادب تا چه حد وجود داره ؟ چقدر؟ کجاست به من هم نشون بدید؟

تو خیابان ها؟ تو مجالس ؟ تو رفتار مردم با هم؟ تو رفتار صاحب منصبان با مردم؟

بابا به خدا قسم اعتقاد به حرف  و به اسم نیست!

تو همون ایام صدر اسلام مردم کوفه و شام و مدینه به معاویه و یزید و بعد به خلافای مروانی و عباسی می گفتند "امیر المومنین"! و  عده زیادیشون فکر می کردند دارند برای اسلام و قربتا الی ا...  تو کربلا با امام حسین می جنگند و اگر کشته شوند یه راست تو بهشت و بغل و حوری و غلمان هستند.

بگذریم...

- چند سالی بود که تبلیغات مناسبتی شهرداری تهران از نظر کیفیت فنی و زیباشناسی بهتر شده و  محتوای بنر ها و پرچم ها غنی تر شده بود. اما امسال نمی دونم چه خبرشده مسولین عوض شدند؟ یا سیاست گزاران ؟ که یک سری جملات و شعارهای بی منبع و ماخذ و  بی ارزش برای این ایام در سطح شهر و  ایستگاها و  داخل قطارهای مترو نصب شده و واقعا اکثرشون در حد فاجعه است. انگار کن که یک نفر از بین مداحی و روضه خونی برادر ایکس و حاجی ایگرگ جملاتی انتخاب کرده و با زور داره به خورد مردم می ده.

- این ماشین نویسی ها  هم که دیگه غیرقابل تحمله. نمی دونم این ائمه به سگ نیاز داشتند که طرف با افتخار پشت ماشینش خودش را سگ عباس  یا رقیه و... معرفی می کنه. نه  عزیز برادر! خدا به اندازه کافی سگ آفریده ، آدم باش! 

- راستی مگر امام حسین بر علیه ظلم قیام نکرد؟ آخرین باری که به ظلم اعتراض کردیم کِی بود؟!

======

پیشنهاد: شعر زیبای استاد زرویی نصر آباد در رثای  حضرت عباس بن علی (ع)

پی نوشت مرتبط: امام حسین (ع): یتیم کسی نیست که از نعمت پدر مادر محروم است بلکه یتیم کسی است که "ادب" ندارد.

پی نوشت: دوستان باب صحبت و بحث در مورد پست های قبلی مخصوصا  اخلاق و  لمپنیسم باز است و منتظر نظرات دوستان هستم.

 


 
 
نخ تسبیح
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۳٠ آبان ۱۳٩٠
 

یه دیالوگ (مونولوگ) از یه فیلم دیدنی:

ماه نرود، خورشید نیاید، باد نوزد، هیچ برگی بر درخت نجنبد، پلک نزنند، نتمرگند، احدی نخسبد، هیچ یک از آحاد ملت بیداری نکنند، چرا که بندگان، اعلیحضرت، قدر قدرت، کیوان رفعت، سلیمان حشمت، سکندر شوکت، دارا منزلت، کسری معدلت، آیه رحمت، حضرت رب عزت، سایه خداوند با عظمت، مظهر فیوضات ربانی، مصدر عنایات یزدانی، ناصر دین مبین، ناشر آثار رب العالمین، ظل الله فی الارضین، السطان به سلطان، شاه بابا، ناصر الدین شاه قاجار به خواب ناز ابدی تشریف فرما هستند.

                                           ناصرالدین شاه آکتور سینما / محسن مخلمباف

یه جمله از یه کتاب خواندنی:

جاناتان در شگفت بود : چرا این چنین است؟!
چرا دشوارترین کار در جهان این است که دیگری را بر آن داریم که آزاد است و این که اگر تنها وقت اندکی را به تجربه کردن آن بگذراند خود بر آن آگاهی دست خواهد یافت؟! چرا واداشتن دیگری به پذیرفتن چنین حقیقتی باید این سان دشوار باشد؟!

                                                                  جاناتان مرغ دریایی / ریچارد باخ

یه بیت شعر  پر مغز :

«گرچه فرخنده است مرغ همای

چونکه افتاد و مرد، مردار است».


                                                                                           
   پروین اعتصامی

این ها با یک نخ تسبیح نامرئی به هم متصلند.

=========

پیشنهاد: این روزها از اخبار غافل نشوید بنظرم در یک پیچ تاریخی قرار داریم!!

پی نوشت:  باز هم بی اعتماد شدیم. "اعتماد" هم توقیف شد. از نوع موقت.


 
 
سنتوری
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ٧ آبان ۱۳٩٠
 

 CDسنتوری را خریدم تا حداقل جبران دیدن نسخه قاچاقش شده باشه. جمعه بین فیلم ها چشمم بهش افتاد و CD سومش را که از چند کلیپ و پشت صحنه فیلم تشکیل شده دیدم و لذتی بردم در حد المپیک!

از صحنه های مختلف فیلم و با ترانه های چاووشی کلیپ های زیبایی ساخته اند که واقعا دیدن دارند.

صدای چاووشی را من به " بُخور اکالیپتوس" تشبیه می کنم . برای کسی که سرما خورده (افسرده است) بخور اکالیپتوس لذتی داره که چیزی جایگزین اش نمیشه. صدای چاووشی هم وقتی که دلت گرفته و غمگینی تمام منفذ های دلت را باز می کنه و ایرادش اینه که مثل اکالیپتوس نمیشه همیشه ازش استفاده کرد و لذت برد.

 تنهای بی سنگ صبور خونه سرد و سوت و کور 

 تصاویر عاشقانه ای که رادان و گلشیفته توی این فیلم ماندنی به یادگار گذاشتند از خاطر سینمای ایران رفتنی نیست.

چهره تکیده مسعود رایگان در حال تزریق مواد به پسرش، اوج بازیگری است.

خل بازی و ذوق مرگ شدن های هانیه و علی  بعد از دیدن لوازم و سازهای نو را کی میتونه ببینه  و فراموش کنه؟ 

گوشی را بردار تا صدات یه لحظه آرومم کنه 

وسطای تماشای فیلم بود که بدون مقدمه به خانمم گفتم:
باعث توقیف این فیلم فقط به خاطر این کارش میره جهنم. هرچند نظر وزیر ارشاد وقت (عامل توقیف) دقیقا برعکس منه احتمالا ایشون فکر می کنه بخاطر این کارش هم که شده میره بهشت! . این تفاوت 180 درجه ای از تفاوت 180 درجه ای  شناخت ماست از خدا. من خدا را جمیل و دوستدار زیبایی می دونم و اون حتما خدا را ....

من فکر می کنم اگه این آقا در زمان حافظ یا مولانا وزیر ارشاد بود یا این بزرگان در زمان وزارت او بودند حتما امکان انتشار اشعارشان را نداشتند .( دوستی داشتم که می گفت : اگر مولانا الان بود مطمئنا فیلمساز می شد
نه شاعر چون هنر اول زمانه ما سینماست.)

هرچند ترفند این بنده کوچک خدا ( وزیر وقت ارشاد که نمی خوام اسمش تو این وبلاگ ثبت بشه) به ثمر ننشست و سنتوری به مصداق این کلام مولا علی : الانسان حریص بما منع ( انسان به آنچه که از آن منع شود حریص می شود)  به خانه اکثر ایرانیان راه پیدا کرد  و بیشتر از هر فیلمی دیده شد.

اما نمی توان از لذت دیدن این فیلم بر پرده بزرگ سینما گذشت و چیزی نگفت.

امیدوارم تهیه کننده فیلم  (فرامرز فرازمند) بابت این اتفاق دق نکرده باشد که اونوقت دیگه وای به حال اون وزیر ارشاد...

-------------

پی نوشت: این یادداشت مربوط به چند ماه پیش بود که تا حالا فرصت نشده بود، دایناسوری اش کنم.

دایناسورانه: تو نوشتن خیلی تنبل شدم همینطور در کامنت گذاشتن، ببخشید!

روزنوشت1: قذافی هم رفت و چقدر شبیه صدام گیر افتاد. لحظه دستگیری این دو نفر ایوان مدائن معاصر بود. اما عبرت گیرنده یافت نمی شود!

روزنوشت2:هشت آبان سالروز درگذشت قیصر امین پور است.چه حیف


 
 
تازگی
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۳٠ مهر ۱۳٩٠
 

مگذار که عشق، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود !
مگذار که حتی آب دادنِ گلهای باغچه، به عادتِ آب دادنِ گلهای باغچه بدل شود!
عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست، پیوسته نو کردنِ خواستنی ست که خود پیوسته، خواهانِ نو شدن است و دیگرگون شدن.
تازگی، ذاتِ عشق است و طراوت، بافتِ عشق. چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
عشق، تن به فراموشی نمی سپارد، مگر یک بار برای همیشه .
جامِ بلور، تنها یک بار می شکند. میتوان شکسته اش را، تکه هایش را، نگه داشت . اما شکسته‌های جام، آن تکه های تیزِ برَنده، دیگر جام نیست .
احتیاط باید کرد. همه چیز کهنه می شود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز.
بهانه ها جای حسِ عاشقانه را خوب می گیرند......................

گزیده ای از کتاب "یک عاشقانه آرام" اثر نادر ابراهیمی

=======

دایناسورانه: کامل ترین فسیل دایناسور

پی نوشت: طنز ناب شهرام خان شکیبا

پیشنهاد: "یه حبه قند" را حتما ببینید . اگه ابر و باد و مه و خورشید و فلک بگذارند یه یادداشت در مورد این فیلم دوست داشتنی رضا میر کریمی می نویسم.


 
 
این روزها
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ٢٢ مهر ۱۳٩٠
 

(( زندگی آن چه زیسته ایم نیست بلکه همان چیزی است که در خاطرمان مانده و آن گونه است که به یادش می آوریم تا روایتش کنیم))

این جمله از گابریل گارسیا مارکز است و سر مقاله نویس *هفته نامه جدید آسمان در ابتدای سرمقاله اولین شماره این  مجله از آن استفاده کرده است.

آسمان شاید جایگزینی باشد برای مرحوم شهروند امروز که توقیف شده است.

جمله مارکز را می توان به اجزا کوچک تر زندگی نیز بسط داد، تحصیل علم ،مطالعه ، سابقه کاری ، عشق ، ایمان و اعتقاد و...

======

*: احتمالا محمد قوچانی

پی نوشت مطلب قبل: در راستای جهانی سازی  و مدیریت جهان فعلا دسترسی به سایت ها بخصوص سایت شیطانی فیس ب -و -ک بسیار مشکل شده . بنابه دلایلی نمی تواتم دوستانی که لطف داشته اند را در صفحه دایناسور اَد کنم اما بدانند که در دل دایناسور اَد شده اند.


 
 
دایناسور در شبکه های اجتماعی
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱٧ مهر ۱۳٩٠
 

دوستان بشتابید! صفحه دایناسور در فیس - ب.و.ک  افتتاح شد.

فغلا هنوز خیلی پربار نیست ، اما تلاش می کنم که بشه.

ببینید برای جلوگیری از انقراض باید دست به چه کارهایی بزنم!


 
 
بهانه
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱٢ مهر ۱۳٩٠
 

حالا که تو سفرم و نمی تونم مطالب ناقصم را تکمیل کنم با یه غزل اعلام موجودیت می کنم. 

این غزل فاضل نظری را خیلی دوست دارم و از بس خوندمش خانمم بهش آلرژی پیدا کرده . ابیات نابی داره که قابلیت ضرب المثل شدن را دارند.


از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند



پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»

تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند



یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند



ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی

شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند



یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند



آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

 

=======

پیشنهاد: یک یادداشت خواندنی از دوست نادیده ام محمد


 
 
زندگی
نویسنده : محمد - ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز ۳ مهر ۱۳٩٠
 

این روزها به تفاوت بین خوب زندگی کردن، درست زندگی کردن و سالم زندگی کردن فکر میکنم.

=======

پیشنهاد: شنیدنی است و پر از نوستالژی

پسا پی نوشت: دیالوگ ماندگار ، دایناسورانه


 
 
فیلم بینی
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ٢٧ شهریور ۱۳٩٠
 

سال 1383 برای من سال خوبی بود.  اون سال و تو سررسید کوچکی که داشتم کتاب هایی را که می خوندم و فیلم هایی را که می دیدم ( که کم هم نبودند) می نوشتم و به فیلم ها ستاره می دادم. چند وقت پیش داشتم اون سررسید را ورق می زدم که با خودم تصمیم گرفتم یک بار دیگه و بعنوان دایناسور سال 90 به این فیلم ها ستاره بدم .{ بعضی ها را فراموش کرده بودم که با (- ) مشخص کردم }

 نتیجه این شد که می بینید:

پیانیست                   پولانسکی           **1/2         ***

شب یلدا                    پور احمد            ***1/2       ****

بیل را بکش               تارانتینو               **                **

قصه های عامه پسند      تارانتینو        ***             ****

مصائب مسیح           مل گیبسون         **                **

شکلات                     لاسه هالستروم   ***              **

بوتیک                        نعمت اله              ***             ****1/2

مخمصه                    مایکل مان            **1/2           **

مولن روژ                   باز لورمان             **                **

دیگران                     آلخاندرو آمه نابار    ***               ***1/2

مارمولک                     تبریزی                **1/2           **

بیلیارد باز                  رابرت راسن          ***               ***

جاسوس بازی          تونی اسکات         **1/2           **1/2

افسانه پاییزی          ادوارد زوییک          **1/2           ***

بیمار انگلیسی         مینگلا                    ***               ***

خانه ای از شن ومه   ودیم پرلمن          ***               **

هیولا                       پتی جنکینز             **                 *1/2

گاو خشمگین          اسکورسیزی           ***               ***

استیگماتا               رابرت وین رایت        ***                **1/2 

آرماگدون                 مایکل بای               *1/2              *

آژانس شیشه ای    حاتمی کیا               ****             ****

سگ کشی              بیضایی                   ***                ***

زیر پوست شهر       بنی اعتماد               ***              ***

سوته دلان               حاتمی                     ***1/2        ****

روبان قرمز               حاتمی کیا               ***               ***1/2

گوزنها                      کیمیایی                   **1/2          ****

روز هشتم               ژان میشل دورمن    ***1/2         ***

مسیر سبز               فرانک دارابونت        ***               ***

جاده‌ای بسوی‌تباهی   سام مندز            **1/2            **

راننده تاکسی          اسکورسیزی            ***              ***1/2

چشمان کاملا بسته   کوبریک                    ***             ***1/2

غلاف تمام فلزی         کوبریک                  ***               ***

گربه روی شیروانی داغ   ریچارد بروکس   ***                 -

شکوه علفزار             الیا کازان                 ***1/2        ****

همشهری کین           ولز                          ***              ***

گلادیاتور                     اسکات                   **1/2           **1/2

هفت                          فینچر                     ***1/2         ****1/2

بازی                           فینچر                     **1/2            **1/2

مظنونین همیشگی   برایان سینگر           ***               ***

اگه می تونی منوبگیر   اسپیلبرگ             ***               ***

گزارش اقلیت              اسپیلبرگ              **1/2           **1/2

حرفه ای                     لوک بسون            ***1/2         ****

ذهن زیبا                     ران هاوارد             ***                **1/2

رود خانه مرموز           ایستوود                ***                 ***

کوهستان سرد           مینگلا                   ***                  **1/2

21 گرم                        ایناریتو                  ***                 *****

شبهای روشن            موتمن                   ***                  ****

مهمان مامان              مهرجویی               ***1/2           ****

سربازان جمعه           کیمیایی                 1/2                      1/2

شاید یه روزم کتاب هایی که اون سال خوندم را نوشتم.

===========

پسانوشت پست قبل: تمام اون چیزی که تو پست قبلی تلاش کرده بودم با زبان و قلم الکنم بگم را شاملو بزرگ این غول ادبیات در یک جمله گفته:

تو فقط هنگامی می توانی بدانی درست می اندیشی که من منطقت را با اندیشه نادرستی تحریک کنم و من فقط هنگامی می توانم عقیده سخیفم را اصلاح کنم که تو اجازه سخن داشته باشی!

 پی نوشت:  خیران خوش ذوق


 
 
آب
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩٠
 

  

روز 21ماه رمضان در برنامه " در استان"  شبکه تهران گزارشی پخش شد از یکی از روستاهای اشتهارد از توابع استان تازه تاسیس البرز . که موضوع آن بی آبی این روستا و مشقت و رنج مردم از بی آبی روستایشان بود.

تمام چاه ها و چشمه های روستا خشک شده بودند و تنها در فاصله دور از روستا باریکه آبی در جریان بود که روستاییان به آن "چشمه " می گفتند. جماعتی دور آن جریان زندگی و حیات جمع شده بودند. زنی در کنار آب در حال شستن لباس بود. دیگری با مشقت و کاسه کاسه گالن آب را پر می کرد.

گزارشگر از بهداشت آب و قابل شرب بودن آن پرسید و زن گفت : اگر این آب را نخوریم چه کنیم می خوریم و همه مریضیم و پیش دکتر.

بعد زنی را نشان داد که با فرغون چند گالن آب را از لب چشمه!! به خانه می برد و به گزارشگر گفت : در روز چندین بار باید این کار را بکنم. 

"چاه کنی " را نشان داد در حال بیرون آمدن از چاهی به عمق بیست تا بیست پنج متر که در آن اعماق به آب رسیده بود.

فرماندار(بخشدار) اشتهارد از تلاش هایش برای رساندن آب به روستا می گفت ( که البته همه با شکست مواجه شده بود) قرار شده بود روزانه چند تانکر آب برای روستا بیاورند.

فرماندار با اینکه " آبفا " را موظف به آبرسانی روستا می دانست .گفت: در مسجد به مردم قول دادم تا پایان سال مشکل آب روستا را حل کنم.

گزارشگر بیچاره در پایان سوال باقی مانده اش از نحوه و چگونگی استحمام اهالی روستا بود؟؟

 

از یک طرف هم اخباری در ذهنم  رو می آیند: 

یکی بود می خواست جهان را مدیریت کنه !

یکی بود می خواست آب دریای خزر را به سمنان بکشه !

یکی هست  که داره تو ونزوئلا برای محرومین اونجا ساختمان سازی می کنه !

یکی بود که دلش برای بی خانمانان و بیکارهای آمریکا می سوخت !

یکی بود که دلش برای جوانان لندنی کباب شده بود ! 

 مطمئنم نزدیک انتخابات برای جذب رای، تانکر آب راهی اونجا میشه. بالاخره دوستان قبل از انتخابات وکیل الرعایا هستند و بعد از آن ، وکیل الدوله.

بگذریم...

از دوستان کسی می تونه با تانکر برای این مردم آب بفرسته ؟ ( منم در حد وسع ام آماده ام ) 

نمی خوام  با این مطلب بگم  که به سومالی کمک نکنید، نمیگم به مراکز دولتی و نیمه دولتی خیریه کمک نکنید.( جدیدا هرکس که نمی خواد به کسی کمک کنه این مثل را یاد گرفته و می گه که : چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه! بابا لامصب تو اون چراغ را تو خونه ام که روشن نمی کنی!) می خوام بگم اولویت بندی هم خوب چیزیه.انصاف که همیشه خوب چیزی بوده و هست و خواهد بود.  به خدا این روستا در بغل دست پایتخت  ایران اسلامی هستش و نزدیک سد کرج . اگه مردم این روستا آب نداشته باشند کی داشته باشه؟!

خدا که باران رحمتش را تو این دو سه روزه در حد سیل نازل کرده.

 اما واقعا مدیریتی را که به خونه رواست به دنیا ارائه ندید و نبخشید !

----------------------------

پی نوشت: انجمن دایناسورهای مقیم قرن بیست و یک همچنان عضو می پذیرد.
البته یکی از دوستان چند مرام زنانه دایناسوری هم  ارائه داده که با چندتاش شدیدا موافقم. بزودی از یک پست مطلقا دایناسوری رونمایی خواهم کرد. 


 
 
کوتوله ها
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٩ امرداد ۱۳٩٠
 

 

چند وقت پیش طرحی از " مانا نیستانی" من را به فکر فرو برد و به نوشتن وادار کرد و این بار طرح برادر بزرگتر یعنی " توکا " باعث شد دست به قلم بشوم و از این طرح بگم و قصه این روزها را بگم. دوران ما دوران کوتوله هاست. کوتوله هایی که بر مسند مدیریت و قدرت نشسته اند و خود را زمامدار دیگران می دانند.

کوتوله هایی که برد دیدشان نهایتا تا نوک بینی یا همان دماغ شان است. کوتوله هایی که  شاید به علت تحقیر شدن و (به درستی) کوچک شمرده شدنشان در طول زندگی دچار عقده شده اند و حالا که دری به تخته خورده ،‌ شهر شلوغ شده و آب گل آلود ،می خواهند تاوان و انتقام روزهای سخت را از همه میان قامتان و بلند قامتان تاریخ بگیرند.

برای این ها تحمل بزرگ تر و بلند تر از خود امکان پذیر نیست. در طول تاریخ هم همین بوده است تنگ چشمان و کوته نظران ، بزرگان و دریا دلان را تاب نیاورده اند. یکی را در محراب، دیگری را در میدان ، یکی را در حمام ،یکی را در تبعید و کس دیگر را در خیابان به خون کشیده اند تا دیگر از دیدن بزرگی و بلند قامتی او زجر نکشند.

حالا تکلیف مردم چیست با این کوته قامتان تاریخ ؟ هم قد شدن  اجباری با اینان و فهمیدن و درک کردن به اندازه اینان ، هم قد شدن با این کوته فکران راه زنده ماندن و زیستن در کنارشان است.

اما مگر می شود در فهمیدن کوتاه آمد؟ آیا  در میدان درک عقب گرد وجود دارد؟ می توان چیزی را فهمید و بعد دیگر درکش نکرد؟

مگر می توان مراحل رشد را برگرداند؟

"در فهمیدن و احساس کردن راه بازگشت وجود ندارد ، می توان فراتر نرفت اما نمی توان فرود آمد ..." 

هبوط در کویرص 83/ دکتر شریعتی

این احمق ها به جای این که خود را بالا بکشند و رشد دهند تا دیگر کوته فکر نباشند ، می خواهند همه را چون خود کنند برای این هدف از هیچ کاری مضایقه نمی کنند.

می گویند عیسی(ع) در کنار مردگان و جذامیان و پیسان و... می زیست و فقط از یک جماعت می گریخت :

زاحمقان بگریز چون عیسی گریخت

                    صحبت احمق بسی خون ها که ریخت          مولانا

 

 این روزها در سازمان های دولتی این آفت همه گیر شده و کوتوله ها تمام کسانی را که بر آنان برتری دارند به انحای مختلف قلع و قمع می کنند .

مگر می توان بر افرادی برتر از خود حکومت کرد و مفتضح نشد؟ نه،  پس بهترین را ه هم قد کردن و بهتر از آن کوتاهتر کردن همه اطرافیان است. و بعد ساختن دنیای کوتوله ها.

----------------------

پی نوشت1:بخاطر عصبیت این مطلب عذر می خوام. اما واقعا این اتفاقات داره می افته و انگار گریز و گزیری از این فاجعه نیست !

پی نوشت2: به احترام شجاعت و حق گویی  "علی مطهری" در این دو سال و بخصوص آخرین مصاحبه او با خبرگزاری فارس کلاه از سر بر می دارم.


 
 
2 مرداد ،سالروز رفتن شاملو
نویسنده : محمد - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢ امرداد ۱۳٩٠
 

چندان که هیاهوی سبز بهاری دیگر

از فرا سوی هفته ها به گوش آمد،

با برف کهنه

که می رفت

از مرگ

من

سخن گفتم.

و چندان که قافله در رسید و بار افکند

و به هر کجا

بر دشت

از گیلاس  بنان

آتشی عطر افشان بر افروخت،

با آتشدان باغ

از مرگ

من

سخن گفتم.

***

غبار آلود و خسته

از راه دراز خویش

تابستان پیر

چون فراز آمد

در سایه گاه دیوار

به سنگینی

یله داد

و کودکان

شادی کنان

گرد بر گردش ایستادند

تا به رسم دیرین

خورجین کهنه را

گره بگشاید

و جیب دامن ایشان را همه

از گوجه سبز و

سیب سرخ و

گردوی تازه بیا کند.

پس

من مرگ خوشتن را رازی کردم و

او را

محرم رازی؛

و با او

از مرگ

من

سخن گفتم. 

و با پیچک

که بهار خواب هر خانه را

استادانه

تجیری کرده بود،

و با عطش

که چهره هر آبشار کوچک

از آن

با چاه

سخن گفتم، 

و با ماهیان خرد کاریز

که گفت و شنود جاودانه شان را

آوازی نیست، 

و با زنبور زرینی

که جنگل را به تاراج می برد

و عسلفروش پیر را

می پنداشت

که باز گشت او را

انتظاری می کشید. 

و از آ ن با برگ آخرین سخن گفتم

که پنجه خشکش

نو امیدانه

دستاویزی می جست

در فضائی

که بی رحمانه

تهی بود.

***

و چندان که خش خش سپید زمستانی دیگر

از فرا سوی هفته های نزدیک

به گوش آمد

و سمور و قمری

آسیه سر

از لانه و آشیانه خویش

سر کشیدند،

با آخرین پروانه باغ

از مرگ

من

سخن گفتم.

***

من مرگ خوشتن را

با فصلها در میان نهاده ام و

با فصلی که در می گذشت؛

من مرگ خویشتن را

با برفها در میان نهادم و

با برفی که می نشست؛

با پرنده ها و

با هر پرنده که در برف

در جست و جوی

چینه ئی بود. 

با کاریز

و با ماهیان خاموشی.

من مرگ خویشتن را با دیواری در میان نهادم

که صدای مرا

به جانب من

باز پس نمی فرستاد.

چرا که می بایست

تا مرگ خویشتن را

من

نیز

از خود نهان کنم.


 
 
کوچه صدای پای آمدنت را آه می کشد
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳٩٠
 


 
 
از دست رفتن
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٦ تیر ۱۳٩٠
 

تابه فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت

تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت

تا کمر بستم، غبار از کاروان بر جا نبود

از کمین تا سر برآوردم، شکار از دست رفت

داغ های ناامیدی یادگار از خود گذاشت

خرده ی عمرم که چون نقد شرار از دست رفت

تا نفس را راست کردم، ریخت اوراق حواس

دست تا بر دست سودم، نوبھار از دست رفت

پی به عیب خود نبردم تا بصیرت داشتم

خویش را نشناختم، آیینه دار از دست رفت

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار

تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

عمر باقی مانده را صائب به غفلت مگذران

تا به کی گویی که روز و روزگار از دست رفت؟

" صائب تبریزی"

=========

پی نوشت1:  با خودم گفتم فعلا که نمی تونم پیش نویس هام را تکمیل کنم با یه غزل ناب اعلام حیات کنم.

پی نوشت 2: صائب تبریزی از" روزگار "گفته. من هم مجددا  پیشنهاد می کنم که "روزنامه روزگار" را بخونید .بخصوص  صفحات پنج شنبه ها که فوق العاده است( برچشم بد لعنت)

لینک ها:نشر ثالث،  صد رمان به انتخاب رضا امیرخانی و پرستویی و حال بد ما

 


 
 
درد
نویسنده : محمد - ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ٩ تیر ۱۳٩٠
 

بدون شرح این آتش جان سوز

----------------------------------

 پی نوشت1:"جرم" را دیدم. نسخه دوبله شده ، یه بارم باید بدون دوبله  ببینمش. فیلمی در مورد این روزها که بالاجبار سر و شکل آن روزها را گرفته! دم شما گرم آقای کیمیایی!

 پی نوشت 2: در این روزها که بقول شهرام شکیبا:" حال هیچ کس خوب نیست". دیدن کمدی درست درمون  و زیبای " ورود آقایان ممنوع" را از دست ندید.  فیلمی با کارگردانی عالی رامبد جوان فیلمنامه خوب پیمان قاسم خانی و بازی های عالی رضا عطاران و ویشکا آسایش. ما شدیدا به خنده محتاجیم.

 پی نوشت 3: کتاب اینترنتی " بیشعوری " را خوندم و فکر می کنم همه به خوندن این کتاب احتیاج داریم. فقط خواهشا علائم این بیماری را قبل از دیگران در خودمون جستجو کنیم. از محمود فرجامی هم بابت ترجمه و عرضه این کتاب در فضای مجازی تشکر می کنم.  آقای فرجامی !هزینه یک پیتزا هم به حسابتان واریز کردم ( به عنوان هزینه تشخیص بیماری!)

لینک ها: حرف مهم سید حسن ،  یک حرف حسابی از خسرو معتضد ، لاله و لادن دوست نداشتنی ، تصمیم گیری در مدیریت


 
 
ای ازلی مرد برای ابد*
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ خرداد ۱۳٩٠
 

این روزها جنس بدل و تقلبی زیاد شده و هرکس خود را اصل می نماید و به قله و الگویی تشبیه می کند یا هوادارانش زحمت این کار را می کشند تا مبادا ریا شود. دراین چندسال هم خیلی از به ظاهر بزرگان، خود را به  بزرگ مرد تاریخ علی (ع) تشبیه کردند و دشمنان شان را به طلحه و زبیر و معاویه و عایشه و... و با تواضع فراوان خود را همقد این ابرمرد تاریخ نشان دادند.

 اما یک کفن پوش و برادر ارزشی که گاهی خود را سگ علی و اولاد علی معرفی می کنند حتی یک پارس هم نکرد که این چه تشبیهی است. یکی از علمایی که با دیدن یک زلف پریشان ، پریشان می شوند و با یک انتقاد،هراسان; حتی در پایان وعظ چند ساعته خود یک تذکر کوتاه هم ندادند که  " این تذهبون؟"

این روزها که به روز ولادت این امام عزیز نزدیک می شویم به این فکر می کنم که امام ما کیست؟ دین ما چیست؟ مذهب ما کدام است؟ و شاید قضیه پوستین وارونه **رخ داده است!؟

آیا جان محمد کامرانی ، محسن روح الامینی ، امیر جوادی فر، هاله سحابی و حالا رضا هدی صابر به اندازه خلخال پای زن یهودی برای شما مدعیان پیروی از علی (ع) نبود تا "دق" که نه ،حداقل "بغ" کنید؟! اما نه بزرگی به ادعا نیست و تنها با سر تراشیدن کسی قلندر نمی شود ، شما دق نمی کنید این ماییم که داریم مو سفید می کنیم و خمیده کمر می شویم.

از طرفی هم خوشحالم که آب دریا با این پلشتی ها، آلوده نمی شود  و مردی که به قول نیما انسان کبیر است ، باز هم  بزرگ می ماند  و به قول دکتر شریعتی :" مرد پاک را نیز زندگی و زمان تنها نمی گذارند. زندگی اش از او دفاع می کند. زمان تبرئه اش می کند. پلیدان هرگز پاکدامنی را نمی توانند آلود,هرچند سنگها را بسته و سگها را رها کرده باشند !

فعلا بگذریم... 

یک غزل زیبا از "قربان ولیئی"  تقدیم به مولود 13 رجب:

 

تا حس شود صدای تو آب آفریده شد

چشمت غریب بود، شهاب آفریده شد

بی مهر تو چه می گذرد بر شب قلوب؟

دوزخ جواب بود عذاب آفریده شد

تحریر گامهای تو را در جواب آب

رودی که می رسد به شتاب آفریده شد

ربط تو با تراب در ابهام مانده بود

صحرای تشنه کام و سحاب آفریده شد

پرسش مهیب بود خدایا چه گونه ای؟

کعبه دهان گشود و جواب آفریده شد

 

 و یک غزل  هم از " سید حسن حسینی":

 

هلا ، روز و شب فانی چشم تو

دلم شد چراغانی چشم تو

به مهمان شراب عطش می دهد

شگفت است مهمانی چشم تو

بنا را بر اصل خماری نهاد

ز روز ازل بانی چشم تو

پر از مثنوی های رندانه است

شب شعر عرفانی چشم تو

تویی قطب روحانی جان من

منم سالک فانی چشم تو

دلم نیمه شب ها قدم می زند

در آفاق بارانی چشم تو

شفا می دهد آشکارا به دل

اشارت پنهانی چشم تو

هلا توشه راه دریا دلان

مفاهیم طوفانی چشم تو

مرا جذب آیین آیینه کرد

کرامات نورانی چشم تو

از این پس مرید نگاه توام

به آیات قرآنی چشم تو

 

 و در آخر:

 

به احترام نور او بلند شو قیام کن

بر آسمان ترین زمین ستاره زد ، سلام کن!

 

حافظ ایمانی

======== 

*:مصرع اول شعری از سید حسن حسینی

**: در روایتی امیر المومنین فرمودند: در آخر الزمان اسلام مانند پوستین وارونه می شود. خطبه 107 نهج البلاغه

 


 
 
از هاله تا هاله
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱٧ خرداد ۱۳٩٠
 

به ظاهر هاله سحابی ) هاله حقیقی ( رفته و هاله نورانی ) هاله کذایی(  باقی است.

باید صبر کرد تا تاریخ اثبات کند که کدام هاله برحق بود و کدام هاله ناحق.(هر چند ناگفته پیداست)

              چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد            حافظ

هاله سحابی با رفتنش  آن هم به این شکل تاثیرگذار و دردناک ، خود را برای همیشه تاریخ مانا کرد .

 شاید اگر هاله های کذایی نبودند و کسانی که باید این هاله های ساختگی و کذب را می زدودند ، به وظیفه خود عمل کرده بودند ، اکنون هاله سحابی زنده بود و هاله ... ( ادامه بدهم کار به جاهای باریک می کشد)

"وارطان سخن نگفت" شعری از احمد شاملو است که برای هم بندش وارطان سرود. او برای گذر کردن از سد سانسور در مقطعی "نازلی" را جای "وارطان" نشاند و به قول شاعر شعر را به تمام وارطان‌ها تعمیم داد.

حالا که شاملو نازلی را به جای وارطان گذاشته من هم به خود اجازه می دهم و به جای وارطان "هاله" می گذارم

هاله

بهار، خنده زد و ارغوان شکفت

در خانه، زیر پنجره، گل داد یاس پیر

دست از گمان بدار

با مرگ نحس پنجه میفکن

بودن به از نبود شدن خاصه در بهار...

هاله سخن نگفت ؛

سرافراز، دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت...

هاله سخن بگو

مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته ست

هاله سخن نگفت؛ چو خورشید

از تیرگی درآمد و در خون نشست و رفت...

هاله سخن نگفت

هاله ستاره بود

یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت...

هاله سخن نگفت

هاله بنفشه بود، گل داد و مژده داد:

"زمستان شکست" و رفت...

 

به عنوان کلام آخر، دیالوگی از سریال مختارنامه و از زبان مختار ثقفی را برای کسانی که می توانند دلایل این مرگ را بررسی وعواملش را به سزای عمل زشت و کریه شان برسانند و یک بار برای همیشه ریشه این سبعیت را بخشکانند:

حکومت بر خون نمی ماند!

------------ 

پی نوشت1: همین جا اعلام کنم هیچ گونه قرابت نسبی، سببی با خانواده سحابی ندارم  و همچنین از نظر فکری ، سیاسی و اعتقادی با این خانواده و حزب ایشان تضادهای بیشماری دارم. فقط می دانم که نباید در برابر این اتفاق سکوت می کردم.

پی نوشت2:چند لینک مرتبط (١ و ٢و ٣ )

پی نوشت3: یک لینک غیر مرتبط خواندنی

 


 
 
تحقیق زدن
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ٩ خرداد ۱۳٩٠
 

نمای داخلی- اتوبوس- ساعت 8 شب چهارشنبه: پسری با "هندز فری" موبایل در گوش، روبروی من و
رو به خانم های انتهای اتوبوس نشسته و در حال گوش کردن آهنگ است.

موبایل پسر که حدودا بیست سال داره زنگ می خوره.

بعد سلام و احوال پرسی رایج این نسل:

-          می تونی برای من یه تحقیق بزنی؟( زدنِ تحقیق !؟)

-          ( دیالوگ های طرف مقابل بصورت احتمالی و شهودی نوشته شده): چی کار کنم؟!

-          یه تحقیق برای من بزن!

-          از کجا؟

-          از اینترنت دیگه

-          در مورد چی؟

-          نانو تکنولوژی در صنعت!!! ( شاخ منو تو اون موقع تصور کنید)

-          (با صدای بلند ) چی؟

-          ( بصورت شمرده) نا  نو  تک   نو   لو  ژی 

-          یعنی چی؟

-          کاریت نباشه. من باید شنبه تحویل بدم. سه نمره داره. می تونی یا نه؟

-          چی کار باید کنم؟

-          برو اینترنت، بزن نانو در صنعت ، صنعت برق باشه بهتره!

-          بعدش؟

-          بعد رو "دکس تاب" (واقعا گفت دکس تاب ها) آره رو دکس تاب سیو کن. بعد رایت کن رو سی دی ( و کور شوم اگر دروغ بگویم)

-          حالا ببینم چی میشه

-          اگه نمی تونی بگم به یکی دیگه؟ کاری نداره که!

بعد هم از ادامه مکالمات کاشف به عمل اومد که اون ور خط یه دختره و ایشون قرار شد یکی از دوستاش را به دختره معرفی کنه تا با هم دوست بشند! البته می گفت" هنوز به پسره نگفتم ، گفتم اول از تو بپرسم بعد".

بعدش هم گفت:" پشت خطی دارم" و قطع کرد. یه نگاه قهرمانانه هم به آدمای داخل اتوبوس کرد که لاجرم و بالاجبار بیانات رسایش را شنیده بودند.

این ها همه در شرایطی بود که گزارش من که حداقل سه چهار ماه روش کار کرده بودم توسط یه بی سواد  پرمدعا به دلایل واهی رد شده بود و مجبور شده بودم در عرض یه هفته یه گزارش جدید بنویسم و اون روز هم از هشت صبح تا ساعت هفت شب رو گزارش جدید کار کرده بودم .

ایکاش یکی بود برای من هم یه گزارش می زد! چون من هم باید شنبه تحویل می دادم.  

 

 دایناسورها:

من و تو

از آن تبار منقرضیم

که نگاه‌اش به چشم تو رسیده است و

و بغض‌اش

به گلوی من.       حسین منزوی 

 ------------

پی نوشت1: "جرم" هم که اکران شد. اگه "مرهم" را دیدید، "جرم" را هم ببینید. البته اگه اهل سینما ی جناب کیمیایی هستید.

پی نوشت2: دارم یه مطلب آماده می کنم که اگه اینجا بذارمش، یحتمل این وبلاگ میره قاطی باقالی ها! (فیلخیس میشه!) "خر در چمن" دیده بودیم، دایناسور در باقالی ها را هم شاید دیدیم.

پی نوشت 3: این لینک و این لینک را هم برای انبساط خاطر بخوانید .

-------------

پسا پی نوشت:آباجی کوچیکه هم دندان پزشک شد.امروز جشن فارغ التحصیلیش بود. خانم دکتر! مبارک باشه.

این دندان های ماست نیشخند در انتظار لطف و کرم شما.


 
 
تئوری های نوین مدیریت
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢ خرداد ۱۳٩٠
 

این رییس فدراسیون فوتبال باعث شد یاد رشته تحصیلیم بیفتم .البته الان دیگه فهمیدم که تو این دیار "مدیریت" احتیاج به تحصیل نداره، اصلا مدیریت که کاری نداره که بخوای بری براش وقت بذاری و کتاب بخونی و سمینار شرکت کنی. مدیریت یه دست کت و شلوار( ترجیحا براق) می خواد و یه پارتی پررنگ و رعایت ادب نزد بزرگان و وقار و وزانت و جذبه در مقابل زیر دستان. امضاء و پاراف کردن و دستور دادن راهم که همه بلدند! تعهد ( بخوانید محاسن) به میزان لازم فراموش نشود ، از چهرتون باید  بشه به میزانش پی برد ( وقتی قشنگ طلایی شد زیرش را کم کنید تا ته نگیره).

 کرسی های مدیریت را بزرگانی قبضه کرد‌ه‌اند که باید تئوری‌های مدیریت را با توجه به مرام و سبک رهبری اینان مهندسی مجدد کرد. و از نو ساخت این بنای ناکارآمد و ناقص را.

بعنوان نمونه همین عزیز دل کفاشیان! که خودشان" صاب سبک اند" در مدیریت.

اهم ویژگی های مدیریت به سبک کفاشیان یا مدیریت کفاشیانی  :

مدیریتِ با خنده ردش کن.

مدیریت رئیس باش اما ریاست نکن فقط حقوقش را بگیر و پزش را بده و سابقه جمع کن.

مدیریت برمبنای عدم دانش و عدم تخصص.

مدیریت بر مبنای وظیفه محوله ( امربری خودمون)

مدیریتِ چون رئیسم گفته

مدیریت بر مبنای تعریف خاطرات شیرین و خنده دار ( بخوانید بی نمک) در وسط مصاحبه های جدی

مدیریت تخصص ندارم که ندارم جاش چیز دیگه ای دارم ... منتظر نباشید نمی گم!            

 

# سبک های مدیریتی دیگه‌ای هم تو این عمر نسبتا کوتاهم دیدم. فعلا عنوان ها را بخوانید  بعد اگه قسمت بود مصداق ها را می گم.

مدیریت برمبنای اخم ( ابروهای ایشان عدد هفت را تولید می کنند و در کل ناصیه ای به شکل 878 دارند)

مدیریت برمبنای عربده ( صدای ایشان خش دارد)

مدیریت بر مبنای سکوت ( غدد درون ریز دارند)

مدیریت بر مبنای  فحش و فضیحت ( کارمندان دون پایه محترم! از همراه آوردن کودکان خودداری کنند)

مدیریت بر مبنای  بی خیالی (  شعار: خودش خشک میشه می افته)

مدیریت بر مبنای  شلوغ کاری ( محصول = تولید صدا و کاغذ )

مدیریت بر مبنای افزایش کار ( بهترین راه، طولانی ترین راه است)

مدیریت بر مبنای چاپلوسی ( در مقابل روسا:  قربان شما ، خاکسارم ، بنده نوازی کردید ، حق با شماست )

مدیریت بر مبنای کت و شلوار نو و براق و تغییر دکوراسیون آفیس مدیریت ( ابزارهای مدیریت)

مدیریت بر مبنای تعهد ( تکلیف شد ، قبول کردیم)

 یک دست رشته تسبیح و یک دست بر محاسن / رئیسی چنین میانه سازمانم آرزوست

 

مطمئنا شما هم مصداق های خوبی برای هر عنوان سراغ دارید .

------ 

مدیریت پسرخاله و دختر خاله ای این عنوانی است که  سید مهدی شجاعی به مدیریت فرهنگی کشور داده است.

*********************************************************** 

میلاد  حضرت زهرا و روز مادر بر همه مادران عزیز مبارک باد.

این هم جمله ای که خیلی دوسش دارم:" انسان اشرف مخلوقات است و مادر اشرف انسان ها"

 


 
 
نگاه
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

 

.

کاریکاتور مانا نیستانی عجیب تفکرانگیز و قابل تامله .همه ما  داستان پترس فداکار را خوندیم و یادمون هست. جوونی که برای نجات مردم و شهرش انگشتش را در سوراخ سد فرو برد تا جلوی نشت آب و شکستن سد را بگیره و موفق هم شد.

 من از دو زاویه به این کاریکاتور ( کارتون) نگاه کردم:

٠

1. پترس فداکار:

 زمونه عوض شده نه پترس دیگه قهرمانه و نه سیل ها را میشه با یه انگشت ناقابل مهار کرد. سیل و سد هم سیل و سدهای قدیم و پترس هم پترس های قدیم .اصلا دیگه فداکاری هم نمی شه کرد. یه زمونی همه چی ساده بود با یه انگشت می شد قهرمان شد اما حالا چی با کل هیکلت نمی تونی یه بچه دو ساله را آروم کنی.

 

2. پترس دیکتاتور:

 از یه زاویه دیگه میشه این " بینوای انگشتِ گرفتارِغرق شده" را به متوهمین این چند ساله شبیه دونست که فکر می کنند میشه سیل خروشان خشم مردم را با یک انگشت قد بلند مهار کرد ( دیدید که عادت دارند انگشتشون را رو به دوربین و روی هوا هی تکون بدند و هی رجز بخونند)

نه بن علی ماند و نه مبارک و نه قذافی و علی عبداله صالح ونه بقیه دیکتاتورهای متوهم  می مانند . بهتربود اون انگشت را در حلقشون فرومی کردند تا مخدرهایی که باعث توهم و خود خدابینی و مردم نبینی شان شده را بالا می آورند قبل ازاین که سیل مردم غرقشان کنه.

معطل نکنید یه باردیگه به این بیچاره نگاه کنید که چطور با اون کت و شلوار رسمی داره به ما نگاه می کنه و به اعماق فرو میره. انگشت حاضر، حلق حاضر، خلق هم حاضر!

 

3. این مطلب را قبلا نوشته بودم اما با شنیدن خبر جدید در مورد  "بن لادن" و کشته شدنش و بعد انداخته شدنش به دریا به دست آمریکایی ها ( اینطور می گند!؟) دیدم غریق این کاریکاتور از همه بیشتر به "بن لادن" شبیه شده. نمی دونم زنده است یا مرده ؟ انداختنش تو دریا یا نه؟ ولی اگه این موضوع واقعیت داشته باشه، پس این خود بن لادن در حال غرق شدنه!

و احتمالا فکر می کرده دنیا را با انگشت باریکش ازغرق شدن در گناه و فساد نجات داده؟

 =====

پی نوشت : راستی "مسعود فراستی" از "مرهم" تعریف کرد!! می دونید یعنی چی؟ یعنی ایراد گیرترین منتقد سینما هم از مرهم خوشش اومده. باورکردنش سخته ولی این اتفاق نادر تو برنامه " هفت" همین هفته افتاد.

برید ببینید تا از دستتون نرفته.

- لینک مرتبط با متن 

پی نوشت: نظر توکا نیستانی ( اخوی مانا ) در مورد این مطلب:(بجز بند سوم که سعی کردید طرح را به یک رویداد سیاسی ربط بدهید و از چسب خوبی استفاده نکردید، بندهای اول و دوم کاملاً درست و منطقی بود)


 
 
اکسیر اکبر
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

شاخدار شکنی

همه گاوها ، گوساله به دنیا می آیند

منِ گوساله، گاو به دنیا آمدم

شیرم را دوشیدند

شاخم را شکستند

از دباغخانه که برگشتم عزیز شدم

حالا نشسته ام پشت ویترین گالری کفش

 سایز 37

درست اندازه پای ملیحه!

نمایشگاه کتاب داره شروع میشه و وقتشه به هم کتاب خوب معرفی کنیم. دیدم حیفه برید نمایشگاه و کتاب "ملخ های حاصلخیز" چهارمین  مجموعه اشعار طنز "اکبر اکسیر" را نخرید و نخوونید.

انتشارات مروارید هم ناشر کتاب های این شاعر پیشکسوت و خوش ذوق هم روزگار ما ست.

 یه شعر دیگه از این کتاب  بخوونید ، بعد اگه تونستید "ملخ های حاصلخیز" را نخرید!

جعبه سیاه

پرنده ها

با آنکه بی سوادند

زبان خارجی نمی دانند

اما به موقع می پرند و به موقع می نشینند

آقای خلبان!

لطفا درهای اضطراری را باز بگذارید

من از کلمه توپولف

من از خبر ساعت 14

از صدای آقای حیاتی می ترسم!

----------------

پی نوشت1: هرکاری کردم که چیزی در مورد دو اتفاق دردناک و فاجعه بار هفته قبل نگم ، نشد.  منظورم رها کردن 3 بیمار در بیابان  و بیرون انداختن بیماران جذامی آسایشگاهی تو مشهده. که بقول "سید علی میرفتاح " اگه کسی از شنیدنش بمیره حق داره! مخاطبم کسایی هستند که این کار را انجام دادند ( اعم از کسایی که دستور دادند ، کسایی که تایید کردند، کسایی که همکاری کردند و کسایی که دیدند و دم نزدند) و به اصطلاح مسئولینی که باید کاری می کردند ( دارم می گم کار نه مصاحبه و سمینار وسخنرانی و فرافکنی و پیدا کردن دیوار کوتاهه) و کاری نکردند. آقایون و خانم های مسئول وعامل این قضیه !این ماه که خواستید حقوقتون را بگیرید و بخورید خوب این پول را بو کنید! یه بار دیگه! آهان! بوی چی میده؟ بوی خون؟ بوی تعفن؟ بخورید که خوردن داره ! انگار کنید که دارید "تی تاپ" می خورید! مطمئن باش بالاخره یه روز میمیری و حتما قبل از فشار قبر من (دایناسور) میام سراغت . الان نمی گم چه کارت دارم. یه کم تعلیق برات خوبه!

راستی وزیر بهداشت هم لازم نیست استعفا بده و یا خدای نکرده معذرت خواهی کنه. می تونه به رسم جوون مردای قدیم کلاه شو ( ببخشید چادرشو) بالاتر بذاره و به همراه رییس بهزیستی بیاند جلوی دوربین و لبخند بزنند ...

"خبر یک " کل هفته قبل که یادتون میاد چی بود ؟!!

پی نوشت2: این لینک شاید تلخی مطلب را بالا کم کنه.


 
 
سفرنامه2/ کشفیات دایناسور طی سفر
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ٢۳ فروردین ۱۳٩٠
 

-  علاقه مفرط مازندرانی های عزیز به خودروی" پرشیا" از نتایج مشاهدات بنده بود در سفر به این استان سر سبز . اگر در تهران به تقریب از هر 10 خودرو یکی پرشیا باشد در مازندران از هر 10 خودرو 4 تا پرشیاست.

این علاقه مفرط می تواند موضوع یک تحقیق باشد ( بشتابید)

- مورد دیگه اینکه درصد بالایی از هموطنانمون مانند هم فکر می کنند. مثلا در زمانبندی سفر در یک روز و یک ساعت همه تصمیم می گیرند از جاده هراز به شمال بروند، ساعت 11 صبح برای سیزده بدر به سمت پارک جنگلی شهر حرکت کنند،ساعت هفت بعد از ظهر برای خرید بیرون بروند . این رفتار مزایا و معایبی دارد. این خصوصیت جان می دهد  برای بهره برداری سیاسی حکام پوپولیست .

اما مزیتی دارد که دایناسور بسیار آن را دوست دارد . کافی است کمی متفاوت و در مواقعی مخالف اکثریت فکر کنید ، تصمیم بگیرید  و برنامه ریزی کنید ( حداقل در تفریحات و اوقات فراغت)  آن وقت خیلی بهتان خوش می گذرد

 -   چند تا پیشنهاد: ( البته مشتریان پر وپا قرص شمال کشور حتما بهتر و بیشتر از من می دانند) 

بابلسر: غذا در رستوران "میزبان" ، دیدار از ساحل "میرود"

جاده چمستان : روستای لاویج ، آبگرم لاویج ، عسل ، جاده زیبا

نور : پارک جنگلی ، خرید از فروشگاه های بزرگ برند های معروف با قیمت های خوب ( نسبت به تهران)

علمده : آبشار" آب پری"

لاهیجان :  صرف غذاهای شمالی ( باقالی قاتق، میرزا قاسمی ، کباب ترش، ماهی سفید ، سیر ترشی ... دهنم آب افتاد)، در رستوران" زیبا" و شیطان کوه  را هم که حتما خودتان می دانید.

- داشتم تاریخ تولد دوستان را در تقویم یادداشت می کردم ( البته اونهایی را که می دونستم) که دیدم بدون اینکه متوجه شده باشم اکثریت دوستانم ، چه مجازی و چه واقعی ، متولد خرداد و تیر ماه هستند ( با زور آدم را به طالع بینی علاقه مند می کنند) . البته دوستان خوب دیگری از ماه های دیگر سال دارم که روی سرم جا دارند.

 نکته دیگر کم بودن دوستان هم سن و سال بود. یا از من بزرگترند که احترامشان می گذارم و یا کوچکتر که به وجودشان افتخار می کنم ( تفاوت ها هم بیش از سه چهار سال است)، البته بیشتر این بزرگان که تنها از نظر سنی از من کوچکترند ، متولد1361 بودند و هستند و خواهند بود ! 

----------------------

پی نوشت: یه نگاه هم به این دو لینک بندازید تا ببینید داریم کجا زندگی می کنیم (خواندن تیترشون کفایت می کنه) 

 http://www.parsine.com/fa/pages/?cid=34546

http://www.parsine.com/fa/pages/?cid=35612


 
 
ویران / تاملات دایناسور در سفر به شمال
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢٠ فروردین ۱۳٩٠
 

- وقتی کسی را می بینم که کنار دریا زندگی می کند اما وقتی از خانه  بیرون می آید حتی به دریا نگاه هم نمی کند ، وقتی کسی را می بینم که هر روز از کنار جنگل زیبای سیسنگان میگذرد و سرش را هم برنمی گرداند که این همه زیبایی را ببیند ، وقتی از خیلی از مشهدی ها شنیده ام که سالی یک بار هم به حرم امام رضا نمی روند ! ( محل هایی که ما  برای دیدنش ساعت ها و تومان ها خرج می کنیم) فکری می شوم که نکند شاید ما هم از کنار خیلی از زیبایی ها  و عظمت ها می گذریم و چون برایمان عادی شده اند دیگر نگاهشان هم نمی کنیم. از مناظر طبیعی گرفته تا ابنیه زیبا و از همه مهمتر آدم های اطرافمان.

زیاد پیش آمده وقتی چند جوان شهرستانی دیده ام که دارند در کنار برج میدان آزادی و یا ورودی پارک ملت عکس می گیرند با خودم گفته ام: " اینا را باش!"

این خصلت آدمی است که سریعا همه چیز برایش عادی میشود و به همه چیز عادت می کند. اما بعضی چیزها عادی شدنش فاجعه است. این عادی شدن تبدیل می شود به ندیدن و نشنیدن.

بابا! دریا به این بزرگی و پر سر و صدایی را نمی بینید؟!

این بی توجهی مردم ساحل خزر به دریا هشداری بود برای من که دریاهای اطرافم را فراموش نکنم و سعی کنم برایم عادی نشوند و همیشه ببینمشان  .

چه خوش گفته دکتر شریعتی بزرگ:

" شگفتا وقتی که بود نمی دیدم..وقتی که می خواند نمیشنیدم..وقتی دیدم که نبود وقتی شنیدم که نخواند…چه غم انگیز است وقتی چشمه ای سرد وزلال در برابرت میجوشد ومینالد و میخواند و تو تشنه ی آتش باشی ونه آب و چشمه که خشکید چشمه ازان آتش که تو تشنه آن بودی خشک شد و به هوا رفت .. بعد عمری گداختن در غم نبودن کسی که تا بود غم نبودن تو را می گداخت".

 

- "میل به ویرانگری" در نهاد ما نهادینه شده و از تفریحات سالم ماست! وقتی به هر طرف که سر می چرخانی آلودگی و زباله می بینی. از بطری های خالی نوشیدنی تا انواع نایلون و پوست چیپس و پفک و باقی مانده منقل ، آتش ، ذغال و شاخه های شکسته درختان و ...

خوش گذرانی در دامن طبیعت و نابود کردن آن چیزی نیست جز خودخواهی محض و عدم توجه به آینده. به تعبیری می شود: بهره کشی و استثمار طبیعت بی جان و بی زبان .  در طول سفرهر وقت که می خواستم از مناظرعکس بگیرم کمتر قابی پیدا می کردم که درآن زباله ای ژست نگرفته باشد.

طرف با سیگارش هوا را آلوده می کند که هیچ، سیگار روشن را به وسط  جنگل پرتاب می کند. نوشابه کوفت جان می کند و بطری اش را از شیشه ماشین به دامنه کوه و دشت پرتاب می کند. اگر کشور دیگری را ندیده بودم فکر می کردم همه مردم دنیا اینگونه اند اما به وا... اینطور نیست، بیشتر از ما هم می خورند و خوش می گذرانند اما وقتی می روند زباله ای باقی نمی ماند و طبیعت را حداقل برای خود که بار دیگر
 برمی گردند سالم باقی می گذارند. کافیست این هم وطنان فرهیخته با  پشتوانه تاریخی حداقل 2500 ساله، موقع ورود به محل اتراق خود یک عکس از محل بگیرند و وقت رفتن برگردند و نگاه به پشت  سر خود بیاندازند و ببینند هنر خود را !

واقعا متعجبم در جایی که اکثریت مردمش چیزی از احترام به طبیعت و محیط زیست نمی دانند ( معذرت می‌خوام اما "اکثریت "را درست به کار برده ام ) برخی بدنبال دموکراسی و فرهنگ و جامعه مدنی و حقوق برابر و دهکده جهانی هستند! چطوربه کسانی که به خود هم رحم نمی کنند تا سال بعد جایی برای عیاشی داشته باشند می توان از بدی خشونت و ستم گفت و به آن ها آزادی عطا کرد.

 چطور می توان فهماند که پول دادن برای دیدن  یک فیلم ( مثلا فیلم) و خندیدن به ریش خود ^، ح... است! کاری که باعث شده ده نمکی خود را هنرمند بداند و سازنده پرمخاطب ترین فیلم ( مثلا فیلم) سینمای ایران شود!

 چطور می توان گفت که بروید و ببنید که چگونه دروغ و نفرت باعث جدایی نادرهای و سیمین های جامعه از هم شده و آلزایمر پدر پدرمان را درآورده و هیچ کسی و چیزی را بجا نمی آورد. اینکه چطور هر اشتباه و گناه مان را توجیه می کنیم. این که چطور کودکان مان را به دروغگویانی حرفه ای تر از خودمان تبدیل می کنیم.

چطور می توان به کسی که به محض سوار شدن بر ماشین خود را صاحب جاده می داند و تصور می کند که دیگران باید مطیع او باشند تا او هر چه زودتر به سر منزل مقصود برسد ( چون دارد سر می بَرد لابد؟!)  انواع نورهای چشم درآر ، نور بالا ، بوق ممتد، لایی کشیدن، سرعت غیر مجاز و تخلف از قوانین ( در صورتی که پلیس نباشد ) حق خود می داند چون او بر مسند قدرت تکیه زده و دیگران طفیلی اویند و او حق ول.... دارد بر آن ها ، چنین کسی را چطور می توان از دیکتاتوری و خودکامگی منزجر کرد او که خود یک دیکتاتور کوچولوست و اگر زور نمی گوید، نمی تواند که بگوید  و نه این که زور گویی نمی داند! چطور می شود به او باوراند که راه نجات جامعه احترام به قانون است و نفی هر گونه استبداد و خودرایی؟!

 در این رابطه  حسن نراقی در کتاب " پی نکته هایی بر جامعه شناسی خودمانی"چه خوب گفته که: 

"ما و شوق ویرانگری....

1. نکته قابل تعمق برای من این است که به هنگامی که آقا محمدخان به استخوانهای پوسیده کریم خان هم رحم نکرد و آن ها را پس از نبش قبر مجدداً در آستان درب ورودی محل اقامتش دفن کرد مطمئناً این کار را به تنهایی انجام نداد. مردم هم کمکش کردند. مردم هم شادمانی کردند. این نمونه ها را مقایسه کنید با ایتالیایی ها که موسولینی را سر و ته اعدام و آویزان کردند اما هنوز مجسمه هایش را در بعضی از میادین رم باقی گذاشته اند.

اتحاد جماهیر شوروی از بیخ و بن کنده شد اما از آن ها که به دیدار مقبره لنین رفته اند بپرسید که با چه ابهت و تشریفاتی شما را به دیدن بدن مومیایی شده لنین می برند... و هکذا مجسمه های استالین و علامت داس و چکش که در بسیاری از بناها دست نخورده باقی مانده است.

می خواهم این نتیجه گیری را بکنم که انداختن گناه تخریب گردن این و آن، عمرو و یا زید کار آسانی است اما در پشت این تخریب یک بستر آمادگی توده های مردم نیز حتماً وجود دارد.

2. در موارد انسانی اش هم همینطور... این آقا یا خانمی را که شما ملاحظه می کنید مدیر شده، استاد شده، کارشناس شده، سی چهل سال وقت صرفش شده، ملت برای آموزشش برای تربیتش هزینه ها کرده اند، چرا به این سادگی از خیرش می گذرید و حذفش می کنید؟ صرفاً بخاطر این که در فلان مورد تصمیمش مطابق منافع و یا حداقل میل شما نبوده! آخر این نخبه کشی، تا به کی؟

3. با یک خط کشی فرضی این طرف و آن طرف هم خودتان را راحت نکنید. بارها گفته ام اعتقادی به این خط کشی ندارم. «همه» ما کم و بیش تخریب را دوست داریم. "

 

 ----

^: وام گرفته از شهرام شکیبا


 
 
... رفت!
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳٩٠
 

می گفت: بابا دنیا دو روزه چراغ هیشکی تا صبح نمی سوزه

می گفت: آدمی چیه؟ آه و دمی

می گفت: به این دنیا اعتبار نیست

می گفت: دنیا به کام ما شد که شد، نشد، نشد

                                                      اما وقتی داشت می رفت هیچ چی نگفت و

                                                                                                             رفت!

 

 

پی نوشت1: این پست تقدیم می شود به تمام دوستانی که در این ایام عزیزی را از دست دادند، بخصوص سید عزیز! که پدر بزرگوارش به رحمت خدا رفت و دوستم رضا که پدربزرگش را از دست داد.

پی نوشت2: این نوشته را در بین کاغذ یادداشت های چند سال پیش پیدا کردم . مطمئن نیستم مال خودمه یا از کسی شنیدم (  خدا کنه واسه خودم باشه. کاش می شد از نوشته ها هم آزمایش " دی ان ای" گرفت!)


 
 
کشکول
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۸ فروردین ۱۳٩٠
 

می خوام به سبک میدون تره بار و میوه فروشی های محترم به شکل  کاملا " درهم" حاصل وبگردی های این ایام  را بهمراه چند ایمیل و sms که تو این چند روزه بدستم رسیده براتون بنویسم تا هم این روش را هم تجربه کنم و هم از بین چند کیلو میوه و تره بار چند تا بدرد بخورش را سوا کنید و حالش راببرید .

 وجدان مجازی: یکی نیست به این دایناسور بگه اینم شد مهمون نوازی؟

دایناسور( سریعا جواب میده) : حالا شما سبد میوه درنظرش نگیرید و فکر کنید ظرف آجیله ! هرکدوم که باب میلتونه بردارید!

بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید:

لب های تو سوره سوره تفسیر خداست

چشمان تو بی ریاتر از آینه هاست

ای سبز ترین سبزترین سبزترین

                                 سیمای تو سین هشتم سفره ی ماست             ایرج زبردست 

- استاد امجد: عالِمی به بچه ای که مشرف به افتادن از بلندی بود ،گفت : نیفتی. بچه گفت : شما نیفتی که دیگران هم می افتند !

       گاهی روبه قبله و پشت به خدا نماز می خوانیم این دیگر چه نمازی است؟ 

دستی که به دست من بپیوندد نیست
  صبحی که به روی ظلمتم خندد, نیست
زنجیر, فراوان فراوان, اما
                                 چیزی که مرا به زندگی بندد, نیست             حسین منزوی
 

  از وبلاگ سیب زمینی خورها:

   گارانتی مادام البواری عمر!

   یک سال اول با وسایل برقی خوش رفتاریم.
   بعد شروع می کنیم به خرکی برخورد
کردن
.
   و این شروع دقیقا مصادفه با پایان گارانتی وسیله
.

    تو روابط هم
   یک سال اول که دل کندن راحته خوش رفتاریم
.
   بعد که می دونیم
اگه جدا بشیم جر می خوریم خر بازی در میاریم.

    تاملات یک نظافتچی منزل

    تا پاتو از گلیمت درازتر نکنی

    نمی تونی گلیمتو از آب بیرون بکشی 

یا کودکان شهر بی خبرند از جنون ما
  یا این جنون ما سزاوار سنگ نیست
 

- احمد توکلی(درمصاحبه با همشهری): یک مقام بلندپایه دولت، اعضای اتاق بازرگانی و صنایع و معادن را جمع کرد به آنها گفت که همه بسته های سیاستی ما آماده است، زندان هم آماده است!
- اسلاوی ژیژک ، مصاحبه چهار فوریه ۲۰۱۱ : سرنوشت دیکتاتور ها مثل کارتون تام و جری می مونه. یه لحظه هایی هست که گربه در حالی که داره دنبال موش می دوه از لبه دره عبور می کنه و بین آسمون و زمین قرار می گیره.. بدون اینکه زیر پاش چیزی باشه.. اما سقوط نمی کنه. درست لحظه ای که به زیر پای خالیش نگاه می کنه لحظه سقوط شروع می شه. این وصف حال حسنی مبارک هست. اون بطور قطع سقوط می کنه.. چون دره رو رد کرده.. فقط کافیه یه نگاهی به زیر پاش بندازه.
 

- استیون هاوکینگ: موجودات فضایی خارج از زمین وجود دارند و بهتر است زمین مراقب ارتباط با آنها باشد.

  از آن چک و سفته­ها بپرسید فقط

از آخر هفته­ها بپرسید فقط

از جنگ اگر سؤال سختی دارید

                                         از جبهه نرفته­ها بپرسید فقط                     عباس صادقی 

-          گلشیفته فراهانی : دوست دارم به ایران بیایم و نان و ماست بخورم. 

  سفر، بهانه‌ی خوبی برای رفتن نیست
  نخواه اشک
نریزم، دلم که آهن نیست

   نگو بزرگ شدم، گریه کار کوچک‌هاست
                                   زنی که اشک
نریزد قبول کن زن نیست            مژگان عباسلو 

    - عزت‌الله انتظامی: ˝جدایی نادر از سیمین˝ را حتما ببینید. 

در پاکی عشق من مردد شد و رفت

 او تابع «هر چه پیش آید...» شد و رفت

گفتم مگر از نعش دلم - آخ دلم –

                                از روی جنازۀ دلم رد شد و رفت              بهرام محمودی 

-          رئیس جمهوری ایران در مصاحبه با تلویزیون دولتی اسپانیا گفت: هرگز مخالفان را سرکوب نکرده‌ایم! 

- کتاب جسدهای شیشه‌ای نوشته مسعود کیمیایی:  اگر دلیلِ فشار به ماشه را ندانیم، قاتلیم؛ اما هر دلیلی موجه نیست. دلیلِ فشار به ماشه باید به‌اندازه‌ی دو[تا] کوه باورکردنی باشه. 

-  دو تا  تک بیت شاهکار از صائب:

 دود اگربالانشیند کسرشأن شعله نیست

جای چشم ابرونگیرد گرچه اوبالاتراست

------

 اظهارعجزپیش ستمگرزابلهی است

اشک کباب موجب طغیان آتش است 

-          مارتین لوتر کینگ: “در روح هر زن و مردی تمنایی ابدی هست که برای آزادی فریاد می کشد. این تمنا شاید در ابتدا خاموش باشد، اما در نهایت شعله ور می گردد.” 

      به‌اهتمام ابن محمود:  فرق جنبش با خیزش

® جنبش یک پدیده وارداتی است و خیزش یک پدیده صادراتی.

® اظهار نظر در مورد جنبش دخالت است و در مورد خیزش رهنمود.

® جنبیدن فعلی حرام است و خیزش کردن، امری واجب.

® نقل اخبار جنبش، منکر است و پخش اخبار خیزش، معروف.

® شعار امروز: برادر! بپا خیز. خواهرم! نجنبان!

-  یه بنده خدا به پسرش وصیت می کنه که : پسرم هیچ وقت زن نگیر ، به پسرت هم بگو زن نگیره!

تموم شد خیلی دوست دارم نظرتون را در مورد این پست و تهیه کنندش بدونم.

این پست در هیچ ژانری قرار نمی گیره . خودم که یاد فیلم های برادران کوئن افتادم چون اکثر فیلم های این دو برادر از قواعد ژانر پیروی نمی کنند ( خودم را تحویل گرفتم اساس!)این نوشته تلفیقی بود از سبک کوبیسم ، کشکولیسم و وبلاگ نویسی پست مدرن که برای لحظاتی خواننده را دچار میکس عواطف و احساسات و بازنگری در روابطش با این وبلاگ و نویسنده‌اش می کند.خواننده مودب وبلاگ با خود خواهد گفت : دایناسوره دیگه ! چه انتظاری ازش میشه داشت و خواننده رو راست وبلاگ هم چیزهایی میگه که معمولا در نوشتار بجاش ... و در تلویزیون بجاش بوق می گذارند.

راستی یکیش جا مونده بود:

- نا امیدی !! همان امیدی است که بوی ِ نا می گیرد ... از بس که می ماند ته ِ دل!

 پی نوشت: در صورت استقبال، این ژانر جدید ادامه می یابد.

پی نوشت 2 : " جدایی نادر از سیمین" را دیدم . عالی بود! البته چند نقد هم بهش دارم و چند نقد هم دوستان داشتند که براش جواب دارم .اما  تا یک پست اختصاصی برای این فیلم بنویسم فعلا چند توصیه برای تماشای این فیلم: الف: آماده یک مبارزه سنگین مشت زنی باشید، رقیب اصغر فرهادی است که از دقیقه یک تا 110 شما را گوشه رینگ گیر می آورد و تا می خورید می زندتان.ب: اگر ناراحتی معده دارید با معده خالی و بدون شربت "آلمینیوم ام جی" به دیدار این فیلم نروید.ج: به اولین سکانس حضور مریلا زارعی ،به دیالوگ ها و میزانسن و محل حضور شخصیت های این صحنه کاملا دقت کنید که در ادامه بدردتون
می خوره.
د: پیاده روی بعد فیلم فراموش نشود.


 
 
90
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ٢٤ اسفند ۱۳۸٩
 

سال 89 هم به روزای آخرش رسید و وقت خداحافظیه ! سالی بی رمق و با کمترین ارزش افزوده و یا  بقول اهل فرهنگ ابسورد (ابزورد معادل فارسیش میشه معنا باخته) .

سالی که همه جور اتفاق توش داشتیم از درگذشت ها  تا حوادث اجتماعی تلخ و گاهی کمی شیرین اما همه بی نتیجه و بی هدف و پوچ.

اگه بخوام اسمی برای امسال بذارم می گم سال روزمرگی .

اولش بگم اینها نظر شخصی منه و به تعداد همه آدم ها میشه نظرات متفاوت  وجود داشته باشه و شاید هم نظر همه مخالف نظر من باشه که باز هم ایرادی نداره. مگه اینکه بگید باید به زور با ما هم عقیده باشی و الا هم عقیدت می کنیم ...

سال 89  را با ایجاد وبلاگ دایناسور شروع کردم ( دایناسور اول  تحت بلاگر بود اما با فیلتر شدن بلاگر در بهمن ماه، به اینجا مهاجرت کردم ) ، یکی از مهمترین اتفاقات و دلمشغولی های امسال من این فضا و محیط بود. نوشتن و بازتابش را دیدن . آشنا شدن با دوستانی خوش ذوق دراین فضای مجازی یکی دیگه از اتفاقات خوب امسال بود.

 امسال برای من چند سفر خوب به همراه داشت البته با پایان‌هایی بد !

چند سوپرایز جالب هم داشتم که بیاد ماندنی بودند و بسیار تصویری، غافلگیر کردن دوستان و اقوامی که انتظار روبرو شدن با من را نداشتند اون هم بعد از چندین سال، این چند مورد از جذابترین خاطرات امسال بودند.

 برای دیدن دوست دوران دانشگاه به محل کارش رفتم دوستی که از سال 78 ندیده بودم. وقتی وارد اتاق شدم پشت میزش نبود . موقعی که وارد شد و من را با تغییر چهره و گریمی که زحمتش را" زندگی" ( گریمور قهار و بزرگ) طی 11 سال کشیده بود، دید . توصیف چهره اش به همراه اون تعجب و غافلگیری  فقط از عهده سینما برمی آید و بس.

امسال پر بود از دروغ و نیرنگ و خشونت ، پر بود از ترکتازی مستبدین ، دیکتاتورها و متوهمین جهان که خود را مرکز جهان و صاحب اختیار مردم می دانند.

حادثه تلخ "سعادت آباد"  و عکس العمل های مردمی ( بلوتوث کردن و دیدن چندین باره این جنایت فجیع و تماشای صحنه اعدام قاتل) و دولتی ( عدم اقدام بموقع نیروهای انتظامی حاضر در صحنه، اظهار نظرهای مضحک مسئولین ذیربط  و پاک کردن صورت مساله بجای ریشه یابی آن) نیز از ناراحت کننده ترین اتفاقات امسال بود. این چند روز آخر هم سونامی ژاپن که واقعا دهشتناک و غم انگیزه.

سال 90 سال خرگوشه نمی دونم سرعت خرگوش بیشتره یا پلنگ که اگه سرعت خرگوش بیشتر باشه خدا بخیر کنه. خرگوش جذابه، به امید جذابیت این سال . خرگوش باهوشه ،به امید هوشیاری ما در این سال. بیشتر خرگوش‌ها سفیدند، به امید سفیدی دل هامون. خرگوش ها دوست داشتنی اند ، به امید سالی دوست داشتنی به همراه خانواده و دوستان.

آرزوم برای این سال رسیدن حق به حقداره و سلامتی جسم برای همه کسانی که روح سالم دارند و سلامتی روح برای کسانی که روح و جان بیمار دارند! ( کم اشتهام! نه؟)

میخوام چند تا "ترین" های امسال را به شیوه  بچه های مطبوعات معرفی کنم تا هم برای خودم باقی بمونه و هم شاید مورد استفاده دوستان قرار بگیره . البته شاید باعث بشه رفقا هم چنین کاری کنند ( حالا چه تو کامنت های این پست و چه تو وبلاگ هاشون) تا از تجربیات هم استفاده کنیم که دراین زمانه کمبود زمان امکان تجربه همه چیز توسط همه وجود نداره  پس چه بهتر که از تجربه های خودامون که تقریبا
هم سلیقه ایم استفاده کنیم.

 

بهترین آهنگ:

گروه " دنگ شو" ، مخصوصا آهنگ " لالایی" این گروه ، نامزدهای دیگر " باغ بی برگی"  گوگوش ، " نوازش" ابی ، آلبوم " کجا به خنده می رسیم" مانی رهنما ، صدای مبهوت کننده " مهسا وحدت" و صدای درجه یک " احسان خواجه امیری"، صدای دلنشین " حامد نیک پی" و دو آلبوم خوب " محسن نامجو"

 

بهترین فیلم ایرانی:

" مرهم" علیرضا داود نژاد‌ ( ‌البته " تنها دوبار زندگی می کنیم" را بدلیل اینکه دو سال پیش در جشنواره دیده بودم و امسال تو خونه دیدم دیگه نامزد نکردم والا بیچاره می شدم تا بین این فیلم و مرهم یکی را انتخاب کنم). نامزدهای دیگر  فیلم عالی " هیچ" ، "صداها" ، " محاکمه در خیابان"، کمدی خوش ساخت " آدم و حوا"، " کپی برابر اصل"  و فیلم زیبای"طلا و مس" با اختلاف کمی نسبت به مرهم دوم شد.

 

بدترین فیلم:

" یکی از ما دو نفر" ساخته و پرداخته  تهمینه میلانی ( بدون رقیب)

 

بهترین فیلم خارجی:

" تلقین " کریستوفر نولان. نامزدهای دیگر " نویسنده پشت پرده"، "127 ساعت"،" شهامت"، " سخنرانی پادشاه" ،" شبکه اجتماعی"،" جزیره شاتر"، " نقطه کور"، " کپی برابر اصل"

 

بهترین وبلاگ طنز و مینی مال :

" هشت سنگ" . نامزدهای دیگر " اسپایدر مرد"، " به هیچ عنوان"،" تلخ نوشته ها" ،" دارکوب"، " ارمغان زمان فشمی"، " توهمات یک آمیب 45 کروموزومی" ، " مینی ماه"

 

بهترین وبلاگ عمومی:

"توکای مقدس". نا مزدهای دیگر " گمشده در بزرگراه" ، " خوابگرد"، " ماتینه"،" یادداشت های یک دختر ترشیده"

 

بهترین سایت خبری:

" خبر آنلاین" . نامزدهای دیگر " آینده نیوز" ، "شفاف"، "پارسینه"

 

بد ترین سایت خبری:

 بدون ترتیب :" رجا نیوز"، " فارس"، " بولتن"، " محرمانه نیوز"، " حقیقت نیوز" و " خادم نیوز"

 

 بهترین سایت و یا وبلاگ تخصصی و اقتصادی:

" خاکریز اقتصاد" . نامزدهای دیگر " دوستدار سقراط" ، "مجله اقتصادی"، " کافه اقتصاد" ، "چارچوب"، "دگردیسی مشغولیت ها" ، "کاتالاکسی"، " اقتصاد،‌خرد‌، بازار و خانواده" ، " گزاره ها"

 

 بهترین وبلاگ ادبی :

" فصل فاصله2" . نامزدهای دیگر " باران که بیاید همه عاشق هستند" ، " عرش شعر" ، " بی اختیاری ها" ، " سالهای تاکنون"،" شعر کده"، " شمس لنگرودی" ،" سنگچین" و با تقدیر از " تظاهرات درونی"

 

بهترین سایت ،اتنخاب ویژه :

 سایت " محمد قائد" و وبلاگ" رحیم رسولی" بطور مشترک . نامزدهای دیگر سایت های شخصی " اکبر اعلمی " ،"حسین زمان" ، "غلامعلی رجایی"

 

بهترین رمان یا داستان کوتاه:

" یوسف آباد خیابان سی و سوم" نوشته سینا دادخواه . نامزدهای دیگر " اسکار و خانم صورتی" اثر اریک امانوئل اشمیت،" شبیه عطری در نسیم"،" در آغوش خدا گریه می کرد و می گفت : نمیر"، " شب ممکن"، " شاخ"،" آویشن قشنگ نیست " ، " کرشمه خسروانی"

 

بهترین کتاب عمومی:

" نفحات نفت" رضا امیر خانی . نامزدهای دیگر " چرا می جنگیم"، " جامعه شناسی خودمانی"، " پی نکته هایی بر جامعه شناسی خودمانی"

 

بهترین شعر:

« طفلی به نام شادی، دیری‌ست گم شده‌‌ست
با چشم‌های روشن براق
با گیسویی بلند،به بالای آرزو
هر کس ازو نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما:
یک سو خلیج فارس
سوی دگر،خزر»
  ( دکتر شفیعی کدکنی)

 

بهترین جمله:

سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدن آن پول می گیرد. ( احمد شاملو)

بدترین جمله:

احمدی نژاد:امام زمان(عج) اجرای هدفمندی یارانه ها را هدایت می کنند.

جملات دیگر:

امام جمعه مشهد: امیرکبیر عامل نفوذ سکولاریسم در ایران بود.

بیژن نوباوه : وقتی زن ایرانی فکر می کند مانتو بهتر است، از هر فسادی بدتر است.

 

بهترین نشریه:

   این بخش منتخب ندارد. اما کاندیداها عبارتند از روزنامه شرق ( شرقِ قوچانی تکرار نشدنی است ، البته احمد غلامی هم اگر بود، خوب بود) ، ماهنامه فیلم (  امسال همیشه خوب نبود) ، نافه ( بدلیل عدم تداوم انتشار انتخاب نشد) و مهرنامه .

 

بدترین نشریه :

"وطن امروز" . نامزدهای دیگر " ایران"،" رسالت"،" 9 دی "،" عصر ایرانیان" و با فاصله کمی از نفر اول " جوان"

 

بهترین برنامه تلویزیونی:

" نود" عادل فردوسی پور . نامزدهای دیگر " رادیو هفت" منصور ضابطیان ، " فیتیله" ، " عمو پورنگ" ، " یک فیلم یک نگاه" و با تقدیر از برنامه " پارازیت"

 

عجیب ترین موجود زنده:

" معمر قذافی" . نامزدهای دیگر رییس جمهور کشورهای " مصر"،" فرانسه"، " ونزوئلا"،" ایران"   و نخست وزیر ایتالیا

 

بدترین موجود زنده:

دروغگوترین موجود زنده!  از بین انبوه دروغ گوهای امسال !؟

 

انتخاب ویژه:

" شهرام شکیبا "  بخاطر تمام طنزهای شیرین و پرمغز روزانه اش در این 2 سال. طنز هایی در این روزگار یاس و ناراحتی خنده تلخی بر لبانمان آورد.( البته بعضی از اوقات از خنده می گذشت به روده بر شدن می کشید)

تئاتر " درس" اثر استاد داریوش مهرجویی

 

درگذشتگان عزیز امسال:

مادران سینمای ایران " حمیده خیر آبادی" و " مهین شهابی "،  نام و صدای ماندگار موسیقی  استاد "محمد نوری" ،" ایرج افشار" و کشته شدگان بی دفاع و بی گناه امسال .

 

 برای سال نود:

سرنوشت خاورمیانه که در آستانه یک اتفاق بزرگ است ( خوب و بدش را نمی دانم اما می دانم اتفاق بزرگی است)

 تماشای فیلم " جدایی نادر از سیمین" و تلاش جهت رکود شکنی آن درگیشه ( باعث آبروریزی هست که رکود فروش سینمای ایران  دست" اخراجی ها" باشه)

 زمان تصمیم گیری مهم خودم ( دعا کنید)

سال نو مبارک!


 
 
حافظ من / حافظه من*
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ٦ اسفند ۱۳۸٩
 

 از یه کامنت شروع شد. برای پست یکی از دوستان کامنتی گذاشتم و اون کامنت باعث و بانی نوشتن این چند خط شد. 

نوشته این دوست در مورد رفاقت ، ارزش دوستی و فراز و فرودهای روابط  بین دو دوست بود.

 من هم با عجله کامنتی گذاشتم  با این مضمون: {هرچند از اتفاقی که مابین شما و دوستتان افتاده کاملا سر در نیاوردم اما در این مورد با حافظ کاملا موافقم که:

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد               باقی همه بی حاصلی و بوالهوسی بود**}

و دردِ سر از اونجا شروع شد که فردا پاسخ این دوست به کامنتم را دیدم که نوشته بود:

{ فکر کنم شکل صحیح بیت اینطور باشد:  

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد               باقی همه بی حاصلی و بی ثمری بود }

 

 الف: تازه فهمیدم که چه کار کردم! شاید با خودتون بگید: یه کامنت که این حرفها را نداره؟

 اما منی که علاوه بر علاقه به حافظ  نسبت به او تعصب هم دارم ، مانده بودم با دهان باز که اصلا  چرا مصرع دوم را نوشتم و چرا اینجوری نوشتم.

 

  1. بجای "به سر رفت" نوشته بودم  " به سر شد". فکر کنم  علت این اشتباه به خاطر خوانش راحتتر و متداول ترِ " به سر شدن"  تا "به سر رفتن" باشد .(  دارم توجیه می کنم) 
  2. "بوالهوسی " را هم از این بیت آورده ام :

عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی            ای پسر جام مِی ام ده که به پیری برسی

 

ب: از شما چه پنهون چند وقتیه که شدیدا بی دقت شده ام و دلیلش هم علاوه بر کم دقتی همیشگی، درگیری شدید فکری من در این ایام است و قرارداشتنم در آستانه یک تصمیم سازی مهم است ( تصمیم گیری خودمون). بقدری فکرم مشغوله که این اشتباهات لپی در مقابل اشتباهات "هایپر لپی" که مرتکب میشوم چیزی نیست.

 

ج:  بیشترابیاتی که از حافظ از بَرَم را از دیوانی خوانده ام که سال پنجم دبستان از یکی از اقوام هدیه گرفتم و این نسخه اگرچه به اکثر دیوان های مغلوط موجود در بازار شرف دارد اما خالی از اشتباه هم نیست وابیاتی را که به اشتباه حفظ کرده ام به این راحتی در حافظه ام اصلاح نمی شوند. پس اگر برای خود یا دیگران دیوان حافظ می خرید دقت داشته باشید که دیوان های پر غلط  بسیارند. پیشنهاد من "حافظ به سعی سایه "و "حافظ نامه" است.

همچنین اگر در نوشته هایم اشتباهی ملاحظه کردید سریعا اطلاع بدید تا اصلاح کنم.( البته بگم که بیت بالا جزء اون ابیات اشتباه چاپ شده نیست)

      

د:  شما بهتر از من می دونید که نسخ مختلفی از دیوان حافظ موجود است و بعضی از ابیات به چند شکل نقل و ثبت شده است و حافظ شناسان کتاب ها و مقالات متنوعی در این مورد و همچنین تفسیر غزلیات این شاعر عزیز نوشته اند . حافظ شناس مطرح هم روزگار ما جناب " بهاء الدین خرمشاهی" خود به تنهایی مولف چندین کتاب در این خصوص است  از جمله : حافظ نامه ، ذهن و زبان حافظ  ، چهارده روایت و... که خواندنشان را توصیه می کنم.

( بنده چند سال پیش و در رابطه با خوانش بیتی از ابیات دیوان حافظ افتخار هم صحبتی با ایشان را - هرچند کوتاه-  پیدا کردم . موضوع صحبت هم یک بیت از غزل معروف" سمن بویان" بود .البته ایشان به محض تمام شدن سوال من جواب را به بهترین شکل ممکن دادند)

         

ه: راستی اگر با شخصی مدعی حافظ خوانی و حافظ شناسی روبرو شدید، از آنانی که غوره نشده ادعای مویزی می کنند، از او بخواهید غزل" سمن بویان" را برایتان با صدای بلند بخواند. سه حالت اتفاق می افتد:

  1.  طرف تا قبل از بیت "دوای درد عاشق" به گریه می افتد.
  2. در خواندن بیت" دوای درد عاشق" به گریه می افتد و همزمان شما به خنده می افتید.( خواندن این بیت بشکلی که معنی را برساند سخت است)
  3. اما اگر تمام غزل را بی غلط ، با معنی و صحیح خواند که دیگر حافظ خوان است و وقتش است که  احترام بگذارید!بیت دشوار دیگر در غزل  " دلم رمیده شد و غافلم من درویش است" قرار دارد و آن  " خیال حوصله... "  است و خواندن صحیح آن بگونه ای که معنی را برساند ، سخت است. 

و:  برای شنیدن صحیح ترین خوانش اشعار حافظ  لوح فشرده" لسان الغیب" امکان  مناسبی است که  با کوشش استاد خرمشاهی و موسوی گرمارودی تهیه شده است. از نظر من این نرم افزار بهترین مرجع حافظ شناسی و راهنمای عملی خواندن صحیح دیوان حافظ است. صدای گرم و دلنشین استاد گرمارودی و دقت ایشان در خواندن غزلیات بی نظیر است. یک مقدمه هم دارد که بسیار شنیدنی است.

 

آخر:  از این ها که بگذریم اشتباه من در نوشتن (تایپ) این بیت به اصل موضوع خدشه ای وارد نمی کنه و آن هم عقیده بودن بنده  با" جناب شمس الدین محمد حافظ شیرازی" است که : بهترین ساعات و لحظات زندگی آدمی اوقات همراهی و همزبانی با دوستان است ، گزمه های شبانه ، همنشینی و شب نشینی با دوستان و سفرهای دوستانه، اوقات خوشی زندگی است و باقی عمر بی ثمری ، بی خبری و بوالهوسی بوده ، هست و خواهد بود.

 

*: وام گرفته از عنوان کتاب " حافظ حافظه ماست" نوشته استاد خرمشاهی

**: اصل این بیت اینگونه است: اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت       باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

  


 
 
والا پیامدار
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱ اسفند ۱۳۸٩
 

 چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان        دنبال تو بودن گنه از جانب ما نیست

 ١٧ربیع الاول سالروز ولادت پیامبر رحمت و مهربانی است. برای این پست دنبال چند حدیث از آن عزیز بزرگ بودم. هرچه خواندم به این حرف استاد امجد در شبهای احیای امسال بیشتر ایمان آوردم که: "در این دوران اگر کسی مسلمان بمیرد ملائکه تعجب می کنند"(  چندین بار تکرار کردند )

به کسی بر نخوره  ولی فکر می کنم اگر شما هم بخوانید با من هم عقیده بشید:

(( ای علی ! از صفات مؤمن این است که همیشه فکر می‌کند و ذکر خدا را در آشکار می‌گوید، علم او کثیر و حوصله و تحمّلش زیاد است و در منازعات هم زیبا برخورد می‌کند ))

(( یا علی! اگر دیگران با کار خوب می خواهند به خدا نزدیک شوند، تو با به کار انداختن عقل از آنان پیشی بگیر ))

(( هر که راهى رود که در آن دانشى جوید، خداوند او را به راهى که به سوى بهشت است ببرد، و برترى عالِم بر عابد، مانند برترى ماه در شب چهارده، بر دیگر ستارگان است))

((هیچ مؤمنی طعنه زننده و لعن کننده و زشتگو نیست ))

(( نزدیکترین شما به جایگاه من در روز رستاخیز کسانی اند که با همسرانشان بهتر (و انسانی‌تر) رفتار کنند ))

(( اگر نماز نافله می‌گزاردی و پدرت تو را صدا زد ، نماز را بر هم نزن و اگر مادرت  تو را صدا زد آن (را) برهم بزن ))

(( مومن به میل همسرش غذا می‌خورد و منافق همسرش به میل او غذا می‌خورد.))

 (( مومن غیبت کننده نیست ، دشنام نمی دهد. نه حسود است و نه بخیل ، گشاده رو و  شاداب است))

(( دروغ مانع چشیدن طعم ایمان است))

و اینکه نقل است رسول خدا (ص‌) را به بوی خوشش می‌شناختند.

حالا من ماندم این بیت از مولانا :

         شیر را بچه همی ماند به او             تو به پیغمبر چه می مانی ؟ بگو

 میلاد رسول خدا بر پیروان واقعی ایشان مبارک باد.

پی نوشت: خیلی حرف داشتم که بگم اما دیدم جاش این جا و امروز نیست .