دایناسور

عزت زیاد
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢٠ آبان ۱۳٩۳
 

هر آمدنی را رفتنی است حتی اگر این آمدن ده سال متوالی بپاید و شما هیچ مسوولیت و پاسخگویی را بر نتابید. پذیرفتن هدایت سکان بزرگترین تولیدکننده خوراک فرهنگی، سیاسی، سرگرمی و آموزشی کشور بدون داشتن دانش، تجربه و سعه صدر نتایج جبران ناپذیری بر فرهنگ و سبک زندگی جامعه به بار می‌آورد که بعلت تدریجی و غیرقابل شمارش بودن آن از چشم عموم دور می‌ماند.

اما کسانی که به قدرت و اثرگذاری رسانه آگاهی و اشراف دارند می‌دانند که تاثیر خوراک بی‌کیفیت، مسموم و منحرف از طریق تنها رسانه رسمی و فراگیر کشور چه میزان زیان بار و خسارت آور است.

تولید برنامه‌های نازل توسط کم تجربه‌ها و گاهی بی تجربه‌ها، ارایه تحلیل‌های آبکی و بی منطق سیاسی و اجتماعی، مخاطبان را از نظر سواد بصری پایین و از نظر دانش و سواد سیاسی پرمدعای توخالی بار می‌آورد.  در سال‌های آخر نیز تبدیل اکثر برنامه‌ها به پیام بازرگانی و رپرتاژ آگهی شرکت‌ها و بنگاه‌های تجاری ( حتی برنامه‌های کودک) از آخرین دست آوردهای جناب مهندس ضرغامی بود.

میدان ندادن به اندیشمندان، متفکران، هنرمندان مبرز و با تجربه تنها به دلیل همسو نبودن گرایش‌های فکری و حزبی، رسانه به اصطلاح ملی را به یک رسانه حزبی محلی تبدیل کرد. هر چند قبل از آن هم هیچ وقت رسانه ملی نبود.

نبود تضارب آرا، عدم امکان گفتگو بین گفتمان‌های مختلف موجود در جامعه در رسانه، صدا و سیما را به رسانه‌ای به شدت تک صدایی و جانبدارانه تبدیل کرده که وظیفه‌اش هدایت مردم به سمت شبکه‌های ماهواره‌ای بوده و هست.

متاسفانه در سال های اخیر مدیران کوتاه قد فکری در کشور با تمام وجود و با موفقیت توانسته‌اند سقف سازمان‌ها و نهادهای تحت نظارت خود را تا ارتفاع قد خود پایین آورده تا با این روش اجازه حضور قد بلندتر از خود را در سازمان تحت پوشش  ندهند.

یاد فیلم "جان مالکوویچ بودن" می‌افتم و آن ساختمان با طبقاتی با ارتفاع یک متر که برای وارد شدن به آن یا باید تا کمر خم می شد یا به شکل پا مرغی در آن حرکت می کرد.

البته ترجیح انسان‌های با وقار و با اصالت وارد نشدن به چنین ساختمانی است.

آقای سرافراز عزت نباش!


 
 
تار عنکبوت
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ٢٠ آبان ۱۳٩۱
 

هر وقت که کاری را شروع می کنیم باید حواسمان به سرانجام و خاتمه اش هم باشد.اما  قسمت مهم ماجرا این است که همه کارها به پایان نمی رسد و بسیار پیش آمده که کاری را شروع کرده ایم و یا تصمیمی را گرفته ایم و بعد به هر دلیلی از انجامش منصرف شده ایم اینجاست که مشکل اصلی نمود می کند که آیا راه برگشت و خروجی وجود دارد؟ 

فراموش نمی کنم در ایامی که تب شرکت های هرمی ( گلد . کوئست) جامعه را فرا گرفته بود چند باری در حلقه بازاریابی اطرافیان و دوستان گیر افتادم . یکی از دوستان که شدیدا گیر داده بود من را هم خوشبخت کنه!

دلایل مختلفی برای هر کدام از حلقه‌ها و شبکه‌ها می آوردم . که دو تا از آن ها از همه مهم تر و دندان شکن تر بود. اولی این بود که: من کار غیرقانونی نمی کنم و وقتی شما دارید این فعالیت را مخفیانه انجام می دهید پس حتما از کسی می ترسید و آن هم نیروهایی است که جلوی کار غیر قانونی شما را خواهند گرفت.

 اما  دلیل دوم که مربوط به این بحث است این بود که : شما با ورود به این شبکه قدم در راه بی بازگشت می گذارید ! راهی که خروجی ندارد ! یعنی تا زمانی که بالا دست (شما را آورده)  و پایین دست ( که شما او را آورده اید)  هستند ( که با این گسترش شبکه مطمئن تا دمیدن صور اسرافیل هستند) مجبورید در این فضا حضور داشته باشید و  در تاری عنکبوتی گیر می افتید که راهی برای خروج ندارد!

 هیچ وقت چهره یکی از دوستان را بعد از شنیدن این استدلال فراموش نمی‌کنم که با قهقه‌ای تمسخر آمیز من را مورد عتاب قرار داد که : نه! اینطور نیست.

 خیلی زمان نمی خواست تا حرف من محقق شود و با شدت گرفتن اقدامات امنیتی و شکایات مردم مال باخته تارهای نامرئی این عنکبوت مرئی شود و...

 موضوع  توجه به راه برگشت و یا راه خروج همیشه برای من در انتخاب و تصمیم گیری‌ها ( البته فعل صحیح و مناسب برای تصمیم " سازی " است و  نه " گیری" ) یک فاکتور مهم بوده و هر چند بصورت کلاسه شده و آکادمیک بیان و تدوین نشده بود اما گوشه ذهن مرا اشغال کرده بود و  سعی می کردم  آن را در تصمیماتم به عنوان یک پارامتر لحاظ کنم ( در مواقعی هم فراموش شده)

خواندن پست  "پویان مشایخ" با نام *Exit strategy  و مثال های ملموسی که ارائه کرده است به من فهماند که این طرز فکر یک اصل استراتژیک است که باید هر فردی از آن آگاهی داشته باشد و الا  نتیجه اعمالش بیشتر شبیه عکس بالا و در شکل کارتونی آن به داستان های " همینه "  شبیه می شود.

کلماتی مانند : " حالا چیکار کنم؟!" ، " مجبورم ادامه بدم" ، " عجب گیری افتادم" ، " خروجی کجاست؟"، " عجب غلطی کردم"  و... نشان از گیر افتادن در تله عنکبوت و نداشتن و نیاندیشیدن به استراتژی خروج دارد.

*:  چون سایت " خاکریز اقتصاد"  مورد عنایت دوستان قرار گرفته و بدون استفاده از لوازم اضافه در داخل ایران قابل رویت نیست، پس یادداشت پویان مشایخ را در ادامه مطلب بخوانید.

 پی نوشت: این آهنگ زیبا را با صدای شاعر هم روزگار ما استاد شمس لنگرودی گوش کنید.

پی نوشت مرتبط: یک دیالوگ از فیلم "رونین" هم هست که مرتبط با موضوع است:

ژان رنو: انگار آدم خیلی محتاطی هستی؟

رابرت دنیرو: من پامو جایی نمی ذارم که نتونم ازش خارج شم! 

 

 


 
 
یادداشت های روزانه
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ٩ امرداد ۱۳٩۱
 

گوش دادن به خزعبلات و شطحیات شاید جزء سختترین شکنجه های قابل تصور باشد.

الان که نیم ساعته مورد شکنجه، از نوع پیش گفته قرار دارم، حاضرم به هر چیزی اعتراف کنم.

- قتل ناصرالدین شاه

- رهبری کودتای 28 مرداد

- به توپ بستن مجلس

- اخته کردن آغا محمد خان

- ...

اصلا شما بنویسید من امضاء می کنم.

خواهشا ادامه نده!

بابا دارم خفه میشم

بابا با سابقه، فهمیده، مدیر کاریزماتیک، باهوش، استراتژیست، خلاق!

شد یک ساعت!

می خوای ما بریم تو حرفات را ادامه بدی؟

این ها یادداشت های من بود در حین بیانات یکی از مدیران ارزشی، توانمند و فعال و برجسته ( از همه نظر) تولید شده در این سال ها و در این سیستم ... پرور که متاسفانه  این روزها باید تحملش کنیم. افرادی که خود را عقل کل می دانند و هر چند وقت یکبار هوس می کنند زیردستان دون پایه خود را از بیانات و تجربیات خود بهره مند سازند.

بعد از این جلسه کذایی چند روزی طول کشید تا به حالت عادی خود بر گردم.

خدایا بحق این روزهای مبارک بندگانت را از شر این بندگان عرزشمندت نجات بده!

خدا آمین گوی بلند را بیامرزد!


 
 
فرار از روزمرگی
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ٢ اسفند ۱۳٩٠
 

یکی از موانع پیش روی "خلاقیت" افتادن در دام تکرار و روزمرگی است. کارهای تکراری و روتین ذهن را به روی سیستم اتومات برده و تفکر و خلاقیت را تعطیل می کند. انجام کارهای جدید و حضور در مکان ها و موقعیت های تازه باعث می شود که ذهن از حالت اتومات خارج شده و شروع به فعالیت و یافتن راهی برای تطبیق با شرایط جدید کند.

دوست خوبم  علی نعمتی شهاب در این خصوص مطالب خوبی نوشته است. ( از عجایب این روزگار این است که تعدادی از بهترین دوستانمان را  که بیشترین چیزها را از آن ها می آموزیم، ندیده ایم )  مطلب یک و دو و سه

من هم چند تجربه ساده اما موثر در مورد خودم را اینجا می آورم، شاید برای شما هم کارگر افتاد:

  1. تغییر کوچکی در مسیر و نحوه رفتن روزانه به محل کار یا خرید روزانه تان بدهید.(اگر تا حالا از سمت راست خیابان می رفتید این بار از سمت چپ بروید، 500 متر زودتر یا دیرتر از ماشین پیاده شوید)
  2. زبان گوشی موبایلتان را تغییر دهید ( اگر فارسی است به انگلیسی تغییر دهید و یا برعکس)
  3. زنگ موبایلتان را عوض کنید ( می توانید زنگ هشدار گوشی موبایلتان را هم عوض کنید) این یکی را همین الان تغییر بدهید.
  4. محل نشستن خود در منزل (جلوی تلویزیون) را عوض کنید.
  5. سعی کنید این هفته یک غزل را حفظ کنید ( طی هفته از یک بیت شروع کنید، روز بعد یک بیت به آن اضافه کنید) مولوی و حافظ توصیه می شود.
  6. برند خمیر دندان خود را عوض کنید.
  7. رمز کارت عابربانک یا ایمیل خود را عوض کنید.
  8. سفر کنید هرچند کوتاه (اینجا منظورم از سفر، رفتن به مکان هایی است که تا بحال نرفتید است)
  9. عطر و ادکلن خود را عوض کنید.
  10. ورزش کنید (هرچند خیلی کم باشد) 

=====================

پی نوشت: اسکار بر اصغر فرهادی ، " جدایی نادر از سیمین" و بر ما که این جایزه توسط اصغر آقا فرهادی به ما تقدیم شده، مبارک باد!  لبخند

 


 
 
لمپنیسم
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳٩٠
 

اگر لمپن ها را قلع و قمع کنیم لمپنیسم نابود می شود؟

 با لمپن پنهان شده در نهاد فرد فرد افراد جامعه چه باید کرد؟

"شعبان جعفری" مُرد، آیا کسی دیگر با چماق به جان مردم نمی افتد؟

گیرم چماق ها را بشکنیم و بسوزانیم با ترکه و باتوم و میلگرد ها چه کنیم؟

گیرم چاقو وقمه ها را جمع کنیم با شیشیه های شکسته و انواع برنده های دیگر چه کنیم؟

لمپن! کسی که حرف زدن نمی داند، فحش می دهد و اگر فحش اثر نکند و یا دلش با فحش خنک نشود از دست و چوب و سلاح استفاده می کند. کسی که برای کارهایش دلیل ندارد و سوال را بر نمی تابد .

وقتی می شود با  یک عربده جماعتی را ساکت کرد چه نیازی است به مذاکره و مباحثه و اقامه دلیل؟

وقتی زبان زور داری به زبان منطق چه نیازی است؟ وقتی به راحتی بتوان بر سر و صورت کسی کوفت و شب به راحتی خوابید، وقتی فرود آوردن چوب بر بدن یک انسان بی دفاع برای کسی با فرود آوردن چوب بر فرش (برای گرفتن خاک آن ) یکی باشد، یا فرو بردن چاقو بر جان آدم و هندوانه برای کسی به یک اندازه آسان باشد، چه می توان کرد؟

افتخار کردن به داشتن "رگ لاتی" و "دستِ بزن" داشتن، یعنی لمپنیسم بالقوه. مباهات به رگ لاتی که همین چند وقت پیش در یک فایل صوتی از یک مداح (مداحِ کی؟) هم شنیده شد همان  لمپنیسم وعلاقه به آن در ناخودآگاه  جامعه ماست. وقتی بعد از انتشار این فایل باز هم در شب های احیا تجمع زن مرد و پیر و جوان و خانواده های مذهبی را در مقابل آن هیئت می بینی! یعنی اتفاق ناهنجار و خارج از نرمی نیفتاده است. وقتی در هیئت حکم قتل  یکی از مسئولین کشور را می دهند ( هر که می خواهد باشد) و هیچ کس از مستمعین اعتراض نمی کند؟!

این لمپنیسم اکنون به رسانه ها نیز نشت کرده است. روزنامه نگار لمپن که مخالف را به لجن می کشد و هرچه می تواند به او می بندد.  مدیر لمپن، مجری لمپن ، کارشناس لمپن و هنرمند لمپن که برای خودشان "گوله نمکی" و " سلح شور" شده اند.

وقتی حکومت هراعتراض و ناهنجاری را با خشونت پاسخ می گوید. وقتی پارکبان ها باتوم دارند. پلیس در میدان شهر با کلاشینکف و یوزی در مقابل شهروندان عادی خودنمایی می کند.

وقتی تفریح مردم تماشای دعوا و تصادف و اعدام است! (من مخالفتی با اعدام قاتلین و جانیان واقعی ندارم ، حتی مخالفت جدی با اعدام در ملا عام هم ندارم اما تعجبم اینجاست که چطور مردم به دیدن این مراسم میروند و از اول تا آخر قضیه را تماشا می کنند! آن هم ساعت 5 صبح!! ...)

وقتی لحن صحبت مسئولین  یک جامعه خشن است و بقول حافظ "سخن سخت "می گویند. از مردم ( بخوانید " رعیت") انتظار دیگری نمی توان داشت. معلم شاگرد را به باد کتک می گیرد. کارمند دولت به ارباب رجوع توهین می کند و به کارش افتخار می کند. پلیس راهنمایی و رانندگی ( چه اسم بی مسمایی!) با بی ادبی سرنشینان ماشین ها را خطاب می کند. انگار که راه دیگری برای بحث و مقابله با مخالف وجود ندارد . یا  خاطی را می بخشی ( ازسر ترس یا  بندرت از سربزرگواری) و یا تا سر حد مرگ مورد عنایت قرارش می دهی! اگر در حین رانندگی بوق زد ، اگر چراغ داد،اگر سبقت غیر مجاز گرفت، اگر مخالف شما حرف زد ، دو راه بیشتر نداری یا بی خیالی طی کنی و یا با محکم ترین یا تیزترین وسیله دم دست به او حمله کن! 

بیشتر خواهم نوشت...

============

پی نوشت: دوستان " +GOOGLE " را دریابید . رسانه اجتماعی قدرتمند و کارایی است.

پیشنهاد: حداقل تیتراژ ابتدایی و انتهایی سریال "وضعیت سفید" را ببینید. صدای زیبای علیرضا قربانی با شعر زیبای استاد بهمنی شنیدنی است.

سریال خاص و دیدنی "حمید نعمت اله" شدیدا پر از جزییاته. کسانی که بوتیک و  بی‌پولی جزء فیلم های محبوبشونه این سریال را از دست ندند. بازسازی سال های دهه  60 و روابط آن روزها سخت تر از همه زمان هاست.

حیف این همه زحمت برای این رسانه میلی!

عیدانه: این هم یه شعر زیبا با یک صدای دوست داشتنی به مناسبت عید غدیر و بارش اولین برف امسال.


 
 
تئوری های نوین مدیریت
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢ خرداد ۱۳٩٠
 

این رییس فدراسیون فوتبال باعث شد یاد رشته تحصیلیم بیفتم .البته الان دیگه فهمیدم که تو این دیار "مدیریت" احتیاج به تحصیل نداره، اصلا مدیریت که کاری نداره که بخوای بری براش وقت بذاری و کتاب بخونی و سمینار شرکت کنی. مدیریت یه دست کت و شلوار( ترجیحا براق) می خواد و یه پارتی پررنگ و رعایت ادب نزد بزرگان و وقار و وزانت و جذبه در مقابل زیر دستان. امضاء و پاراف کردن و دستور دادن راهم که همه بلدند! تعهد ( بخوانید محاسن) به میزان لازم فراموش نشود ، از چهرتون باید  بشه به میزانش پی برد ( وقتی قشنگ طلایی شد زیرش را کم کنید تا ته نگیره).

 کرسی های مدیریت را بزرگانی قبضه کرد‌ه‌اند که باید تئوری‌های مدیریت را با توجه به مرام و سبک رهبری اینان مهندسی مجدد کرد. و از نو ساخت این بنای ناکارآمد و ناقص را.

بعنوان نمونه همین عزیز دل کفاشیان! که خودشان" صاب سبک اند" در مدیریت.

اهم ویژگی های مدیریت به سبک کفاشیان یا مدیریت کفاشیانی  :

مدیریتِ با خنده ردش کن.

مدیریت رئیس باش اما ریاست نکن فقط حقوقش را بگیر و پزش را بده و سابقه جمع کن.

مدیریت برمبنای عدم دانش و عدم تخصص.

مدیریت بر مبنای وظیفه محوله ( امربری خودمون)

مدیریتِ چون رئیسم گفته

مدیریت بر مبنای تعریف خاطرات شیرین و خنده دار ( بخوانید بی نمک) در وسط مصاحبه های جدی

مدیریت تخصص ندارم که ندارم جاش چیز دیگه ای دارم ... منتظر نباشید نمی گم!            

 

# سبک های مدیریتی دیگه‌ای هم تو این عمر نسبتا کوتاهم دیدم. فعلا عنوان ها را بخوانید  بعد اگه قسمت بود مصداق ها را می گم.

مدیریت برمبنای اخم ( ابروهای ایشان عدد هفت را تولید می کنند و در کل ناصیه ای به شکل 878 دارند)

مدیریت برمبنای عربده ( صدای ایشان خش دارد)

مدیریت بر مبنای سکوت ( غدد درون ریز دارند)

مدیریت بر مبنای  فحش و فضیحت ( کارمندان دون پایه محترم! از همراه آوردن کودکان خودداری کنند)

مدیریت بر مبنای  بی خیالی (  شعار: خودش خشک میشه می افته)

مدیریت بر مبنای  شلوغ کاری ( محصول = تولید صدا و کاغذ )

مدیریت بر مبنای افزایش کار ( بهترین راه، طولانی ترین راه است)

مدیریت بر مبنای چاپلوسی ( در مقابل روسا:  قربان شما ، خاکسارم ، بنده نوازی کردید ، حق با شماست )

مدیریت بر مبنای کت و شلوار نو و براق و تغییر دکوراسیون آفیس مدیریت ( ابزارهای مدیریت)

مدیریت بر مبنای تعهد ( تکلیف شد ، قبول کردیم)

 یک دست رشته تسبیح و یک دست بر محاسن / رئیسی چنین میانه سازمانم آرزوست

 

مطمئنا شما هم مصداق های خوبی برای هر عنوان سراغ دارید .

------ 

مدیریت پسرخاله و دختر خاله ای این عنوانی است که  سید مهدی شجاعی به مدیریت فرهنگی کشور داده است.

*********************************************************** 

میلاد  حضرت زهرا و روز مادر بر همه مادران عزیز مبارک باد.

این هم جمله ای که خیلی دوسش دارم:" انسان اشرف مخلوقات است و مادر اشرف انسان ها"