دایناسور

بعضی روزها
نویسنده : محمد - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩۳
 

سلام به دوستان 

بعضی روزها حال نوشتن نداری

بعضی روزها حال حرف زدن نداری

بعضی روزها حال فکر کردن نداری

بعضی روزها حال تایپ کردن نداری

بعضی روزها حال بیدار ماندن نداری

بعضی روزها حرفی برای گفتن نداری

بعضی روزها کسی را برای حرف زدن نداری

بعضی روزها با همه قهری و پس هم صحبت نداری

بعضی روزها هم که اصلا روز نیستند، شب اند و تو روز نداری

و این گونه می شود که دایناسور و وبلاگش را خاک می گیرد و تو حال گردگیری نداری

به امید روزهایی که "بعضی روزها"ی بالا جای شان را به روزهای خوب متوالی بدهند و بعد دایناسور بنویسد که چرا "بعضی روزها" نداری؟


 
 
رسانه بی عزت
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳٩٢
 

آیا هفتاد و چند میلیون مردم مملکت باید تاوان بدهند تا ضرغامی رییس صدا و سیما بماند؟! و با بیسوادی،کژ فهمی، دگماتیسم و تحجرش اعصاب و اخلاق و فرهنگ و سلامت جامعه را نابود کند؟!

برنامه های ضعیف و پر از ایراد فنی و محتوایی که سواد بصری و زیباشناسی مردم را نابود و قدرت تفکر را از بین می برند.
قهرمانان اکثر فیلم ها و سریال ها از اول فیلم دروغ بگویند و فریب بدهند و در آخر فیلم و سریال متحول شوند و با یک عذر خواهی و توبه همه چیز رو براه شود
مجریان بیسواد، ناتوان، بد چهره، بی ادب و یخ ( البته هر قاعده ای استثناهایی هم دارد) را تحمل کنند و حتی رییس جمهور هم محکوم به تحمل آن هاست!
 در این حالست که مردم یا به ماهواره گرایش پیدا می کنند که آن هم آسیب های خودش را دارد و یا مجبورند همین برنامه های گذشته از صدها فیلتر را ببینند و وقت تلف کنند؛ با پارازیت زندگی کنند و هزار جور بیماری بگیرند تا مبادا رقبای عزت خان مجال بیابند!
خبرهایی که آقا عزت صلاح می داند بشنوند و هر وقت او صلاح بداند بخندند و لودگی تماشا کنند و هر وقت میل رسانه میلی ایشان بود برنامه های مثلا معنا گرا تماشا کنند و عارف شوند!!!
دین را از کم سوادترین و رادیکال ترین مروجین دین بیاموزند و ایدئولوژی حاکم را در گوش و جان خود فرو برند
تازگی ها هم که برنامه فروشی و آنتن فروشی را آغاز کرده و بهترین ساعات را به شرکت های بسته بندی چای و برنج اختصاص داده تا ضمن ترویج مصرف گرایی و ایرانی محصولات خارجی بسته بندی شده در ایران را بخر! فرهنگ یک شبه پول دار شدن و لاتاری را ترویج کند چون در این مملکت با تلاش بجایی نمی شود رسید، پس با ارسال یک پیامک یک خودرو خارجی برنده شوید و بخورید و بیاشامید و پز بدهید. این سازمان ملی میهنی به بچه ها هم رحم نمی کند و در برنامه های مخصوص کودکان هم بشکل کاملا هنرمندانه بچه ها را به خوردن ماکارانی و لازانیای تک تشویق می کند!!
حقوق و مزایای عزت ضرغامی چقدر است تا بدهیم و خلاص شویم از این همه خسران و عذاب؟

 
 
نق نامه 1
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳ شهریور ۱۳٩٢
 

نق نامه تهران

دوستانم می‌دانند که من چقدر زادگاهم را دوست دارم، بخصوص شب‌های بعد از باران اش را.

خیابانهای خلوت روزهای عیدش را

بعضی از کوچه‌ها و خیابان‌هایش را

کتاب فروشی‌های خیابان انقلاب و کریم خانش را و برخی از آدم هایش را

اما با همه این دوست داشتن‌ها، هر روز بیشتر و در اکثر اوقات، تحمل این شهر بی‌ترحم، ملّون، بی هویت، جلوه فروش، پز عالی و مخ خالی، افراط و تفریط، پرسر و صدا، آلوده، پر فریب و خدعه با مردمان بی‌تفاوت و خشن و بی رحمش، برایم سخت تر می‌شود.

برای تمام این صفت هایی که به این شهر دامنگیر چون باتلاق دادم، توضیح دارم:

بی ترحم: شهری که به هیچ کس رحم نمی کند. آنقدر در این شهر تصاویر دلخراش، ناراحت کننده و غیرانسانی می بینی که بعد از مدتی دیگر سِر میشوی و بی تفاوت. دیگر دیدن دختر بچه ‌ای 5 ساله در ساعت 12 شب سرد زمستان در سر چهارراه و بین ماشین‌ها با فالی در دست برایت عادی می‌شود، التماس پیرزنی 70 ساله با عصای زیر بغل از جوانی 20 ساله، سوار بر ماشین 700 میلیونی برایت به میزان حضور خورشید در روز عادی می شود و دلت را ذره ای هم نمی رنجاند. آنقدر بیمار و معتاد افتاده در گوشه خیابان می بینی که دیگر جنازه افتاده در کنار جوی هم برای تو علی السویه می‌شود و انگار نه انگار!!!

آنقدربدنبال منفعت می دوی که همه را دشمن خود می دانی و کینه تمام وجودت را فرا می گیرد. این عداوت چنان پیشروی می کند که دیگر مادر و فرزندی، خواهر و برادری و دوستی هم نمی شناسد و خودت می‌مانی و یک شهر دشمن!

ملوّن: در این شهر هر کس به رنگی در می آید و نقابی به صورت می زند تا خود را نشان دیگران بدهد یا خود را از دیگران مخفی کند. یکی خود را با ریش و پیرهن و شلوار سیاه می کند تا خود را خدایی جلوه دهد و دیگری خود را سفید می کند تا روحانی و الهی.

آن دیگر به هر رنگی متوسل می شود تا جلوه ای بفروشد و جلب توجه کند؛ از رنگ مو و لعاب صورت گرفته تا رنگ لباس و خودرو و خانه.

کسی هم بی رنگ می شود تا دیده نشود تا هر کار که می خواهد بتواند بکند.

و عده ای دیگر هر لحظه به شکلی و رنگی در می آیند. یاللعجب!؟

بی هویت: در کدام شهر از دنیا بمانند این تهران بی در و پیکر هیچ نشانه ای از هویت نمی توان دید؟
بی هویتی در معماری، خیابان سازی، نمادها، نبود رنگ غالب ( البته اگر از دود و سیاهی بگذریم)، پوشش مردان و زنان و جوانان و...

جلوه فروشی: شهری که پسرانش ( در صد زیادی) مثل دختران می‌پوشند و آرایش می کنند و نازند، دخترانش (اغلب) بزک می کنند تا آرایش و بدن می‌نمایند تا زیبایی، بیش از آن که زیبا باشند و دیدنی، چشم‌درآر و تهوع آورند و ویترینی هستند متحرک .

افراط و تفریط: خشونت در چهره همه ما در این شهر نشسته است و عجله در کردار ما نهادینه شده است. انگار که اگر حرکت نکنی از رویت رد می‌شوند. خشونت و عجله کم کم دارد به هویت این شهر بدل می‌شود.


در این نیرنگستان دیگر حرف هیچ مستمندی و فقیری چه کودک باشد و چه پیر، باور کردنی نیست و خللی در زندگی و عجله ما ایجاد نمی‌کند و اینجاست که دیگر جایی برای مهر و شفقت که عصاره انسانیت است، نمی‌ماند.

خاک دامنگیر این دیار نه تنها متولدین این شهر که ساکنین یکی و دو ماهه این ولایت را نیز چنان پایبند می‌کند که دیگر فراق و فراغ تصورکردنی نیست.

در این نق نامه نمی‌خواستم ( و نه نمی توانستم ) از دلایل و علل این همه ناهنجاری ها بگویم. دلایلی تاریخی، ایدئولوژیک، حکومتی، سیاسی، جغرافیایی و فرهنگی که دست به دست هم داده اند تا میهن خویش را کنیم ویران!

این نق نامه ادامه دارد...