بهانه

حالا که تو سفرم و نمی تونم مطالب ناقصم را تکمیل کنم با یه غزل اعلام موجودیت می کنم. 

این غزل فاضل نظری را خیلی دوست دارم و از بس خوندمش خانمم بهش آلرژی پیدا کرده . ابیات نابی داره که قابلیت ضرب المثل شدن را دارند.


از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند



پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»

تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند



یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند



ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی

شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند



یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند



آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

 

=======

پیشنهاد: یک یادداشت خواندنی از دوست نادیده ام محمد

/ 7 نظر / 38 بازدید
ادم كريستالي

ایول محمد جان قبلا خونده بودم اما بازم خیلی فاز داد به این رها شدن از چاه دل مبند

رها از چارچوب ها

سلام من عاشق بسیاری از اشعار فاضل نظری هستم توی وبلاگ قبلیم اکثر اشعارش بود . مرخصی خوش بگذره [لبخند]

اگه میشه غزل هاشو بازم بزارید پس

فاطمه

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند تا جشن کودکان دبستانی ات کنند پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار» با این بهانه که سبز و تازه ات کنند یوسف! به این رها شدن از چاه دل ببند باشد که به درگاه شاهی ات برند ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی صبح بهاراست و بهاری ات می کنند یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست باشد که از رجیم به رحیم پناهت دهند آب طلب نکرده همیشه مراد نیست شایدچیزی به گلویت پریده ،نجاتت می دهند

میله بدون پرچم

سلام اين كامنت آخري خيلي با حال بود [قهقهه]

سفینه ی غزل

قشنگ بود خیلی زیاد. ولی به خاطر خانومتون هم شده زیاد نخونیدش. من می دونم آلرژیای این مدلی یعنی چه!

جواد

شعر خانم فاطمه جواب دندان شکنی بود[نیشخند] کلا فاضل نظری علی رغم تسلط فوق العاده اش در فنون شعر و شاعری در اکثر موارد وجه غالب غزل هاش غم و نامیدیه